August 25, 2008
سه روز در حال و هوای فدریکو گارسیا لورکا
از یک هفته اقامتم در اسپانیا سه روزش را در آندلس میهمان جشنوارهای بودم به نام «شعر در لاورِل» که هر ساله از طرف شهرداری گرانادا در کاخکی به نام لاورِل، که نام درختی است که ما به آن «برگِ بو» میگوئیم، برگزار میشود و شاعرانی را از این سو و آن سوی دنیای اسپانیائی زبان گرد هم میآورد تا شب های شعر برگزار کنند و شهر زادگاهی فدریکو گارسیا لورکا را با عصارهی شعرشان معطر کنند. حالا من که نه شاعرم و نه اسپانیائی زبان در میان میهمانانی که از کلمبیا و مکزیک و آرژانتین، و البته از استانهای مختلف اسپانیا نیز هم، دعوت شده بودند چه میکردم، بماند!
میهمان شهرداری بودن محسناتی دارد باور نکردنی. منظورم هتل و پذیرائی و از این جور چیزها نیست، که به واقع سنگ تمام گذاشته بودند بلکه منظورم این است که در این سه روز هر درِ بستهای در گرانادا به سادگی به رویم باز میشد. اول این که میخواستم از خانهی گارسیا لورکا که در دهکدهای با نام «فوئنته باکهروس»، در پنجاه شصت کیلومتری گرانادا واقع است دیدن کنم و ویدئو بگیرم. خانه که موزه نیز نامیده میشود تابستانها بسته است ولی با یک تلفن از سوی شهرداری، پلیس دهکده در را به روی من و «کلارا خانِزا»، شاعر نامدار اسپانیائی، باز کرد و من نه فقط از گوشه و کنار این خانهی زیبای روستائی ویدئو گرفتم بلکه از کلارا در همین خانه در حال خواندن شعری که برای احمد شاملو سروده بود هم تصویربرداری کردم (یادتان هست که ما ایرانیها بیش از همه لورکا را از طریق ترجمههای شاملو شناختیم). اگر به خاطر کار و بارم، از پس فردا برای دو هفته مجددا به سفر نمیرفتم این فیلم را تدوین میکردم و برایتان همین جا میگذاشتم ولی حالا لطفا به دیدن همین چند عکس از خانه لورکا قناعت کنید!

دومین محبت شهرداری گرانادا به من، که از اولی هم برایم مهمتر بود، این بود که بلیت دیدن نمایش فلامنکوی «چکامه کولی» را در اختیارم گذاشت که بلیت تمام اجراهای شانزده بارهاش از مدتها قبل فروش رفته بود. این نمایش که به صورت فلامنکو- باله در سالنی روباز در قصر معروف «الحمراء» به ظرفیت دوهزار نفر توسط معروفترین صحنهپردازان، رقصندگان، نوازندگان و آوازهخوانان فلامنکو اجرا میشد، بر مبنای اثری به همین نام از فدریکو گارسیا لورکا ساخته شده است که فقط میتوانم بگویم عظیمترین، گیراترین و هیجان انگیزترین اثری بود که من در عمرم بر صحنهای دیدهام. از این اجرا فیلم نمیشد گرفت ولی عکسهائی از بروشورش وجود دارد که نشانتان می دهم. فردای آن شب به دنبال کتاب «چکامه کولی» لورکا گشتم و یافتمش. کتاب کوچکی است که اگر فرصتی بیابم دستکم فرازهائی از آن را به فارسی برخواهم گرداند.

و آخرین محبت شهرداری، این بار البته به تمامی شرکت کنندگان جشنواره، بردن ما بود به همراه یک بَلد، تا گردشی کنیم در قصر الحمراء که یکی از دیدنیترین آثار بازمانده از حکومت امرای اسلامی در اندلس است. از گوشه و کنار این قصر که در واقع باید قصرهای الحمراء نامیده شود تا دلتان بخواهد تصویربرداری کردهام.

البته فراموش نشود که از شعرخوانی برخی از شعرا، بویژه از شعرخوانی کلارا خانز که به بهانه حضور یک ایرانی – که من باشم – چند شعر در باره ایران هم خواند، و از کنسرت «اولگا مانزانو»، خوانندهی آرژانینی که به همراه گیتار پسرش در حضور هفتصد تماشاگر در باغ لاورِل آواز خواند هم ویدئو گرفتهام که تدوین همهی اینها که برشمردم میماند برای آیندهای نه چندان دور.
August 14, 2008
به یاد زنده نام «مهرداد فخیمی»
دقایقی پیش خبر درگذشت فیلمبردار صاحب نام ایران «مهرداد فخیمی» را که همین امروز در تهران درگذشت شنیدم و لحظاتی کشدار از خانهام در این دهکده کوچک هلندی جدا شدم و به روستائی کوچک در کوهپابههای مازندران رفتم، جائی که من در سال ۱۳۵۱ (۱۹۷۲ میلادی)، یعنی ۳۶ سال پیش، به عنوان کارگردانی جوان همراه با او که تازه تحصیلات سینمائیاش را به عنوان فیلمبردار در آلمان به پایان برده بود، و گروه ده دوازده نفرهمان، مشغول ساختن فیلم کوتاه «دار» بودیم؛ فیلمی بر مبنای فیلمنامهای از خود من که در اولین نمایشش در جشنواره جهانی فیلم کودک و نوجوانان در شهر «خیخون» اسپانیا جایره بزرگ آن را برد ولی قبل از این که من رنگ این جایزه را ببینم به یک اتهام سنگین امنیتی بازداشت شدم و شش سال بعد پس از سرنگونی رژیم پادشاهی جایزه را مثل یک بستهی عوضی فرستاده شده از «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» که تهیهکننده آن بود تحویل گرفتم!

[پوستر فیلم دار] [مهرداد فخیمی]
بعد ذهنم به «فیروز ملکزاده» کشیده شد که در همین فیلم دستیار «مهرداد فخیمی» بود و با چه اشتیاقی از او کار یاد میگرفت. وقتی از زندان درآمدم «فیروز ملکزاده» خودش به یک فیلمبردار کارکشته بدل شده بود. او در سال اول پس از انقلاب به دعوت من فیلم «ماهی سیاه کوچولوی دانا» را که باز هم برای همان «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» میساختم فیلمبرداری کرد.
من عملا در طول سالهائی که مهرداد فخیمی مهمترین فیلمهایش را به همراه کارگردانان نامداری مثل بهرام بیضائی و علی حاتمی و ناصر تقوانی فیلمبرداری کرد یا در ییلاقات زندان، و یا در قشلاقات تبعید، مشغول آب خنک خوردن بودم ولی بسیاری از آنها را در فرصتهایِ بعدها پیش آمده دیدم، و از فیلمبرداری برخی از آنها «مثل چریکه تارا» در شگفت شدم.
به هر حال این چند کلام را نوشتم تا من که به جبر روزگار تنها دستی از دور بر آتش دارم به همکاران سینمائیام در وطن، ضایعهی مرگ این فیلمبردار بزرگ سینمای کشورمان را تسلیت گفته باشم.
August 11, 2008
«بگذار زندگی کنم»
احساس میکنم فلامنکو دوستانی که به این صفحه سر میزنند دارند از من دلخور میشوند! نه اینکه نامهای یا خبری در این زمینه دریافت کرده باشم، بلکه حس ششم به من میگوید دیگر نوبتی هم باشد نوبت فلامنکوست. خودم میدانم که این سفرِ دو ماه پیش من به کوبا بدجوری این صفحه را «کوبائی» کرد! اما من همانطور که بلدم کسی را دلخور کنم این را هم بلدم چگونه دلش را دوباره به دست بیاورم. پیش از اینکه به مطلب امروزم در این مورد بپردازم این را جلوجلو بگویم که دارم نرم نرم بار سفر را میبندم تا آخر هفته برای هفت هشت روزی بروم به آندلس، سرزمین فلامنکو، و شک نداشته باشید که دست خالی از آنجا برنخواهم گشت. توضیح بیشتر در مورد انگیزه این سفر بماند برای وقتی که به خانه برگشته باشم، تا از مطلبی که میخواهم در مورد یکی از نازنینترین خوانندگان فلامنکو، یعنی «لاماری دِ چامبائو» برایتان بنویسم دور نیافتم.
