April 18, 2014

آنچه شاید کمتر از "گارسیا مارکِز" شنیده باشید

مارکز بیتردید مشهور و محبوبتر از آن است که خبر درگذشتش را نشنیده باشید. حتی کسانی که با ادبیات بیگانهاند هم بعید است نام او و رمانی که با آن زبان قصهپردازی را در همهی زبانها دگرگون کرد نشنیده باشند. از اینکه جایزه نوبل ادبیات در شهرت جهانیاش نقش بسیار داشت بحثی نیست ولی واقعیت این است که او رمان "صدسال تنهائی" را پانزده سال قبل از آن نوشته و از همان اولین چاپ به شهرتی باورنکردنی رسیده بود. رمان بسیار مشهور دیگرش "پائیز پدرسالار" نیز هفت سال قبل از جایزه نوبل منتشر شده بود.

یکی از نکاتی که کمتر در مورد مارکز ممکن است شنیده باشید این است که بر خلاف اغلب برندگان نوبل ادبیات، خلاقیت او با دریافت این جایزه روبهپایان نرفت و آثار بعدیاش به اعتقاد بسیارانی از کارهای قبلی نیز قدرتمندترند: "عشق در سالهای وبا"، "ژنرال در هزارتوی خویش"، و به اعتقاد شخص من "از عشق و شیاطین دیگر" که اوج خلاقیت قصهپردازی مارکز را به نمایش میگذارد.

دو اثر آخر مارکز، یکی زندگینامهی بلندش با عنوان "زندگی برای بازگوئی" و یکی کوتاهترین رمانش "خاطرات فاحشههای غمگین من" نیز همچنان جزو آثار ادبی برجستهی زمانِ مایند.

اما آنچه در مورد گارسیا مارکز کمتر دانسته شده نقش فعال و خلاق او در حمایت از سینمای نوین قاره‌ی پهناور آمریکایلاتین است. مارکز با درآمد سرشاری که پس از دریافت جایزه نوبل نصیبش شد به همراه دو سینماگر آگاه از کوبا و آرژانتین دست به تاسیس دو مرکز مرتبط با سینما زد که تاثیری شگرف بر هنر سینمای آمریکایلاتین گذاشت. درست دهسال پیش در همین زمینه مطلبی نوشتم که در آن آمده است:

"شاید باور نکنید که گابریل گارسیا مارکز بیش از اینکه در عرصه ادبیات فعال باشد در زمینه سینما فعالیت دارد. مارکز نه تنها یکی از بنیانگزاران و مدیرعامل فعالترین نهاد سینمائی آمریکایلاتین یعنی "بنیاد سینمای نوین آمریکایلاتین" است بلکه بعنوان مربی فیلمنامهنویسی در بزرگترین مدارس سینمائی آن خطه به طور منظم کار میکند. اجازه‌ی شرکت در کلاسهای درس او در "مدرسه بینالمللی  سینما و تلویزیون کوبا" به جایزهای بدل شده است که سالهاست به فارغالتحصیلان ممتاز مدارس سینمائی اسپانیا و مکزیک و برزیل اهدا میشود. همشانه و همردیف او در سینمای امریکایلاتین کم نیستند ولی دو نفر از آنها بیش از دیگران نام آورند و همسنگ مارکز در تربیت فیلمساز آگاه  و حرفهای فعالند: یکی اهل کوباست به نام "خولیو گارسیا اسپینوزا" و دیگری اهل آرژانتین است به اسم "فرناندو بیری". این سه تفنگدار (!) تقریبا نیمقرن پیش، در عنفوان جوانی، برای تحصیل سینما به رم (ایتالیا) رفتند و در کلاسهای "مرکز سینمای تجربی رم" شرکت کردند."

نکته دیگری که در مورد مارکز گاهی از ذهنها دور میماند گرایش انسانگرایانه او در زندگی اجتماعی است که به دور از هرگونه وابستگی حزبی و گروهی اما بیوقفه ادامه داشته است. ممکن است شنیده باشید که رابطه نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بارها مورد اعتراض برخی منتقدان او بوده است. آنها میگویند فیدل کاسترو از این ارتباط نزدیک با یک نویسندهی آزاده و بهشدت محبوب برای پوشاندن چهرهی سانسورگر خود و رژیمش سوء استفاده کرده است.

پاسخ مارکز همواره این بوده که رابطه صمیمانه بین او و فیدل به آغاز پیروزی انقلاب کوبا برمیگردد که او بعنوان یک روزنامهنگار جوان برای پوشش خبری انقلاب به کوبا رفته بوده. او معتقد است که فیدل انسانی واژهشناس و اهل ادب است و همین خصلت ادامهی چند دهه دوستی بین آنان را علیرغم مخالفت در بسیاری از موارد، ممکن ساخته است.

جالب است بدانیم که یکی از دوستان نزدیک مارکز بیل کلینتون رئیس‌جمهور اسبق آمریکا بوده است. در زمان ریاست جمهوری او مارکز به شکل غیررسمی رابط کاسترو و کلینتون بود و تسهیلات بسیاری که در زمان کلینتون در رابطه با مهاجرین کوبائی مقرر شد حاصل مستقیم این میانجی‌گری بوده است.

کسانی که مثل من با "مدرسه بینالمللی  سینما و تلویزیون کوبا" در تماس بودهاند میتوانند شهادت دهند که حضور گارسیا مارکز در میان هیئت امنای این دانشکده تضمینی بود برای کوتاه کردن دست مامورین حزب کمونیست حاکم که هر کجا در عرصه‌ی هنر و خلاقیت پا می‌گذارند جز سانسور و یکسویه‌نگری و کلیشه‌سازی در کولبار کَمبارشان ندارند.

در پایان این نوشته که به پایان زندگی پربار مارکز مرتبط است جا دارد نگاهی گذرا داشته باشیم به گوشهای از زندگی او از زبان و قلم خودش:

"زندگی آنی نیست که آدم گذرانده بلکه آنی است که به ياد می‌آورد تا بيانش کند." این جمله‌ای است که بر پيشانی زندگينامه گابريل گارسيا مارکز با عنوان "زندگی برای بازگوئی" نقش بسته است. اين کتاب که نزديک به ششصد صفحه حجم دارد مملو از خاطرات شنيدنیِ نامدارترين قصه‌گوی جهان است. آنچه در اين کتاب بيش از همه برای من لذت‌بخش است جاهائی است که مارکز رابطه کاراکترهای قصه‌هايش را با آدم‌های واقعی دوروبرش رو می‌کند. خالقِ سبک واقعگرائی جادوئی در اين کتاب نشان می‌دهد که اصلی‌ترين شخصيت‌های قصه‌هايش را از نزديکترين آشنايانش گرفته است، حتی شخصيت‌های غيرواقعگرايانه‌ی رمان بزرگش "صد سال تنهائی" را. او تک‌تک اين افراد را با نام و نشانِ واقعی‌شان معرفی می‌کند و ديدار و آشنائيش با آن‌ها را به تفصيل شرح می‌دهد. جالب‌تر از همه دو عاشق و معشوق عجيبِ رمان "عشق در سال‌های وبا"يند که کسی جز پدر و مادر خود او نيستند.

اين کتابِ خاطرات، ساختاری چنان قصه‌گونه و زبانی چنان روان دارد که بسياری از منقّدين آنرا بهترين "رمان" مارکز ناميده‌اند. با بيان گوشه‌ای از خاطرات مارکز شما را به دنيای او که جائی ميان دنيای واقعی ما و دنيای ذهن خلاق او معلق است دعوت می‌کنم.

در صفحات صدونه و صدوده متن اصلی، مارکز خاطره‌ای را که از پنج‌سالگی به ياد دارد بازگو می‌کند. مقدمتا بايد بگويم که در آن سال‌ها او همواره با پدربزرگش که سرهنگ باز‌نشسته بود (کاراکتری که در بسياری از رمان‌هايش حضور دارد) به اين طرف و آن طرف می‌رفت، از جمله به خانه يک پيرمرد بلژيکی‌الاصل که حريف شطرنج پدر بزرگ بوده است. مارکز تنها خاطراتی که از اين خانه دارد سکوت وحشتناک دو پيرمرد است که بی‌توجه به اين کودک که حوصله‌اش به شدت سر رفته است ساعت‌ها به صفحه شطرنج خيره می‌ماندند.

يک روز پس از بازگشت از مراسم تدفين اين پيرمرد، که کاراکتر خود او و ماجرای خودکشی‌اش با سيانور سخت شنيدنی است، گابر‌يل کوچک با اشاره به کسالت‌بار بودن ديدارهايشان به پدر بزرگ می‌گويد: "بلژيکی ديگه شطرنج بازی نمی‌کنه." باقی را از زبان خودش بشنويد:

" يک اظهار عقيده ساده بود ولی پدربزرگم آنرا برای همه فاميل بعنوان يک نشانه نبوغ تعريف کرد. زن‌های خانه با چنان هيجانی آنرا پخش می‌کردند که من برای مدتی از هر مهمانی‌ای می‌گريختم چرا که می‌ترسيدم جلو من دو باره آنرا بگويند يا از من بخواهند آنرا تکرار کنم.

همين جريان مسئله‌ای را در مورد بزرگترها برای من روشن کرد که بعدها در نويسندگی خيلی برايم مفيد واقع شد: هر کدام ماجرا را با جزئيات تازه‌ای بيان می‌کردند تا جائی‌که روايت‌های مختلف ديگر رابطه‌ای با اصل قضيه نداشتند. هيچکس باور نمی‌کند از آنروز به بعد چه احساس همدردی‌ای می‌کنم با آن بچه‌های بيچاره‌ای که پدر و مادرهاشان آنها را نابغه معرفی می‌کنند و بچه‌ها مجبور می‌شوند در مهمانی‌ها بخوانند، صدای پرندگان را تقليد کنند و حتی برای سرگرمی آن‌ها دروغ بهم ببافند.

با اينهمه همين امروز متوجه شدم که آن جمله‌ی به آن سادگی اولين توفيق ادبی من بود."

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:05 PM | از کتاب و قصه و شعر |

April 17, 2014

در معنای سفسطه و وقاحت

[اگر یک مولفه در تمام شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی ایران اسلامی بتوان یافت همان قدرت سفسطه و وقاحت در کلام است.]
این جمله را بیستوسه سال پیش در فصل "سینمای الگوی اسلامی" در کتاب "سراب سینمای اسلامی ایران" نوشتم (چاپ اول ص. 69) و هر بار که به سخنان هر یک از مقامات گوش میکنم به درستیِ این برداشت اطمینان بیشتری مییابم. این "قدرت سفسطه و وقاحت در کلام" ظاهرا یکی از دستآوردهای انقلاب اسلامی است که متولیانش بشکلی روزافزون تلاش در حفظ و گسترش آن دارند، به شکلی که نه تنها مقامات و مسئولان که حتی منتقدان و رقبای درونیاشان هم در این زمینه از یکدیگر کم نمیآورند.
در این عرصهی بسیار اختصاصی دیگر فرقی میان خامنهای و رفسنجانی و خاتمی و روحانی نیست. همین آخری در همین روزهای آخر در کمال سفسطهگری و وقاحت مدعی شد که در "قانون اساسی این نظام هیچ تفاوتی بین اقوام وجود ندارد و همه از حقوق شهروندی برابری برخوردارند."
خیال ندارم برای اثبات ادعای بیستوسه سال پیشم از سفسطههای اینوآن شاهد بیاورم که از بیستوسه هزار نمونه افزون خواهد شد؛ نه تنها از این چند نخبه که نامبردم، که از مخالفان و مدعیان نامدارشان همچون گنجی و سروش نیز هم!
بلکه فقط میخواهم اشارهای بکنم به پاسخ سرگشادهی یک هنرمند سرشناس به سفسطه و دروغپردازی اخیر یکی از برادران لاریجانی که مثلا مسئول رعایت حقوق بشر از نوع اسلامیاش در ایران است.
"شبنم طلوعی"، بازیگر و کارگردان تئاتر، خطاب به محمدجواد لاریجانی مینویسد:
[من – "خانم حکمتی" مجموعهی تلویزیونی بدون شرح - همانم که وقتی مامور معذور حراست فرم معروف را در محل فیلمبرداری بهدستم داد و برایش به خط خوش موروثی با خودکار بیک بیارزشم جلوی مذهب نوشتم "بهائی"، لرزید، و بعد با من عکسی به یادگار گرفت برای همسر و فرزندانش. چون میدانست با این "اعتراف" به زودی توسط دستان ناپیدا حذف میشوم، نه فقط از آن سریال که از هرجا که بودهام، انگار که هرگز نبودهام.]
[اصلِ نامه را میتوانید در اینجا بخوانید]
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:19 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

April 3, 2014

مرگ در دريا

نمیدانم دوستان این صفحه چقدر با شعر مجید نفیسی آشنایند. اگر در سالهای "پیشااینترنت!" اهل ورقزدن ماهنامه و گاهنامههای ادبی خارج از کشور بوده باشید بیتردید کارهایش را خواندهاید. در عصر اینترنت اما اشعارش راحتتر در دسترس است. کافی است نامش را "گوگل" کنید تا نه تنها بتوانید اشعار تازهاش را بیابید بلکه بتوانید اغلب کتابهایش را هم دانلود کنید.
حالا چرا دارم این را مینویسم؟ دلیلش شعر زیر است که همین دیروز خواندمش. شعر "مرگ در دریا". اول انگلیسیاش را خوانده بودم. اینقدر فضا و راز و رمز در آن بود که دلم خواست به فارسی برش گردانم. من مترجم نیستم ولی ترجمه، آن هم ترجمه شعر، کم نکردهام. فقط برای دل خودم. اگر اهل موسیقی فلامنکو باشید برگردانهای فارسی مرا از ترانههای کولیها باید دیده باشید.
داشتم میگفتم حسی در شعرهای مجید نفیسی هست که ذهنم را تحریک میکند. این بود که یک بار در ذهنم همین شعر "مرگ در دریا" را به فارسی برگرداندم ولی قبل از اینکه فرصت کنم بر کاغذ بیاورمش دیدم اصل فارسیاش هم وجود دارد! کدام اصل است؟ یعنی مجید این تصاویر زیبای شعری، و این زبان رمزآلودش را اول به فارسی بر کاغذ آورده و بعد انگلیسیاش کرده یا بعکس؟
برای من و شما چه فرقی میکند! فارسیاش این است. امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید:
نيای من ابوتراب
پدرِ خاك بود
اما به آب پيوست
و پارهای از دريا شد.

