April 25, 2015

نقاشی عارف قزوینی از "پردۀ پرده‌درِ" سگ‌ کشی

خاطرات تازه یافتهی عارف قزوینی بهکوشش مهدی نورمحمدی - که البته پنج ششسالی است در ایران منتشر شده ولی من آن را تاکنون ندیده بودم، - این روزها خواب از چشمم ربوده است. جدا از علت اصلی یافتن این کتاب که مربوط است به بازنویسی نسخهی نهائی فیلمنامهی تازهام "اُپرتِ عارف و کلنل"، دلائل بسیار دیگری هم مرا به غوطهور ماندن در دنیای یگانهی این وطنپرست دلسوخته ترغیب میکند.

بیتردید در فرصتهای دیگر بهاین کتاب برمیگردم و حرفهای تلخوشیرینی از آن نقل خواهم کرد ولی خواندن قطعهای از این خاطرات که به سگکشی مربوط است - آنهم در اینروزها که مسئله سگکشی وحشیانه در ایران شکل تکاندهندهای بهخود گرفته، - وادارم کرد همین قطعه را بدون توضیح بیشتر رونویسی کنم چرا که عمق احساسات انسانی عارف را به‌نمایش می‌گذارد.

dog%20kiling.jpg

"هنگامی که از قلّه برمیگشتم در بین راه چشمم افتاد به یک سگی که بیخیال من خوابیده، هنوز نزدیک نشده بودم که بدانم مرده است. یک تولۀ خیلی قشنگ زردرنگی از پشت، دستها را روی کمر مادر و صورت را روی دستها گذاشته، به یک حالت بهت و سکوتی در حال بیچارگی خود فرورفته، گاهی نگاهی زیرچشمی به اطراف خود میکرد که بهتمام مقدسات عالم، من در تمام [عمر] خود منظره از این فجیعتر و غمانگیزتر و ملال آور[تر] ندیده، خصوص وقتی که توله های شکاری من بهطرف این حیوان بیپناهی که پناهگاهش تنها جسد بیروح مادرش بود – که همان بهتزدگی نشان میداد که مدتی است از او هم مایوس است – رفتند، من یک حالی از این حیوان دیدم که حالی کردن به آن کسی که ندیده است، از جمله محالات است. به آن کسی که مرا از نیستی به هستی آورده، آن شب تا صبح نتوانستم این خیال را از خود دور کرده و راحت بخوابم و این منظره را یکی از یادداشتهای فراموشنشدنی دورۀ زندگی خود میدانم.

آن روز آرزو کردم که ای کاش نقاش زبردستِ چیرهفکری بودم تا تابلوی این پردۀ پردهدرِ اعمال شقاوتکارانۀ بشر را ترسیم و بهرسم یادگارِ دستهای جنایتکار جنسِ ناجنس خود در صحنۀ نمایشگاه قلبهای بافتوّت و دلهای پاکِ بامروّت باقی گذاشته، تا بدانند این جنس جانی خطرناکِ موذی، و این حیوان درندۀ دوپائی که از برای هریک از آنها بهتنهائی، دنیائی وسعت شهوترانی و شکمچرانی ندارد، چگونه بهخیال آسایش خود سلب آسایش از درنده و چرنده و پرنده [کرده]. این اشرف مخلوقاتی که اگر جلوگیری عطر بنفشه و گل یخ نبود، حاجیلکلک و هُدهُد را متواری و آشیانهبهدوش و فراری بهکوه قاف و پناهندۀ سیمرغ میکرد، برای تشکیل یک بَلدیه که اساس و شالودۀ آن برای راضی کردن یک مشت دزد گردنکلفت مفتخور است، سگ های کوچه را با منتهای بیرحمی میکشد بدون این که ملاحظۀ بچۀ شیرخوار آنرا داشته باشد." ص 134

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:15 PM | از کتاب و قصه و شعر |

April 20, 2015

"عارف" در میان ماست!

دستکاری فیلمنامهی تازهام "اُپرتِ عارف و کلنل" را بهپایان بردهام و منتظر کتابی هستم که اخیرا در تهران منتشر شده و دوستی آنرا برایم آورده و همین روزها بهدستم خواهد رسید. نام کتاب "خاطرات عارف قزوینی" است که ظاهرا دستنوشتههای تازه یافته شده‌ی اوست و با آنچه قبلا منتشر شده متفاوت است.

سخت چشم انتظار رسیدن این کتاب و خواندنش هستم تا قبل از انتشار "اُپرتِ عارف و کلنل" اگر نکته تازهای در آن یافتم در آخرین دستکاری فیلمنامهام منظور کنم.

aref111.jpg

و اما در طول این شش ماهی که هر روزه مشغول کار روی فیلمنامهام هستم از حال و هوای عارف بیرون نمیآیم. گاهی حس میکنم کنارم نشسته و حرفی را که در ذهن دارم بهزبان شعر برایم بازگو میکند. بویژه وقتی از شیخ حرف میزند احساس میکنم او در میان ماست و از همین امروز حرف میزند نه از نودسال پیش، مثل این شعر:

بگو به شیخ هر آنچه از تو بر مسلمانی// رسید، بر اثر جهل بود و نادانی

ندانم اینکه چه خواهد گذشت بر تو ز خلق// خدا نکرده بدانند اگر نمیدانی

میان اهل دل، اهل ریا همین فرق است// که داغ ماست به دل داغ او به پیشانی

به ضعف بازوی رنجور ناتوانی ما// نظر مکن، بکن امروز هرچه بتوانی

برند سجده به گوسالهی زر این ملت// که هست چون گلهی گوسفند قربانی

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:14 PM | از کتاب و قصه و شعر |

April 4, 2015

انتشار نمایشنامه ای از من در یک فصلنامه اسپانیائی

چندسال پيش نمايشنامه اى نوشته بودم با عنوان "جلد آخر دن كيشوت، يا افسانه ى افعى ماركش!" كه پس از مدتى تمرين با بازيگران برجسته اى چون "منوچهر رادين" در نقش دن كيشوت و "حميد عبدالملكى" در نقش سانچو پانزا، عملا امكان ادامه ى كار فراهم نشد. حالا ترجمه اسپانيائى آن كه به همت شاعر و نويسنده نامى اسپانيائى، "كلارا خانز" انجام گرفته، در شماره آينده ى فصلنامه ى "انجمن كارگردانان تئاتر اسپانيا" در نيمه ماه ژوئن امسال منتشر مى شود. اين عكس براى آن فصلنامه ارسال شده است. 

Reza%202.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:27 AM | از کتاب و قصه و شعر |

March 24, 2015

یادداشتی بر "اُپرتِ عارف و كلنل"

با نوشتن صحنهى پايانى "اُپرتِ عارف و كلنل" در اولين ساعات بامداد امروز، اولين پيشنويس اين فيلمنامه را بهسرانجام رساندم. به گيرائى شخصيت عارف قزوينى و كلنل محمدتقىخان پسيان، و بار دراماتيك رابطهى آنها براى خلق يك اثر هنرى، حدود چهلسال پيش وقتى در زندان قصر بودم با خواندن سه كتاب "از صبا تا نيما" از يحيى آرينپور، "سرگذشت موسيقى ايران" نوشتهى روحالله خالقى و "تاريخ مختصر احزاب سياسى در ايران" اثر ملكالشعراى بهار پى بردم. در اين چهار دههى پر دغدغه که از آن زمان میگذرد چندبار تلاس كردم بهشكلى روى اين موضوع كار كنم ولى هرگز نتيجهاى بيش از نوشتن چند مطلب و مقاله كوتاه میسر نشد. 

امروز، با پايان يافتن پيشنويس "اُپرتِ عارف و كلنل" احساس مىكنم بار سنگينى را بهسر منزلش رساندهام. گرچه از پيشنويس تا پاكنويس (!) راه كوتاهى نيست اما بهتجربه، كار را تمام شده مىدانم. 

در طول ماه گذشته بهتدريج بيش از يك سوم اين اثر را در وبلاگم منتشر كردهام اما تا با ناشر براى انتشار آن به صورت كتابی مستقل بهمشكل برنخورم از ادامه انتشار آن در وبلاگم درمیگذرم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:57 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 22, 2015

پیام نوروزی پرویز صیاد

دوست نازنین و هنرمند برجسته، پرویز صیاد،  در این پیام نوروزی از انسان دوستی و عشق به شادی و زندگی می گوید

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:19 PM | Comments (0) | از فیلم و سینما و نمایش |

March 19, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش چهارم

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف گرفته و پریشانحالتر از همیشه است. حالت تبآلود دارد و در میان حرفزدن بهشدت عرق میکند. فتحعلی با حوصله از حرفهای او یادداشت برمیدارد.

عارف:

مزاج ناخوش و روح عصبانى من نمىگذارد ببينم چه مىگويم. بهشرافت انسانيت و بهروح راستى قسم است كه در بيستوچهار ساعت يكربع ساعت آسايش حال ندارم  و راه چاره را بهاين ديده كه بگويم: "اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت!"

ولى حالا پاى قولم بهشما ايستادهام. چندينبار قصد كرده بودم  شرح دورهى أزاديخواهى خود را بهقلم درآورده براى اين ملت بهيادگار بگذارم و بگذرم ولى پريشانخيالىام نگذاشت.

بهملتی که ز تاریخ خویش بیخبر است/ بجز حکایت محو و زوال نتوان گفت

سر شما سلامت كه قبل از اینکه این آرزو را بگور ببرم زبان قفل شدهام را باز كردين!

حرف دورهى آزاديخواهى شد البته بد نيست بدانيد كه آزاديخواهى من بىمزد و مواجب نگذشت، و چوب ايرانپرستى را كم نخوردم! از اولین قدمی که پا به این دایره گذاشتم تا کنون زندگانی متزلزی من مانند یک نفر آدم جانی بوده است که در تعقیب پلیس واقع شده باشد!

عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت/ تاریخ زندگی همه در دردسر گذشت

مثل آنشب كه در پارك ظلالسطان كنسرتى دادم بهاسم شركت خيريه براى تاسيس مدرسه احمديه، و مزدم مشت و لگد مرحمتى فراشهاى حكومتى بود!

 

سالن پارك ظلالسطان در تهران

(سال ١٢٩٤)

عارفِ جوان در سالنى پر از تماشاگر در حال آوازخوانى است.

عارف (آواز):

ببند اى دل غافل بهخود ره گِله را/ زيان بس است ز مردم ببُر معامله را

شدند دهدله و اجنبىپرست، منم/ كه مىپرستم ايرانپرست يكدله را

به هيچ مملكت و ملك اين نبوده و نيست/ بهدست گرگ شبانى رها كند گَله را

 

صداى عارف (بيرون از صحنه)

سه چهار غزل ديگر هم در آن نمايش خوانده شد كه يكى از آنها را بواسطهى كتكى كه از آن نمايش خورده و مدت دوماه در رختخواب خوابيدم، خوب در نظرم مانده!

 

عارف غزل ديگرى را شروع به خواندن مىكند و در ميانهى خواندن متوجه حضور چند گماشتهى دولت مىشود ولى بهآوازش ادامه مىدهد.

عارف:

واعظا گمان كردى داد معرفت دادى / گر مقابل عارف ايستادى اُستادى

پار در سر منبر داده حكم تكفيرم / شكر مىكنم كامروز زان بزرگى افتادى

پنجهى توانائى گر مدد كند روزى / بشكنم من از بازو پنجهى ستبدادى

 

همانشب/ بيرونى/ باغ پارك ظلالسلطان

عارف دارد به طرف درشكهاى كه منتظرش ايستاده مىرود كه ناگهان چند گماشته بر سر او مىريزند. قبل از اينكه درشكهچى و يكى دو همراه عارف بتوانند گماشتهها را بتارانند عارف با كتف شكسته و چهرهى خونين بر زمين مىافتد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

خیابانهای مرکزی همدان

جیران در حالی که چادرش را سرسری به‌شانه انداخته با نگرانی و تعجیل از میان مردم و گاری و ارابه و درشکه‌ها به‌سوی قهوه‌خانه‌ی فتح‌علی می‌رود. وقتی به قهوه‌خانه می‌رسد پشت پنجره می‌ایستد تا فتح‌علی او را ببیند و بیرون بیاید.

فتح‌علی در میان پذیرائی از مشتریان متوجه حضور جیران در خیابان می‌شود و با تعجیل سینی را روی میزی می‌گذارد و بیرون می‌دود.

 

محلهای اعیانی در همدان

یک درشکه وارد محله می‌شود. درون درشکه عارف با چشمان بسته و صورت تبدار به شانه‌ی فتح‌علی تکیه کرده است. درشکه‌چی جلوی در مطب یک دکتر می‌ایستد.