من مدتها پیش در همین صفحه مطلبی با عنوان «کاغذهای خیس» در مورد او نوشتم و ترانهی بسیار زیبای او به همین نام را در دسترستان گذاشتم. اگر نگاهی دوباره به آن مطلب بیاندازید میبینید که قبلا نوشتهام که او در آغاز جوانی و محبوبیت به بیماری سرطان مبتلاست. دیروز در فرصتی که پیدا کردم یکی دیگر از ترانههای بسیار شنیدنی او را که به همراه «خارابه دِ پالو» بصورت دو صدائی اجرا کرده برایتان به فارسی برگرداندم اما قبل از اینکه فرصت کنم انتشارش دهم به طور اتفاقی همین امروز مصاحبهای کوتاه از او دیدم در باره برخوردش با بیماری مرگبارش که برایم شگفتآور بود. حرفش به اختصار این بود: «نزدیک به سه سال است که از ابتلاء به بیماری سرطان سینه مطلع شدهام ولی کاریش نمیتوانم بکنم. نشستن و غصه خوردن از من بر نمیآید. میدانم بیماری سنگینی است ولی باید قبول کرد که زندگی همه آدم ها مثل هم نیست. با نشستن و انتظار کشیدن مشکلی حل نمیشود. باید فعال و سرزنده باقی ماند. البته اگر قرعه لاتاری به من میافتاد خوشحالتر بودم اما حالا که قرعه سرطان به من افتاده مشکلی نیست، تحملش میکنم.»
من همواره برای کسانی که در مشکلترین شرائط هم، نه به مرگ که به زندگی میاندیشند احترام ویژهای قائلم. حالا به نشانهی ادای احترام به او از شما دعوت میکنم تا با کلیک روی عکسش ویدئو کلیپ زیبای «بگذار زندگی کنم» را که تا کنون بیش از یک میلیون و سیصد هزار بار تماشا شده است، در یوتیوب ببینید و برگردان فارسی آن را هم در پایان همین مطلب بخوانید. شاید اگر جزو فلامنکودوستان دلخور شده از من باشید دوباره دلتان با من نرم شود!
بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل کفترهائی
که بالای پنجرهام لانه کردهاند
و با من میمانند هرگاه از پیشم میروی، هرگاه از پیشم میروی.
بگذار زندگی کنم، آزاد، مثل هوا
پرواز را به من آموختی و حالا بالهایم را میچینی
بگذار تا دوباره خودم باشم
تا تو دوباره خودت باشی
آزاد مثل هوا.
بگذار زندگی کنم، اما به شیوهی خودم
تا باز هوائی را تنفس کنم که زندگی را به من بازمیگرداند
اما به شیوهی خودم، اما به شیوهی خودم.
تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، اما به شیوهی خودت.
تا من دوباره خودم باشم و تو دوباره خودت باشی
آزاد، آزاد مثل هوا.
August 1, 2008
«آن مرد»
چندی پیش قصهای برایتان ترجمه کردم با عنوان «آن زن» از «خوزه دونوسو» نویسنده شیلیائی، و ساعتی پیش که برای هزارمین بار به ترانههای «روسیو خورادو»، خواننده فقید اسپانیائی، گوش میکردم متوجه شدم که عنوان یکی از ترانههای بسیار معروف او «آن مرد» است. فکر کردم با ترجمه این ترانه به فارسی تعادلی ایجاد کنم بین «زن» و «مرد» در انتخاب مطالبم برای ترجمه!
اگر کمی فمینیست، به معنای غلط فهمیده شدهاش در میان برخی از زنان ایرانیِ خارج از کشور باشید، با این ترانه چنان دلتان از دست مردها خنک میشود که از شنیدنش سیر نمیشوید! ببینید چگونه شروع میکند:
مردی که آنجا میبینی،
که خیلی باوقار به نظر میرسد،
هشیار و جلوهفروش،
من او را مثل کفِ دستم میشناسم.
مردی که آنجا میبینی،
که خودش را جاودانه جلوه میدهد،
مهربان و وفادار،
فقط رنجاندن بلد است.
تا اینجا گله گلایههائی است که هر زنی ممکن است از مردی داشته باشد. اما قسمت دلخنککن آن اینجاست:
یک بیشعورِ تمام عیار است،
یک مغرورِ احمق،
یک دلقکِ دست و دلباز،
ناآگاه و خودپسند،
کینهجویِ کوتولهی دورغین،
که دلی در سینه ندارد.
حالا که تا اینجا را ترجمه کردم بگذارید کار را تمام کنم، گرچه به عنوان یک مرد که با مردِ این ترانه احساس «اینهمانی» میکنم، کارم به تفِ سربالا میماند!
لبریز از حسادت،
بیهیچ دلیل و انگیزهای،
مثل باد، بیرحم،
بندرت مهربان،
بیاعتماد به خود،
تحملپذیر به عنوان دوست،
غیرقابل تحمل به عنوان عشق.
مردی که آنجا میبینی،
که خیلی صمیمی به نظر میرسد،
بخشنده و مهربان،
من او را مثل کفِ دستم میشناسم.
مردی که آنجا میبینی،
که خیلی با اطمینان
پا بر زمین در این جهان میکوبد،
فقط رنجاندن بلد است.
برای اینکه اجرای پرخشمِ این ترانه را از «روسیو خورادو» ببینید کافی است روی عکس زیر کلیک کنید. البته اگر مرد هستید و بهتان برخورد، مسئولیتش با خودتان است!
July 23, 2008
آدمکشان نازکدل!
بیتردید عکسِ تازهی جنایتکار جنگ بالکان، رادوان کارادزیچ را دیدهاید. من وقتی برای اولین بار او را در هیئت تازهاش دیدم بلافاصله قیافهاش به نظرم آشنا آمد. مطئمن بودم او را به همین شکل و شمایل جائی دیدهام. شما هم شاید مثل من در وحله اول دقت نکرده باشید که اگر او به جای گیرهی مو، عمامه سرش میگذاشت عین همپای دیگرش آقای حامنهای میشد. میگوئید نه، به این دو عکس نگاه کنید:

البته این شباهت ظاهری وقتی تکمیل میشود که بدانید رادوان کارادزیچ در این سالهای مخفی زندگی کردنش، علاوه بر روانکاوی و پزشکی، شعر هم برای کودکان میسروده. این کارش مرا به یاد یکی دیگر از همپاهای سابقش انداخت که وقتی با دستی آلوده به خونِ هزاران زندانی سیاسی در ایران از این دنیا رفت، پسرش احمد خمینی، دیوانی از اشعار عارفانه او را منتشر کرد. وای از این نازکدلانِ آدمکش!
July 15, 2008
«سوزنبان»
از همان مجموعه داستانهای کوتاه آمریکای لاتین، که قبلا قصهی «آن زن» را برایتان به فارسی برگرداندهام، قصه دیگری با عنوان «سوزنبان»، نوشتهی داستان نویس مکزیکی، «خوان خوزه آرهاولا»، چنان تحت تاثیرم قرار داد که نه فقط ترجمه کردنش را به دست گرفتم بلکه بلافاصله از طریق اینترنت دو مجموعه قصه کوتاه از او را سفارش دادم چون تا قبل از این حتی نام این نویسنده را نشنیده بودم (که البته این از فقر دانش من است).

در دانشنامهای ادبی در باره او خواندم که گرچه در خارج از آمریکای لاتین شناخته شده نیست ولی در واقع از پیشروان سبک رئالیسم جادوئی شناخته میشود که بسیار پیشتر از «بورخِس» و «مارکِز»، یعنی یک نسل قبل از آنها، از سبک رئالیسم فاصله گرفت و در قصههای کوتاهش، طنز و تخیل و انتقاد اجتماعی را با هم ترکیب کرد. در همین تنها قصهای که از او خواندهام همین سه خصیصه، به شکلی سخت هنرمندانه در هم تنیده شدهاند.
غریبه نفسزنان به ایستگاهِ متروک رسید. چمدان بزرگش، که کسی قادر به حملش نبود، شیرهاش را کشیده بود. با دستمال عرقِ صورتش را گرفت، و با دستی سایبانِ چشم، به ریلها، که در افق گم میشدند نگاه کرد. نفس بریده و نگران دیدی به ساعتش زد: دقیقا وقت حرکت قطار بود.
یک نفر، که خدا میداند از کجا ظاهر شد، دستی آرام به شانهاش زد. سر که برگرداند، پیرمردی در مقابلش دید که بگوئی نگوئی به مامورین قطار میماند. در دستش یک فانوس قرمز بود، اما آنقدر کوچک که به اسباب بازی میمانست. با لبخند به مسافر که نگران، پرسشی از او کرد نگاه کرد.
- ببخشین قربان، قطار رفته؟
- شما تازه به این مملکت اومدین؟
- من باید بلافاصله حرکت کنم. مجبورم همین فردا تو شهر «تی» باشم.