آخرين سفرش به مكه بود.
در بازگشت به كشتی نشست
تا خود را به بوشهر برساند
اما در راه، بيمار شد.
جاشوان، تن تبدارش را
رو به آسمان گذاشتند
و چشمانش برای آخرين بار
ستارهای را دنبال كرد
كه راهِ خانه را مینمود.

آنگاه مردی بر او نماز گذاشت
جاشوان پيكرش را
به خيزابهها سپردند،
ماهيانِ آبهای گرم
به گرِدَش حلقه زدند
و همراهش كتابهای او را
به خانه بازگرداند.

من در كتابخانهی پدرم
كتابی از پدربزرگش ديدهام
با جلد سياه چرمين
در "جبر و اختيار"
و با خود انديشيدهام:
اگر از راهِ ريگ بازگشته بود
شايد به خاك میپيوست.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:53 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 30, 2014

نورورخوانی پرویز صیاد!

ما مازندرانیها یک سنتِ نوروزی زیبا داریم که به آن نوروزخوانی میگوئیم. حالا خبر ندارم، ولی هزار سال پیش که در ایران بودم میدانستم که در ولایت ما در روزهای نوروزی گروهی متشکل از نقارهزن و طبال و خواننده در کوچهها راه میافتادند و نوای شادِ بهاری سر میدادند.
نمیدانم این روزها در ولایت ما چه خبر است ولی میدانم که "گروه رستاک" همین نوروزخوانی مازندرانی را به شکل زیبا و شیوائی بازخوانی کردهاند که دل آدم را میلرزاند (لینکش را قبلاها با عنوان "وقتی خبری داغ میشود!" در همین صفحه گذاشتهام).
اما حالا شما را به یک نوروزخوانی از نوع غیرمازندارنیاش دعوت میکنم؛ نوروزخوانی پرویز صیاد که به مناسبت نوروز همین امسال ترانهی تلخ/شیرینی را میخواند که نه تنها دل همولایتیهای من، که دل همه‌ی هموطنانم را میلرزاند.
بخش آغازین

 
بخش میانی

 و بخش پایانی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:26 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 25, 2014

يادداشتهاى علم: جلد هفتم يا جلد ماقبل اول!؟

از ماه پيش كه آگهى انتشار جلد هفتم يادداشتهاى علم را ديدم چشمم دنبال اين بود كه هرچه زودتر نسخهاى از آن را بخرم. دو سه هفته پيش وقتى براى اولين نمايش فيلمم در لس آنجلس بودم گشتى در "تهرانجلس!" زدم ولى پشت ويترين كتابفروشيها نديدمش. امروز اما بيژن شاهمرادى يك نسخه از آن را برايم با پست فرستاد كه تا بدستم رسيد كارم را زمين گذاشتم و كتاب را برداشتم بخوانم.

اولين چيزى كه توجهم را جلب كرد اين بود كه اين جلد هفتم شامل يادداشتهاى علم است كه از ارديبهشت ١٣٤٦ شروع و به بيست و يكم بهمن سال ١٣٤٧ ختم مىشود يعنى دقيقا سه روز قبل از اولين يادداشت علم در جلد اول همين كتاب!
از اول هم برايم اين پرسش مطرح بود كه وقتى جلد ششم با يادداشت روز هفتم مهرماه ١٣٥٦، كه به صراحت اشاره به پايان روزنگارى نويسنده دارد خاتمه مىيابد جلد هفتم ديگر چه جائى مى تواند داشته باشد. ولى فكر كردم لابد جلد هفتم بخشهاى تازه پيدا شده يا قسمتهائى كه به دلائلى از شش جلد قبلى حذف شده بودند را شامل مىشود. با همين اميد مقدمه جلد هفتم را با عنوان "يادداشت توضيحى" خواندم اما هيچ توضيحى در اين مورد نيافتم. اين مقدمه كه مشخص نشده نوشتهى ويراستار كتاب، علينقى عاليخانى، است یا کس دیگری، در هيجده صفحه تاريخ سلطنت محمدرضاشاه از آغاز پادشاهى تا اواسط دهه چهل شمسى (آغاز يادداشتنويسى علم) را بشكلى قلمانداز برمىرسد ولى چيزى در پاسخ اين پرسش كه چه شد كه جلد هفتم سر جای خودش بعنوان جلد اول پيش از مجلدات قبلى در نيامد نمىدهد.
اين يادداشت را من صرفا براى دستگرمى مىنويسم و نوشتن در مورد اين جلد تازه را مىگذارم براى وقتى كه کتاب را خوانده باشم. در مورد مجلدات ديگر يادداشتهاى بسيار خواندنى اسدالله علم بارها در همين صفحه مطالبى نوشتهام كه اگر نخواندهايد و به خواندنشان تمايل داشته باشيد لينكشان را در زير همين مطلب خواهم گذاشت. شك ندارم جلد هفتم (يا بهتر بگويم جلد ماقبل اول!) هم دستكمى از شش جلد قبلا انتشار یافته نمى تواند داشته باشد؛ هم از نظر سنديت تاريخى، هم از نظر صداقت و صراحت بيان، و هم از نظر ظرافتِ زبانى و ايجاز در كلام.
لینک به برخی از نوشتههای قبلیام در رابطه با یادداشتهای علم:
مهمان دیوانه شاه
نثر طنزآلود اسدالله علم در یادداشت هایش
اعلیحضرت و آن دختره ی پدرسوخته!
خاطرات شیرین اسدالله علم
شاه و من و موتورسیکلت!
یادداشتی برای دستگرمی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:47 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 16, 2014

سوغاتی های خوش طعم

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا ساعاتی میزبان دو یار صمیمی باشم که بارها میزبانم در کلن بودند و شرمنده ی مهربانیهایشان بودم. اصغر و سهیلا، این دو یار خستگی ناپذیر اهل سیاست و فرهنگ این بار راه درازی را پیمودند و به دیدنم آمدند. اصغر، به رسم مهربانان شمالی، انگار از ده به شهر آمده باشد باری از سوغات روستائی به همراه داشت: زیتون و انار و گردو و نعنا. هرچه گفتیم خوردنی و نوشیدنی به حد وفور آماده است دست برنداشت و تا رنده و تخته ساطور به دست نگرفت آرام ننشست و در چشم به هم زدنی برایمان زیتون پرورده درست کرد که مزه اش حالا حالاها زیر دندانمان است!

اما خوش طعم تر از آن مطلب گیرائی بود که هفته بعد در باره فیلم من در سایت گویا نیوز منتشر کرد. او و سهیلا فیلم را همان شب در خانه خودم دیده بودند. دوستانی که هنوز آن مقاله را نخوانده اند می توانند آن را [در اینجا] بخوانند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:39 PM | Comments (0) | از فیلم و سینما و نمایش |

March 15, 2014

گزارش تصویری سایت "قدیمی ها" از نمایش افتتاحیه

سایت قدیمی ها گزارشی تصویری از مراسم افتتاحیه فیلم "با من از دریا بگو" منتشر کرده که [در اینجا] می توانید آنرا بخوانید/ببینید

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:18 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 13, 2014

بی بی سی" و فیلم با من از دریا بگو"

"گفتگوی فیروزه خطیبی با من در باره فیلم "با من از دریا بگو" را که در سایت "بی بی سی فارسی منتشر شده در [این لینک] می توانید بخوانید
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 12, 2014

از اولین نمایش "با من از دریا بگو"

هشتم مارس در مناسبت با روز جهانی زن، در سالن سینمائی در دانشگاه ایالتی لس‌آنجلس با حضور بیش از دویست ‌نفر اهل هنر و فرهنگ، و دوست و آشنا، فیلم "با من از دریا بگو" برای اولین‌بار به نمایش در آمد و با احساسات شایان توجهی که از سوی بینندگان در پایان فیلم ابراز شد خستگی من و بیژن و پشتیبانان مالی فیلم دررفت و نفسی به راحتی کشیدیم. متاسفانه همکاران دیگری که در ساخت فیلم با ما شریک بودند مثل اسفندیار منفردزاده و احمد نیک‌آذر و شهرام قنبری و آذر آل‌کنعان و دخترش نینا (و البته بسیاری دیگر که به دلائل روشن امنیتی قرار نیست نامی از آنان برده شود) در سالن حضور نداشتند تا کمی خستگی آن‌ها هم در برود!
و این هم چند عکس یادگاری از آن شب فراموش‌ناشدنی با عکاسی وفا خاتمی.
با هما سرشار که صبح همانروز هم در برنامه پرشنوندهی رادیوئیاش حضور داشتم

 

با ویدا قهرمانی و بیژن شاهمرادی

 

با علی پورتاش

 

با همکار سابق تلویزیونیام فریبرز یوسفی

 

با پرویز صیاد

 

با بیژن خلیلی مدیر انتشاراتی شرکت کتاب و ناشر خاطرات زندان من

 
و بالاخره با بخشی از تیم فیلممان که در مراسم حضور داشتند: در سمت راستم به ترتیب بیژن شاهمرادی و بیتا میلانیان و فرشاد مهجور و شیدان تسلیمی. و در سمت چپم زوج نازنینی که زحمت برگردان فارسی و انگلیسی فیلم را بعهده داشتند؛ لیلا و مهران تسلیمی.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:48 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 27, 2014

اسپانیا در مرگ پاکو دِ لوسیا می گرید

نوازنده ی نابغه ی گیتار که او را یکی از خلاق ترین گیتاریست ها در جهان در تمام دوران می شناسند دیروز در سن شصت و شش سالگی درگذشت. او که در یک شهر ساحلی مکزیک با فرزندانش مشغول بازی فوتبال بود دچار سکته قلبی شد.
شهردار محل تولد این فرزند نامدار موسیقی فلامنکو در اندولس اسپانیا دو روز اعلام عزای عمومی کرده است و نه تنها اسپانیا و دوستداران فلامنکو که جهان موسیقی از این خبر گریان است.
من در این صفحه بارها و بارها از پاکو د لوسیا نوشته ام. در اینجا تنها شما را به دیدن و شنیدن یکی از اجراهای کوتاه او دعوت می کنم.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:41 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 25, 2014

تریلر فیلم برای انگلیسی زبانان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:56 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 19, 2014

شهرنوش پارسی پور و من

گفتگوی شهرنوش پارسی پور رمان نویس پرآوازه را با من که از رادیو پویای کالیفرنیا پخش شده [در اینجا] می توانید بشنوید.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:34 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 13, 2014

روز جهانى زن، و نمايش افتتاحيه "با من از دريا بگو"

فيلم بلند داستانى - مستند "با من از دريا بگو" روز شنبه هشتم مارس سال جارى (ماه آينده) در سالن سينماى "جیمز بریجز" در مجتمع دانشگاهى "يو.سى.ال.ا" در لسآنجلس براى اولين بار بهنمايش در خواهد آمد. اين فيلم كه بهمناسبت بيستوپنجمين سالگرد كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته شده، عملا در روز جهانى زن افتتاح خواهد شد كه مناسبت بسيار بجائى است چرا كه اين فيلم به "مادران خاوران" تقديم شده و چهار شخصيت اصلى آن، دو مادر و دختر هستند.
"تيزر" فارسى ("تريلر"، "شورت فيلم" يا هرچه بناميدش!) حاضر شده كه در زير مىتوانيد ببينيدش. تیزر انگلیسی بهزودی آماده خواهد شد.