روی تابلو نام "دکتر بدیع الحکماء" نوشته شده است.

 

مطب دکتر بدیع

عارف روی تخت معاینه دراز کشیده است. دکتر بدیع تازه معاینه را تمام کرده است.

دکتر بدیع (به فتحعلی):

کمکشان کن لیاس بپوشند.

 

دکتر پشت میزی می‌نشیند و به عارف توضیح می‌دهد.

دکتر بدیع:

حضرت عارف این یک سرماخوردگی ساده نیست. مالاریاست، تب‌نوبه است، ولی خوشبختانه نوع مالاریای سنگین نیست. برای یک هفته داروی آماده دارم. هفته بعد خودم سر می‌زنم ببینم چطورید. دارو هم می‌آورم. اما این یک هفته را استراحت مطلق لازم دارین. مطلق! گردش دادن مینو و مینا و ژیان را بسپاريد به جيران، لطفا!

 

مزرعهاى بيرون شهر

سگهاى عارف در صحرا در جست و خيزند. بر تنهى افتادهى درختى فتحعلى نشسته و كتاب درسىاش را مىخواند.

 

اتاق عارف

عارف كه بيمارى را تا حدى پشت سر گذاشته دارد به بیان خاطراتش برای فتح‌علی ادامه می‌دهد.

عارف:

اولین پائیز و زمستانی که کلنل بعنوان فرمانده ژاندارمری در خراسان بود با کشمکش شبانه روزی با قوام و عوامل فاسدش داشت سر می‌آمد که کودتای سیدضیاء بازی را به‌هم زد. سوم اسفند ١٢٩٩ رضاخان میرپنج و سیدضیاء با چند فوج قزاق وارد تهران شدند و یکشبه کار دولت سردار منصور سپهدار رشتی را تمام کردند و دو روز بعد سیدضیاء رفت به قصر فرح آباد تا حکم صدارتش را از احمدشاه بگیرد.

 

اتاق کار احمدشاه در قصر فرح آباد

(پنجم اسفند ١٢٩٩)

احمدشاه (جوانی ٢٤ ساله) در لباس رسمی، نگران و کمی خشمگین در وسط اتاق کارش ایستاده و منتظر است. در اتاق جنبى سيدضياء در انتظار اجازه شرفيابى است. معينالملك، رئيسدفتر احمدشاه، سيدضياء را تا در اتاق احمدشاه مىبرد و او را بهدرون اتاق مىفرستد و بازمىگردد.

AhmadShahQajar2.jpgseied2.jpg

سیدضیاء در مقابل شاه تعظیم کوتاهی می‌کند. احمد شاه بی‌اعتناء به او چندگام برمی‌دارد و سپس بر یک صندلی مرصع می‌نشیند. سیدضیاء دور و برش را نگاه مىكند ولى صندلى براى نشستن نمىبيند. وسط اتاق رو به احمدشاه چهارزانو بر زمين مىنشيند!

احمدشاه:

اين خبرها چيست كه مىشنوم؟

سيدضياء:

هرچه بهسمع عالى رسيده صحت دارد، قربان!

احمدشاه:

منظورتان از این کارها چیست؟ چرا اعضای دولت مرا توقیف کرده‌اید؟

 

سیدضیاء، مسلط بر اعصابش، بی‌کسب اجازه قوطی سیگار نقره‌ای‌اش را درمی‌آورد و سیگاری می‌گیراند. احمدشاه خود را به ندیدن می‌زند.

سیدضیاء:

شما دولتی نداشتید که من توقیف کنم. اگر دولتی سر کار بود، من سیدِ روزنامه‌نگار با یک مشت قزاق گرسنه تهران را فتح نمی‌کردم!

احمدشاه:

اگر قواى ژاندارم و پليس مقاومت مىكردند مىدانيد چه خونى در دروازههاى تهران ريخته مىشد؟

سيدضياء:

فكرش شده بود قربان، قرار نبود خونى ريخته شود.

احمدشاه:

به چه اطمينانى؟

سيدضياء:

اعليحضرتا، انسان بندهى پول است. من فرماندههای قوای ژاندارم و پلیس را قبل از حركت فوج قزاق از قزوين خريده بودم!

احمدشاه سعى مىكند بر اعصابش مسلط شود. پس از مکثی کوتاه رئيسدفترش را صدا مىزند. معينالملك وارد مىشود.

احمدشاه:

[به رئیس‌دفترش] حکم ریاست وزرائى روی میز است. اسم و رسم ايشان را اضافه كنيد تا توشيح كنم.

معينالملك حکم و قلم را از روی میز برمىدارد و به سيدضياء نگاه مىكند. سیدضیاء برمیخیزد و به طرف میز میرود و قبل از اینکه پاسخی بدهد ته سیگارش را در زیرسیگاری احمدشاه خاموش میکند.

سيدضياء:

اسم حقير همان است که همیشه بود؛ سيدضياءالدين طباطبائى!

معينالملك:

اسمتان را كه مىدانم آقا. لقبتان را بفرمائيد بنويسم. اتابك اعظم؟ امین حضور؟ سردار افخم؟

سيدضياء:

لقبداران فعلا در حبس بندهاند!

معينالملك:

بدون لقب كه حكم رياست وزرائى كامل نمىشود.

سيدضياء:

لقب روزنامهنویسها ميرزابنویس است. بنویسید ميرزاسيدضياءالدين!

 

معينالملك براى كسب اجازه به احمدشاه نگاه مىكند.

احمدشاه:

همين را بنويسيد بروند دنبال كارشان!

 

اتاق عارف [ادامه]:

عارف:

[به فتحعلی] این را هم بنویس که واجبتر از هر چیز است. علت طرفداری من و امثال من، از ملکالشعرای بهار و ایرج میزرا گرفته تا آن شهید رشید کلنل پسیان از سیدضیاء اول این بود که از طبقه عامه بهمقام صدارت رسیده و طلسم اعیانی را درهم شکست. دوم آن که بهواسطه فعالیت و جدیت خود نمونهی بزرگی از اینکه لیاقت یک وزیر یا مدیر چیست نشان داد. سوم آنکه داغ باطله به اشراف زد و میرفت گریبان ما را از دست این طبقه رها نماید.

حالا که ده سال گذشته میگویند دست و پول انگلیس او را آورد و برد. میدانی که تهمت در ایران فراوان است و آسان. اگر وقتی این اسناد صورت حقیقی پیدا کرد البته گفتههای خودم را پس گرفته و سید را خائن خواهم شمرد.

همه را عینا نوشین؟

فتحعلی:

بله قربان. ولی اسمی از کلنل بردید خواستم بهیادتان بیاورم که قصهی ایشان را ناتمام گذاشتید.

 

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

[ادامه دارد]

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:44 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 15, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش سوم

اداره پست و تلگرافخانه همدان

ادارهای دکانمانند با پیشخوانی چوبی که دو کارمند در آن بهمراجعان جواب میدهند. فتحعلی نامهاش را بهیکی از دو مامور پست میدهد.

فتحعلی:

اگر پستی برای حضرت عارف قزوینی رسیده بدهید برایشان ببرم.

مامور به اتاق جنبی میرود و با بستهای نامه و روزنامه بازمیگردد و بسته را روی میز میگذارد. اولین روزنامه در بستهی پستی همان "روزنامه امید" است که آگهی کنسرت قمرالملوک وزیری در پشت جلدش دیده میشود:

"کنسرت با شکوه

لیله دوشنبه پنجم خرداد ١٣٠٩

در سالن گراندهتل

کنسرت با شکوهی بشرکت خانم قمرالملوک وزیری"

 

مزرعهای در حاشیهی همدان

عارف و سگهایش به همراه فتحعلی در حال گردشاند.

فتحعلی:

آگهی کنسرت بانو قمر را ملاحظه کردید؟ در روزنامه امید چاپ شده.

عارف:

چطور مگر؟

فتحعلی:

فکر می‌کنین تصنیف‌های شما را هم در کنسرت می‌خوانند؟

عارف:

شهامتش را که دارد، فقط اگر بگذارند. خبر دارم در کنسرت خراسان، سال گذشته یکی دوتا از تصنیف‌های مرا خواند. البته مردم فشار آورده بودند، اینطور که خبرش به‌من رسید.

فتحعلی:

من شش سال پيش در اولین کنسرت ایشان در تهران حضور داشتم. دنیائی بود! تازه در درشكهخانهى حاج ميرزاى همدانى كه با پدرم آشناست كار گرفته بودم تا خرج تحصيل در مدرسه علوم را در بياورم. شبها اسطبل اسبها را پاك مىكردم و درشكهها را مىشستم و همانجا هم مىخوابيدم. روزهاى تعطيل هم بين سبزهمیدان و بازارچه نايبالسطنه درشكه مىراندم.

در همان مدرسه بود كه از اولين كنسرت بانوقمر مطلع شدم و با چند محصل ديگر بليت تهيه كردیم و رفتیم. چه غوغائی بود!

 

با رسیدن به تنه‌ی افتاده‌ی درختی در کنار باریکه‌راه، هر دو پا سست می‌کنند. عارف بر تنه‌ی درخت می‌نشیند و سگ‌هایش به دورش حلقه می‌زنند.

فتحعلی:

سالن گراند هتل پر از جمعیت بود. وقتی پرده‌ی آلبالوئی رنگ صحنه کنار رفت بانوقمر با گیسوان طلائی روی صحنه ظاهر شد. حاضران با شور و هیجان برایش کف زنند و من اشک شوق را در چشمانش دیدم که برق می‌زد. وقتی نوای تار مرتضی‌خان نی‌داود بلند شد سالن در سکوت محض فرورفت. بعد صدای بانوقمر بود که در سالن پیچید. هرگز فراموش نمی‌کنم. با این بیت شروع کردند:

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند/ نعوذبالله اگر جلوه بی‌نقاب کند

عارف:

فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست/ چرا که هرچه کند حیله، در حجاب کند

سروده‌ی ایرج میزراست. خبرش به من رسید که همان‌شب قمر را به‌ کلانتری جلب کردند و به او تاکید کردند و التزام گرفتند که دیگر بی‌حجاب ظاهر نشود. که البته حرف مفت بود و باد هوا!

فتحعلی:

بعید نیست یک روز هم بیایند همدان کنسرت بدهند. شما خبری ندارید؟

عارف:

در این خراب‌آباد از چه خبر دارم که از این داشته باشم!؟

خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد

بکوی عشق نشان، به ز بی نشانی نیست

چندی پیش چند نفر از آزادیخواهان همدان که فهمیده بودند روزگار من خیلی سخت است در صدد برآمدند که نمایشی به‌اسم و منفعت من راه اندازی کنند و با پول گدائی چَرچَر بنده را راه بیندازند. بعد از شنیدن، خیلی دلتنگ شده پیغام دادم که اگر از این خیال منصرف نشوید خواهم نوشت باعث کشتن من این‌ها شدند و انتحار خواهم کرد.

(تصوير به سياهى مى گرايد)

(تصوير از سياهى در مى آيد)

 

اتاق عارف

شبی دیگر. عارف در اتاق گام میزند و آنچه را به یاد میآورد برای فتحعلی بازمیگوید. در میان حرفزدن تک سرفههائی میکند و چشمانش از تب سرخ است.

عارف:

شنیده بودم که این ملکالشعرای بهار بود که کلنل را به رفتن به مشهد و پذیرفتن پست ریاست ژاندارمری ترغیب کرد. کلنل تازه از آلمان برگشته بود و در تهران به دفتر روزنامه "نوبهار" رفت و آمد داشت. همین ملک‌الشعرائی که امروز با من سرسنگین است چون در قیام کلنل پشتیانش بودم خودش کلنل را به دموکرات‌های خراسان معرفی کرده بود، هرچند این جوان رشید وطن‌پرست خودش را قاطی هیچکدامشان نکرد. بهار هی از حمایت از "دولت مرکزی مقتدر" دم می‌زد و بعد البته همین "دولت مرکزی مقتدر "خوب توی پوزش زد! همین حالا هم معلوم نیست توی کدام هلفدونی دارد آب خنک می‌خورد!

کلنل یک نظامی با دیسپلینی بود که میتوانست ارتش یک ملت را اداره کند چه رسد به ژاندارمری خراسان. خلبانی میدانست و در تیراندازی و اسبسواری تالی نداشت. و از اینهمه مهمتر، شریف و دستپاک و عاشق ایران بود. حالا این جوان رعنا باید با یک رجالهی دزد سروکله میزد که والی خراسان بود. کی؟ قوام السطنهی پدر بر پدر خائن به ایرانیت!