- به نظر میآد شما به هیچی دقت نکردین. کاری که لازمه همین حالا بکنین اینه که یک اتاق توی مسافرخونه بگیرین. (و با دست به ساختمان غریبی به رنگ خاکستری اشاره کرد که بیشتر به یک زندان شباهت داشت.)
- ولی من نمیخوام اینجا بمونم، فقط میخوام با ترن برم.
- شما بهتره بیمعطلی یه اتاق اجاره کنین، اگه هنوز باشه. چون ممکنه ناچار بشین تمدیدش کنین بهتره یکماهه اجارهش کنین، هم ارزونتر براتون تموم میشه و هم بهتون بهتر میرسن.
- مگه شما خُلی، آقا؟ من همین فردا باید توی «تی» باشم.
- راستشو بخواین همه چیز به شانستون بستگی داره. با این وجود میتونم اطلاعاتی بهتون بدم.
- خواهش میکنم.
- همینطور که میدونین این مملکت به خاطر راه آهنش معروفه. تا حالا موفق نشدن به درستی سازماندهیش کنن، اما در مورد چاپ برنامه حرکت قطارها، و یا بلیتهای مسافرتی کارهای بزرگی انجام دادن. دفترچههای راهنمای قطارها تمام نقاط این مملکت رو به هم پیوند میده. بلیتهائی چاپ کردن برای رفتن به دور افتادهترین و کوچیکترین دهات. تنها چیزی که هنوز نیست قطارهائیه که طبق این برنامههای نوشته شده حرکت کنن و عملا از این ایستگاهها بگذرن. مردم این مملکت همین رو انتظار دارن؛ در ضمن قبول دارن که گاهی بینظمیهائی در برنامه قطار ممکنه پیش بیاد و وطن دوستیشون اجازه نمیده دست به اعتراض بزنن.
July 9, 2008
«نرودا»، و عاشقانهای غمگین
نوشتن از «پابلو نرودا»، یکی از پرآوازهترین شاعران قرن بیستم، برای توئی که با سر زدن به این صفحه پیداست با ادبیات بیگانه نیستی، شاید مثل زیره به کرمان بردن باشد. ولی کرمانیها هم بعید نیست گاهی وقتها از زیرهی پیشکشی بدشان نیاید!
فقط به قصد یادآوری میگویم که «نرودا» در سال ۱۹۰۴ در خانوادهای کارگری در شیلی به دنیا آمد، و در سن یک ماهگی مادرش را از دست داد. از ده سالگی به سرودن شعر آغاز کرد، و در نوزده سالگی با انتشار مجموعه شعر «بیست شعر عاشقانه و یک ترانهی غمگین» به شهرتی جهانی رسید. از میان دهها جایزه ادبی معتبر که به کارهای او تعلق گرفتهاند تنها اشارهای به جایره نوبل ادبیات سال ۱۹۷۱، باید کفایت کند.

و اما این مقدمهای بود تا برگردان فارسی یکی از شعرهای همان مجموعه که نامش در بالا آمد را برایتان بنویسم (البته شاید این شعر، یا حتی همهی شعرهای این مجموعهی بسیار معروف، قبلا به فارسی ترجمه شده باشند که من از آن بیخبر باشم):
□□□
امشب میتوانم غمگینترین شعرها را بسرایم.
مثلا بسرایم: «شب، پر ستاره است،
و ستارهها، آبی، در دور دستها، از سرما میلرزند.»
باد در آسمان میگردد و میخواند.
امشب میتوانم غمگینترین شعرها را بسرایم.
او را میخواستم، و او هم مرا میخواست، گاهی.
در شبهائی مثل این، در آغوش میداشتمش.
در زیر آسمانِ بیانتها، بارها و بارها میبوسیدمش.
او مرا میخواست، و من هم میخواستمش، گاهی.
چطور میشد به آن چشمان درشتش عاشق نمیشدم!
امشب میتوانم غمگینترین شعرها را بسرایم.
با این فکر که ندارمش، که گُمش کردهام.
شبِ دراز را میشنوم، درازترین شبِ بی او را.
و شعر از روحم میچکد، مثل شبنم از علف.
چه غم، که عشقم نتوانست حفظش کند!
شب پر ستاره است و او با من نیست.
همه همین است. در دور دستها کسی میخواند. در دوردستها.
روحم از گم کردنش راضی نیست.
نگاهم، گوئی برای نزدیک کردنش، میجویدش.
دلم میجویدش، و او با من نیست.
همین شبی که بر همان درختان، رنگ سپید میزند.
ما، ما دوتایِ آن روزها، همان که بودیم نیستیم.
حالا دیگر نمیخواهمش، شک ندارم، اما وقتی میخواستمش،
صدایم باد را میجُست تا خود را به گوش او برساند.
فرق است، فرق خواهد کرد، مثل بوسههای قبلیام
صدایش، اندام موزونش. چشمان بیانتهایش.
حالا دیگر نمیخواهمش، شک ندارم، اما میخواهمش، گاهی.
عشق چه کوتاه، و فراموشی چه طولانی است!
چون در شبهائی این چنین، در آغوش داشتمش،
روحم از گم کردنش راضی نیست.
با این همه، شاید این آخرین رنج او برای من باشد،
و این، آخرین شعری که برایش میسرایم.
□□□
July 3, 2008
«آن زن»
با نوشتههای «خوزه دونوسو»، اول بار ده دوازده سال پیش، با خواندن رمانی که برای این نویسندهی شیلیائی شهرتی جهانی به همراه آورد، یعنی رمانِ «پرندهی شهوتناکِ شب» آشنا شدم. این رمان، و سبکِ نگارش «خوزه دونوسو» همواره جای خاصی در ذهن من داشتهاند. دیشب به طور اتفاقی در میان کتابهایم، در یک مجموعه قصهی کوتاه از نویسندگان آمریکای لاتین، چشمم به قصهای از او خورد با عنوان «آن زن». قبل از خواب خواندمش و مستِ فضای سوررئالستی قصه به خواب رفتم، اما ساعاتی بعد، قبل از طلوع آفتاب، با ذهنی مملو از راز و رمزی که در این قصه هست از خواب بیدار شدم. در این جور مواقع میدانم چارهای جز درگیر شدن با واقعیت ندارم! باید میپذیرفتم که قصهی کوتاهِ «آن زن» گیراتر از آن است که به سادگی بتوانم در گوشهای از ذهنم بایگانیاش کنم. راه حلش را هم بلدم. این بود که قلم به دست گرفتم و آن را برای توئی که به این صفحه سرمیزنی، از متن اصلی به فارسی برگرداندم تا بخشی از سنگینیِ زیبای آن را بر دوش تو بگذارم!
□□□
یادم نمیآید با اطمینان بگویم اولین بار کِی بود که از وجودش آگاه شدم. اما اگر اشتباه نکنم بعد از ظهر یک روز زمستانی بود در یک تراموا که از محلهای شلوغ میگذشت.
وقتی حوصلهام از اتاقم، و از گفتگوهای روزمرهام سر میرود معمولا سوار تراموائی میشوم که مسیرش را نمیشناسم و اینجوری گشتی در شهر میزنم. آن روز یک کتاب برداشته بودم تا اگر میلم کشید بخوانمش، ولی لایش را باز نکردم. بارانِ پراکندهای میبارید و تراموا تقریبا خالی پیش میرفت. کنار پنجرهای نشسته بودم و با پاک کردن بخارِ تکهای از شیشه، به خیابان نگاه میکردم. آن لحظهای را که آمد کنارم نشست دقیقا به یاد نمیآورم. ولی وقتی تراموا از پیچی عبور کرد آن احساس گذرا و البته مرموز که وقتی سر میرسد فقط یک لحظه کوتاه است که انگار آن را قبلا زندگی کردهام، یا در خواب دیدهام، به سراغم آمد. این صحنه، کپیِ دقیقی بود از آن چه برایم کاملا آشنا بود: جلو من، یک گردنِ چاق حلقههای چربیاش را روی یک پیراهن فرسوده ریخته بود؛ سه چهار نفر، پراکنده روی صندلیهای تراموا نشسته بودند؛ بیرون، سرِ نبش، یک داروخانه بود با تابلو روشن، و یک پاسبان که کنار صندوق پستِ قرمز داشت دهن دره میکرد، و تاریکی که در چند دقیقه کوتاه فرو افتاد. علاوه بر این، زانوئی را دیدم پوشیده در یک بارانیِ سبز، در کنار زانوی خودم.