باقى مىماند سپاس فراوان از گوینده توانا، و هنرمند شناختهشده، "ميرعلى حسينى"، كه از صداى گرم و گيرايش در اين تيزر استفاده كردهام.
□◊□
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 7, 2014

به گيسوى تو سوگند كه آسوده شدم

[دوستان و همكاران عزيزم. پس از يكسالونيم كار مداوم كه شما نيز در مراحل مختلف آن در كنارم بوديد فيلم "با من از دريا بگو" با همهى تاخيرات اجبارى ناشى از مشكلات مالى، بالاخره بهپايان رسيد.
بار سنگينى كه يار هميشه همراهم، بيژن، در طول اين مدت بر دوش كشيد پايه‌ى اصلى پاگرفتن اين كار بود كه در كنار سخاوت بزرگوارانهى دوستانى كه بار مالى فيلم را بهعهده گرفتند، آن را بهسرانجام رساند.
 >
>
از تكتك دوستانى كه در اين فيلم با هنر و كار و تخصصشان، در مقابل يا پشت دوربين، يارىام كردند سپاسگزارم.
از اين پس اخبار اين فيلم را از بيژن خواهيم شنيد كه در تدارك نمايش افتتاحيه فيلم در لسآنجلس براى نيمه اول ماهمارس است.]

این پیام را دیروز برای همکارانم در این فیلم فرستادم تا هم تشکری کرده باشم و هم خاتمه کار را بهاطلاعشان رسانده باشم. اما برای یاران این صفحه دوست دارم چند جمله بهآن بیافزایم.
>
 

>
هر بار نوشتن کتاب یا ساختن فیلمی را بهسرانجام میرسانم این حس را دارم که بار سنگینی را بهسرمنزلش رساندهام. حس شیرینی است. حسی مثل حس آسودگی. اما هنوز مزهی شیرین این حس را در کام دارم که احساس میکنم بار بهمنزل نرسیدهای منتظرم است!
و این حس تازه نمیگذارد از طعم شیرین آسودگی لذت ببرم. این احساس از کجا میآید؟ چه کسی این وظیفه را برای من تعیین کرده است که بی باری بر دوش احساس بیهودگی کنم؟
نمیدانم.
نه پاسخ این پرسش را میدانم و نه حتی اگر بدانم کمکی میکند. بار تازه، -کتاب باشد یا فیلم-، تا بداند جانی در بدن دارم همانجا بر زمین منتظرم میماند!
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:47 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 5, 2014

هيس! آدم‌ها دروغ نمى‌گويند!!

روى سخنم با مسعود كيميائى است. وقتى ساعتى پيش فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" ساختهى شجاعانهى "پوران درخشنده" را ديدم احساس كردم تا چيزى ننويسم آرام نخواهم شد. عنوان آن چيز (!) در آغاز "نامه سرگشاده به كيميائى" بود. ساعتى بعد كه فرصت نوشتن دست داد، البته عنوانش را مناسب نيافتم.

لابد شنيدهايد كه مسعود كيميائى از سوى هيئت انتخاب فيلم براى نمايندگى سينماى ايران در اسكار امسال، متنى "ادبى - هنرى" منتشر كرد كه گرچه فهمش نياز به دانش سينمائى و ادبى بالاتر از بضاعت من داشت ولى كموبيش دستم آمد كه مىخواست بگويد چرا فيلم "گذشته" را براى معرفى به اسكار بر فيلم "دربند"، كه هنوز شانس ديدنش را نيافتهام، ترجيح داده است.
دليلش هر چه بود حالا كه فيلم گذشته در اولين الك كردنها از رقابت اسكار حذف شده ديگر ارزش بازگوئى ندارد (من در دو مطلب جداگانه نظرم را در مورد اين فيلم، و در مورد انتخاب نابجاى آن بعنوان نماينده سينماى ايران ابراز كردهام: "گذشته فرهادى و بدآموزى جشنواره‌ها" و "كلاه شرعى مرسوم در المپيك به اسكار هم سرایت کرد!").
تا آنجا كه از گزارشات همان هئيت انتخاب براى اسكار در ايران بر مىآيد فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" تا روز نهائى يكى از گزينهها براى ارسال به رقابت اسكار بوده است.
گرچه فيلم دربند "پرويز شهبازى" را نديدهام، كه مدعى اصلى نمايندگى فيلم ايرانى براى ارسال به اسكار بود، ولى حالا كه فيلم پوران درخشنده را ديدهام بيش از پيش از عمل غيرمسئولانه و غيرهنرمندانهى هيئت انتخابى كه كيميائى سخنگويش بود در شگفت شدم.
پوران درخشنده در اين فيلم روى موضوعى دست مىگذارد كه كمتر كسى شهامت و دانش لازمه را براى پرداختن به آن دارد: كودك آزارى جنسى.
حتى در سينماى غرب كه سدى دولتى و اجتماعى و اخلاقى در مقابل فيلمسازان براى پرداختن به سوژههائى از اين دست وجود ندارد باز به اين دليل ساده كه پرداختن به چنين سوژهاى نياز به دانش و بررسى و تحقيق دارد و شانس تجارى ازآبدرآرودنش پائين است، از آن فاصله مىگيرند. آنوقت خانم فيلمسازى در كشورى مثل ايران اسلامى با همهى محدوديتهاى شناختهشدهاش براى زنان و سوژه هاى اجتماعى، دست به چنين كارى مىبرد و فيلمى گيرا و پرمحتوا از آن مىسازد، و اين هیئت چشم بر جذابيتهاى چنين فيلمى براى معرفىاش به اسكار مىبندد.
ترديد ندارم كه اگر فيلم گذشته پشتوانهاى به قدرت تهيهكننده فرانسوى و پخشكننده امريكائىاش نداشت نمىتوانست حق يك فيلم ايرانى، چه "دربند"، چه "هيس..." و چه فيلمى ديگر را به اين راحتى از آن خود كند. نه خود فيلم گذشته و نه حتى موقعيت بسيار والاى سازندهى خلاق و برجستهی آن، "اصغر فرهادى"، براى توجيه اين بدهبستان غيرهنرى كافى نمىبود.
بگذريم!
"هيس..." با صحنهاى گيرا، پيش از نامنگارى فيلم، آغاز مىشود: داماد جوانى با دسته گلى در دست در انتظار عروس ايستاده است اما وقتى انتظار بهپايان مىرسد رنگ از چهرهاش مىپرد و دسته گل با دست لرزانش از كادر تصوير بيرون مىلغزد.
عروس در لباس عروسى مرتكب قتل شده و قصهى اين حادثهى غريب صحنهبهصحنه بهگيرائى باز مىشود. عروس در كودكى با بى توجهى والدين خود مورد سوء استفاده جنسى رانندهشان قرار گرفته و همچنان كه خود در دادگاه مىگويد در همان هشتسالگى كشته شده بىآنكه كسى به دنبال قاتلش گشته باشد.
خيال ندارم خلاصه قصه فيلم را بازنويسى كنم. از درازنويسى هم گريزانم. همينقدر مىنويسم كه فيلم نیشترى دردناك به دُملى چركين در جامعه ايران مىزند كه مسببيناش مادرها و پدرها و معلمين و ناظمها و ... و تمام كسانىاند كه حامل عقبماندهترين افكار و آراء اجتماع مايند و آن را عين اخلاق و "آبرو" مىدانند. پاسداران اخلاق و آبرودارى منحطى كه خود اولين قربانيان آنند.
و فيلمساز به زيبائى و با دقت عمق نگاه اين قربانيانى كه خود حامى متجاوزين به فرزندان خويشند را مىكاود. كاش همين نگاه ژرف و هنرمندانه در صحنههاى پايانى فيلم هم وجود مىداشت؛ آنجا كه مسئله قصاص و پرداخت ديه براى نجات از چوبه دار مطرح شد: يك واقعيت اجتماعى دردناک در ايران اسلامزده كه به مضحكه پهلو مىزند
باز كردن آنچه سربسته نوشتم به درازنويسى خواهد انجاميد كه از آن در پرهيزم! به همين بسنده مىكنم كه بگويم به نگاه من پوران درخشنده در پرداخت صحنههاى مرتبت با جستجو براى يافتن برادر مقتول، "ولى دَم!"، بيننده را بىدليل به اينسو و آنسو مىكشاند و او را از تفکر به آن‌چه فیلم در ذهنش برانگیخته باز می‌دارد.
اگر سخنگوى هيئت انتخاب - مسعود كيميائى را مىگويم - همين ضعف كوچك فيلم را كه مورد انتقاد من است دليل بر كنار گذاشتن "هيس..." در مقابل "گذشته" عنوان كند آنوقت با صداى بلند به او خواهم گفت: هيس! آدم‌ها دروغ نمىگويند!!!
باقى مىماند برپا شدن، و برداشتن كلاه از سر براى "پوران درخشنده"، اين بانوى هنرمند شجاع و آگاه سينماى وطنم، ایران.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:30 PM | Comments (0) | از فیلم و سینما و نمایش |

December 8, 2013

كَل مَمد كى ره دارنه؟

مازندرانىها بايد با اين قصه آشنا باشند. كَل مَمد خانه شاگردى بود تو دهى در سارى. از كودكى در خانه كدخدا خدمت مىكرد؛ از آب كشيدن از چاه تا وجين كرتِ صيفىجات با او بود. زمستان برف مىروبيد و تابستان، وقتى كدخدا روى ايوان چرت قيلوله مىزد مىرفت صحرا انجير رسيده از درخت كهنسال وسط مزرعهى حاجى مىچيد و توى يك باديه آبِ خنك مىگذاشت بالا سر كدخدا.
اين ماجراى "كل ممد كى ره دارنه؟" مال يكى از همان ظهرهاى گرم تابستان است كه ما مازندرانىها به آن گرمای "انجيلپزان" مى گوئيم.
يك روز خدا، تو يك ظهر انجيلپزان، كه ده در خواب ظهرگاهى بود يكباره كسى با ضربههائى محكم به دروازهى خانهى اهالى، همه را از خواب پراند. فرياد كسى كه پس از چندين ضربه به دروازهى هر خانه بگوش مىرسيد اين بود "كَل مَمد دار دَكِته، كَل مَمد دار دَكِته = كل ممد از درخت افتاد، كل ممد از درخت افتاد".
كدخدا از جلو و باقى اهالى خوابزده به دنبالش دويدند به سوى صحرا، و وقتى رسيدند ديدند درست است. كل ممد، زانو به بغل، زير درخت انجير افتاده و فرياد مىزند "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بِشكِسته = آى پام دررفت، آى پام شكست".
حاجى و يكى دو جوان زير بغلش را گرفتند و كمك كردند بلند شود، در حالى كه كل ممد از درد بخودش مىپيچيد و فريادش قطع نمىشد "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بشكسته".
به هر دردسرى بود بلندش كردند و گذاشتند روى كول يكى از جوانها و راه افتادند به طرف ده. وسط راه حاجى ازش پرسيد كى بود آنكسى كه آمد و با سروصدا اهالى محل را خبر كرد. كل ممد به سادگى گفت:
"كل ممد كى ره دارنه؟ من شِه بيَمومِه خبر هِدامِه! = كل ممد كى رو داره؟ خودم اومدم خبر رو دادم!"
*
هر وقت فيلمى كه در دست دارم رو به پايان مىرود احساس "كل ممد" بودن به من دست مىدهد! يكى مىپرسد "درسته که تو نویسنده و کارگران و مونتور این فیلمی ولی زيرنويس فارسى را كى درست كرده؟" يكى ديگر مىپرسد "این افكت دريا را كى پيدا كرده اینجا گذاشته؟" یکی دیگر می پرسد "نسخه انگلیسی را کی قراره آماده کنه؟ و.... و پاسخ من همواره همين است: كل ممد كى رو دارنه؟ شِه هاكردمه!
يادش بخير مادربزرگم وقتی از کار خانه هلاک میشد مىگفت خدا را شكر اطو كردن بلد نيستم وگرنه اين هم مىافتاد گردن من!
*
درد دلى بود با ياران اين صفحه تا هم توجيحى باشد بر غيبت طولانىام و هم مقدمهاى بر معرفى بيشتر فيلم تازهام "با من از دريا بگو"، كه بالاخره كارهاى استوديوئی‌اش هفته آينده آغاز مىشود و اواسط ژانويه ٢٠١٤ آماده نمايش خواهد بود.
آدرس سايت رسمى فيلم را كه در شكل ابتدائی‌اش از همين امروز قابل رويت است در اينجا مى آورم:
http://www.tellmeoftheseas.com/
و اين هم اولين فلاير فيلم كه به زبان انگليسى است. فلاير فارسى با نظارت "كل ممد" در حال اجراست!
□◊□
 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:30 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 3, 2013

كلاه شرعى مرسوم در "المپيك" به "اسكار" هم سرايت كرد!