بگو بخضر جز از مرگ دوستان ديدن / دگر چه لذت از اين عمر جاودان ديدى

 

عارف کتابی از قفسه برمی دارد و چند برگ کاغذ از لای کتاب بیرون می کشد و ادامه می دهد.

عارف:

بگذار از زبان خودش بگویم در ژاندارمری خراسان با چه مخروبه‌ای روبرو شد. می‌نویسد: "از بدو تصدی دچار یک سلسله اشکالات و مسائل لاینحلی گردیدم که دائما مرا در زحمت داشته و آنی راحتم نمی گذاشتند از جمله مسئله حقوقات معوقه بود، هر پیشنهادی که به مرکز اداره خود می‌فرستادم یا جواب نرسیده یا جواب منفی بانزاکتی می‌رسید و بخوبی حس می‌کردم که کسی در خراسان طالب انتظام حقیقی امور نمی‌باشد بلکه مقصود این بود که در دست پنجه‌ی قادری اسیر مانده، وجودِ معطل شده، بالاخره به بی‌کفایتی معرفی، و مفتضح شوم."

 

اتاق کلنل در باغ خونی مشهد (مرکز ژاندارمری خراسان)

یک روز پائیزی (آبان ١٢٩٩)

کلنل پسیان در لباس نظامی در اتاق بزرگش پشت پیانو نشسته و دارد آهنگ مارشی نظامی را می‌سازد و هر قطعه‌ای که می‌نوازد را یادداشت می‌کند. نگاهش گهگاه از پنجره‌ی وسیع به باغ می‌گردد، گوئی منتظر کسی است.

دو ژاندرام جوان سوار بر اسب در پشت پنجره دیده می‌شوند که اسب درشت هیکل خوش‌تراشی را به‌همراه دارند.

کلنل از پشت پیانو برمی‌خیزد، کیف چرمی‌اش را از روی میز کارش برمی‌دارد و بیرون می‌رود.

 

محوطهی باغ خونی

با ورود کلنل به حیاط، ژاندارم‌هائی که در میانه‌ی باغ به‌نظم ایستاده‌اند پا به‌هم می‌کوبند و سلام نظامی می‌دهند. کلنل به‌اشاره‌ی دست فرمان "آزاد" می‌دهد و بر زین اسب نشسته پیشاپیش دو ژاندارم به‌سوی دروازه‌ی باغ می‌تازد. نگهبان دروازه با دیدن کلنل سلام نظامی می‌دهد و دروازه را می‌گشاید.

bagh2.jpg

کلنل و دو اسکورتش در حاشیهی خیابانی پردرخت که چند کالسکه و درشکه در آن در رفت و آمدند در حال عبورند که یک اتومبیل از پشت به آنان نزدیک میشود. راننده اتومبیل کمی جلوتر می‌راند و در مقابل اسب کلنل توقف می‌کند.

کلنل با دیدن قوام‌السلطنه، والی خراسان که بر صندلی عقب نشسته، دستش را به‌علامت سلام، سرسری به‌طرف کلاهش می‌برد. قوام‌السلطنه پنجره اتومبیل را پائین می‌کشد.

قوام [با تمسخر]:

چه اتفاق جالبی! داشتید سواره به دارالولایه می‌آمدید!؟

کلنل:

خیر حضرت اشرف، اتومبیلم مقابل اسطبل ژاندارمری است. داشتم می‌رفتم از دیویزیون سواره سرکشی کنم بعد با اتومبیل در استاندارى خدمت برسم.

قوام:

ولی من دو ساعت پیش پیغام فرستاده بودم هرچه زودتر تشریف بیاورین.

کلنل:

من هم پاسخ فرستادم که دو ساعت از ظهر در خدمت خواهم بود. هنوز ظهر نشده! مسئله‌ی تازه‌ای مطرح است؟

قوام:

خیر. همان مرقومه شما به مرکز، به وزارت مالیه مورد سؤال است.

کلنل:

حالا که تعجیل دارید پس لطفا به دفتر من تشریف ببرید من هرچه زودتر برمی‌گردم.

 

کلنل بی‌آنکه منتظر پاسخ قوام بماند به ژاندرام‌های همراهش فرمان می‌دهد.

کلنل:

حضرت اشرف را تا دفتر من اسکورت کنید.

 

دو ژاندرام در دو سوی اتومبیل قرار می‌گیرند و کلنل اسبش را می‌راند و دور می‌شود. راننده ی قوام منتظر دستور حرکت است ولی قوام لحظاتی مکث می‌کند و سپس فرمان می‌دهد.

قوام:

لازم نیست. برویم دارالولایه!

 

وقتی اتومبیل به اسب کلنل می‌رسد راننده به اشاره‌ی قوام اتومبیل را متوقف می‌کند.

قوام:

همان دو ساعت از ظهر منتظرتان هستم!

 

قوام بی‌آنکه منتظر پاسخ باشد شیشه را بالا می‌کشد و به‌اشاره به راننده فرمان حرکت می‌دهد.

 

دفتر قوام در استاندارى خراسان

قوام پشت میز بزرگش نشسته و کلنل در لباس کامل نظامی در مقابلش ایستاده و وقتی حرف می‌زند به راست و چپ گام برمی‌دارد.

کلنل:

از وزارت مالیه تلگرام داشتم که تمامی حقوق دو برج گذشته بدون کم و کاست به اداره‌ی مالیه خراسان ارسال شده حالا چطور است که ژاندارم‌های من قرآنی از حقوقشان را دریافت نکرده‌اند؟

قوام:

شما بهتر است بنشنید تا راحت‌تر حرف بزنید!

کلنل:

اگر اساعه ادب تلقی نشود اجازه بفرمائید ایستاده در خدمت باشم.

قوام:

شما که یک نظامی آزموده هستید از مسائل بی‌قدر مالی چنان حرف می‌زنید که انگار زمین به آسمان می‌رسد اگر سربازان چند روز دیر و زود حقوق بگیرند. انتظارم از شما به‌عنوان یک سرباز وطن این است که این همه حرارت را برای انتظام امور نظامی و آمادگی جنگی دیویزین‌های ژاندارمری بکار بگیرید و مسائل کم اهمیت را بسپارید به‌دست کارمندان اداره مالیه.

کلنل:

در کدام خطه از وطن جنگی در پيش است که این بنده خبر ندارد تا ژاندارم‌های گرسنه‌ی بدون سلاح و تجهیزات را به جبهه گسیل کند!؟

حضرت اشرف، به اعتراف دوست و دشمن ژاندرامری خراسان در همین سه ماهه به منظبط‌ترین قوای نظامی در سراسر ایران تبدیل شده. بنده هم توقعم از حضرت والا این است که بعنوان والی ولایت خراسان مسئولان ماليهى استاندارى را مواخذه فرمایند که وجوه دریافتی از مرکز برای ژاندارمری که سندش را تقدیمتان کرده‌ام به‌جیب چه کسانی رفته است!

 

اتاق عارف

[ادامه دارد]

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:21 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 12, 2015

"اپرت عارف و کلنل" بخش دوم

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

عارف چهلساله، خوشسيما و سروبالا، لاى پرده را باز كرده و چشم به سالن دوخته است. سالن مملو از جمعيت است كه برپا ايستاده و براى كلنل پسيان ابراز احساسات مىكند. در رديف جلو تعدادى از مقامات خراسان نشستهاند. كلنل در كنار ايرج ميرزا كه به احترام او برپا ايستاده مىنشيند.

پرده مخملين صحنه به آرامى كنار مىرود و با ورود عارف به صحنه سالن دوباره به پا مىخيزد و تماشاگران براى او ابراز احساسات مىكنند. آواز عارف را مشيرهمايون شهردار با پيانو همراهى مىكند.

عارف (آواز):

پيام، دوشم از پير مى فروش آمد / بنوش باده كه يك ملتى به هوش آمد

هزار پرده ز ايران دريد استبداد / هزار شكر كه مشروطه پرده پوش آمد

 

تماشاگران با شور و شوق عارف را تشویق می‌کنند. کلنل پسیان و ایرج میرزا هم در این ابراز احساسات سهمیند. وقتی کف‌زدن‌ها آرام می‌شود عارف نغمه‌ی تازه‌ای سر می‌دهد.

عارف:

سپاه عشق تو مُلک وجود ویران کرد / بنای هستی عمرم بخاک یکسان کرد

خدا چو طره زلفت کند پریشانش / کسیکه مملکت و ملتی پریشان کرد

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

 

به محض آغاز تصنیف، ایرج میرزا کمی جابجا میشود و چهرهاش درهم میرود. در میانهی بیت آخر غزل دیگر تاب نمیآورد و معترضانه برمیخیزد و در مقابل نگاه نگران کلنل پسیان سالن کنسرت را ترک میکند.

 

اتاق عارف [ادامه]

عارف به حرف زدن با فتح علی ادامه میدهد تا یادداشت کند.

عارف:

چو جغد بر سر ویرانههای شاه عباس / نشست عارف و لعنت به گور خاقان کرد

هنوز این بیت را تمام نکرده بودم که ایرج میزرا، شازدهی قاجار، به تریج قبایش برخورد و رفت. من بی منظور به او این تصنیف را انتخاب کرده بودم. تازه در این تصنیف سربسته از این خاندانِ ایران بربادده حرف زده بودم. اگر میماند و میخواندم که:

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند، این / ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد

لابد کلاهش را به سرم میکوفت! که کاش البته میکوفت و آن عقده گشائی سخیف را در "عارفنامه"اش نمیکرد.

 

عارف که از یادآوری این خاطره بوضوح بههم ریخته، جامش را از شراب پر میکند و به لب میبرد.

عارف:

شازده خطاب به من می‌نویسد:

تو آهوئی، مکن جانا گرازی / تو شاعر نیستی تصنیف‌سازی!

انگار تصنیف‌سازی فحش است! وقتی من شروع به تصنیف ساختن و سرودهای ملی و وطنی کردم مردم خیال می‌کردند که باید تصنیف برای جنده‌های دربار یا ببری‌خان، گربه‌ى شاه شهید گفته شود! این شازده نمی‌داند من وقتی تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از ده هزار نفر یک نفرش نمی‌دانست وطن یعنی چه!

 

سالن گراندهتل در تهران (تئاتر باقراف)

Tehran_Grand_Hotel_-_1900s.jpg

(سال ١٢٩٤)

سالن کنسرت گراندهتل مملو از تماشاگر است. عارف جوان، سه‌تار به‌دست در یکسو نشسته، و نوازندگان دیگر مانند نیم‌دایره دورش حلقه زده‌اند. پس‌زمینه را نقاشی بزرگی از قله ی دماوند پوشانده است. عارف دارد یکی از محبوب‌ترین تصانیف وطنی‌اش را می‌خواهد.

عارف(آواز):

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه‌ی ایام بتر

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کجرفتاری ای چرخ/ چه بدکرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ/ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ.

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ...

 

قهوهخانه فتحعلى

[ترجیع بند ترانهی پیشین این بار با صدای قمرالملوک وزیری

در آغاز این صحنه به آرامی ادامه مییابد.]

وقت نهار است و قهوهخانه پر از مشتری است. قهوهچى پير پاى منقل بزرگى كه ديزىهاى کوچک آبگوشت رويش چيده شده ايستاده، و فتحعلى مشغول پذيرائى است. از سر و وضع مشتريان پيداست كه از طبقات مختلف هستند. يكسو چند نفر با لباس كارگرى خاکگرفته نشستهاند و سوى ديگر چند كاسب محله در لبادههاى بلند. كنار پنجرهى رو به خيابان سه معلم با كلاه پهلوى و كت و شلوار دور ميزى نشستهاند. روى ميز ديزىهاى خالى و باقيمانده نان و سبزى هنوز برجاست.

معلم اول جزوه کوچکى را از كيفش در مىآورد و دنبال صفحه بخصوصى در آن مىگردد. معلم دوم به فتحعلى اشاره مىكند تا ظرفهاى نهار را جمع كند.

معلم دوم:

فتحعلى خان، لطفا يك قليان و سه تا چائى.

فتحعلى در حال جمع كردن ميز گوشش به معلم اول است.

 

معلم اول:

حالا اين تكه ى عارفنامه را ببينين! [از روی جزوه میخواند]

سخن از عارف و اطوار او بود / شكايت در سر رفتار او بود

كه چون چشمش ببيند –[صدايش را پائين مى آورد] ببخشين! "اون!" كم پشم/

بپوشد از تمام دوستان چشم

هر سه میخندند و فتحعلی با سینی ته مانده‌ی غذا از آنان دور میشود.