با این احساس آشنا بودم و بیش از اینکه نگرانم کند سرگرمم میکرد. به همین خاطر سختم نبود در اعماق مغزم جستجو کنم که این تصویر، بارِ پیش، کِی و چگونه پیش آمده بود. با لبخندی شوخ در درونم، این فکر را از ذهنم راندم و به همین بسنده کردم که سرم را بگردانم تا صاحبِ آن زانوی پوشیده در بارانیِِ سبز را ببینم.
یک زن بود. یک زن که یک چتر خیس به دست، و کلاهی مناسب به سر داشت. یکی از آن زنهای دور و بر پنجاه ساله که هزارها از آنها در این شهر هستند: نه زیبا و نه زشت، نه دارا و نه فقیر. اجزاء معمولیِ صورتش نشان میداد که از یک زیبائی عادی برخوردار است. ابروانش در قوس بالای دماغش، بیش از معمول به هم پیوسته بود، چیزی که مشخصهی آشکار صورتش بود.
این توضیحات را بر مبنای رویدادهای بعدی میدهم چون آنچه از آن زن در آن وقت دیدم خیلی کم بود. زنگ به صدا در آمد و تراموا راه افتاد و از آن صحنهی آشنا دور شد، و من دوباره از تکهای که روی پنجره پاک کرده بودم به خیابان نگاه کردم. چراغهای خیابان روشن شده بودند. پسرکی از دکانی با دو هویج و نانی در دست در آمد. ردیف خانههای کوتاه، در طول پیادهرو گسترده بود: پنجره، در، پنجره، در، دو پنجره، و حالا کفاشها و لولهکشها و سبزیفروشها دکانهای کوچکشان را بسته بودند.
چنان حواسم جای دیگر بود که متوجه نشدم همسفرِ صندلیِ بغلیام کِی از تراموا پیاده شد. چطور میتوانستم متوجه شوم وقتی پس از اینکه نگاهش کردم دیگر به او نیاندیشیدم؟
تا شبِ بعد به او فکر نکردم.
خانهی من در محلهای است بسیار متفاوت با آن محلهای که عصر دیروز با تراموا رفته بودم. در پیادهروها درختان بسیاری وجود دارند، و خانهها، خودشان را پشتِ نردهها و پرچینهای ضخیم پنهان کردهاند. خیلی دیروقت بود، و من پس از سپری کردن بخش بزرگی از شب با دوستان، و سر کشیدن آبجو و قهوه، خسته بودم. با یقهی بالاکشیدهی بارانیام داشتم به سوی خانه میرفتم. قبل از این که از خیابانی عبور کنم، پرهیبِ کسی را از دور تشخیص دادم که در تاریکی، زیر شاخههای درخت ایستاده بود و آشنا به نظر میآمد. یک لحظه با دقت نگاهش کردم. بله، همان زنی بود که عصر روز گذشته با من در تراموا بود. وقتی از زیرِ نورِ چراغِ خیابان گذشت بلافاصله بارانی سبزش را شناختم. در این شهر هزاران بارانی سبز وجود دارد، با این وجود شک نداشتم که این یکی، مال او بود. علیرغم این که آن زن را فقط چند ثانیه دیده بودم، و هیچ چیزش توجهم را جلب نکرده بود، شناختمش. رفتم به پیادهرو مقابل. آن شب، بیآنکه به پرهیبی که زیر درختان، در خیابانی خلوت، پنهان شده بود فکر کنم، خوابیدم.
ادامهی مطلب ««آن زن»»June 27, 2008
هاوانایم کن!
بالاخره فرصت کردم و یک ویدئو کلیپ سه دقیقهای برای ترانهای که شیفتهاش هستم؛ با استفاده از فیلمهائی که خودم از خوانندهی این ترانه، کارلوس بالرا، و شهر هاوانا، در سفر اخیرم گرفته بودم ساختم، و در صفحه خودم در یوتیوب گذاشتم. برای درک کامل احساس عاشقانهای که در این ترانه نسبت به هاوانا و تاریخ آن موج میزند ترجمه فارسی ترانه را هم به صورت زیرنویس به فیلم اضافه کردم. اگر اهل لذت بردن از موسیقی آمریکای لاتین باشید باور نمیکنم به یک بار دیدن و شنیدن این ترانه، که با کلیک روی عکس زیر بدان خواهید رسید، اکتفا کنید.
June 24, 2008
فرض محال که محال نیست
فرض کنید همین فردا رژیم سرکوبکننده و چپاولگر ملایان در ایران جایش را به رژیمی دموکرات و متعهد به قوانین پذیرفته شدهی جهانی بدهد و از میان رقبای ریاست جمهوری که بدون هیچ محدودیتی به میدان رقابت وارد شدهاند فردی با سابقهای شریف و قابل اعتماد برای ملت، با اکثریتی قاطع در یک انتخابات آزاد و مورد تائید نهادهای نظارتی بینالمللی برای مدت چهار سال انتخاب شود. فرض کنید به لحاظ ملیگرا بودن، این رئیس جمهور جدید دو گام اساسی را در کمتر از دو سال بردارد: اول، بستن قراردادهای تازه با همان شرکتهای خارجی که قبلا نفت ایران را غارت میکردند اما این بار بر مبنائی به نفع ملت؛ و دوم، توزیع عادلانه درآمد ملی در سطح کشور به طوری که مناطقی که به لحاظ طبیعت امکانات مالی و تولیدی کمتری دارند سهمی از مناطق دیگری که به خاطر منابع طبیعی موجود در آنها درآمد بالاتری برای کشور ایجاد میکنند بهرهای ببرند.
حالا فرض کنید تا این دو گامِ به اعتقاد من انسانی و منطقی، برداشته شد استاندار خوزستان بیتوجه به قانون اساسی کشور (قانونی که همان دولت ملی به تصویب مردم رسانده است، البته) یک رفراندوم در خوزستان که ثروت ملی نفت ایران در آنجاست برگزار کند و از مردم بپرسد آیا میخواهند خودمختار شوند یا نه، و علیرغم غیرقانونی بودن این عمل با اتکاء به اکثریت آرا اعلام خودمختاری برای خوزستان کند. یک ماه بعد هم شهردار مسجد سلیمان به این خاطر که بیشترین چاههای نفت در آن جاست رفراندم دیگری برگزار کند و از مردم مسجد سلیمان بپرسد آیا میخواهند حسابشان را از خوزستان جدا کنند و خودمختاری به دست آورند یا نه.
آنچه به عنوان امری محال در بالا آوردم هم اکنون در کشور بولیوی در آمریکای لاتین در جریان است. تحلیگران سیاسی هموطن من که همچنان به سیاه و سفید کردن همه شخصیتهای جهان مشغولند و تا عکسی از «ابو مورالِس»، اولین رئیس جمهور بومی و ملیگرای بولیوی که در کمتر از دو سال پیش با رای آزاد بیش از پنجاه و سه در صد مردم به قدرت رسید با احمدی نژاد که بیاعتباری ریاست جمهوریاش بر همگان روشن است میبینند، بیتوجه به ضرورتهای سیاسی و اقتصادی و نظامی در جبههبندیهای موجود جهان همه را در یک کیسه میکنند، بعید است متوجه شوند پیاده کردن دموکراسی در کشورهای دیکتاتورزدهی جهان سوم با چه مشکلات سرگیجهآوری مواجه است.
«ابو مورالِس» با ملی کردن منابع گاز کشور در فقیرترین کشور آمریکای لاتین بیآنکه با اخراج شرکتهای خارجی هیاهوی قلابی انقلابی به راه بیاندازد با همان شرکتهای قبلی قراردادهای جدیدی امضاء کرد و درآمد ملی را از بابت گاز، از صدوهشتاد میلیون دلار در پیش از انتخابش، به دو میلیارد دلار در سال افزایش داد. او با برنامههای حساب شده سعی کرد بخشی از این درآمد را که از استان ثروتمند «سانتاکروز» به دست میآید به استانهای محروم اختصاص دهد که همین امر ثروتمندان «سانتا کروز» را بر آن داشت تا با بهرهگیری از پایبندی «ابو مورالس» به حقوق بشر و عدم استفاده از زور و نظامیگری دست به یک رفراندوم غیر قانونی بزنند و زمینه را برای تجزیه کشور به دو بخش غنی و فقیر آماده کنند (حالا از نقش شرکتهای نفتی و دولت جورج بوش در این ماجرا میگذرم چرا که چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.)