در رقابتهاى سينمائى اسكار در بخش فيلمهاى غيرانگليسىزبان هر كشور از محصولات يكسالهى سينمائى خود تنها يك فيلم را بهعنوان نمايندهى آن كشور مىتواند معرفى كند. در تمام كشورها، از جمله در ايران، از سوى نهادهاى سينمائى مرتبط با دولت كميسيونى تعيين مىشود كه فيلم مورد نظر براى رقابتهاى اسكار را انتخاب كند. در ايران امروز تعيين اعضای اين كميسيون به عهدهى "بنياد سينمائى فارابى" است كه خود از زيرمجموعههاى "وزارت ارشاد اسلامى" است.
 
تا آنجا که من اطلاع دارم، و بویژه در روزهای اخیر تدقیق و تحقیق کردهام، این اولین بار است که فیلمی از طرف یک کشور به اسکار معرفی میشود که نه تنها زبان و مکانش ربطی به آن کشور ندارد بلکه رسما "محصول" کشور دیگری است.
تهیهکننده فیلم "گذشته" ساخته تازهی کارگردان آگاه و موفق ایرانی، اصغر فرهادی، "ممنتو فیلمز پروداکشن" است که یک شرکت سینمائی فرانسوی است و در سیاههی طولانی شرکتهای شریک یا حامی تولید این فیلم که در سایت رسمی سینمائی جهان (IMDb) نام برده شده حتی یک نام ایرانی وجود ندارد. این فیلم در "جشنواره کن" نیز به عنوان یک فیلم فرانسوی شرکت کرده بود.
تهیهکنندگان این فیلم وقتی در مقابل فیلم "رنوار" ساختهی "ژیل بوردو" نتوانستند به موفقیت برسند و فیلمشان از سوی کشور فرانسه به اسکار معرفی نشد همه تلاششان را کردند تا کلاه شرعی مرسوم در مسابقات ورزشی را در عرصه هنر سینما هم بیازمایند، گیرم به شکل کلاه وارونه!
میدانید که در مسابقات ورزشی میان ملتها، هر کشور حق دارد تنها قهرمانانی را معرفی کند که شهروند آن کشور باشند. برخی کشورهای ثروتمند همواره تلاش کردهاند قهرمانان کشورهای فقیرتر را با اهدای حق شهروندی بعنوان شهروند خود در مسابقات جهانی شرکت دهند. این کلاه شرعی گاهی بقدری رو بوده که مثلا کمیته المپیک را واداشته تا راهی برای پیشگیری از تکرار این تقلب آشکار بیابد.
امروزه طبق مقررات كميته ورزشى المپيك چنانچه ورزشكارى مليتش را عوض كند تا سه سال حق شركت در رقابت مسابقات المپيك را از سوى كشور تازه ندارد. اين قانون براى اين است كه تا حدى جلوى موج كاسبكارانهى خريد ورزشكارهاى كشورهاى فقير توسط كشورهاى ثروتمند از طريق اعطاى شهروندى به آنان گرفته شود. طبق آمار رسمى المپيك تنها در بين سالهاى ١٩٩٢ تا ٢٠٠٨ پنجاه قهرمان المپيك از كشورهاى جهان سوم با مهاجرت به آمريكا بهعنوان امريكائى در مسابقات المپيك بعدى شركت كردهاند.
در عرصه سینما اما جابجائی سینماگران محدودیتی ندارد. این جابجائی خود فیلم است که مقررات خاص خود را دارد. فیلمها یا محصول یک کشور یا محصول مشترک چند کشورند. حضور فیلم در هر جشنوارهای همواره با نام کشور یا کشورهای تهیهکنندهی فیلم گره میخورد. من تا کنون نشنیدهام فیلمی که محصول کشور معینی است به نام کشور دیگری به جشنوارهای برود بویژه جشنوارهی اسکار که هر کشور فقط یک شانس در آن بیشتر ندارد. شنیدهام که مدافعین این تصمیم شرکت فیلم "آمور=عشق" از طرف کشور اتریش را در اسکار سال پیش دلیل می آورند در حالیکه با یک تحقیق ساده میتوانند بینند که گرچه "آمور" در فرانسه فیلمبرداری شده ولی رسما محصول مشترک اتریش و فرانسه بوده است نه انحصارا محصول فرانسه. دلائل دیگری هم که برای سپردن سهم ایران در اسکار امسال به یک فیلم محصول فرانسه آورده شده تنها توجیهاتی برای سرپوش گذاشتن به اصل موضوع است.
به اعتقاد من لابیگری موفق تهیهکنندگان "گذشته" در ایران بیش از اینکه متوجه جایزه اسکار تازهای در بخش فیلمهای غیرانگلیسیزبان برای فیلمشان باشد (که به پیشبینی اهل فن در مقابل فیلمهای امسال از فرانسه، فلسطین و عربستان سعودی شانس زیادی برای کاندیدا شدن ندارد) متوجه "برنیس بژو" بازیگر خوشاستیل آرژانتینیالاصل فرانسوی است که با فیلم "هنرپیشه" کاندیدای اسکار شده بود و ممکن است از این سکوی تازه پرش موفقی برای کاندیدائی بهترین بازیگر زن داشته باشد، چرا که حالا برای بازی در همین فیلم جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن را نیز در جیب دارد.
بیتردید کاندیدا شدن برنیس بژو در اسکار امسال به تنهائی موفقیت غیرقابل باوری برای او و تهیهکنندگان فیلم "گذشته" خواهد بود چون اگر لابیگری در ایران جواب نمیداد هیچ شانسی برای آنها در اسکار آینده باقی نمانده بود.
حالا با کلاه وارونهای که کمیته اسکار در ایران با معرفی فیلمی محصول فرانسه بهعنوان نماینده سینمای ایران بر سر اسکار گذاشته است باید منتظر بازار سیاه تازهای در سینمای جهان باشیم؛ بازار سیاه خریدوفروش سهم کشورهای جهان سوم در رقابت اسکار!
برای اثبات کافی است به حرفهای "سلیمی" مسئول روابط عمومی بنیاد فارابی نگاهی بیاندازید که تنها یک هفته قبل از اعلام فیلم "گذشته" بعنوان نماینده سینمای ایران بر زبان آورده و در روزنامه مشرق به چاپ رسیده است:
"این فیلم محصول کشور فرانسه است و حتی مشارکتی هم ساخته نشده بنابراین به لحاظ قانونی امکان ارسال آن را نداریم. البته ما در حال تلاش هستیم تا در صورت امکان بخشی از سهم شرکت سازنده را خریداری کنیم که اگر آنها این پیشنهاد را قبول کنند تبدیل به محصول مشترک ما خواهد شد."
اگر کمی دقت کنید معنای "خرید بخشی از سهم شرکت سازنده" برای محصول مشترک جلوه دادن فیلم "گذشته" هیچ معنائی جز فروش سهم ایران در اسکار امسال به شرکت سازنده آن در ازای دریافت سهمی از درآمد آینده فیلم ندارد. البته این را سالهاست فهمیدهایم که در رژیم اسلامی ایران همه چیز قابل خریدوفروش است!
من تنها دلم پیش آن فیلمسازانی است که در شرائطی سخت در ایران فیلم میسازند و شانس مطرح شدنشان در عرصه جهانی هر روز به شکل تازهای به بازی گرفته میشود. پارسال همین بنیاد فارابی به این دلیل ابلهانه که در هالیوود فیلمی علیه اسلام ساخته شده اسکار را تحریم و فیلمسازان ایرانی را از این شانس محروم کرد. و امسال با یک کلاه شرعی آخوندپسند سهم ایران را به فرانسه واگذاشت.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:54 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 27, 2013

اكبر گنجى استادِ قياس مع‌الفارق!

اول از خوانندگان اين نوشته عذر مىخواهم كه بهجاى عبارت سادهى "مقايسه نامناسب" يا "همگونپنداری بىمورد" عبارت عربی "قياس مع الفارق" را در عنوان مطلب به كار بردم. خواستم آقاى گنجى كه مخاطب اصلى من در ميان خوانندگان است سريعتر كنايهام را بگيرد!
گنجى در مقاله اخيرش در سايت "گويا نيوز" با عنوان "جنايتكار در دولت حسن روحانى" به قول خودش "خطر كرده و مدعاى عجيبى را مطرح" كرده است. و اين مدعا پس از طول و تفصيل هميشگى ايشان، اين است كه حضور مصطفی پورمحمدى بعنوان وزير دادگسترى در دولت حسن روحانى مغايرتى با "تدبير و اعتدال" و "گذار آرام به دموكراسى" در ايران ندارد. من از باریک شدن در تمهیداتی که گنجى براى كاستن از "خطر" اندیشیده - اينكه پورمحمدى ممكن است تغيير كرده باشد يا شايد آزادى زندانیان سیاسی منوط به وزير شدن او بوده باشد – در میگذرم چون به بحث من مربوط نمىشود. آنچه البته مربوط است مقايسه نابجائى است كه او بين شرائط امروز ايران، پس از روى كار آمدن حسن روحانى با شرائط اسپانيا پس از مرگ فرانكو، شرائط شیلی پس از سرنگونی پینوشه، و شرائط آفريقاى جنوبى پس از رئيس جمهور شدن نلسون ماندلا مىكند.
می نویسد: "ماندلا مجازات و حذف اقلیت سفیدپوست سرکوبگر را تعقیب نکرد"، "در شیلی مخالفان برای برگزاری انتخابات آزاد و گذار به دموکراسی، نه تنها از مجازات و اجرای عدالت سخن نگفتند، بلکه امتیازات فراوانی ... به جنایتکاری چون پینوشه دادند" و "در اسپانیا نه تنها همین داستان تکرار شد، بلکه به دلیل تاریخ کثیفی که همگان در ساختن اش نقش داشتند، شعار "ببخش و فراموش کن" را دنبال کردند."
گنجی در این نمونه آوردنها خلط مبحث غریبی میکند. با اینکه میداند و همان‌جا می‌نویسد "که در ایران نه انقلابی صورت گرفته، نه گذار به دموکراسی مطابق تجربههای یاد شده. جمهوری اسلامی همچنان به بقای خود ادامه داده و انتخابات ریاست جمهوری دیگری در چارچوب معیارهای همین رژیم صورت گرفته است" باز از مقایسه بیمورد میان جابجائی روحانی با احمدی نژاد از یکسو، و سرنگونی رژیم فرانکو و پینوشه و آپارتاید از سوی دیگر دست برنمیدارد. انگار که در ایران امروز، رژیم سرکوبگر و جنایتکار جمهوری اسلامی مثل همسنخهایش در اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی سرنگون یا تسلیم شده است و حالا بحث بر سر دو برخورد متفاوت با جانیان است! یکی برخورد انتقام جویانه مثل برخورد خمینی با کارگزاران دوره شاه پس از سقوط پادشاهی، و یکی برخورد نلسون ماندلا با کارگزاران رژیم آپارتاید پس از تسلیم شدنشان.
و در نتیجه حسن روحانی به جای حذف و انتقامگیری از مصطفی پورمحمدی که به گفته آقای گنجی در همین مقاله "نقش او در قتل عام حدود 4 هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 پیشینه او را به رنگ دیگری در آورده" حالا نه تنها از او انتقام نمیگیرد بلکه یک گام هم جلوتر از نلسون ماندلا میرود و او را برای یافتن حقیقت در مورد آن کشتار بزرگ به "دادگاه حقیقتیاب" فرانمیخواند، و با پذیرش او در دولت خود راه گذار مسالمتآمیز به دموکراسی را هموار میکند! اعتدال مگر معنای بهتری دارد؟!
قبول ندارید پس نتیجه گیری مقاله ایشان را بخوانید: "اگر پورمحمدی واقعاً تغییر کرده باشد و اگر او بتواند در آزادی کلیه زندانیان سیاسی روحانی را یاری کند، انتخاب پورمحمدی با "عقلانیت و اعتدال و تدبیر" مورد نظر حسن روحانی سازگار است."
گنجی جان! به قمر بنیهاشم، اگر شما یک کم از وقتی که برای ممارست در علوم فلسفی پیش دانشگاهی میگذارید را به خواندن تاریخ معاصر اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی اختصاص دهید به راحتی در مییابید که سقوط رژیمهای سرکوبگر در این سه کشور و گذارشان به دموکراسی حاصل چندین دهه مبارزه مسالمتجویانه و گاه خشونتبار، اما پیگیر و آشتیناپذیر دموکراسیطلبان با جانیان حاکم بر کشورشان بوده است. این که من و شما برخورد انسانی نلسون ماندلا را با شکستخوردگان مثل اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان شریف و متمدنانه میدانیم هیچ ربطی به وزیر دادگستری شدن یک جانی شناخته شده در دولت کسی که خودش هم همواره از کارگزاران همان رژیم سرکوب بوده است ندارد.
با خواندن مطالب اخیر شما، آقای گنجی، من دارم به این باور میرسم که مسئله اصلی شما جابجائی نابجایتان از "پوزیسیون" حکومت اسلامی به "اپوزیسیون" آن است.
این بار باید از خوانندگان این نوشته به خاطر کاربرد لغات فرنگی "پوزیسیون" و "اپوزیسیون" عذرخواهی کنم. باز هم خواستم طوری حرف بزنم که آقای گنجی کنایهام را بگیرد!
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:58 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