 

معلم اول:

اگر روزى ببينم روى ماهش/ دو دستى ميزنم توى كلاهش

شنيدم تا شدى عارف كلاهى/ گرفته حسنت از مَه تا به ماهى

ز سر تا مولوى را بر گرفتى/ بساط خوشگلى از سر گرفتى

به هر جا مى روى خلقند حيران/ كه اين عارف بود يا ماه تابان

تا كه مى رسد به اينكه ميگه:

من و تو گر به سر مشعل فروزيم/ به آن جفت سبيلت هردو گوزيم!

 

هر سه معلم با صداى بلند مىزنند زير خنده. فتحعلى قليان چاق شده و سه استكان چاى را در يك سينى جلوشان روى ميز مىگذارد و براى همراهى لبخندى میزند.

 

معلم اول [به فتحعلى]:

تو كه لابد عارفنامه را از برى!

فتحعلى:

فقط يكبار خواندمش، تهران كه بودم.

 

فتحعلى به اشاره يك مشترى بهطرف ميز ديگرى مىرود ولى گوشش به آنهاست.

معلم اول:

ايرج ميرزا البته از كلنل پسيان زياد تمجيد ميكند، مثل اين جا:

مودب باحيا عاقل فروتن/ مهذب پاك دل پاكيزه ديدن

خليق و مهربان و راست گفتار/ توانا با توانائى كم آزار

به هرجا يك جوانى با صلاح است/ دراين ژاندارمى تحت السلاح است

همه با قوت و با استقامت/ صحيح البنيه و خوب و سلامت

چو يك گويند و پا كوبند بر خاك/ بيفتد لرزه بر اندام افلاك

هرچند باز دلش طاقت نمىگيرد نيشى به عارف نزند. راجع به بچه ژاندارمها ميگوید:

همه شكر دهن شيرين شمايل/ همانطورى كه مىخواهد تو را دل

همانا عارف اين اطفال ديده است/ كه در ژاندارمرى منزل گزيده است!

 

در همين لحظه فتحعلى با يك سينى چاى از كنار ميز آنها مىگذرد. معلم اول با صدای آرام ولی نه آنقدر که فتح علی نشود تکه‌ای میپراند.

 

معلم اول:

خدا کند برای او حرف در نيارن!

 

فتحعلى متلک او را نشنيده مىگيرد.

 

اتاق فتحعلى

اتاقى كوچك و محقر. فتحعلى به بقچهى رختخوابش در گوشهى اتاق تكيه داده و در نور يك گردسوز دودزده دارد نامه مىنويسد و متن نامه را ریرلبی زمزمه میکند. یک نسخه از "روزنامه امید" دم دستش است.

فتحعلی:

با سلام و تهنيت به آرتیست شهیر بانو قمرالملوک وزیری. بنده یکی از علاقمندان به شما می باشم که شش سال پیش که برای اولین بار از همدان به تهران برای تحصیل در مدرسه علوم آمدم افتخار داشتم در اولین کنسرت فراموش نشدنی شما در سالن گراندهتل حضور یابم.

امروز در روزنامه امید خبر کنسرت جدید با شکوه شما را ملاحظه کردم و به یاد آن شب به یاد مادنی افتادم. از آنجا که مدتی است این سعادت نصیبم شده که هر روزه به خدمت شاعر ملی و محبوب عموم ایرانیان وطن پرست حضرت عارف قزوینی برسم بر خود فرض دیدم که وضع دردناک زندگی این آزاده مرد عاشق وطن را به اطلاع شما برسانم تا شاید....

 

اداره پستخانه همدان

[ادامه دارد]

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:49 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 9, 2015

"اُپرتِ عارف و کلنل" بخش اول

پیشنویس فیلمنامه‌ی بلندِ "اُپرتِ عارف و کلنل" را که مدتی است در دست نوشتن دارم برای علاقمندان بهاین قلم بهتدریج در وبلاگم منتشر میکنم تا هم عذری باشد بر غیبت‌های طولانی‌ام، و هم شانسی بیابم برای بهره گیری از نظرات احتمالی آنان.

 

"اُپرتِ عارف و کلنل"

قهوهخانهاى در همدان

(بهار ١٣١٠)

ده، دوازده مرد در قهوهخانه مشغول چاى نوشيدن و قليان كشيدناند. پیرمردی فرتوت، صاحب قهوهخانه، پشت پیشخوان نشسته و فتحعلى، پسر جوانش در لباس کارگری دارد به مشتريان مىرسد. صداى قمرالملوك وزيرى از گرامافون در حال پخش است كه دارد قطعهى "مارش جمهورى" ساختهى عارف قزوينى را مىخواند.

سلطنت كو رفت گو رو / نام جمهورى است از نو

دور بايد شد ز اوهام / بايدى برچيدن اين دام

سلطنت را همچو بهرام / زنده بايد كرد در گور

يك افسر و دو پاسبان جلو در قهوهخانه ظاهر مىشوند. ییرمرد با نگرانی به فتحعلی اشاره میکند گرامافون را خاموش کند و خودش به طرف نظامیها میرود تا به داخل دعوتشان کند. پاسبانها به اشاره افسر به داخل قهوهخانه مىآيند. يكى صفحه گرامافون را بر مىدارد و به دو تكه مىكند، و ديگرى با خشونت فتحعلى را به بيرون هل مىدهد و با خود میبرد.

 

[عنوان فیلم "اُپرت عارف و کلنل" بر نمائی درشت از گرامافون

که بدون صفحه، خش خش کنان در حال گردیدن است می آید]

 

خیابان و خانهی فتحعلی در همدان

(یک سال قبل: یک روز بهاری، ١٣٠٩)

فتح‌علی در کلاه و قبای محصلی در حالیکه دو جامه‌دان سنگین به دست دارد و پیداست از سفری دراز برگشته جلو در خانه‌شان از درشکه‌ای پیاده می‌شود. گرفته و غمگین است. مزد پیرمرد درشکه‌چی را می‌دهد و پیاده می‌شود.

درشکه چی:

خدا رحمتش کنه. انشالله آخرین غمت باشد پسر.

 

فتح‌علی با حرکت سر سپاسگزاری می‌کند و از در باز خانه داخل می‌شود. در حیاط کوچک خانه، چند زن سیاه‌پوش دارند در حیاط روی اجاق‌های سنگی غذا می‌پزند. با دیدن فتح‌علی به او سلام و تسلیت می‌گویند. فتح‌علی مستقیم به اتاقی می‌رود که چند مرد در آن نشسته‌اند و پدر عزادار و پیر او را دوره کرده‌اند.

فتح‌علی از میان تسلیت‌گویان به طرف پدرش که روی زمین نشسته و سر در گریبان دارد می‌رود و دستش را می‌بوسد.

 

گورستان همدان

بیست، سی نفر مرد و زن و کودک بر گوری تازه جمع‌اند و سوگواری می‌کنند. فتح‌علی زیر بازوی پدر پیرش را گرفته تا بر زمین نیافتد.

 

قهوهخانه                                                                                                    

فتح‌علی آگهی فوت مادرش را از پنجره‌ی قهوه‌خانه بر می‌دارد. قفل در را باز می‌کند و به درون می‌رود تا قهوه خانه را پس از یک هفته تعطیلی دوباره راه اندازی کند.

سماور را تازه علم کرده و هنوز مشغول تمیز کردن میز و صندلی‌هاست که اولین مشتری‌ها تسلیت‌گویان سر می‌رسند.

یک مشتری:

خدا مادرت را بیامرزه. خیال برگشت به تهران را نداری؟

فتح علی:

فعلا که نه. می‌مانم به آقام کمک کنم. تنهائی دیگه قادر نیست.

مشتری دیگر:

درس و مشقت چه میشه؟

فتح علی:

یک چمدان کتاب آوردم تا عقب نیافتم. تا ببینم چه میشه.

 

کوچه و خانهی عارف در همدان

فتح‌علی در حالیکه کیف سنگینی زیر بغل دارد به پشت در خانه‌ی عارف می‌رسد و در می‌زند. صدای جیران، کلفت عارف، از حیاط می‌آید.

جیران:

کی هستی؟

فتح علی:

محصل تاریخ هستم و از تهران برای حضرت عارف کتاب آورده‌ام.

 

جیران، زنی چهل‌ساله درحالیکه موی جوگندمی بلندش بر شانههایش ریخته و چارقد به سر ندارد در خانه را به رویش باز می‌کند. عارف، پنجاه ساله، تکیده و بیمار در لباس خانه از اتاق در می‌آید و در ایوان منتظر مهمان ناشناس می‌ایستد.

 

مزرعه ای باز در حاشیهی شهر همدان

عارف، به همراه فتحعلی در حاشیهی مزرعهای گام میزنند در حالیکه دو سگ شکاری و يك توله، جست و خیزکنان پیشاپیش آنان دوانند.

 

عارف:

امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفته‌ام فقط با دوستى سگ خوشنودم.

با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است

دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمی‌کند

آن جلوئی میناست. اسم دومی مینوست. تولهی شیطانشان هم اسمش ژیان است.

دیگر به یاد عارف و مینا و مینواش / یک بیصفت عبور از این کو نمیکند!

 

اتاق عارف

عارف در بالای اتاق محقرش به مخدهای تکیه داده و حرفش را ادامه میدهد. يك گربه در پائين پاى او دارد از سر و كلهى ژیان بالا مىرود. فتحعلی، تکیه داده بر مخدهای دیگر در مقابل عارف نشسته و میز کوتاهی در مقابلش است و دارد حرفهای عارف را بر دفتری مینویسد. یک چراغ گردسوز جلوش روشن است.

عارف:

و البته جيران، كلفت آذربايجانىام هم هست كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگ‌بازى من. يكى از بدبختىهاى او همين است كه امروز با من زندگى مىكند. شرح حال او را هم در موقع خود مىگويم بنويسى. اين زن هم خانمان به باد دادهى عمامه و تحتالحنك و متوارى شده‌ی نعلين است.

 

جیران با یک سینی چای وارد میشود و سینی را مقابل آندو روی زمین میگذارد.

عارف:

براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم که در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمى‌داند نماز و روزه چيست!

جیران:

آقا شما از خودت بگو بنویسه، من چه محلی دارم!؟

فتحعلى:

[به عارف] شما قول دادید از كلنل بگيد بنويسم.

عارف:

حقیقت اینکه من هيچوقت خودم را لايق اينكه در موضوع اين شخص فوقالعاده سخن بگويم نمىدانم. جانِ تحمل یادآوری دردش را هم ندارم.

انگشت مزن بر دل کم حوصلهی من / بگذار بماند به دل من گلهی من

فتحعلى:

حضرت عارف، اگر شما امروز در بیان این واقعیات حوصله بهخرج ندهید معلوم نیست پس از شما دیگران با چه تحریفاتی آن را بازخواهند گفت.

عارف:

یقین من است که روزگار، مرام و عقيده و خيالات مقدس کلنل را در باب ايران نخواهد گذاشت از بين برود. ولی من در مورد خودم همينقدر مىدانم بعد از او اميدم از هر جهت نااميد شد. چكار دارین مىكنین؟

فتحعلى:

دارم همين فرمايشات شما را مىنويسم.

عارف:

پس اين را هم مضاف كن. به روح مقدس كلنل محمدتقىخان كه بزرگترين قسم من است مىتوانم بگويم كه واقعهى خراسان كمرم را شكست و قواى من بكلى تحليل رفت.

بجز از عشق كه اسباب سرافرازى بود / آنچه ديديم و شنيديم همه بازى بود

تنها نهضتى كه پى و پايه و شالودهى آن بر روى اساسى محكم گذاشته شده بود نهضت خراسان بود.

فتحعلى:

لطفا از اول بگوئيد. اول بار كجا با كلنل ملاقات داشتيد؟ تهران؟

عارف:

نخير! من با كلنل در مهاجرت آشنا شدم و به شرافت و صداقت و وطنپرستىاش پىبردم. ولى بعد كه در تهران بودم - كه كاش هرگز نمىبودم! - آوازهى كلنل را شنيده بودم ولى شانس ديدار نداشتم. او هم از آوازهى من بىخبر نبود البته. روزگارى بود كه وقتى كنسرتى در سالن گراندهتل داشتم تهران تكان مىخورد. بگذريم!

اين شد كه وقتى آن ماجراى خراسان پيش آمد و كلنل قيام كرد و علاوه بر فرماندهى ژاندارمرى كفالت استاندارى را هم به عهده گرفت برای من پيام فرستاد تا به مشهد بروم و نمايشى بدهم به جهت فراهم کردن بودجه برای ساختن مقبرهى فردوسى عليهالرحمه.

kolonel21.jpg aref12jpg.jpg

بيدار هر كه گشت در ايران رود بهدار / بيدار و زندگانى بيدارم آرزوست

اين شعر را قبلا براى مرحوم حسينخان لَله، وقتى وثوقالدوله بدارش زد گفته بودم. همين را غزلى ساخته و در نمايش خراسان خواندم كه هوش از سر مردم برد.