«ابو مورالِس» برای پرهیز از درگیری پیشنهاد کرد که در روز دهم آگوست آینده رفراندومی عمومی در کشور برگزار کند تا تمام مردم در مورد سرنوشت رفرمهای او نظر بدهند ولی همین امروز استانهای ثروتمند که حالا تعدادشان به چهار افزایش یافته است (یکی جنگلهای غنی، یکی منابع آهن بسیار، و یکی هم منابع آب فراوان دارد) پیشنهاد رفراندوم رئیس جمهور را رد کردهاند و او را در مخمصهای انداختهاند که یا به زور متوسل شود (که او را غیر دموکرات و ناپایبند به رای مردم بخوانند) و یا کنار بکشد و راه را برای چپاولگران، مثل سالهای پیش از انتخاب او باز بگذارد.
آنچه دارد در بولیوی رخ میدهد اگر در همین هلندی که من در آن زندگی میکنم و در دموکراتیک بودن حکومتش تردید ندارم رخ دهد، یعنی اگر مردم شمال هلند که هم فرهنگ و رسوم، و هم زبانشان با باقی هلندیها فرق دارد، سرِ خود رفراندوم کنند تا خودمختاری بگیرند، دولت با همهی قدرت با آنها برخورد خواهد کرد مثل کاری که دولت سوسیالیست اسپانیا با تجزیهطلبان باسک میکند اما اگر همین کار را دولت «ابو مورالِس» انجام دهد دولت هلند و جامعه اروپا آن را محکوم خواهند کرد. بعید نیست اگر بولیوی به جای قاره آمریکای لاتین در شرق اروپا قرار داشت بسیاری از کشورهای اروپای غربی، مثل کاری که در مورد «کوسوو» کردند، کشور تازه تاسیس «سانتاکروز» را به رسمیت میشناختند!
June 23, 2008
برنامه های رادیوئی دست در دست

[«دست در دست» برنامه اول] [«دست در دست» برنامه دوم] [«دست در دست» برنامه سوم] [«دست در دست» برنامه چهارم] [«دست در دست» برنامه پنجم] [«دست در دست» برنامه ششم]
June 19, 2008
فیلتر شدن «از دور بر آتش» در ایران
چند روزی بود که از طریق آمارگیرهای مختلف متوجه شده بودم که مراجعین سایت من در ایران، از سی و هفت در صدِ کلِ بازدیدکنندگان روزانه، به پنج در صد تقلیل یافتهاند تا اینکه نامه زیر از خوانندهای مهربان (آروین...) از ایران بدستم رسید و از فیلتر شدن سایت من در ایران خبر داد. او نوشته است:
[سالها پیش با فیلم جنایت مقدس افتخار آشنائی با شما را پیدا کردم. جناب علامهزاده اغراق نمیکنم اگر بگویم که فیلم جنایت مقدس شما به تنهائی برابری میکند با تمام مبارزات و تلاشهائی که مبارزان ایرانی طی این سالها در خارج از کشور انجام دادهاند. بیش از یک سال است که شما را بر روی اینترنت پیدا کردهام و از این بابت خوشحالم که میتوانم بصورت مستمر از دانش شما بهرهمند شوم و همواره از تحلیلهای شما لذت میبرم و استفاده میکنم. بعنوان یک شنونده و خواننده، بسیار علاقمند به موسیقی و فرهنگ آمریکای لاتین هستم و مشتاقانه نوشتههای شما را دنبال میکنم اما متاسفانه برنامههای «دست در دست» را به دلیل حجم زیاد نمیتوانم دانلود کنم چون رژیم در داخل ایران به هر شکل ممکن از دسترسی مردم به اینترنت جلوگیری میکند که موثرترین شیوه، سرعت بسیار پائین خط اینترنت است، به تازگی هم سایت شما را فیلتر کردهاند و من از طریق فیلترشکن میتوانم به سایت شما دسترسی پیدا کنم...]
پس از این نامه، نامهای هم از خواننده مهربان دیگری (رضا...) در همین زمینه داشتم که برایم نوشته است:
[واقعا از اینکه وبلاگتان فیلتر شده متاسفم. البته با وجود فیلترشکن هائی مثل freegate و امکاناتی مثل s s reader این فیلترها اثر چندانی ندارد و ما همیشه خواننده وبلاگ شما باقی میمانیم. من احتمال میدهم که مسئولین فیلتر کردن سایتها قبل از پُست آخر شما در باره خودتان و شاه نمیدانستند شما کی هستید و چه سوابقی دارید.]
من برای یافتن راه حل، در یادداشتی از آروین تقاضا کردم کُد فیلترشکنی که از آن استفاده میکند را برای من بفرستد تا در این صفحه برای اطلاع دیگر علاقمندان به این سایت در ایران بگذارم. توضیح او این است:
[با استفاده از نرم افزار free-gate که همراه همین ایمیل خدمت شما فرستادم میشود به راحتی از سد فیلتر گذشت، فقط کافی است پس از اجرا برنامه را مینیمایز کنید و بعد هر سایتی را که بخواهید باز کنید. روش دیگر استفاده از آدرس: www.pd3.info است. در خود سایت آدرسهای متعدد دیگری از همین سایت وجود دارد برای جلوگیری از فیلتر کردن آنان که هموطنان میتوانند آن ها را یادداشت کنند و هر بار از یکی از آنها استفاده کنند. چند آدرس دیگر از همین سایت:
PD7.INFO PE7.INFO PF1.INFO PJ3.INFO PJ4.INFO
PJ6.INFO PL6.INFO PV4.INFO
PW3.INFO PY3.INFO PY4.INFO
با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برای شما، آروین.]
جدا از این مسئله و علیرغم این مشکل، برای این که دوستداران این صفحه در ایران از شنیدن برنامه رادیوئی «دست در دست» محروم نمانند هر شش برنامه را در فایلهای صوتیای که پنج بار از فایلهای قبلی سبکترند (بیآنکه به کیفیت صدایشان لطمه خورده باشد، البته) در همین جا برای آروین و رضا و دیگر خوانندگانم در داخل ایران میگذارم. امیدوارم با این کار موفق به شنیدن برنامهها بشوند.
[«دست در دست» برنامه اول] [«دست در دست» برنامه دوم] [«دست در دست» برنامه سوم] [«دست در دست» برنامه چهارم] [«دست در دست» برنامه پنجم] [«دست در دست» برنامه ششم]
June 17, 2008
شاه و من و موتورسیکلت!
اول بیائید این تکهی جالب را از کتاب «یادداشت های عَلَم»، جلد دوم، صفحه ۵۱ بخوانید تا ربطش را به مطلب امروزم دریابید:
[شنبه ۲۶/۲/۱۳۴۹، بعد از ظهر شرفیاب شدم. ابتدا در خصوص عکسی که [شاهنشاه را در حال موتور سیکلت سواری نشان میدهد] عرض کردم، من موافق نبودم در روزنامهها چاپ شود. فرمودند، چرا؟ عرض کردم «شاهنشاه پدر ملت هستند، ماشاالله پنجاه سال دارید، دیگر موتورسواری به شما نمیآید.» فرمودند «تو هم مثل خانهای پنجاه سال قبل خراسان فکر میکنی.» عرض کردم «ممکن است، ولی به هر حال این عکس مناسب شاهنشاه نیست.» فرمودند، «چرا نباشد؟» همانطور که کارگر من موتورسیکلت سوار میشود، من هم میشوم.» عرض کردم، «کارگر به عنوان احتیاج که دارد سوار میشود و شاهنشاه، اگر جسارت نکنم، به عنوان بازی سوار شدهاید. این فرق دارد. ممکن است این عکس برای اروپا خیلی خوب باشد، ولی برای ایران خوب نیست.» فرمودند، «خیر، باید چاپ شود.» عرض کردم، «چشم، ولی غلط است.» .. ماشاالله به چیزی که پیله کنند، محال است از سرشان خارج شود.]
دیروز عصر دو سه ساعتی در خانه خودم در اختیار یک خانم عکاس ایرانی ساکن هلند، ثریا ابراهیمی، بودم که با همراهی همسرش مشغول انجام پروژهای هستند برای چاپ کتابی از عکسهای ایرانیانی که به نوعی در هلند نامی دارند. من چون خودم کارگردانم و از کسانی که دعوت مرا به همکاری میپذیرند توقع دارم امر و نهیام را تحمل کنند وقتی دعوت کسی را هم میپذیرم خودم را در اختیارش میگذارم، مثل دیروز که ثریا هر کجا که دلش خواست، در اتاق کار و در اتاق نشیمن، دهها عکس از من به هر ژستی که خواست گرفت، ولی وقتی از شوهرش، داوود، که دستیاریاش میکرد، خواست یک پرده سیاه در حیاط، پشت موتورم برپا کند تا از من در مقابل موتورم عکس بگیرد قند در دلم آب شد! همان لحظه بود که به یاد آن تکه از یادداشتهای علم افتادم که در بالا برایتان آوردم (دقایقی پیش وقتی داشتم این تکه را از روی کتاب رونویسی میکردم یک لحظه از ذهنم گذشت چرا ساواک با این همه شباهت که من با آن خدا بیامرز داشتم اصرار داشت اثبات کند که من میخواستم شاه را بکشم! من قبلا نیز در مطلبی با عنوان «تولدم مبارک!» از شباهت اسمیام با شاه، گرچه به شوخی، یادی کردهام.)