September 26, 2013

"گذشته" فرهادى و بدآموزى جشنواره‌ها

فرهادى كه گامهاى مطمئن و موفقی را با خلق آثارى چون "در باره الى" و "جدائى نادر از سيمين" برداشته به روشنی توانسته است خود را به عنوان فيلمسازى معرفى كند كه حرفهای تفكربرانگيز براى گفتن، و زبانی تصویری برای ارائه سینمائی آن دارد. او که جدا از توفيق چشمگيرش در درو كردن جوائز جشنوارههاى معتبر جهانى توانسته بود صدها هزار تماشاگر را به سالنهاى سينما در هر گوشه از اين عالم پهناور بکشاند، حالا تحت تاثير مخرب جشنوارهها و منتقدان حرفهاى هنرى، در فيلم "گذشته" بهشكلى مصنوعى اداى خودش را درمىآورد.
فيلم "گذشته" در يك كلام "تقليدازخود" ناموفقى است كه اثر مخرب بدآموزى جشنوارهها را بر هنرمندان خلاق و خودآموخته به نمايش مىگذارد. مشكل اصلى فيلم "گذشته" جدا نشدن فرهادى است از فيلم قبلىاش؛ بويژه در پرداخت فيلمنامه. هرچه پيچيدگى و چندلايهگى قصهى "جدائى..." باوركردنى و در نتيجه گيرا طراحى شده بود همين تكنيك قصهپردازى در "گذشته"، مصنوعى و خستهكننده از آب درآمده است.
قصه‌ی "گذشته" همهى مواد موفق قصهى "جدائى..." را دارد ولى مثل غذائى جانيافتاده سنگين و هضمنشدنى است. مردى ايرانى پس از چهارسال جدائى از همسر فرانسويش از ايران به پاريس مىآيد تا مراسم رسمى طلاق را انجام دهد. همسر سابق بىدليلى قانع كننده به جاى رزرو اتاقى در هتل كه مورد خواست مرد بوده، او را به خانهى شلوغ خودش مىبرد تا فرهادى اين فرصت را بيابد يك بار ديگر توانائى تحسينبرانگيزش را در ادارهى صحنههاى شلوغ و درهمآميخته به نمايش بگذارد؛ قدرتى كه در "جدائى..." و "در باره الى" به شكلى مسلط به نمايش درآمده بود و از همين زاويه بسيار مورد تشويق جشنوارهها و منتقدین قرار گرفته بود. فرق اما اين بار در اين است كه فرهادى نه از سر نياز قصه، و قدرت قصهپردازى شخصىاش، كه بهخاطر بهرهبردارى از آنچه جشنوارهها را برانگيخته بود دست به اين كار زده است.
باز شدن تدريجى خط قصه در "گذشته" هم "تقليدازخود" ناشيانه ديگرى است از "جدائى...". هرچه اين خصلت در "جدائى..." باعث روانى و گيرائى فيلم بود اينجا موجب لكنت و ملالانگیزی است.
قصه‌ی "گذشته" بويژه از آنجا كه ماجراى خودكشى همسر فرانسوى مرد عربتبار كه حالا معشوق همسر سابق مرد ايرانى است مطرح میشود، ديگر از مصنوعى بودن فراتر مىرود و آنچنان خود فيلمساز را سرگردان مىكند كه قصه را از يك موضوع به موضوع ديگر مىكشاند و انسجام كار از دست مىرود. ورود مرد ایرانی به ماجراى بىدليل پيچيده شدهى همسر سابقش هیچ زمینهای در ساختار فیلم ندارد. نه بچههای زن، فرزندان خود اویند و نه حتی نشانهای از وابستگی او به همسر سابقش نشان داده میشود. با این وجود مثل یک کارآگاه میخواهد ماجرای خودکشی همسر مرد عربتبار را -که نه خودش او را میشناسد نه مای تماشاگر- رمزگشائی کند.
صحنه پایانی فیلم که در یک نمای بلند متحرک به زیبائی و با تکنیکی بالا در راهرو و اتاق یک بیمارستان فیلمبرداری شده است - و در بسیاری از نقدهائی که دیدهام از آن تمجید شده -  هم کمکی به فیلم نمیکند چون در حد یک "نمای زیبا با تکنیک بالا" باقی میماند و خط قصه را بیشازپیش به انحراف میبرد.
"تقليدازخود" قبلا سينماگر برجستهی ديگر ما، عباس كيارستمى را هم به انحراف كشيد. زيادهروى جشنوارهها و منتقدان حرفهاى از استفاده از "تكرار" و "ضربآهنگ آرام" در فيلمهاى ارزشمندى همچون "خانه دوست كجاست؟" كيارستمى را به "تقليدازخود" كشيد و زبان خودجوش زيباى سينمائيش را از "لباس براى عروسى" و "گزارش" دور كرد و به فيلمهاى بىكشش و مصنوعى مثل "ده" و "شيرين" رساند.
اميدم اين است كه فرهادى به توانائى كمنظيرش در سينماى ايران به فيلمنامهنويسى و كارگردانى، به دور از معيارهاى جشنوارهها و منتقدين حرفهاى، ايمان بياورد و فيلم بعدىاش را در محيطى كه مىشناسد و با زبانى برآمده از قلبش بسازد تا در آغاز راه خلاقهاش به پايان خط نرسد.
حضور فيلم "گذشته" در بخش مسابقه "جشنواره كن" و موفقيت بازيگر زن فيلم بعنوان بهترين بازيگر زن هيچ كمك تعيين كنندهاى به قبول عمومى تماشاگر عادى از فيلم او نخواهد كرد. همانطور كه همين اتفاق عینا براى فيلم فرانسوى كيارستمى "رونوشت برابر اصل" هم افتاده است. بعيد مى دانم اگر هنرپيشگان غيرفرانسوى نقش اول زن را در اين دو فيلم بازى مىكردند موفقيتى در جشنواره كن برايشان متصور بود، حتى اگر بازى بهترى ارائه مىدادند. برخورد ارفاقآميز جشنواره كن با هنرپيشگان فرانسوى پديده شناخته شده، و البته قابل فهمى، براى آشنايان به سياست جشنوارههاست.
و حرف آخر اينكه اين روزها در ايران تلاش مىشود فيلم "گذشته" را به عنوان نماينده سينماى ايران به جوائز اسكار بفرستند. تهيهكنندگان فرانسوى فيلم اگر مىتوانستند آن را بعنوان فيلم فرانسوى به اسكار بفرستند هرگز به ايرانى ناميدن فيلم رضايت نمىدادند. جالب اينكه قبلا هم تهيهكنندگان فرانسوى فيلم "رونوشت برابر اصل" كيارستمى نيز پس از انتخاب نشدن فيلمشان بعنوان نماينده سينماى فرانسه در جوائز اسکار، به ايران رو كردند تا عليرغم ايرانى نبودن آن شانس ديگرى به فيلم بدهند. به نظر من جدا از اينكه فيلم "گذشته" شانسى براى مطرح شدن در اسكار امسال داشته باشد یا نه، تلاش تهيهكنندگان فرانسوى برای اشغال سهم ایران با این فیلم كارى غيراخلاقى و ربودن شانس ديگر فيلمسازانى است كه در شرائط سخت ايران فيلم مىسازند.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:48 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 19, 2013

از فیلم تازه‌ام "زنده باد زندگى"

اينروزها در ميان ما ايرانيانِ دردكشيده همه جا سخن از كشتار زندانيان سياسى در بيستو پنجمينسال اين جنايتِ دور از باور است. يكجا شاهدانِ جانبهدربرده از کشتار، خاطرههاى دردناكشان را از آن تابستانِ مرگ باز مىگويند، و جاى ديگر دردآشنايانِ دستبهقلم از آنچه از دادگاههاى يكدقيقهاىِ هيئت مرگ شنيدهاند را بر كاغذ مىآورند تا دستكم اينبار، فراموشى، اين بيمارى مزمن ما ايرانیها، كمتر از پيش فرصت تاثيرگذارى بيابد.
در آنسوى اين قصهى دردناك، كسانى كه عامل يا دستكم مطلع از آن نامردمی بوده‌اند از اين مقام به آن مقام حكومتى، و از اين دسته به آن دستهبندى سياسى اسباب‌کشی مىكنند بىآنكه هرگز در اين قضيه لب تر کرده باشند. آنها، از كوردلانِ اهل اصول گرفته تا  عافیتانديشان اهل اصلاح، اميدشان را به بيمارى مزمن فراموشى ما بستهاند، و تا آن روز از هرچه بگويند از اين يكى دم نخواهند زد.
من اما در همين تابستانى كه در آنيم عمدتا به تدوين فيلم تازهام مشغول بودهام، آنچنان مشغول كه كمتر فرصت نوشتن يادداشتى در اين صفحه داشتهام. فيلم تازهام البته به همين زخم سهمگين تابستان شصتوهفت مربوط است؛ فيلمى كه درست يكسال است درگير ساختنش هستم و حالا با پايان تدوين، ديگر مىتوانم بگويم رو به اتمام دارد.
عنوانش "زنده باد زندگى" است و مدتش هفتادوپنج دقيقه درآمده. ساختارى داستانى/مستند دارد و در هلند، فرانسه، آمريكا، انگلستان، و هم‌چنین داخل ايران فيلمبردارى شده است.
قصه از زبان يك شخصيتِ خيالى، "رويا"، بيان مىشود كه طراح جوانى است كه در روز افتتاح نمايشگاه طراحىهايش دستگير و پس از پنجسال از اين سلول به آن سلول شدن، در تابستان شصتوهفت مقابل هئيت مرگ قرار مىگيرد. او براى دختر آرزوهايش، "دريا"، آنچه در زندان ديده است را با كمك طرحهاى سادهاى بيان مىكند؛ از همسلول شدنش با "آذر"، زندانى جوانى كه تجربهى سهمگين تجاوز توسط بازجويش را پشتِ سر دارد، تا "نينا" و ديگر دختربچههاى كوچك زندان كه همبازىهاى دختر تخيلىاش در سلول هستند.
در فيلم به ضرورت قصه از طرح و انيميشن نيز بهره گرفتهام. علاوه بر سه ياور فیلمهای قبلیام، بيژن شاهمرادى، اسفند منفرزاده و احمد نيكآذر، شانس همكارى با چند هنرمند ديگر هم نصيبم شد كه بهرعایت امنیتشان نه در اينجا مىتوانم نامی ازشان ببرم، و نه حتى در تيتراژ فيلم.
اگر از من بخواهید در یک جمله هدفم را از ساخت این فیلم توضیح دهم، میگویم: این جستجوی تصویری ذهن من است برای یافتن پاسخ این پرسش که چگونه "رویا"ی یک ملت به "کابوس" بدل شد.
تا تصورى بصرى به ياران اين صفحه داده باشم چند عكس از پيش و پشت صحنه‌ی فيلم "زنده باد زندگی" را در اينجا مىآورم و این یادداشت را با آن میبندم.
 