بيمار درد عشق و پرستارم آرزوست / بهبود زان دو نرگس بيدارم آرزوست

اى ديده خون ببار كه يك ملتى بخواب/ رفته است و من دو ديدهى بيدارم آرزوست

چه شب غريبى بود! من پشت صحنه داشتم آماده مىشدم كه فرياد شادى تماشاچيان را شنيدم. لاى پرده را كنار زدم. كلنل پسيان بود كه با دو ژاندرام پشت سرش، در لباس نظامى مثل شاخ شمشاد وارد شد. بهعقيده‌ی من از عهد نادرشاه تا كنون ايران كمتر همچو آدم فوقالعادهاى ديده.

 

سالن باغ ملى مشهد

(تيرماه ١٣٠٠)

[ادامه دارد]

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 3:26 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 2, 2015

چارتا قاطرچی (شعری از فدریکو گارسیا لورکا)

کولی های اسپانیا حالی می کنند با چهارپاره های لورکا که برای فلامنکوخوانی جان می دهد! هم از لحاظ فرم، به خاطر کوتاهی مصراع ها و ضربی که در کلام است، و هم از لحاظ موضوعی که با زندگی روستائی وار کولیان همآهنگ است.

یک نمونه از این شیوه کارهای لورکا را به فارسی برمی گردانم با همراهی کلیپی با صدای فلامنکوخوان محبوبم "استریا مورنته" که به چه شیرینی آن را می خواند!

morentejpg.jpg

از اون چارتا قاطرچى 

كه دارن ميرن دهكده،

اونى كه قاطرش ابلقه،

افتاب سوخته و قدبلنده ...، 

 

از اون چارتا قارطرچى

كه دارن ميرن رودخونه،

اونى كه قاطرش ابلقه، 

دل منو می بره. 

 

از اون چارتا قاطرچى

كه دارن ميرن رودخونه،

اونى كه قاطرش ابلقه

"ماريو"ى منه. 

 

واسه چى توی کوچه

دنبال آتيش مى گردى، 

وقتى از صورت خودت 

شعله ی شادابی مى تابه؟

  
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:19 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 18, 2015

لوئيس بونوئلِ سوررئاليست هم در تله‌ى فلامنكو افتاد!

هر کس که فقط کمی با تاریخ سینما آشنا باشد میداند که لوئیس بونوئل در سال ١٩٢٨ با فیلم کوتاه "سگِ آندُلسی" - که نه به سگ مربوط بود و نه به اندلس! – اولین سنگِ بنای سینمای سوررئالیستی را گذاشت.

فیلمنامهی کابوسوارهی سنگ اندلسی را بونوئل با همکاری سالوادور دالی نوشت، آنهم بهروشی غریب که خودش اواخر عمر در کتاب خاطراتش با عنوان "با آخرین نفسهایم" اینگونه شرح میدهد:

"سناریو را در کمتر از یک هفته بر مبنای یک توافق ساده نوشتیم: هر ایده یا تصویری که یک توضیح منطقی، روانشناختی یا فرهنگی داشته باشد، باید به طور کامل کنار گذاشته شود. قرار گذاشتیم که دروازهی ذهنمان را به روی تصاویر نامعقول باز کنیم و دیگر کار نداشته باشیم که چرا و از کجا آمدهاند." (این کتاب با ترجمهی شیوای دوست خوبم "علی امینی نجفی" سالها پیش در تهران منتشر شده است.)

حواسم هست که از موضوع اصلی یعنی "فلامنکو بر پرده سینما" دور نیافتم!

بونوئل پس از ساختن این فیلم در فرانسه که نامش را بهعنوان آغازگر سینمای سوررئالیستی بر سر زبانها انداخت به اسپانیا بازگشت و بهعنوان "سوپروایرز"، در ساخت چهار فیلم سینمائی شرکت کرد که دومین فیلمِ آن مستقیما با فلامنکو سروکار داشت؛ فیلمی با عنوان "دخترِ خوآن سیمون" که نقش اصلیاش را "آنجلیّو" که از فلامنکوخوانان معروف زمانه محسوب میشد بازى كرده بود، و نقش مقابل او را نيز کسی نداشت جز همان "کارمن آمایا"، رقصندهی نامدار کولی که قبلا از آخرین فیلمش "لوس تارانتوس" برایتان نوشتهام. بونوئل در کتاب خاطراتش مینویسد:

"در صحنهاى طولانى از اين فيلم كه در كابارهاى مىگذرد، كارمن آمايا رقصندهى كولى و بسيار مشهور فلامنكو كه در آن زمان هنوز خيلى جوان بود، اولين هنرنمائى سينمائى خود را ارائه داده است. بعدها نسخهاى از اين صحنه را به سينماتك مكزيكو هديه كردم." ص ٢٢٨

پیش از این که پیش برویم بیائید به روال این رشته مطالب، رقص زيباى كارمن آمايا را در همین صحنه با هم ببینیم.

جالب اينكه بونوئل در كتابش خود را تهيهكننده اين فيلم مىنامد درحاليكه در پوستر فيلم نام او در مقابل نام كارگردان، به عنوان "سوپروايزر" آمده است.

bonuel%20poster.JPG

از اين جالبتر اينكه به نوشتهى بسيارى از همكارانش، بونوئل عملا كارگردان اين فيلم بوده ولى به خاطر اسمورسمش در سينماى روشنفكرانه و متفاوت، حاضر نبوده نامش در يك كار تجارى بهعنوان كارگردان ثبت شود!

براى اثبات اين مدعا، "اوخنيو گوزمان" مولف كتاب "فلامنكو در سينما" از قول "فرناندو بيسكائينو كاساس"، نويسنده و منتقد سرشناس فيلم در آن دوران، مىنويسد:

"فيلم براى تماشاگر بهعنوان اثری بهكارگردانى "خوزه لوئيس سائنز د هرديا" معرفى شد ولى خودِ خوزه لوئيز سائنز بهمن گفته (و بارها در بسيارى از مصاحبههايش در روزنامهها تكرار كرده) كه سازندهى اصلى آن بونوئل بود.) ص ٣٦

بر خلاف این ادعا، بونوئل براى فاصله گرفتن از اين فيلم، در خاطراتش حتى آن را "یک ملودرام تهوعآور" می‌‌نامد:

"دومين فيلمى كه تهيه كردم - كه باز هم خيلى پرفروش از آب درآمد - يك ملودرام پرساز و آواز و تهوع آور بود به اسم دختر خوآن سيمون. در اين فيلم آنخليو كه محبوبترين خوانندهى فلامنكوى اسپانيا بود نقش اصلى را بهعهده داشت و داستان فيلم از يك ترانه عاميانه گرفته شده بود." 

حالا بد نيست يكى از ترانههاى "تهوعآور!" فيلم را با صداى آنخليو كه همچنان محبوب مردم اسپانيا و فلامنكودوستان است، ببينيم و بشنويم.

رابطه‌ی بونوئل با فلامنكو همين جا تمام نمىشود. بونوئل پس از ساختن چندين فيلم سينمائى در مكزيك به فرانسه باز مىگردد و با ساختن چند فيلم سينمائى تازه در دههى شصت و هفتاد قرن گذشته، بويژه دو فيلم برجستهى "زيباى روز" و "جذابيت پنهان بورژوازى"، دوباره بهشهرت و محبوبيت چشمگيرى مىرسد.

بونوئل در سن هفتادوچهارسالگى تصميم به بازنشستگى مىگيرد ولى به اصرار دوستانش آخرين فيلم زندگىاش را با سوژهاى عجيب در فرانسه و اسپانيا جلوى دوربين مىبرد. عنوان فيلم، "موضوعِ مبهم هوس" است و در همين فيلم است كه بونوئل آخر عمرى دوباره به اندُلس باز مىگردد و يك صحنهى "تهوعآور" ديگر فيلمبردارى مىكند!

موضوع فيلم بهگفته خودش "تلاش بيهوده براى تصرف بدن يك زن" است كه در آن "فرناندو رى" بازيگر تواناى اسپانيائى نقش مردى پابهسن را بازى مىكند كه عاشق دختر جوان سربههوائى است كه همراهش تا توى رختخواب هم مىآيد ولى با او همخوابه نمىشود!

در يكى از صحنههاى نهائى فيلم، مردِ ميانسال دخترك را در يك کابارهى فلامنكو در شهر سيويل در حال رقص مىيابد و از طريق يكى از همكاران دخترك درمىيابد كه معشوقهاش در پشت صحنهى کاباره، در مقابل توريستهاى خارجى برهنه مىشود.

از پرداختن بيشتر به قصه‌ی فيلم درمىگذرم و با نمايش كليپى از همين صحنه که شرحش رفت، بهعلاقمندان مطالب مربوط به "فلامنكو بر پرده سينما" بدرود مىگويم تا بیش از این پای خودم در تلهی فلامنکو نماند!

(ابراز تاسف: به محض اینکه كليپ مربوطه را در یوتیوب آپلود کردم پیام رسید که این کلیپ بهدلیل کپیرایت از یوتیوب حذف شده. به جایش دو عکس از این صحنه یافتم که بر منبای "کاچی به از هیچی" در زیر میآورمشان!)

oscuro1jpg.jpg   oscuro2jpg.jpg

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:11 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 16, 2015

"پناهی" و سینمای معترض ایران

"جعفر پناهى بجاى اينكه بگذارد روحيهاش در هم بشكند و تسليم شود، بجاى اينكه بگذارد وجودش از خشم و نااميدى پُر شود، يك نامهى عاشقانه به سينما خلق كرده است. فيلم او سرشار از عشق به هنر، به جامعهاش، به كشورش، و به تماشاگرانش است." 

اين حرف را "دَرن آرونفسكى"، خالق فيلم زيباى "قوى سياه" كه رياست هيئت داوران "جشنواره برليناله" را بهعهده داشته، زده است.

taxi.jpg

گرچه هنوز فرصت ديدن فيلم "تاكسى" را نيافتهام تا نظری در مورد حرف و حدیثهای حاشیهای آن داشته باشم، اما بهدلیلی مشابه با آنچه از آرونفسكى نقل کردم، موفقيت چشمگير جعفر پناهى را در جشنواره سينمائى برلين به او، و به كنشگران سينماى معترض در وطن، صمیمانه تبريك میگويم. 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:08 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 11, 2015

چارلى چاپلين فلامنكو مى‌رقصد!

شايد اين عنوان براى برخی از علاقمندان بهاين رشته مطالب، كمى دور از باور باشد ولى اگر حوصله كنند خواهند ديد كه پُر بىراه نگفتهام. 

بعيد است "اپراى كارمن" را نشناسيد. شخصيت اصلى اين اثر بزرگِ موسیقیدان فرانسوى "ژرژ بيزه"، يك دختركِ لوندِ كولى است، و ماجراى قصه هم در شهر سيويل در ايالت اندلسِ اسپانيا مىگذرد.

carmen.jpg

و باز هم بعيد است اسمى از سهگانهى فلامنكوى "كارلوس سائورا" نشنيده باشيد. سائورا در دههى هشتاد قرن گذشته ميلادى يعنى حدود سى سال پيش سه فيلم مبتنى بر رقص و آواز فلامنكو ساخت كه "كارمن" دومين آن سه است. از اولى يعنى "عروسى خون" در مطلب قبلى نوشتم. از سومى هم كه دوباره سازى قصهى "عشق جادوزده" است درمیگذرم چون اگرچه لحظات زیبائی از رقص و آواز فلامنکو در آن است اما با دو اثر قبلی کارلوس سائورا قابل مقایسه نیست. البته سائورا در دههی نود نیز فیلمی در همین زمینه ساخت با عنوان "فلامنکو". با احتساب این یکی میتوان آثار فلامنکوئیاش را بهزبان امروزیها، سهگانهی+یک نامید! اگر فرصتی فراهم شد در مورد فیلم آخر مجزا خواهم نوشت.

طراح رقص و بازيگر اصلى و رقصندهى سهگانهی کارلوس سائورا، "آنتونيو گادِس" است كه ديگر بايد خوب بشناسيدش. اما شاهبيت اين فيلم‌ها از نگاه من همين "كارمن" است، چه از نظر فيلمنامه، چه رقص، و چه كارگردانى.