حالا که صحبت از کتاب «یادداشتهای علم» و اتهام شاهکشی من شد بیائید این دو تکه کوتاه را هم از یادداشتهای علم در مورد این پرونده بخوانید:
[دوشنبه ۲۶/۶/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... مدتی راجع به رادیو تلویزیون صحبت فرمودند که به طور قطع افراد خرابکار در آن رخنه کردهاند. با سپهبد نصیری رئیس ساواک بنشین و آن جا را کاملا تصفیه کنید. «جلد سوم، صفحه ۱۴۵»]
[دوشنبه ۹/۷/۱۳۵۲، صبح شرفیاب شدم... یک عده بچه احمق پیدا شده بودند که خواستند به جان شاهنشاه و شهبانو و ولیعهد سوءقصد کنند. عرض کردم چه لزومی دارد این خبر منتشر شود؟ فرمودند لازم است، چون بعد باید محاکمه شوند. عرض کردم با وصف این مصلحت نیست. فرمودند چرا مصلحت هست، تو نمیفهمی! «جلد سوم، صفحه ۱۷۳»]
محض اطلاع بگویم که من در فاصلهی این دو تاریخ، یعنی صبح روز شنبه اول مهرماه ۵۲ در خانهام دستگیر شدم.
از این قصه بگذریم و برگردیم به پروژه عکاسی ثریا و داوود. من البته هنوز عکسهای ثریا و داود را ندیدهام اما خودم از آندو وقتی مشغول سوار کردن پرده سیاه بودند عکسی گرفتم که بد نیست برای تزئین این مطلب در اینجا بگذارمش.

June 13, 2008
آخرین برنامه از سریِ «دست در دست»
در ششمین و آخرین برنامه از سری «دست در دست» به موسیقی «منتقد»کوبا پرداختهام که با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن را بشنوید.
در اولین فرصت، در سمت راست این صفحه هر شش قسمت از سری «دست در دست» را خواهم گذاشت تا علاقمندان به موسیقی کوبا به راحتی به آنها دسترسی داشته باشند.
June 12, 2008
پنجمین برنامه «دست در دست»
در این برنامه که برنامهی ماقبلِ آخر سری شش قسمتهی «دست در دست» است به ادامه برنامه چهارم در مورد گروه معروف «بوئنا بیستا» اختصاص دارد. هیچ توضیحی بیش از آن چه در خود برنامه داده میشود ضروری نیست. بنابراین اگر به شناخت بیشتر از موسیقی کوبا علاقمندید با کلیک روی عکس زیر به این برنامه گوش فرا دهید.
[دست در دست، برنامه شماره پنج]
June 10, 2008
چهارمین برنامهی «دست در دست»
چهارمین برنامه «دست در دست» را به گروه معروف «بوئنا بیستا» اختصاص دادهام و ماجرای شنیدنیِ باز کشف آنها توسط «ری کودر»، گیتاریست معروف گروه «رولینگ استون» و همیاری «ویم وندرس» فیلمساز نامیِ آلمانی. بیش از این حرفی نمیزنم و شما را به شنیدن برنامه چهارم «دست در دست» که تنها یک کلیک از آن فاصله دارید دعوت میکنم.
[دست در دست، برنامه شماره چهار]
برنامهی سوم «دست در دست»
در این برنامهی رادیوئی، به همراه یکدیگر سری به هاوانای کهنه (قدیمی ترین بخش شهر) میزنیم و به نواهائی گوش میکنیم که ریشه در پیش از انقلاب کوبا دارند. در کنارِ پرداختن به سبکهای مختلف، این بار شما را با یکی از چهرههای افسانه مانند موسیقی پیش از انقلاب کوبا یعنی با «بِنی موره» آشنا میکنم (اگر البته خودتان نشناسیدش!)
به هر حال این شما و این هم سومین برنامه از سری «دست در دست» که با کلیک روی عکس زیر آن را خواهید شنید.
June 9, 2008
«دست در دست»، برنامه شماره ۲
در «برنامه شماره یک دست در دست» که دیروز فایل صوتیش را برایتان در این صفحه گذاشتم، از جنبش موسیقائی «نوئبا تروبا» حرف زدم و بیش از همه به چهرهی نامدار این جنبش «سیلویو رودریگز» پرداختم. در دومین برنامه که باز هم به جنبش نوئبا تروبا اختصاص دارد بیش از همه به چهرهای حتی نامدارتر از سیلویو رودریگز، یعنی «پابلو میلانِس» پرداختهام که با کلیک روی عکس زیر میتوانید این برنامه را بشنوید.
June 8, 2008
خرِ ما از کره گی دم نداشت!
وقتی فیلم مستند «شط و شرجی» را در اولین ماه جنگ ایران و عراق در آبادانِ محاصره شده با بودجه و امکانات تلویزیون جمهوری اسلامی ایران ساختم و بلافاصله توقیف شد نسخهای از آن را در اختیار انحمنهای دانشجوئی گذاشتم تا در دانشگاهها پخش کنند چرا که همواره خالق اثر را صاحب اصلی کار میشناسم نه تهیه کننده را. عین همین موضوع در مورد فیلم دیگرم «ماهی سیاه کوچولوی دانا»، که در مورد زندگی و مرگ صمد بهرنگی بود، و آن را با امکانات «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» ساخته بودم، پیش آمد. فیلم به دلائل سیاسی در کانون ماند، ولی من نسخهای از آن را در دانشگاههای مختلف از هر طریق که میتوانستم پخش کردم.
این قصه مال دورهای بود که هنوز قدرت انحصاری رسانههای جمعی با امکانات اینترنت شکاف برنداشته بود. این روزها دیگر قصه خیلی فرق کرده است. من در ماه مارس گذشته که برای کار و قرارهای خودم برنامه سفر به کوبا داشتم به «رادیو زمانه» پیشنهاد دادم تا در قبال پرداخت بخشی از هزینه سفر، شامل بلیت هواپیما و اجاره اتاقکی در هاوانا، شش برنامه کوتاه رادیوئی در مورد موسیقی کوبا برای این رادیو بسازم. این پیشنهاد با صمیمتی که انتظارش میرفت پذیرفته شد. من برای این کار نه حقوق و دستمزدی تقاضا و دریافت کردم، و نه از امکانات فنی و نیروی انسانی و ابزار تکنیکی رادیو زمانه کمترین استفادهای بردم. طبق قراری که روی کاغذ آمده بود قرار شد در ماه آوریل برنامهها را تحویل دهم تا در ماه می پخش شوند. من هر شش برنامه را با عنوان «دست در دست» با امکانات شخصی خودم، کاملا آماده پخش، به موقع تحویل دادم ولی به دلائلی که هرگز توضیحی به من داده نشده دو بار پخش آن به تعویق افتاده و تا کنون هم سخنی از زمان پخش آنها نشنیدهام. بنابراین از حق خودم به عنوان خالق این برنامهها، و از امکانات سادهی همین صفحهای که در اختیار دارم استفاده میکنم و از همین امروز فایل صوتی برنامه «دست در دست» را در شش روز متوالی در این صفحه برای علاقمندان به موسیقی کوبا میگذارم (مدت هر برنامه بین ۱۲ تا ۱۴ دقیقه است و با کلیک روی عکس زیر میتوانید اولین برنامه را بشنوید).
این کار البته چیزی از سپاس قلبی من از گردانندگان «رادیو زمانه» که محبتشان را از من دریغ نکردند نمیکاهد، و طبعا این حق را هم از آنان سلب نمیکند که هر وقت که خواستند برنامهها را پخش کنند. یا حتی اگر خواستار پس گرفتن مخارج سفری که پرداختهاند نیز باشند (که جمعا دوهزار یورو بیش نیست) مشکل زیادی ایجاد نمیشود چرا که به قول معروف خرِ ما از کرهگی دم نداشت!