    

    

    

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:47 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

August 13, 2013

نوعی از بودن

نوشته: خوآن مادرید
برگردان فارسی این قصه را به پسرم نیما تقدیم میکنم چون خیلی به قصههائی از ایندست علاقه دارد. این قصه را از مجموعه قصهی "روزنگار مادرید تاریک" انتخاب کردم و به نظر من یکی از ظریفترین و زیباترین داستانهای کوتاهی است که تا کنون خواندهام.
یک روز به من گفتن که باید چیزی بنویسم که به آدم روحیه بده، که فکر نکنن همه چیز گموگور شده، که نشون بده این بحران رفتنیه، مگه رفتنی نیست؟ منظور اینهکه از من میخواستن یک قصه بنویسم با پایان خوش. اما این جور قصهها از قلم من چندان چشمگیر از آب در نمیآن.
بعد یادِ قصهی عبدالرحمان افتادم و فکر کردم بشه ازش یک قصهی خوب با پایان خوش سرهم کرد تا شاید به این تصور از من که قصهگوی دلهرهها هستم پایان بده.
حالا ببینم از این یکی خوششان می آید یا نه.
عبدالرحمان اسمش عبدالرحمان نبود اما فرقی نمیکنه. یکی از آدمای بدشانسی بود که همه شماها میشناسین. هر وقت یورشی شروع میشد این عبدالرحمان بود که شکار میشد. هیچوقت چیزی جلو چشم کسی تو دستش نبود اما اگر اتفاقی یک روز سه گرم همراش بود درست همون روز مچش گیر میافتاد و شکار میشد.
یک آدمی بود واقعا بدشانس. با بیستوسه سال سن پنجبار حکم تعقیب و دستگیری داشت و بیشتر از هر کدام دیگهای که تو میدانهای شهر وول میخورن زیرمیزی سُلفیده بود. جالب اینه که آدم بدی نبود. درسخونده و بیادعا بود و هیچوقت مرافعه راه نمیانداخت و وقتی قاطی میکرد دریوری نمیگفت.
یک شب توی بار "لامانوئلا" تو میدان "سن بیسنته فرر" دیدمش که داشت برای "خوآن"، صاحبکافه میگفت میخواد بره اداره پلیس خودشو معرفی کنه و آدم صادقی باشه.
به خوآن گفت: لطفا یه ایرلندی مهمونم کن.
خوآن جواب داد: آخه واسه چی؟
-         می دونی؟ این دیگه قراره آخرینبار باشه. به این میگن "بیزندگی"، وقتی دادگاه تموم بشه دیگه آروم می‌شینم.
همهمون حرفشو فهمیدیم و خوآن یک ایرلندی مهمونش کرد. عبدالرحمان به ماها گفت که منتظر میمونه تا یک جفت پلیس که میان رد شن، بره خودشو بشون معرفی کنه.
مدتی گذشت و کسی رد نشد. بعضیها فکر کردن عبدالرحمان خالی بسته تا مهمونش کنن. بعضیها هم بودن که اوقاتشون تلخ شد.
ولی راست گفته بود. عبدالرحمان میخواست زندگی تازهای شروع کنه. چند دقیقه نگذشت که دیدیم یک ماشین پلیس داره رد میشه و عبدالرحمان مثل تیر از کافه بیرون پرید و دوید طرفشون.
چند نفر از ما که اونجا بودیم همانکار را کردیم. دیدیم که چه جوری عبدالرحمن با پلیسها حرف زد و بعد ورقه شناسائیشو که در "ملیلیا" گرفته بود به آن ها داد. همهمان فکر کردیم که حالا میاندازنش تو ماشین یا یک کاری میکنن، ولی اینجوری نشد.
پلیسها رفتن و عبدالرحمان برگشت.
-         بم گفتن صبر کنم چون ماموریت دارن. بعدا میان منو میگیرن میبرن کلانتری.
توی بار ماندیم و ایرلندهای بیشتری مهمانش کردیم. و مدتی گذشت و ماشین نیامد.
یک "خوآن" دیگه ازش پرسید: ببین عبدالرحمان، حقیقت رو بشون گفتی که میخوای دستگیر بشی؟
-         آره سینیور خوآن، عینا همینو بشون گفتم. اینم گفتم که پنج تا قرار تعقیب و دستگیری دارم.
-         اونا هم باور کردن؟
-         اول فکر کردن شوخیه، اما به مرکزشون تلفن زدن و فهمیدن حقیقت داره. من واقعا میخوام دستگیر بشم، به خدای بزرگ قسم.
-         قبول! نگران نباش. یه ایرلندی دیگه می خوای؟
-         بله سینیور خوآن.
صاحبکافه یکی دیگه از همان دَمکشیدهها بش داد. من اما کار داشتم و نمیتونستم تمام شب آنجا بمونم و منتظر باشم بیان ببرنش زندان، این بود که خداحافظی کردم، پول خودمو دادم و رفتم.
مدتها بعد، دمدمای صبح، داشتم از همان کوچه به خانهام برمیگشتم که دوباره عبدالرحمان رو دیدم که باز داشت با همان دوتا پلس حرف میزد.
صحبتشان به نظرم دوستانه آمد اما قدم هامو تند کردم که بشون برسم. وقتی رسیدم پلیسها رفته بودن و عبدالرحمان داشت با خوآن صحبت میکرد:
-         قسم میخورم سینیور خوآن که همینو به من گفتن. به خدای رحمانِ رحیم قسم میخورم.
خوآن داشت می گفت:
-         باور نکردنیه. اگه به چشم خودم ندیده بودم باور نمیکردم.
-         حالا میبینین.
من ازش پرسیدم: چی شد؟ میبرنت عبدالرحمان؟
-          نه بابا، توجه کن شما. گفتن که تازه گشتشونو تمام کردن و خستهان و میرن خونه. به من گفتن اگه واقعا میخوای دستگیر بشی فردا بیا اداره پلیس اونجا دستگیرت میکنیم.
خوآن وارد صحبت شد: همه رو خودم شنیدم. از سر تا تهاش راسته. بش گفتن فردا بیا خیابان "لونا".
-         حالا من مهمونت میکنم. چی میل داری؟
-         ایرلندی، بیشتر از همه چیز دوست دارم. با شیر زیاد.
وارد کافه "لامانوئلا" شدیم و عبدالرحمان دوتا قهوه ایرلندی دیگه خورد. از زیادی کافئینی که بالا انداخته بود چشماش مثل دوتا سنگ خیس خورده شده بود ولی خودش انگار نه انگار.
یادم نیست چه ساعتی از هم خداحافظی کردیم ولی خیلی با هم رفیق شدیم. عبدالرحمان برام قصهشو از "ملیلیا"، از مدرسهش، از پدرومادرش و دوستان نابابش و خیلی چیزهای دیگه تعریف کرد. دستبهگردن از کافه درآمدیم و من بش قول دادم که براش تو زندان بادامسوخته عسلی ببرم که بعد از قهوه ایرلندی خیلی دوست داشت بخوره.
واقعیت اینه که دیگه یاد عبدالرحمان نیافتادم تا اینکه یکهفته بعد دوباره دیدمش که به پیشخوان یک کیوسک توی میدان تکیه داده بود.
روشنه که داشت چی مینوشید، قهوه ایرلندی، و سر حال بود.
ازش پرسیدم: چی شد؟ از زندان درآمدی؟
-         نه، نه سینیور، از زندون در نیامدم.
-         چی پس؟
-         زندون نرفتم.
-         زندان نرفتی؟
-         نه بابا، حالا بتون می گم. ببینین، روز بعد رفتم کلانتری و به آقایون گفتم که جریان چی بود. اونا به من گفتن خیلیخوب، برو خونه لباس گرم و اینجور چیزا بیار و دوباره برگرد اینجا تا زندونیت کنیم. ولی میدونین؟ من نه لباس دارم نه پالتو. لباسم همینه که تنمه و فهمیدم که تا پول جمع نکنم نمیتونم برم زندون. واسه اینه که حالا دارم اینجا پول پسانداز می کنم. منو یه چیزی مهمون میکنین؟
در این لحظه فکر کردم که این میتونه تِم قشنگی باشه برای یک قصه با پایان خوش.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:52 AM | از کتاب و قصه و شعر |

August 10, 2013

برگ سبزی است تحفه‌ی درویش!

گهگاهی هیچ چیز مثل دوری اجباری از ایمیل و اینترنت به من نمی‌چسبد. ده دوازده روزی در جنوبی‌ترین ساحل جزیره‌ی "تنه‌ریف" اسپانیا فقط به قدم‌زدن و آفتاب‌گرفتن و کتاب‌خواندن گذراندم و تا دست خالی به این صفحه برنگشته باشم یکی از چندین قصه کوتاه "خوآن مادرید" را که در آنجا خواندم برایتان به فارسی برگرداندم.
"خوان مادرید" را یکی از اساتید "ژانر نوول سیاه" در اسپانیا می‌شناسند. شهرت او بیش از همه به چندین جلد مجموعه قصه‌های کوتاه است که در دهه هشتاد و نود گذشته منتشر شده‌اند؛ مجموعه‌هائی که عناوینشان به روشنی نشان از محتوای قصه‌ها دارند: جنگل، روزنگار مادرید تاریک، زندگی بزهکاران...
کاراکترهای داستان‌های کوتاه او نیز از کوچه و خیابان و کلوپ‌های شبانه و فاحشه‌خانه‌ها و به حاشیه‌راندگان جامعه شهری اسپانیا گرفته شده‌اند، با زبانی به شفافی زبان مردم کوچه‌وبازار.
قصه کوتاه "نگاه" را از مجموعه قصه‌ی "جنگل" به فارسی برگردانده‌ام که امیدوارم به عنوان سوغات سفر آنرا از من بپذیرید:

"نگاه"
توجه کنین قربان، من آدم بدی نیستم. سرم به کار خودم بنده، به دُکانم، که می‌بینین خیلی بزرگ نیست، و به بچه‌هام، که قبلا اینجا با من بودن، ولی جوانیه دیگه، خودتون که میدونین. جوونا میرن طرف چیزای دیگه، به قول خودشون علاقه به دکون ندارن. شما بچه دارین؟ خدا عمرشون بده. تا وقتی بچه‌ان غیر از خوشی چیزی به آدم نمی‌دن، ولی وقتی بزرگ میشن همه چیز تغییر می‌کنه، اینو به شما می گم قربان، چون خوب اینو می‌دونم. ببینین، "آرتورو"ی من با بیست‌سال سن هیچ کاری نکرده. اول اقتصاد خوند، بعد گفت می‌رم فلسفه بخونم، نمی‌دونم شروع کرد یا نه، و حالا راه می‌ره می‌گه علاقه‌اش به تئاتره. توجه بکنین قربان، تئاتر! اما چرا سرتونو درد بیارم. شما کار خودتونو بکنین، من کار خودمو. نه، نه قربان، دکانو نمی‌بندم. چرا؟ نه که نمی‌تونم ببندم، اینه که نمی‌خوام ببندم. اینجا چیزی اتفاق نیافتاده.
چی فرمودین آقای بازپرس؟ بله، "آرتورو" و "کارمینا"، بله قربان. کارمینا پیش مادرشه، بله قربان، و کمتر میان اینجا. قبلا، همونطور که خدمتتون عرض کردم بیشتر می‌آمدن. بله، مادرش هم با ما بود. من و کارمینا کار می‌کردیم و بچه‌ها کمک می‌کردن. چیزهائی اینجوری، جعبه‌ها رو ببندن، پیغوم ببرن، همین. فکر می‌کنم جوونا باید بدونن زندگی چیه. چی فرمودین؟ نه قربان، من تنهائی. سال‌های ساله تنها تو دکونم. همینقدر در میاد که زندگی کنیم، اما نه بیشتر. اگه از زنم بپرسین بهتون دروغ می‌گه. بهتون می‌گه ثروتمندم. اما دروغه قربان. و خودش میدونه چرا تمام زندگیش با من اینجا مونده. از همون اول که ازدواج کردیم، بیش از بیست‌سال پیش. آره اینو می‌دونست، جناب بازپرس.
من آدم خشنی نیستم. بهتون گفتم که، معمولی‌ام. یک اسپانیائی نجیب، معمولی، که تا جون داره کار می‌کنه و مالیاتشو می‌ده. و اگه نمی‌تونم از خودم دفاع کنم پس خودتون بفرمائین چیکار کنم.
چی فرمودین؟ ببینین، من دوست ندارم راجع به سیاست حرف بزنم. تنها سیاستی که بلدم سیاست کار کردنه. شما می‌دونین چه ساعتی کارمو تو این دکون تعطیل می‌کنم؟ نمی‌دونین، البته که نمی‌دونین. شب ساعت ده تعطیل می‌کنم. درست بگم ساعت ده درو قفل می‌کنم و با چراغ روشن می‌شینم به حسابداری، چون حسابمو روز به روز می‌رسم. در هر لحظه‌ای می‌دونم چی کم دارم، چی باید بخرم... اگه سیاسی‌ها این مملکت‌رو مث دکون من اداره می‌کردن... ببخشین دوست ندارم راجع به سیاست حرف بزنم.
بله قربان، اونا رو کشتم چون تو چشاشون نگاه کردم. صورت‌های بی‌حیا و از خودراضی که کار نمی‌کنن، با موهای بلند و کثیف... و دختره، چی بگم از دختره. یه... یه دختر معمولی. دست به سینه ایستاد و به من گفت پیرمرد گُه. همینو گفت، یادداشت کنین، پیرمرد گُه.
نه، دارم قاطی‌پاتی حرف نمی‌زنم، مسئله اینه که من خیلی با مردم صحبت نمی‌کنم، چه برسه با پلیس... منو ببخشین، براتون تعریف می‌کنم، چشم قربان. حدود ساعت نُه‌ونیم وارد دکون شدن. با یه نگاه بهشون مشکوک شدم. گاهی وقتا جوونا می‌آن سالادی، بیسکویتی، چیزهائی، نوشابه‌ای، سیب زمینی‌ای... واسه مهمونی‌بازیشون، می‌دونین؟ بله، تا دیدمشون فهمیدم مهمونی‌بازی در کار نیست. پسره کسی بود که هفت‌تیر در آورد و گذاشت رو گردنم. من ساکت ایستادم. فکر کنم از من عصبی‌تر بود، می‌لرزید و عرق کرده بود.
گفت پول، یالله پول. و دختره، همون بود که پیرمرد گُه رو گفت. اما نگاه من به چشماش بود. می دونین؟ من تو جنگ شرکت داشتم. چشمائی که می‌خوان آدمو بکشن می‌شناسم، و اون پسره می‌خواست منو بکشه. من جواز اسلحه دارم، بله قربان، بفرمائین ببینین، و مگنوم 357 هم اینجاست. چرا؟ هیچی، چون دوست دارم. شما دوست ندارین؟ یه اسلحه‌ی عالیه، مطمئنه، زندگی منو نجات داده. با این جواز هر اسلحه‌ای بخوام می‌تونم بگیرم. عصبانی نشین ادامه می‌دم.
آره دیگه. چی داشتم می‌گفتم؟ آه، بله. بعد که دیدم هفت تیرو رو گردنم گذاشت بش گفتم باشه، پولو بش می‌دم. باید این حرفو می‌زدم تا گولش بزنم که به من اعتماد کنه. توی جنگ هم همین کارو می‌کردیم.
و اینجا ... چی فرمودین؟ نه قربان، متوجه نشدم که هفت‌تیرش اسباب‌بازی بود. از کجا می‌تونستم بدونم؟ تنها چیزی که می‌دونستم این بود که می‌خواد منو بکشه، و این شد که کشو رو کشیدم... ببینین، اینجوری... و اسلحه‌ام همیشه اینجاست، زیر کاغذها پنهانه.
نگاهمو به چشماش دوختم و اسلحه رو برداشتم. از نزدیک شلیک کردم و پاشید روی پیشبند و پیرهنم.
مگنوم خیلی پُرزوره، اسلحه خوبیه. خودتون که دیدین. یه سوراخی تو سینه‌اش باز کرد که...
بالاخره یا زندگی اون باید از دست می‌رفت یا زندگی من... دختره چی؟ از کجا می‌دونستم. می‌تونست یه اسلحه تو لباسش قایم کرده باشه، از این جنده‌ها بر می‌آد... همین دیگه، مال اون خورد تو کله‌اش. خیلی مطمئن‌تره. شما که خودتون حافظ نظم هستین اینو خوب می‌دونین.
نه، نه قربان. نه می‌دونستم اسلحه‌شون قلابیه، نه که دوازده‌ساله هستن. به نظرم به‌سن "آرتورو"ی خودم بودن، بهتون که گفته بودم. به نظرم بیست ساله می‌اومدن. و بازی هم نمی‌کردن. جای بازی نبود. به چشماشون نگاه کردم و فهمیدم می‌خوان منو بکشن. این شد که خودم کشتمشون. هر دوشونه، بله قربان.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:28 PM | از کتاب و قصه و شعر |