محض يادآورى، خلاصه قصهى اپراى كارمن که در یکونیم قرنِ گذشته هزاران بار بهاشکال مختلف بر صحنه رفته را بهموجزترین شکل مىآورم: در شهر سيويل يك دخترك زيباى كولى در يك تنباكو فروشى كار مىكند و با قاچاقچيان هم رابطه دارد. "دُن خوزه"، افسر جوانى كه براى مقابله با قاچاقچیان بهآنجا فرستاده شده، عاشق كارمن مىشود. كارمن كه زنى هوسباز و اهلِ دل است در حالى كه به دُن خوزه ابراز عشق مىكند ولى پايبندى به او ندارد و هر بار دلش با كس ديگرى است. 

كارمن در يك درگيرى در تنباکوفروشی، يكى از همكارانش را با چاقو مجروح مىكند و دستگير مىشود ولى وقتى براى زندان رفتن به دست دُن خوزه سپرده مىشود دُن خوزه فراری‌اش میدهد و خودش بهجرم بىمسئوليتى بهزندان مىافتد. پس از آزادی از زندان، دُن خوزه به گروهِ قاچاقچيان در كوهستان مىپيوندد تا با كارمن بماند ولى حالا دلِ هوسباز كارمن درگير "اسكاميلو"، گاوباز مشهور سیویل است!

در نهايت كارمن دُن خوزه را ترك مىكند و به همراه اسكاميلو به سيويل مىرود تا در مراسم گاوبازى معشوقش حضور داشته باشد. دُن خوزه نیز خود را به استاديوم گاوبازى مىرساند و دوباره از كارمن مىخواهد از هوسبازى دست بردارد و با او بماند، و وقتى جواب منفى كارمن را مىشنود طاقت نمىآورد و او را با ضربات چاقو بهقتل مىرساند.

كارلوس سائورا بر مبناى اين قصه، فيلمنامهاى بسيار خلاقانه مىنويسد که سعی میکنم خلاصهاش کنم: يك كارگردان نمايش موزيكال (فلامنكو/باله) به دنبال بازيگر جذابى مىگردد كه بتواند نقش كارمن را بازى كند. در نمایش قرار است خودِ کارگردان نقش دُن خوزه را بازی کند. وقتى کارگردان دختر مورد نظرش را در يك كلاس درس فلامنكو در سيويل پيدا مىكند خود در دام عشق او مىافتد. دختر كه نامش هم كارمن است در هوسبازى دست كمى از كارمنِ اپراى بيزه ندارد!

از اين پس فيلم با بيان دو قصهى مشابه و موازى تماشاگر را با خود بهپیش مىبرد. مثلا صحنههاى ابراز عشق دُن خوزه به كارمن هم تمرين نمايش است و هم واقعيت. حسادتهاى دُن خوزه به كارمن در متن اصلى، در طول تمرينات از حسادتهاى كارگردان به دخترى كه نقش كارمن را بازى مىكند از هم قابل تشخيص نيستند. و بهاين صورت در طول تمرينِ صحنههاى نمايش، مسائل مشابهى در قصه اصلی و در واقعيت رخ مىدهد كه هر دو ماجرا را همگام به پايان تراژيكشان نزدیک میکند. 

كليپى كه برایتان انتخاب کردهام، چهار دقیقهی پایانی فیلم کارمن است. در این سکانس هنرپيشگان براى تمرين صحنهاى از نمايشِ كارمن آماده شدهاند كه اسكاميلوی گاوباز هم در ميانشان است و كارگردان (آنتونيو گادِس در نقش دُن خوزه) از اين كه كارمن به اسكاميلو زيادى توجه نشان مىدهد عصبى است. آيا بگومگوی بین ایندو، بخشى از نمايشِ کارمن است که دارند تمرین میکنند یا خودشان با هم درگیری دارند؟

تا از حال و هوای تراژیکِ این صحنه در بیائید شما را دعوت میکنم به دو کلیپ از روایتِ اعجوبهی سینما، چارلی چاپلین، از اپرای کارمن نگاه کنید. در کلیپِ یک دقیقهای زیر، چارلى در نقش دُن خوزه در يك مهمانى با اسكاميلو، گاوباز معروفِ شهر سیویل، بر سر جلبِ توجه كارمن رقابت مىكند.

حالا با ديدن رقصِ مثلا فلامنکویِ چارلى چاپلین، مىبينيد كه عنوانِ اين مطلب مندرآوردى نبوده است! و اما بیائید ببینیم صحنهی تراژیکِ مرگ معشوقه بهدست عاشق در اپرای کارمن، در دستِ خلاقِ چاپلین، پدر کمدینهای جهانِ سینما، چگونه به تصویر در میآید.

در این سکانس، دُن خوزه (چارلی) در استادیومِ گاوبازی در سیلویل، چشمش به معشوق بیوفایش میافتد که در کالسکهای کنار رقیب عشقیاش اسکامیلو نشسته و دارند وارد استادیوم میشوند و... و باقی را در کلیپ سه دقیقهای زیر دنبال کنیم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:15 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 5, 2015

"فدريكو گارسيا لوركا" و فلامنكو

ما ايرانىها عموما لوركا را از طريق ترجمههاى خواندنى احمد شاملو از برخى از اشعار او، و بهويژه از سه نمايشنامهى جاودانهاش "عروسى خون"، "يِرما" و "خانهى برناردا آلبا" مىشناسيم. 

از آنجا كه قرار است اين رشته مطالب در محدودهى "فلامنكو بر پرده سينما" باقى بماند از دنياى گسترده و رنگارنگ ذهنِ خلاق لوركا در عرصهى شعر و نمايشنامه درمىگذرم، و تنها به آنچه از لوركا در رابطه با كولىهاى اسپانيا بر پرده‌ی سينما رفته اشاره خواهم داشت. 

مىدانيد كه لوركا در روستائى در حوالى شهر "گرانادا" در ایالت آندلسِ اسپانیا متولد شد و رشد كرد. گرانادا امروز هم يكى از مراكز عمدهى كولىنشينان در جنوب اسپانياست كه هنرمندان نامدارى در پهنهى فلامنكو داشته و دارد ("اِنريكه مورِنته"، خوانندهى نوآور فلامنكو كه چهارپنج سال پيش درگذشت، و دختر خوشصدايش "اِستريّا مورنته" تنها دو نمونه‌ی معاصر از خوانندگان فلامنكوى اهل گرانادا هستند. اِستريّا مورنته همان هنرمندی است که در اولین مطلب از این رشته مطالب، کلیپ ترانهاش برای "لولا فلورس" را باید دیده باشید.)

تماس نزديك گارسیا لوركا در كودكى و نوجوانى با كولىهاى حاشيهنشينِ گرانادا، و ترانهها و موسيقىشان، عليرغم موقعيت اعیانی خانوادگیاش - (پدرش زميندار و مادرش آموزگار بود)-، موجب شد كه شعر و نمايشنامههاى او با رقص و آواز فلامنكو درهمتنيده شود كه نمونه‌ی آشکارش را در مجموعهى شعر "چكامه‌ی كولى" يا نمايشنامه‌ی "عروسى خون" مىبينيم. آشنائىاش با موسيقى بهقدرى بود كه علاوه بر پيانو، گيتار، اصلىترين ساز فلامنكو را نيز بهزيبائى مىنواخت.

Lorca%20statue.jpg

مجسمه "فدریکو گارسیا لوركا" در مادريد

در مطلب قبلى به "مانوئل دِ فايا"، خالق اپراى "عشقِ جادوزده" كه نسخه سينمائىاش بارها ساخته شده اشاره داشتم. او هم اهلِ گرانادا، و دوست و همكار نزديك لوركا بود. اين دو با برگزارى مسابقات هنرى تلاش بسيارى در جهت حفظ و گسترش هنر فلامنكوى اصيل انجام دادهاند و از اين رو سخت مورد احترام كولىهاى اسپانيا هستند. كمتر كولىِ نامدارى است كه در كار و فعاليتش نامى از لوركا نبرد و به اينكه لوركا براى اين جامعه‌ی محروم احترام قائل بوده افتخار نكند. 

"آنتونيو گادِس"، رقصندهى نامی فلامنكو كه ديگر بايد با نام و چهرهاش آشنا باشيد در سال ١٩٧٤ با همكارى "آلفردو مانياس" نمايشنامهى عروسى خونِ لوركا را به شكل فلامنكو/باله تنظيم كرد و با موفقيت بر صحنه برد. "كارلوس سائورا" اولين اثر سينمائى مرتبط با فلامنكواش را با ساختن ورسيون سينمائى همين اجرا در سال ١٩٨١ آغاز كرد. 

عروسى خون قصهى دخترى است كه در روز عروسى با معشوق قبلىاش فرار مىكند و با رودررو قرار دادن داماد و معشوق، كشتن آن دو بهدست همديگر را موجب مىشود. اينكه گفتم البته فقط خط قصه است وگرنه عروسى خون يكى از عميقترين نوشتههاى شاعرانه در مورد عشق، نفرت و سرنوشت انسان است که نزدیک به بیست کاراکتر دارد از جمله ماه و مرگ!

كارلوس سائورا در فيلم عروسى خون با كمترين دخالتِ دوربين اجراى فلامنكو/بالهى "گادِس" و "مانياس" را در اتاق تمرين گروه نمايش، فيلمبردارى كرده و كارى سينمائى نزديك به مستند از اين اثر معروف لوركا ارائه داده است. جالب است بدانيد كه در اين فيلم از گفتگوهاى نوشته شده در نمايشنامه‌ی لوركا استفاده نشده و تنها سعى شده با حركت بدن و رقص، قصه را بازگو كند؛ البته بجز دو صحنه کوتاه که یک لالائی و یک ترانه، توسط بازیگران در فیلم خوانده میشود. یکی از خوانندگانِ ترانه در این فیلم، امروزه نامی والا در موسیقی فلامنکو کسب کرده است: "خوزه مِرسه".

در اين فيلم "كريستينا اوياس" در نقش عروس، "خوآن آنتونيو خيمهنِز" در نقش داماد، و آنتونيو گادِس در نقش لئوناردو، معشوقِ عروس، بازى مىكنند - يا بهزبان دقيقتر، مىرقصند!

براى پايان اين مطلب صحنهى رودروئى و مرگ داماد و لئوناردو را انتخاب كردهام كه بهدليل ريتم كُندِ فيلم حدود شش دقيقه طول مىكشد؛ شش دقيقهاى كه سرشار از لحظات نابى است از تركيب رقص فلامنكو با باله. 

 

در حاشيه: گرچه اين ديگر خيلى به "فلامنكو بر پرده سينما" ربطى ندارد ولى نمىتوانم از فدريكو گارسيا لوركا حرف بزنم و اشاره نكنم كه من در تابستان ٢٠٠٨ یک اجراى نمايشى از "چكامهى كولى" را به سبك فلامنكو/باله در تئاتر روباز قصر الحمراء در گرانادا ديدم و در همين وبلاگم در مطلبى با عنوان "سه روز در حال و هواى فدريكو گارسيا لوركا" در موردش نوشتم. در همان سفر از خانه لوركا در شهرك "فوئنته واكهرِس" كه حدود پنجاه كيلومترى گراناداست فيلمى گرفتم كه در آن كلارا خانِز، شاعر پرآوازهى اسپانيائى شعرى را در رابطه با احمد شاملو مىخواند. 

و نيز فيلمى از قصر الحمراء در گرانادا گرفتهام كه محل برگزارى اولين مسابقهى فلامنكوى اصيل بود كه به همت مانوئل دِ فايا و همكارى لوركا در سال ١٩٢٢ انجام شد. 

لینک این دو کلیپ را هم برای علاقمندان در اینجا می آورم:

خانه فدریکو گارسیا لورکا

قصر الحمراء در گرانادا

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:41 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 2, 2015

"آنتونیو گادِس" و فلامنکوى جن‌زدگان!

اين مطلب را بىمقدمه با كليپى از فيلم "عشقِ جادوزده" آغاز مىكنم تا شما را سه چهار دقيقه بهمهمانى فلامنكوى جنزدگان دعوت كنم!



آنچه ديديد (البته اگر قرار نانوشته با من را رعایت کرده، و بدون دیدن این کلیپ به خواندن متن ادامه ندهید!) صحنهاى است از فيلم بعدى "رُويرا بلهتا" سازندهى فيلم "لوس تارانتوس" كه چهارسال پس از آن باز هم نامزد جايزه اسكار بهترين فيلم غيرانگليسىزبان شد، و باز هم البته دست خالى از مراسم بازگشت! نقش اصلى اين فيلم را "آنتونيو گادِس" در كنار بازیگر و رقصندهی جوان "لا پولاكا" بازى مىكند. 


gades2.jpg

آنتویو گادِس و لا پولاکا


"عشق جادوزده" بر مبناى اپرائى معروف اثر "مانوئل دِ فايا" ساخته شده كه ماجرايش در بستر زندگى كولیهاى بارسلونا مىگذرد، گرچه اينبار بهدليل موضوع قصه، بيشتر فراواقعیتگرا (سوررئاليستى) است تا واقعیتگرا. 