June 1, 2008
سهراب مختاری از قتل پدرش میگوید
دو سه روز گذشته، جوان نازنینی مهمانم بود که از هر نظر برایم استثنائی بود. نه اینکه تازهآشنا باشد. خودش که هیچ، آبا اجدادش را هم میشناسم؛ که البته کاش نمیشناختم چرا که یکی از مرهمناپذیرترین دردهای زندگیام به قنل فجیع پدر او مربوط میشود که همان محمد مختاریِ نویسنده و شاعر، و به اعتقاد شخصی من متفکرِ جستجوگر کمهمتائی باشد که نفرینِ تاریخی وطن من، درازنای مواج اندیشهاش را به خشنترین شکل ممکن به ریسمان کینه خفه کرد.
نه من حوصلهی درد دل دارم، و نه تو، خوانندهی پیگیر، یا گذرندهی عبوری این صفحه را سنگ صبور میپندارم. پس بگذار به جای مرگ برایت از زندگی، از حرکت، از شور و از عشق بگویم که اگر نباشند فاصلهی گهواره تا گور به مفت نمیارزد!
وقتی سهراب را که به دعوت خودم از برلین با هواپیما به آمستردام و از آنجا با قطار به اوترخت آمده بود در ایستگاه گرفتم و ده دوازده کیلومتر آنطرفتر، جلو درِ خانهی کوچک روستائیام پیادهاش کردم، تا موتورم را در حیاط دید پرسید: عموجان شما موتور سوار میشوید؟ گفتم معلوم است! بلافاصله گفت: من از موتور خیلی میترسم! فهمیدم میخواهد گربه را درِ حجله بکُشد که مبادا این دو سه روزی که مهمان من است سوارِ موتورش کنم. فهمیدم، ولی حرفی نزدم.
کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند دستکم در شب اولی که خانهی من میخوابند تا لنگِ ظهر در رختخواب میمانند. گذاشتم سهراب تا میتواند بخوابد. نمِ لطیف بارانی میزد و من در زیر سایبانم در حیاط کتاب میخواندم که با بند آمدن باران سهراب هم از خواب سیراب شد. چایاش را که دادم بیآنکه به رویم بیاورم که دیروز با دیدن موتورم چه گفته است گفتم آماده بشود با ماتور برویم دور و برها را نشانش بدهم. واکنشش را ندیدم چون میخواستم به رویم، یا به روی او نیاورم که میدانم چه احساسی در مورد موتورسواری دارد. گفت شلوار اضافی نیاورده است. گفتم شلوار اضافی، آن هم مخصوص موتورسواری، برایش دارم. گفت کاپشن هم ندارد. کاپشنی که برای فرناز خریده بودم تا بهانه برای همراهمی با من در موتورسواری نداشته باشد را هم به تنِ سهراب آزمایش کردم که به او خورد. گفت کلاه کاسکت چی؟ کلاه اضافهام را که سرش کردم دیگر فهمید راهی برای تغییر سرنوشت برایش باقی نمانده است!
چرخی شیرین با موتور خوشدستام با سهراب در روستاهای دور و بر زدیم و بعدترک، نهارکی بر اسکلهی چوبی یک رستوران، که بر دریاچه کوچکی سوار است، خوردیم و من از او که سخت از پسزمینهی آب و قایقها به هیجان آمده بود عکسی گرفتم که میبینید.

وقتی خواستیم برگردیم خانه، از یکی از کارکنان رستوران خواستم تا کنار موتور عکسی از من و سهراب بگیرد. اگر نخواهم دروغ بگویم، از سال پیش که جوان نازنین دیگری، مجتبی نام، در شهر لیدز انگستان از من خواست عکسی با موتورم در این صفحه بگذارم (مجتبی همان جوانی است که دارد در دانشگاه متروپولیتن لیدز سینما میخواند و اگر امسال رفوزه نشود سال آینده وقتی به لیدز برمیگردم افتخار استادی او را پیدا خواهم کرد!!) اگر بخواهم حرف را کوتاه کنم باید بگویم حالا بهانه خوبی به دست آوردهام تا به توجیه سهراب عکس زیر را در اینجا بگذارم! وقتی بالاخره با موتور به خانه برگشتیم سهراب چنان سر حال شده بود که گفت: عموجان اگر این بار به هلند بیایم برای موتورسواری خواهم آمد!

روز و شب اول را، من و سهراب تماما با هم تنها بودیم. از تلاشی که داشت تا از آشنایان پدرش مطلب بگیرد حرف زد، و اینکه خیال دارد تا شش ماه دیگر به مناسبت دهمین سالگرد آن جنون اسلامی که قتلهای زنجیرهای نام گرفت و پدرش در مرکز این دایره نابود شد، یادوارهمانندی منتشر کند. در حیاط نشسته بودیم و لبی هم به شراب میزدیم که گفت خودش هم یادمانش را از آن روز که پدرش ناپدید شد قلمی کرده است. رفت کامپیوتر کوچکش را آورد توی حیاط و در نوری که به غروب نزدیک میشد شروع به خواندن کرد. هنوز صفحهای نخوانده بود که خواهش کردم ادامه ندهد تا چراغی بیاورم و خواندنش را بر دوربین کوچک ویدیوئی ضبط کنم. همین کار را کردم. بعد که دو باره و سه باره این ویدئو ده دقیقهای را دیدم دلم نیامد توی خواننده پیگیر، یا بازدیدکنندهی گذری این صفحه را با خودم شریک نکنم. نه تپقهای ناگزیر سهراب، و نه لغزشهای آشکار تصویربرداری خودم را با رموز تکنیکی پوشاندم چرا که مثل همیشه از تدوینی که برای لاپوشانی اشتباهات تکنیکی از آن استفاده میشود بیزارم. دیگر چیزی نمیگویم و حرف اصلی را میگذارم به عهده سهراب که در متنی کوتاه ولی سخت گیرا از روزی سخن بگوید که پدرش را گم کرد، و حالا شما با کلیک روی عکس زیر میتوانید آن را ببینید.
May 23, 2008
«ولی من نه چندان!»
ماه گذشته در مطلبی با عنوان «بار بلور»، از کنسرت «پدرو لوئیس فرر» و ترانههای انتقادی و پر مغزش نوشتم و کلیپی تدوین نشده از ترانهای با عنوان «کوبای صد در صد» در صفحهام در «یوتیوب» برایتان گذاشتم. از همان کنسرت ترانه انتقادی حتی تندتری با عنوان «ولی من چندان!» را به صورتی کلیپی با تدوینی مختصر در صفحهام در «یوتیوب» میگذارم که برگردان فارسیاش را در زیر میخوانید، و با کلیک روی عکس زیر میتوانید اجرای آن را هم ببینید.
[با این بورکراسی مخالفم
که از چیزی کارآ به آواری از مزاحمت بدل شده است.
ممنوعیات بیمعنا بر بار توهینات میافزایند
و قاتل هزاران عشقند.
بر زندگی چه گذشته است؟
پدرم در آن ژانویه [پیروزی انقلاب] مرا به خارج نبرد،
لباس پیشاهنگی به تنم کرد، و به من جنگیدن آموخت،
ولیکن نه چندان،
ولیکن نه چندان.
برای زندگیام عذر نمیخواهم
هستم آنچه میتوانستم باشم،
که چه زیبایم، که چه زیبایم.
پدرم کمونیست بود،
ولی من نه چندان،
ولی من نه چندان،
پدرم فیدلیست بود،
ولی من نه چندان،
ولی من نه چندان.
May 19, 2008
کوبای بیفیدل
[مقدمه: در یک ماهی که از دوستان این صفحه مرخصی گرفتم شش برنامه رادیوئی با عنوان «دست در دست» در مورد موسیقی کوبا ساختم که آخرینشان را همین هفته پیش در اختیار «رادیو زمانه» گذاشتم که ظاهرا قرار است به زودی پخش آنها به صورت هفتهای یک برنامه آغاز شود. هر وقت پخشش شروع بشود حتما خبرتان میکنم و در همین صفحه به آنها لینک خواهم داد. ساختن همین برنامهها و دوندگیهای دیگر مرا بیش از آنچه انتظار میرفت از خوانندگان «از دور بر آتش» دور کرد ولی حالا به جبران این غیبت، مطلب «کوبای بیفیدل» را که نتیجه دیدار اخیرم از کوباست در اختیارتان میگذارم.]