July 27, 2013

سه هموطن بهائی من: "آرتین" و "ژینا" و مادربزرگشان

در یکی دو هفته اخیر در ادامهی بیوقفهی اخبار مربوط به تجاوز برنامهریزی شده به هموطنان بهائی در ایرانِ آلوده به اسلام سیاسی، دو خبر کاملا متفاوت در مورد بهائیان در چرخهی خبر قرار گرفت که ذهن مرا به خود مشغول داشت. یکی مربوط به شرکت "محسن مخملباف" در "جشنواره فیلم اورشلیم" با فیلم تازهاش "باغبان"، و دیگری گزارش دیدار "محمد نوریزاد" از "آرتین"، یک کودک بهائی، در خانهی مادربزرگش در تهران.
اما آنچه مرا به نوشتن این یادداشت واداشته است نه این دو خبر بلکه نامهی تکاندهندهای است که آقای "کامران رحیمیان"، پدر آرتین، به محمد نوریزاد نوشته و در اختیار سایت “راه دیگر” قرار داده است.
با این حال از آنجا که برخی رادیوتلویزیونهای فارسیزبان در خارج از کشور، و نیز بسیاری از دوستان، نظر مرا در مورد دو خبر یاد شده خواسته بودند من پاسخ به همه را در همین یادداشت میدهم و از آن میگذرم.
فیلم "باغبان" را - جز چند صحنه کوتاهش- هنوز ندیدهام ولی عمل مخملباف را در ساختن فیلمی در مورد هموطنان بهائیام تحسین میکنم. ما هنرمندان ایرانی، از نویسنده و شاعر گرفته تا فیلمساز و نقاش و اهل نمایش، در مورد بهائیان هموطن کوتاهیهای بسیاری داشتهایم که هرچه در جبران آن بکوشیم زیاد نیست. مسئول تداوم ذهنیت منفی در میان ایرانیان غیربهائی تنها تشکلهای اسلامی یا روحانیت شیعه نیست بلکه سکوت و بیاعتنائی روشنفکران جامعه ایران در این مورد معین سهمی تعیینکننده داشته است. هنرمندان شاید هرگز نتوانند حکومتی مثل حکومت اسلامی حاکم بر ایران را از تجاوز به حقوق بهائیان بازدارند ولی بیتردید قادرند تصویر منفی جاافتاده در میان مردم ایران را از اذهان آنان بزدایند. با این باور است که هم فیلم مخملباف و هم کار نمادین نوریزاد را گامهائی مثبت در این راه میدانم. دیدهام که در مطالب مرتبط با این دو رویداد گاهی نامی هم از من برده میشود. در پاسخ دوستی بهائی که او هم با خواندن آن مطالب یادی از من و فیلم "تابوی ایرانی" کرده بود نوشتم:
[من پاداشم را با رضایت وجدانی که از ساختن این فیلم در درون خودم احساس میکنم مدتهاست گرفتهام. در آستانهی هفتادسالگی بهجرات و بیکمترین تردید میگویم که هیج فیلم دیکری که تا کنون ساختهام تا این حد به آرامش وجدانم کمک نکرده است.]
تکرار این پاسخ خصوصی در جائی عمومی همچون این نوشته را از آنجا ضروری دانستم تا بویژه به نسل جوان هنرمندان ایرانی، در وطن یا بیرون از آن خاکِ پاک، پیامی داده باشم: هیچ پاداشی ارزشمندتر از آرامش وجدان هنرمند نیست. و هیچ هنرمندی بدون عشق به انسان در هر شکل و رنگش، به آرامش نمیرسد.
و اما، همین جا به این پرسش هم که در همین زمینه بارها از من شده پاسخ بدهم که: شرکت در جشنواره اورشلیم را مثل شرکت در هر جشنواره سینمائی دیگری حق هر فیلمساز می دانم و اگر بخواهم حرف دلم را بزنم از این که اینهمه جنجال از سوی مخالفان و موافقان برپا شده در شگفتم!
یکبار از قول کسی که نمیشناسم نوشته بودم که افراط و تفریط در میان ما ایرانیان به یک خصلت ملی بدل شده. همه جا مردم خانهشان را بر چهارستون بنا میکنند اما ما ایرانیها یا "چهلستون" می سازیم یا "بیستون"! میزان اغراق در تاثیر شرکت یا عدمشرکت یک فیلمساز در یک جشنواره در نامههای منتشر شده از سوی موافقان و مخالفان، دستکمی از تفاوت میان "چهلستون" و "بیستون" ندارد.
از نامهی دردمندانه و بهغایت انساندوستانهی کامران رحیمیان که از زندان رجائیشهر خطاب به نوریزاد ارسال شده دور افتادم. مینویسد:
[من کسی هستم که در سال ۱۳۶۰ در دوازده سالگی سر کلاس درس امور تربیتی با متهم شدن به آن که بهاییان با محارم خود ازدواج میکنند مورد تمسخر واقع شدم، در همان سال از رفتن به سر مزار مادربزرگم که سال پیش از آن فوت کرده بود محروم شدم چون محل دفنش مصادره و بعدها شد فرهنگسرای خاوران. کسی هستم که در چهاردهسالگی یعنی سال ۶۲ پدرم دستگیر شد و پس از یازده ماه زندان بدون خداحافظی از ما اعدام و بدون اطلاع ما در خاوران دفن شد و قبل از آن با یک چمدان حاوی لباس برای مادرم، برادرم، خودم و کتابهای درسی من به خاطر مصادره اموال از خانه مسکونیامان اخراج شدیم. کسی هستم که در سال ۶۶ امکان شرکت در کنکور را نیافتم.]
پس از این فراز کوتاه تکاندهنده، کامران رحیمیان تصویری تکاندهندهتر از خانوادهاش بهدست میدهد. همسرش مثل خود او به "جرم!" تدریس به دانشجویان بهائی در زندان است. به قول خودش "خانواده کوچک شدهی" آنها حالا سه عضو بیشتر ندارد؛ مادرش که بیوه یک اعدامی است حالا سرپرست دو نوهی بیسرپرست خویش است: یکی همین آرتین که پدر و مادرش در زندانند، و دیگری [ژینای سیزدهساله که یکبار در سال ۸۳ تجربه بازداشت همزمان پدر و مادرش را تجربه کرده و حالا پدرش در زندان و مادرش در آسمانهاست.]
من از خودم میپرسم: از این همه نمایشنامهنویس خلاق ایرانی یکی پیدا نمیشود یک روز از زندگی پیرزنی همچون این مادربزرگِ و نوههایش را بر کاغذ بیاورد و بر صحنه ببرد؟
هر بند از نامهی کامران رحیمیان نیاز به بازخوانی چندباره دارد. من اما این یادداشت را با احترام به ایشان با فرازی از برداشت ژرفش از مفاهیم "صلح" و "عدالت" و "آزادی" بهپایان میبرم:
[صلح به معنی پذیرش کثرتها و هماهنگی کثرتها برای یک هدف و آن آسایش و سعادت همگان؛ عدالت به معنی فرصت برای هر کس تا بتواند تمام قوای خود را بهفعل درآورد؛ آزادی به معنی ظرفیت و توانمندی انسان برای رشد، تحول و آمادگی برای تغییر در جهت ارزشهای انسانی و نوع بشر بدون هیچ استثناء و صرفنظر از هر ویژگی تمایز ساز مثل قوم، نژاد، ملیت، جنسیت، دین و تحصیلات… نوع بشر به وسعت خلقتی که به صورت و مثال الهی خلق شده است.]
◊◊◊
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:12 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

June 18, 2013

آفتاب آمد دلیل آفتاب!

سه عکس در رابطه با مقاله قبلی!
پسر هاشمی در مصاحبه مطبوعاتی دیروز روحانی
دختر هاشمی در مراسم تبلیغاتی روحانی
و بالاخره عکسی از هاشمی در سایت رسمی اش پس از انتخاب شدن روحانی با این شعار "بدخواهان باید بدانند هاشمی زنده است" 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:08 AM | Comments (0) | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

June 16, 2013

روحانی، هاشمی، یا مردم، کدام برنده‌اند؟

بازنده پیداست. مردم با هشیاریِ تمام دورترین فرد ممکن به رهبر را از میان گزینه‌های شش‌گانه برگزیدند و یکبار دیگر به رهبر نشان دادند که اگر تقلب فقط به مراحل تائیدِ صلاحیت و بستن دهان‌های آزاد با زندان و شکنجه، و توقیف نشریات غیروابسته محدود شود، و جابجائی جدی در صندوق‌های رای انجام نگیرد در همین محدوه‌ی کوچک هم مخالفتشان را با منویات او به دنیا نشان خواهند داد.
از این زاویه البته مردم برنده‌اند. مردم برنده‌اند چون توانستند در مقابل چماق‌بدستان و امنیتی‌های تجاوزگر و دهن‌دریدگانِ "اصولگرا"، به خیابان بریزند و شادی کنند و آن‌ها جرات نکنند واکنش نشان دهند. حتی اگر برای یکی دو روز هم باشد مشکلی نیست. برندگی همیشه لذت‌بخش است حتی اگر به دوام این لذت امید زیادی نتوان بست.
روحانی نیز حتما برنده است. کسی که تا هفته پیش در سایه بود و شانس به بازی گرفته شدن نداشت حالا با ترس خاتمی از ورود به صحنه و برکناری هاشمی از حضور در بازی، به یکباره برنده‌ اعلام شده است. شادمانی نوش جانش!
ولی برنده اصلی به نگاه من "علی اکبر هاشمی رفسنجانیِ بهرمانی" است. کسی که مثل اسمش چندین چهره داد؛ متهم میکونوس، عالیجناب رنگین‌پوش، مال اندوز و چپاول‌گر بیت‌المال، دلسوز و از عقلای نامدار نظام، اعتدال‌گرا و میانه‌رو، حامی اصلاحات، و حتی مدافعِ جنبش سبز...
قبل از اقبال عمومی اخیرش، خودِ این مردم هاشمی را بی‌آنکه قصد توهین باشد "گربه مرتضی علی" نامیده بودند. وقتی "رهبر" به دست "جنتی" آن سیلی آبدارِ "رد صلاحیت" را به صورت هاشمی زد او به چابکی یک گربه از پنجره بیرون پرید و با قانع کردن "خاتمی" برای مجاب کردن "عارف" به کناره‌گیری، و ریختن بخش بالائی از ظرفیتِ عاطل مانده‌ی جنبش سبز به کیسه‌ی یارِ غارش "روحانی"، به نرمیِ تمام دو باره پای سفره‌ی چربِ حاکمیت نشست. واقعا که این مردم در نامگذاری نابغه‌اند!
رفسنجانی هم این پیروزی نوش جانش باد! حالا، هم محبوبِ مردم است، و هم پای خوانِ بی‌دریغ حاکمیت نشسته. باید هم باد به غبغب بیاندازد و در اولین واکنشش بگوید این انتخابات "دموکراتیک ترین انتخابات در دنیا" بود!
فقط از کسانی در عجبم که تا دیروز پیگیر برپائی دادگاه بین‌المللی برای محاکمه‌ی سران جمهوری اسلامی به اتهام "جنایت علیه بشریت" بوده‌اند و حالا سنگ هاشمی رفسنجانی را به سینه می‌زنند. از خودم می‌پرسم در آن دادگاه آرمانی، در فردائی که معلوم نیست کی فرا خواهد رسید، این‌ها قرار است چه کسانی را پای میز محاکمه بکشانند؟
◊□◊

 

 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 3:03 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

June 14, 2013

حافظ به روایتِ فرخ نگهدار!