زن جوانى كه شوهرش توسط مردى كه خاطرخواه اوست كشته شده دچار ماليخوليا مىشود. كارگر كشتىسازى جوانى كه نقشش را آنتونيو گادِس بازى مىكند در سر راه او قرار مىگيرد و سعى مىكند او را از ذهنيت جادوزدهاش نجات دهد. فيلم با صحنههاى زيبائى از رقص اين دو، و ساختار سينمائى نهچندان مستحكم و چشمگير، اين قصه را تا مرگ قاتل و رهائى زن جوان از مالیخولياى ذهنىاش پيش مىبرد.

جالب است بدانید که "کارلوس سائورا" حدود بیست سال پس از ساخته شدن این فیلم توسط "رُویرا بلهتا" نسخهی دیگری از این اثر را با همان عنوان و باز هم با شرکت آنتویو گادِس ساخته است که وقتی به فیلمهای کارلوس سائورا در زمینهی فلامنکو بپردازم از آن بیشتر برایتان خواهم گفت.

در مطلب گذشته قول داده بودم به آنتویو گادِس و رقصش در فیلم "لوس تارانتوس" برگردم. گرچه او در چندین فیلمِ معروف، جادوی فلامنکو را به نمایش گذاشته ولی از آن جا که در فیلم نامبرده بود که هنر رقصندهگیاش را به اثبات رساند نمیتوان از آن صحنه به آسانی گذشت. آنتونیو در این فیلم نقش دوست صمیمی رافائل، قهرمان قصه را بازی میکند که علاوه بر رقص، بازی چشمگیری هم ارائه میدهد. او به عنوان دوست نزدیک رافائل، اولین کسی است که قربانی عشق سوزان و نافرجام رافائل و خُوانا میشود. یک صحنه کوتاه را هم از فیلم "لوس تارانتوس" انتخاب کردهام تا صحنه مرگ آنتونیو را ببینید. در این صحنه، خواستگارِ بزهکارِ خُوانا سعی میکند در کافه‌ای با رافائل درگیر شود. رافائلِ عاشق که اهل درگیری نیست از مقابله با او طفره میرود ولی دوست او، که نقشش را آنتویو گادِس بازی میکند، تاب نمیآورد و با رقیب عشقیِ دوستش درگیر میشود.



حالا پس از دیدن این صحنه ی ضدِحال، وقت دیدن و لذت بردن از رقص آنتونیو گادِس است! در این صحنهای که خواهید دید، رافائلِ عاشق، در یک بامدادِ پس از میزدهگی، از آنتونیو میخواهد که به آوای گیتارش در خیابان برقصد؛ من که از دیدنش خسته نمیشوم!


 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:52 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

January 29, 2015

"كارمن آمايا" و فيلم "لوس تارانتوس"

كولىهاى اسپانيا عموما در ايالت اندلس در جنوب غربى اسپانيا ساكن بوده و هستند، بويژه در جنوبىترين بخش اندلس كه فاصلهاش تا قاره افريقا فقط يك تنگه‌ی كمعرضِ آبى است؛ تنگهى جبلالطارق. از اينرو نامدارترين چهرههاى هنر فلامنكو چه در آواز، چه نوازندگى، و چه رقص متعلق به اندلس هستند. 

كارمن آمايا، رقصندهاى كه هنوز پس از نيمقرن كه از مرگ نابهنگامش مىگذرد عنوان برترين رقصنده‌ی فلامنكو را حفظ كرده، متعلق به آندلس نيست بلكه زادگاهش خرابههاى دوروبر بارسلونا در ايالت كاتالونيا در شرق اسپانياست. 

Carmen%20Amaya.JPG 

مجسمهى كارمن آمايا در پارك شهر بارسلونا

همانطور كه تنها شانسِ يك پسر جوان براى فرار از يك زندگى فقرزده در حاشيه‌ی شهرها و حلبىآبادها در برزيل و آرژانتين، فوتباليست شدن است، تنها شانس پسرها و دخترهاى فقير كولى در گرو موفقيت در اجراى فلامنكوست. قصهى زندگى كارمن آمايا كه به ظاهر ملودرام، ولى در واقع از هر قصهى واقگرايانهاى واقعىتر است در مورد اغلب هنرمندان نامدار كولىِ اسپانيا صدق مىكند. 

كارمن در يك خانواده‌ی كولى در حلبىآبادى در حاشيهى بارسلونا به دنيا آمد و از چهارسالگى با رقصيدن به همراه گيتار پدرش خرج خانواده را تامين مىكرد تا اينكه چند سال بعد توسط هنرشناسى كشف شد و پلههاى شهرت و محبوبيت را به سرعت پيمود بطوريكه در بزرگترين سالنهاى نمايش دنيا بر صحنه رفت. کارمن آمایا حتی دو بار در دورهى رياست جمهورى "فرانكين روزولت" و "هِرى ترومن" به كاخ سفيد دعوت شد و در آن‌جا رقصيد. 

كارمن بازيگر خلاقى هم بود و در فيلمهاى زيادى چه در هاليوود و چه در اسپانيا بازى كرد كه آخرین و مطرحترينشان فيلم لوس تارانتوس است كه يعنى تارانتوها يا خانوادهى تارانتو. قبل از هر چيز آنونس اين فيلم را كه كمتر از يك دقيقه است ببينيد تا فضاى فيلم دستتان بيايد و من ناچار به توضيح اضافى نباشم. 

اغلب، اين فيلم را "رومئو و ژوليت" كولىها ناميدهاند. برخى هم هستند که با اين قول همنظر نيستند، اما دستكم از نظر شيفتگى عاشقانه و سرانجام تراژيك قهرمانانش، اين دو قصه بههم شباهت دارند. 

قصهى فيلم، بهخلاصه شدهترين شكل اين است: دو خانواده‌ی كولى ساکن در حاشيه بارسلونا با هم اختلاف شديد دارند؛ خانوادهى تارانتو و خانوادهى "زورونگو". بزرگِ خانوادهى تارانتوها زنى است بسيار پرتوان به نام "آنگوستياس" كه نقشش را همين كارمن آمايا در سن پنجاهسالگى بهزيبائى بازى مىكند. و بزرگ خانوادهى زُرونگو مرد مغرور و کینهتوزی است به نام "روسندو". 

گردش روزگار، "خُوآنا" دختر زيباى روسندو را با "رافائل"، پسر خوشمنظر آنگوستياس روبرو مىكند و عشقى آتشين ميان آندو در مىگيرد كه دودمان دو خانوار را در خطر نابودى قرار مىدهد. همينجا دست نگه مىدارم تا صحنهاى بسيار ديدنى از فيلم را نشانتان دهم. در اين صحنهى سه چهار دقيقهاى، رافائلِ جوان معشوقهاش خُوآنا را براى معرفى به مادرش به كمپ تارانتوها مىآورد ولى مادر از روبروئى با دخترِ دشمنِ خانوادگىاش سر باز مىزند. و اين رقص زيباى خُوآنا است كه دل مادر را بهدست مىآورد، و او به نوبهى خود با رقص جاودانهای موافقتش را با عشق اين دو جوان ابراز مىكند! 

پدر خُوانا اما زير بار اين رابطه نمىرود و با انتخاب مرد ديگرى براى شوهرى دخترش، فاجعهاى را زمينهسازى مىكند كه نهايتا به كشته شدن رافائل و دخترش در آغوش هم خاتمه مىيابد.

رقصندگان ديگرى نيز در اين فيلم بازى كردهاند كه بعدها به چهرههاى درخشان هنر فلامنكو تبديل شدهاند. يكى از آنها، و نامدارترينشان، "آنتونيو گادِس" است كه بعدها نقش اصلى دو فيلم مطرحِ "كارلوس سائورا"، "فلامنكو" و "كارمن" را بازى كرده است. صحنهى رقص آنتونيو گادِس در خيابان، در گرگوميشِ بامداد، يكى از زيباترين صحنههاى فيلم لوس تارانتوس است. (من در مطلبى مستقل در مورد اين رقصندهى نامدار كه همچنان بر صحنهها مىدرخشد به این کلیپ خواهم پرداخت.)

فيلم لوس تارانتوس به كارگردانى "رويرا رِلهتا" براى اولين بار در سال ١٩٦٣ بهنمايش درآمد و سپس بهعنوان كانديداى بهترين فيلم غيرانگليسى زبان در اسكار حضور يافت. سازندگان اين فيلمِ بسيار ديدنى كه از بازىهاى درخشانى برخوردار است دو خاطرهى تلخ براى هميشه بر ذهنشان سنگينى مىكند. اول، مرگ نابهنگام كارمن آمايا در اثر بيمارى ريوى در سن پنجاهويك سالگى، وقتى كه هنوز تدوين فيلم بهپايان نرسيده بود، و دوم در رقابت قرار گفتن اين فيلم در مراسم اسكار با دو فيلم موج نوى سينماى جهان، "هشتونيم" اثر "فدريكو فلينى"، و "چاقو در آب" از "رومن پولانسكى". 

مىدانيد كه در آغاز دهه‌ی شصتِ ميلادى قرن گذشته، نوعى نگاه درونگرايانه در فيلمها داشت جاى فيلمهاى نئورئاليستىِ دهه‌ی پنجاه را مىگرفت. و این‌گونه بود که لوس تارانتوسِ واقعگرا میبايد بازى را به هشتونيم فلينى در رقابتهاى اسكار مىباخت. 

اين نوشته را با كليپ بسيار كوتاهى از مراسم تشييع جنازهى الههى رقص فلامنكو، كارمن آمايا، بهپايان مىبرم. 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:25 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

January 25, 2015

فلامنكو بر پرده سينما: لولا فِلورِس و فیلم افسون

مدتى است در فكرم چگونه مىتوانم از حضور موسيقى و رقص فلامنكو بر پرده سينما بنويسم كه نوشتهام تنها جنبهى يك نوشتار تحقيقى پيدا نكند و انتقال دهندهى صدا و تصوير فلامنكو نيز باشد، تا هم گویاتر حرفم را بزنم، و هم خواننده مطالبم را به شنیدن و دیدن هنر فلامنکو دعوت کنم. راه را در بازنگرى فيلمهائى كه هنر فلامنكو در آنان دخيل است يافتم، اينبار البته بهقصد انتخاب صحنههائى كوتاه از آنان تا لابلاى نوشتهام، آواى موسيقى گوشنواز فلامنكو را بشنويد و جلوهى چشمگير رقص فلامنكو را ببينيد. 

اين سرى مطالبِ "نوشتارى-صوتى-تصويرى" را با معرفى يكی از برجستهترين چهرههاى هنرى فلامنكو كه حضور فعالى بر پرده سينما نيز داشته است آغاز مىكنم: لولا فِلورِس، خواننده و رقصندهى فلامنكو، و بازيگر سينما. 

lola.jpg

مجسمهى لولا فلورس در شهر زادگاهش "خِرِز" در جنوبىترين نقطه ى آندلس، اسپانيا

معمولا وقتى از فلامنكو در سينما ياد مىشود همه بهياد دو فيلم بسيار معروفِ "كارمن" و "فلامنكو" مىافتند كه هر دو ساختهى كارگردان صاحبنام اسپانيائى "كارلوس سائورا"ست. يا فوقش اسمى از فیلم "بِنگو" برده مىشود كه كارگردان بسيار خلاقش خود از كولىهاى فرانسه است؛ "تونى گَتليف". 

ولى واقعيت اين است كه سابقهى حضور فلامنكو بر پرده سينما بسيار قديمىتر و فراوانتر از اينهاست. شايد علت اصلى بىتوجهى بهاين سينما اين باشد كه در اغلب فيلمهاى مربوط به كولىها از رقص و آواز گيراى فلامنكو صرفا براى جلب مشترى استفاده شده و فيلمها از استحكام كافى در ساختار سینمائی و داستانى برخوردار نيستند. اما حتى در همين دسته فيلمها نيز گاهى رقص و آواز فلامنكو بصورت يك اپيزود، بسیار چشمگير از كار در آمده كه نمىتوان از ارزش هنرى موسيقى و رقص آن صرفا به دليل كمارزشى ساختار داستانی و سينمائى فيلم چشم پوشيد. 

و البته هستند فيلمهاى ديگرى كه شايد امروزه كمتر شناخته شده باشند ولى از نظر ساختار سينمائى نيز بسيار قوى و زيبايند مثل فيلم "لوس تارانتوس" كه در آينده مستقلا به آن خواهم پرداخت.