چند ماه پیش از آنکه رائول کاسترو به طور رسمی جای برادرش فیدل را که دو سالی است در بستر بیماری است بگیرد در یک حرکت بیسابقه از طریق تلویزیون از مردم کوبا خواست که به کمیتههای محلی مراجعه کنند و خواستها و شکایاتشان از نارسائیهای موجود در کشور را بدون نگرانی از تعقیب و آزار ماموران حزبی با نمایندگان محلی در میان بگذارند تا کمیته مرکزی حزب کمونیست کوبا بدون واسطه از مشکلات و نگرانیهای شهروندان کوبائی آگاه شود. از این پیشنهاد به شدت استقبال شد و مردم، بویژه جوانان و روشنفکران با صراحت مشکلات اقتصادی و سیاسی مورد نظرشان را با مسئولان در میان گذاشتند. البته تردیدی نیست که هیچ حرف نوئی نمیتوانست از این طریق به گوش رائول کاسترو رسیده باشد چرا که مسائل سیاسی و اقتصادی در کوبا برای همه شناخته شدهتر از آن است که نیاز به تحقیقات محلی داشته باشد اما آن چه نو بود این بود که این مسائل نه بصورت پچپچه در میان خود مردم بلکه با صدائی رسا از دهان مردم به گوش رهبران همان حزبی رسید که در نزدیک به نیم قرن خودشان را عین مردم میپنداشتند و نیازی به شنیدن حرف کسی غیر از خودشان را احساس نمیکردند.
وقتی بالاخره در یک جلسهی تشریفائی حزبی در ماه فوریه گذشته رائول جای فیدل را گرفت رسیدگی به خواستهای طرح شده از سوی مردم کوبا در دستور کار قرار گرفت و گامهائی گرچه نه چندان اساسی ولی به هر حال قابل ملاحظه در مدتی نسبتا کوتاه تا کنون برداشته شده که اصلیترین آنها در گزارشهای خبری در رسانههای جهانی آمده و نیازی به تکرارشان نمیبینم، اما اجازه بدهید یک کمی از کاراکتر رائول و اینکه چگونه با وجود زنده بودن فیدل این نقش به رائول واگذر شد توضیح بدهم.
«لا چینا!»
در هر کجای کوبا اگر بگوئید لا چینا (البته به صدای آرام که به گوش غریبه نرسد) همه میفهمند منظورتان رائول کاستروست. «لا چینا» یعنی زن چینی، در مقابلِ «ال چینو» که یعنی مرد چینی. در کوبا سالهاست شایع است که رائول مردگراست (یعنی همجنسگرای مفعول)، و چون مثل چینیها چشمان بادامی و پلک پف کرده دارد لقب «لا چینا» را برازندهاش میدانند. در مورد او یک شوخی دیگر هم در کوبا همهگیر است به این مضمون: که عدم شباهت آشکار رائول به برادرش فیدل که حتی در کلانسالی مردی بسیار خوش تیپ است از این روست که مادرشان قبل از تولد رائول از یک شیرفروش چینی که به خانهشان رفت و آمد داشت گهگاه شیر مجانی دریافت میکرد!

از شوخی که بگذریم تفاوت میان شخصیت این دو برادر بسیار بیشتر از تفاوت تیپ ظاهری آنهاست. فیدل در جنبش جهانی کمونیستی خودش را هنوز که هنوز است یک قطب میداند و با همهی انواع دیگر جریانات مارکسیستی، چه آنها که جز نامی ازشان باقی نمانده است و چه آنانی که همچنان به راهشان ادامه میدهند خطکشی آشکار دارد و حاضر نیست راههائی را که مثلا کشوری مثل چین کمونیست برای برونرفت از مشکلاتش آزموده است بیازماید، چرا که بعنوان یک تئوریسین خود را بینیاز از دنبالهروی از دیگران میداند. رائول اما خودش هم میداند که اگر برادر فیدل نبود، اگر هم در همان آغاز پیروزی انقلاب به خاطر لیاقت شخصیاش به پست وزارت دفاع میرسید هرگز نمیتوانست برای نیم قرن دست رقبای حزبیاش را از دامان این مقام پر اهمیت کوتاه کند چه رسد به اینکه عملا جانشین فیدل شود. این است که ابراز نرمش در رفتار رائول به معنای عقب نشینی از چیزی تلقی نمیشود و او از این نظر دست و بالش بسیار بازتر از فیدلی است که نیم قرن است پایبندی به اصول مارکسیستی را تبلیغ کرده است. جالب است بدانید که فیدل چنان به تئوریسین بود خود ایمان دارد که پس از کنارهگیری کامل تنها کاری که در بستر بیماری پیگیرانه انجام میدهد ادامهی تئوری نویسی است که به صورت یادداشتهای روزانه هر شب در اختیار تلویزیون قرار میدهد. بنابراین، آنچه امروزه مردم کوبا از تنها رهبری که در طول نیم قرن میشناختد میشنوند روخوانی روزنوشت های اوست در ساعت هشت شب که برنامه اخبار با آن شروع می شود. این روزنوشت ها که گاهی یکی دو پاراگراف و گاهی چندین صفحه است توسط خواننده خبر روخوانی می شود که هیچ حرف تازهای ندارد ولی برای شنیدن خبر همه ناچارند تا پایان آن صبر کنند!
پدر بزرگ بد
تا شما را با ذهنیت مردم کوبا نسبت به فیدل آشنا کنم از شما میخواهم مونولوگ (تکگوئی) زیر را بخوانید که رئوس آن را بلافاصله پس از شنیدنش در هاوانا از زبان همسر یکی از آشنایان قابل اعتمادم در دفترچهای یادداشت کردم تا بازگوئیش تا آنجا که امکان داشته باشد با حقیقت بخواند:
«بگذار برایت از آن روز اواخر فوریه بگویم که قرار بود در مجمع همگانی حزب، جانشین فیدل تعیین شود. هیچکس شک نداشت که رائول جانشین او خواهد بود. بنابراین نباید هیجانی در کسی ایجاد میشد. ولی تو رضا، میدانی که من نه هیچوقت عضو حزب بودم و نه هیچ وقت از سیاستهای حزب راضی بودم ولی وجدانا بگویم نه با حزب و نه با دولت خصومتی هم نداشتم و ندارم و حتی بسیاری از سیاست هایشان را هم تائید میکنم. ولی میخواهم بگویم با همه اینها آن روز چه روز سنگینی برای من و خانوادهام بود. خوزه، شوهرم، صبحانه نخورده انگار دنبالش کرده باشند رفت سر کار و گفت شب با دوستانش قرار دارد و خیلی دیر برمیگردد. فهمیدم اعصابش به خاطر همین مسئلهی کناره گیری فیدل خراب است و حرفی نزدم. خودم اما نه سر کار رفتم و نه پسر هشت سالهام را به مدرسه بردم. پدر و مادر پیرم که با ما زندگی میکنند از ساعت هشت صبح پای تلویزیون نشستند با این که میدانستند خبر مربوط به جایگزینی رائول دوازده ساعت بعد یعنی ساعت هشت شب پخش خواهد شد. من اما دیدم دیگر خانه یک وجبی ما جای نفس کشیدن برایم ندارد. دست آلکس، پسرم، را گرفتم و رفتیم بیرون. پیاده از این بازار تا آن بازار راه رفتیم بیآنکه هیچ چیز بخریم. فقط موقع نهار یک ساندویچ برای آلکس خریدم. خودم هم یک گاز با آن زدم ولی دیدم از گلویم پائین نمیرود. به هر پارکی که رسیدیم نیمساعتی نشستیم. آنقدر بچه را این ور و آنور کشاندم که پایش تاول زد. وقتی رسیدیم خانه ساعت هشت و نیم شب بود، درست همان وقتی که دلم میخواست برسیم. تلویزیون خاموش بود و پدر و مادرم به همان زودی رفته بودند توی رختخوابشان. یک لقمه نان و پنیر دادم الکس سق بزند و بردمش توی رختخواب. خواستم چیزی بخورم دیدم دهانم باز نمیشود. چراغ را خاموش کردم و رفتم توی رختخوابم. نیمساعت نکشید که آلکس خزید زیر ملافهام. بغلش زدم بخوابد. نخوابید. دست کوچکش را کشید روی صورتم و فهمید دارم گریه میکنم. پرسید مگر چی شده؟ گفتم دلم درد میکند. گفت مامان بزرگ چرا گریه میکند؟ گفتم لابد سرش درد میکند. پرسید بابا بزرگ هم سرش درد میکند که دارد گریه میکند؟ به جای جواب سفت بغلش زدم تا جلوی هق هقم را بگیرم. نه فکر کنی از کنار رفتن فیدل غمگین بودم. نه، اصلا نه. معتقدم سالیان سال پیش باید کنار میرفت. ولی حس میکردم پدربزرگ نازنینی را از دست دادهام. یک پدربزرگ نازنین ولی مزاحم. یک پدر بزرگ خودخواه، پر آزار ولی دوست داشتنی. در یک کلام یک پدربزرگ بد ولی با محبت را از دست داده بودم.»