به قول آن دوست "به جان دوست" که اگر بگویم روزی شانزده ساعت پشت میز تدوین نشسته‌ام تا فیلم تازه‌ام را سروسامان بدهم گزافه نگفته‌ام. یکی از اثراتش این است که نه فرصت خواندن دارم و نه نوشتن. ولی گاهی به‌وقت شام به اجبارِ این شکمِ پیچ‌پیچ، فرصتی به خودم می‌دهم تا کاری دیگرگونه کنم. و امشب، همین ساعتی پیش، تا از انتخابات در ایران خبری بگیرم، گوش به رادیو فردا سپردم.
فرخ نگهدار، این مفسر همیشه در صحنه، داشت با کسی که از اهالی تحریم بود در دفاع از لذایذ رای دادن حرف می‌زد. او در جواب کسی که می‌گفت مردم فقط می‌توانند بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنند گفت "همین است که هست!" و بعد گفت که یاد شعر حافظ افتاده:
سال‌ها دل طلب جامِ جم از ما می‌کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می ‌کرد
بیت اول را که خواند بیت دوم را نیمه تمام گذاشت و حرف را عوض کرد. لابد می خواست بگوید ما که خودمان چنین انتخابات خوبی داریم چرا حسرت انتخابات خارجی‌ها را می‌خوریم؟!
هر چه کردم خودم را قانع کنم که گیر ندهم و بروم سر تدوین فیلمم دلم قانع نشد. گفتم این دو کلام را بنویسم و به او یادآوری کنم که: پسرجان! حافظ که مثلِ سیاست حمامِ عمومی نیست که بتوانی بدون لنگ واردش شوی!
◊□◊
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:41 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

May 28, 2013

در غم بانو معینی

عازم بازگشت از سفری دور و دراز به خانه بودم که خبر تلخ درگذشت بانو معینی را شنیدم. دستم نرفت چیزی بنویسم. با بیژن شاهمرادی که اتاقی از خانهاش در لسآنجلس را به کارگاه تدوین فیلم تبدیل کرده بود روزی پانزده شانزده ساعت مشغول بالا و پائین کردن فیلمهایمان بودیم تا سندی قابل اتکاء در مورد یکی از دردناکترین فجایع تاریخ معاصر وطنمان، کشتار تابستان شصتوهفت، سر و سامان بدهیم؛ فاجعهای که بانو معینی زخم خونینش را تا دم مرگ بر سینه داشت؛ زخم بیمرهم از دست دادن پسرش هیبت‌الله.
با هیبت سالها درون و بیرون زندان همصدا و همراه بودم. فعالیت مسئولانهی محمدرضا برادر جوانش را در دفاع از حقوق انسانهای در بند در ایران مشتاقانه دنبال میکنم. و بارها از دیدن شهادت خاطره، خواهر هیبت، از گلزار خاوران چشمم تر شده است.

وقتی به خانه رسیدم از کاکایم نسیم خاکسار شنیدم که دردش را به شعر بر کاغذ آورده. خیالم راحت شد. خواندن شعر سادهاش کمی آرامم کرد. بازنشرش میکنم برای هر کس که بانو معینی را میشناسد و میداند که غم از دست دادنش تا چه حد بر قلب محمدرضا و خاطره و دوستان و آشنایانشان سنگینی میکند.

 یک روی به خاوران
یک روی به تبعید
فرزندان گمشدهاش را صدا میزد
مادر معینی ‌ها، مادر همه‌ی ما

 
قاب عکسی در دست
صدایی فروخورده در گلو
به دادخواهی گام بر‌می‌داشت،
آرام آرام
در صف مادران
مادر معینیها، مادر همهی ما

 
یک چشم بر خاک،
یک چشم بر دریا
قطره اشکهای سالها ریختهاش را می‌جُست
مادر معینی‌ها، مادر همهی ما
یک دست بر نهالی تُرد
یک دست به نوازش بر گونه‌های غمزده
مهربانیهای وجودش را
کاشت و رفت
مادر معینی‌ها، مادر همه‌یما

□◊□

 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:12 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

May 23, 2013

پیش‌بینیِ نه‌چندان دور از واقع

بیش از دو ماه و نیم پیش، به تاریخ نهم فوریه، یعنی وقتی هنوز تا گرم شدن تنور بحث‌وفحث انتخابات خیلی فاصله بود در مطلبی با عنوان "آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين" در همین صفحه نوشتم:
[سیدعلی خامنهاى كه منبر خلافت اسلامىاش را بر چركينترين رفتار ذوبشدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابانهاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهمطلبانِ قدرتِ بىحد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بىاخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.
آن دوره گذشته است كه وقتى بىاخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنىصدر مىگذشت خودشان آماده كنار كشيدن بودند و بيرون راندنشان از قدرت با يك توطئهى برنامهريزى شده‌ی ساده انجامشدنى بود.]
[خامنهاى و آقامجتبايش حالا با مدعيانى از جنس خودشان روبرويند كه بيرون راندنشان از قدرت به سادگی عملی نیست و بی‌تردید با جلوههاى چركينى همراه خواهد شد كه آنچه در مجلس ميان احمدى نژاد و لاريجانى گذشت تنها نمونهى كوچكى از آن است.]

در آن مطلب "به نبرد خونبار مافيائى اين سه باند، رهبرى و بيتاش، رفسنجانى و طايفهاش، و احمدىنژاد و قوم و خويشش، که به اعتقاد من در افق انتخابات قابل رؤیت است" پرداختم و نوشتم:
[براى كسانى كه ممكن است همهى درگيرىهاى درونحكومتى را يك بازى تكرارى براى گرم كردن تنور انتخابات بدانند فقط به يادشان مىآورم كه اين "بازى"ها در اغلب موارد از بسيارى از درگيرىهاى جدى جدىتر، و گاهى حتى خونين از كار در آمده است. درگيرىهاى درونحكومتى در دوره خمينى كه به حذف نخست وزير، تبعيد رئيسجمهور، اعدام وزير امور خارجه، حصر خانگى جانشين ولى فقيه انجاميد كمى از يك بازى براى سرگرمى مردم سنگينتر به نظر مىرسد. در دوره خامنهاى هم از اين بازىهاى سنگين كم نبودهاند كه از آخرينش بيش از سه سال مىگذرد و آنچه در آن برد و باخت شده زندگى تباه شده‌ی دهها مقتول جنبش سبز است و زندانی شدن صدها فعال فرهنگی و سیاسی، و حصر خانگى موسوى و كروبى و رهنورد.]
و بر این پایه بود که این پیشبینیِ نهچندان دور از واقع را کردم:
[آنچه من در افق نه چندان دوردست سیاسی ایران می‌بینم درگیری چرکین و خونینی است میان آن سه دستهای که نام بردم که دیگر نمیتواند با تعامل و مدارا و وقتکشی به آینده‌ای نامعین موکول شود چرا که انتخابات پیش رو مثل یک ضربالاجل، تاریخ آخرین مهلت مماشات را تعیین کرده است.]
و حالا با رد صلاحیت هاشمی و مشائی، این دو باند مافیائی به شکل آشکاری در مقابل مافیای بیت رهبری قرار گرفتهاند. حرف آخر امروز من هم همان است که با آن مطلب قبلیام را بهپایان بردم:
[کدام باند مافیائی پیروز این نبرد کثیف است بر کسی روشن نیست چرا که سلاح برندهی هر سه دسته، مشابه یک دیگر است؛ سلاحی از جنس تزویر و توطئهچینی، لعابخورده با احادیث موثق اسلامی! یک چیز در هر سه دسته دقیقا مشابه هم است. نه "ایران"، نه "اسلام" و نه "رژیم اسلامی ایران" هیچیک برایشان مقدس نیست و اگر سهمشان از قدرت و ثروت به خطر بیافتد از نابود کردن هیچکدام پرهیز ندارند.]

□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:39 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

April 12, 2013

جادوگر موزیک جاز کوبا، دور از وطنش درگذشت

"بِبو بالدِس"، در سن نودوچهارسالگی، دور از وطنش در سوئد درگذشت. این جادوگر موزیک جاز کوبا در دوره‌ی دراز زندگی هنریش که از نوجوانی آغاز و تا همین سال پیش ادامه داشت به‌قدری با خلاقیت و موفقیت عجین بوده است که سخن گفتن از او در یک کتاب حتی نمی‌گنجد.
مرگ این بزرگترین چهره‌ی جهانی موسیقی کوبا که پس از ترک کشورش بیش از نیم‌قرن پیش هرگز به کوبا برنگشت، در وطنش خیلی کوتاه اعلام شد. روزنامه "گرانما"، ارگان حزب کمونیست، و بزرگترین روزنامه رسمی این کشور با تاخیری سه روزه در خبری کوتاه که با عکسی از او همراه است نوشته:
"بِبو بالدِس که در سطح جهانی به عنوان مهم‌ترین چهره‌ی موسیقی جاز کوبا شناخته می‌شد در سن نودوچهارسالگی در سوئد در گذشت."
من اما از چند روز پیش که این خبر را شنیدم سعی کردم تا حدی که وقتم اجازه می‌دهد کارهای او را دوباره بشنوم و زندگی پُربارش را مرور کنم تا مطلبی در موردش بنویسم. دوستان این صفحه شاید دو مطلب قبلی مرا در مورد "بِبو بالدِس" خوانده باشند. یکی مطلبی بود با عنوان "ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو" و یکی "کوبای زیبا".
اما بعد دیدم این روزها برای کسی که علاقمند باشد پیدا کردن اطلاعات در مورد هیچ‌کس سخت نیست چه برسد به افرادی به شهرت "بِبو بالدِس"! پس تصمیم گرفتم میان‌بُر بزنم و ترانه‌ی کوبای زیبا را به فارسی برگردانم که وقتی این ترانه را می‌شنوید سوزِ ساز "بِبو بالدِس" را که دور از وطن و برای وطن می‌نوازد بیشتر احساس کنید.
خواننده‌ی این ترانه در ویدئو زیر "دیه‌گو اِل‌سیگالا" کولی‌خوان نامداری است که در مطلب قبلی در باره‌اش نوشته‌ام. حاصل کار پیرمرد با این جوان، یعنی آلبوم "اشک‌های سیاه" جایزه بسیار پر ارزش "گرَمی" را برای "بِبو بالدِس" به همراه آورد. او البته شش‌بار دیگر هم به‌همین جایره دست یافته بود.

"بِبو بالدِس" در روز 22 مارس سال جاری به بیماری آلزامیر درگذشت.

□◊□

کوبا، زیبای زندگی من
کوبای زیبا، هرگز فراموشت نخواهم کرد.
آرزو دارم هم‌اکنون ببینمت
گوئی برای اولین‌بار
کوبا، زیبای زندگی من.
وقتی آواز "سون" کوبائی را می‌شنوم
آوازهای گذشته را
دلم می‌لرزد
و جوانی‌ام زنده می‌شود.
این گنجینه‌ی کوبائی
از سرزمین رویا و کِشش
سرزمینی که این‌همه دوستش دارم
و برایش می‌میرم.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:52 PM | Comments (0) | |

April 9, 2013

بی‌پرده، بی‌تعارف

گفتگوی بیپرده "مهدی فلاحتی"، تهیهکننده و مجری برجستهی "تلویزیون صدای آمریکا" با من، که بیتعارف باید بگویم که با یک هفته تاخیر پخش شد!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:30 PM | از فیلم و سینما و نمایش |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34