و حالا بروم سر وقتِ لولا فلورس كه حدود بيستسال پيش در سن هفتادودو سالگى درگذشت و دو دختر هنرمندش، لوليتا و روزيتا فلورس هر دو از خوانندگان فلامنکو و بازیگران نامدار در اسپانیا هستند.

پیش از این که بیشتر از زندگی لولا فلورس بنویسم بیائید این کلیپ سی ثانیهای را ببینید تا بدانید با چه موجودی طرف هستید!

لولا فلورس در این کلیپ کوتاه از غمی میخواند که در دل دارد. غمی که بهقدرت یک گردباد در رگهایش جاریست. غمی که به سایهی سیاهی ماننده است؛ و به کویری از ماسه؛ و به اسبی رمیده، که نمیداند دارد به کجا میگریزد.

ترانهی غم یکی از مشهورترین کارهای اوست که نهتنها اجراهای مختلفی بر صحنه داشته، بلکه یکی از ترانههای معروف فیلمی سینمائی است با عنوان "افسون".

افسون در سال ١٩٤٨ توسط "کارلوس سرانو دِ اوسما" ساخته شده که دارای داستانی ملودرام از زندگی کولیها و هنر فلامنکوست. اهمیت فیلم در اصل در صحنههای رقص و آواز لولا فلورس و زوج هنری نامدارش "مانولو کاراکُل" است. این زوج هنری در چندین فیلم دیگر نیز با هم خوانده و رقصیدهاند.

پیش از اینکه کمی از خط قصهی فیلم بگویم بیائید یک صحنه کوتاه از بازی این دو هنرمند فلامنکو را در فیلم افسون ببینید.

این صحنهای است که مانولو از اینکه بدون لولا نمیتواند زندگی کند مینالد. مانولو در فیلم معلم رقص لولا و عاشق دلخسته‌ی اوست ولی لولا در احساس عشق با او سهیم نیست. مانولو از غم این عشق بیفرجام، لولا را ترک میکند و به الکل پناه میبرد. لولا در فیلم بعنوان خواننده و رقصنده به شهرت میرسد و در دنیا می چرخد و وقتی به اسپانیا برمیگردد، مانولو که قادر به فراموش کردن او نیست به کنسرت لولا میآید و همانجا در پای صحنه از شدت هیجان دچار سکته میشود.

در آخرین صحنهی فیلم، لولا به دیدار مانولو در بستر مرگ میرود و مانولو آخرین جمله پیش از مرگش را این گونه بیان میکند: من و تو از نو شروع میکنیم و کاری تماشائی ارائه خواهیم داد.

و قصهی فیلم افسون با مرگ مانولو و ترک کار هنری لولا پایان میگیرد.

چندی پیش یکی از نوههای لولا فلورس فیلمی تلویزیونی در مورد مادربزرگش ساخت که از تلویزیون اسپانیا پخش شد. در پایان این فیلم یک ساعته، "اِستریا مورنته"، یکی از نامدارترین و خوشصداترین خوانندگان امروز فلامنکو ترانهای به یاد لولا فلورس خوانده است با عنوان "برای لولا".

استریا مورنته با حس لطیفی که در صدایش است در این ترانه به عنوانهای بسیاری از ترانههای قدیمی لولا فلورس اشاره دارد و برای کسانی که با ترانههای او آشنایند خاطرات دوران شهرت و محبوبیتش را زنده میکند. در فرازی از این ترانه استریا مورنته در باره لولا فلورس اینگونه میخواند:

 او همواره مادونای گلهای رُز را به یاد میآورد

مادونای لبخندهای جاودانه

مادونای قلب با شکوه ...

ملکهی فطری

ملکهای با ردای دنبالهدار

لولا، لولا، لولا، لولا ...

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:57 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

January 14, 2015

نقش حیوانات در حکایت‌های هزارویک شب

این پانزدهمین مطلبی است که دارم در مورد ساختار قصه و شیوه‌ی قصه‌پردازی شهزاد در هزارویک شب می‌نویسم. و خیال دارم با این نوشته زنجیره‌ی مطالبم را به‌پایان ببرم چرا که اگر بخواهم به همه‌ی یادداشت‌هائی که از این هزارتوی قصه‌گوئی برداشته‌ام بپردازم از نوشتن در موارد دیگر باز می‌مانم؛ بویژه از موسیقی فلامنکو که صد حرف تازه در باره‌اش دارم که فرصت بازگوئیش را نیافته‌ام.

حیوانات در حکایت‌های هزارویک شب سهم قابل ملاحظه‌ای دارند. منظورم البته قصه‌هائی نیست که نامی از حیوانی در آن آمده وگرنه کمتر حکایتی است که در آن مردی گناهکار به صورت سگی مسخ نشده باشد، یا طوطی‌ای همسر صاحبش را لو نداده باشد! بلکه منظورم قصه‌هائی است که شخصیت اصلی‌شان را حیوانات تشکیل می‌دهند.

جالب این که حتی قبل از آغاز قصه‌پردازیِ شهرزاد برای مَلک شهرباز، یعنی قبل از اولین شبِ قصه‌گوئی، پدر شهرزاد که اصرار دخترش را به همسری با ملک شهربازِ همسرکُش می‌بیند برای بر حذر داشتنش از ازدواج با او، حکایتی برایش تعریف می‌کند که نقش اصلی آن به‌عهده‌ی یک گاو و یک خر است.

"حکایت دهقانی و خرش"

"شنیده‌ام که دهقانی مال و رمه فراوان داشت و زبان جانوران می‌دانستی. روزی به طویله رفت، گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و چشم بر علیق پاکش نهاده و به خوابگاه خشکش رشک می‌برد و می‌گوید که گوارا باد بر تو این نعمت و راحت، که من روز و شب در رنج و تعب، گاهی به شیار و گاهی به آسیاب‌گرداندن می‌گزارم و ترا کاری نیست جز این که خواجه ساعتی ترا سوار شود و باز به سوی آخور بازگرداند.

ترا شب به عیش و طرب می‌رود // ندانی که بر ما چه شب می‌رود

درازگوش به پاسخ گفت: فردا چون شیارافزار به گردنت نهند بخُسب و هرچه زنندت برمخیز و آنچه پیشت آورند مخور. چون روزی دو بدین سان کنی از مشقت و رنج خلاصی یابی. این‌ها در گفتگو بودند و خواجه گوش همی‌داد."

گاو پند خر را به گوش می‌گیرد و فردای آن‌روز تن به کار نمی‌دهد. دهقانِ زیرک که از ماجرا آگاه است ابزار شخم را به گردن خر می‌بندد و او را به‌کار می‌کشد!

خر، دو روز با جان کندن کار می‌کند و پشیمان از پندی که به گاو داده وقتی شب زار و نزار به آخور برمی‌گردد به گاو می‌گوید:

"می‌دانی که من ناصح مشفق توام؟ از خواجه شنیدم که به خادم گفت: فردا گاو را به صحرا ببر. اگر سستی نماید به قصابش ده. من به‌دلسوزی پندی گفتمت، والسلام!"

کلکِ خر کار خودش را می‌کند. فردای آن روز دهقان با ابزار شخم به سراغ گاو می‌آید و:

"چون گاو خواجه را بدید [از شادی] دُم راست کرده، بانگی زد و برجستن گرفت! خواجه بر خنده شد و چندان بخندید که بر پشت افتاد." جلد اول، صص ٦-٧

و این حکایت به حکایت دیگری از مرغ و خروسِ همان دهقان پیوند می‌خورد که از آن درمی‌گذرم. اصلی‌ترین سهمی که قصه‌های حیوانات در کتاب دارند در میانه‌ی جلد دوم، یکی پس از دیگری، به دنبال هم آمده و در اغلب موارد در هم گره خورده‌اند.

"چون شبِ یک‌صدوچهل‌وششم برآمد ملک شهرباز با شهرزاد گفت: همی‌خواهم که از حکایت پرندگان حدیث گوئی."

و شهرزاد چند شبی را با قصه‌ی پرندگان شوهرش را مشغول می‌کند تا این‌که این‌بار شهرباز می‌گوید: "اگر چیزی از حکایت وحشیان دانی حدیث کن." و شهرزاد تا شب صدوپنجاه‌وسوم، یعنی حدود یک هفته‌ی تمام، به بیان حکایت حیوانات ادامه می‌دهد.

از حدود ده حکایتی که در طول این یک هفته بیان می‌شود من قبلا "حکایت خارپشت و قمری" را برایتان بازنوشته‌ام. این را همین‌جا بگویم که مثل خودِ کتاب، قصه‌های حیوانات هم گاهی دارای ساختاری بسیار خوب و گاهی سخت سست هستند. من از میان این حکایت‌ها یکی را که به رابطه‌ی انسان با حیوان می‌پردازد برای بازنویسیِ خلاصه‌وار انتخاب کرده‌ام؛ حکایتی که نام مستقلی در کتاب ندارد و من آن را "حکایت شیربچه و آدمیزاد" می نامم.

حکایت شیربچه و آدمیزاد

این حکایت را یک مرغابی دارد برای یک طاووس می‌گوید تا توضیح دهد چرا از این که پای آدمیزاد به این جنگل باز شده نگران است. می‌گوید روزی بچه شیری را دیده که او هم از انسان در هراس بوده و به او گفته:

"تو که پادشاه وحشیان هستی چرا باید از آدمیزاد هراس کنی؟ پس من بچه‌شیر را به کشتن آدمیزاد ترغیب همی‌کردم تا این‌که او از جای خود برخاست و دُم راست کرده همی‌رفت و من نیز در اثر او روان بودم تا به کنار رهی برسیدیم. دیدیم که گرد برخاست. چون گرد بازگشت از میان گرد خری برهنه پدید شد که گاهی می‌جَست و می‌دوید و گاه بر خاک همی‌غلطید. چون بچه‌شیر او را بدید آوازش بداد. آن خر با تظلم به نزد او بیامد. بچه‌شیر به او گفت: ای حیوان کم خرد، از کدام جنس هستی و سبب آمدنت بدین مکان چیست؟ به پاسخ گفت: ای ملکزاده، من از جنس درازگوشم و از آدمیزاد گریخته بدینجا آمده‌ام. بچه شیر گفت: مگر بیم تو از آدمیزاد از بهر آن است که ترا بکشد؟ درازگوش گفت: نه ای سلطان، بیم من از آن است که حیله‌ای ساخته مرا سوار شود، از آنکه در نزد او چیزی هست که پالانش گویند. آن را به پشت من بگذارد و چیزی هست که تَنگش نامند. آن را بر شکم من بکشد و چیزی هست پاردُمش خوانند. آن را به زیر دُم من ببندد و چیزی را که لگام همی‌گویند در دهان من کند و آهن تیزی بر سر چوب بنشاند و مرا به آن بیازارد و کارهائی که مرا طاقت آن نباشد به من بفرماید و هرگاه سکندری خورم نفرینم کند و اگر عرعر کنم دشنام دهد.

پس از آنکه مرا سال فزون گردد و طاقتِ کشیدن بارهای گرانم نباشد، آنگاه مرا به سقّا دهد که مَشک‌ها به پشت من گذاشته با من آب همی‌کشد و پیوسته من در شکنجه و خواری به سر می‌برم تا بمیرم. آنگاه مرا در مزبلها پیش سگان بیاندازد...

بچه‌شیر با درازگوش گفت: به کجا همی‌روی؟ گفت: هنگام طلوع آفتاب آدمیزاد از دور بدیدم ازو همی‌گریزم که شاید پناهگاهی پدید آرم و از این آدمِ حیله‌گر خلاص یابم."

تا حرف خر تمام می‌شود دوباره گردی از دور برمی‌خیزد و این‌بار اسبی دوان‌دوان از میان گرد پدید می‌آید:

"شیر به او گفت: ای حیوانِ بزرگ، از کدام جنس هستی و درین بیابانِ فراخ‌نای گریختنت از بهر چیست؟ اسب گفت: ای بزرگ وحشیان، مرا نام اسب و از بنی‌آدم گریزانم. شیربچه را عجب آمد و گفت: این سخن مگو که ترا ننگ است. تو با این درشتی و بلندی چگونه از آدمیزاد هراسان هستی؟"

و حال نوبت اسب است که از تجربه‌ی تلخش با آدمیزاد برای شیربچه بگوید:

"هر گاه که خواهد بر من سوار شود از بهر پاهای خویش دو چیز از آهن ساخته رکابشان نامد. و چیزی را که زین نام دارد بر پشت من گذارد و او را با دو تَنگ از زیر بغل من محکم ببندد و لگام آهنین به دهان من بگذارد. چون بر پشت من بنشیند لگام به دست گرفته مرا همی‌راند و با رکاب و مهمیز به پهلوهای من بزند به‌غایتی که خون از پهلوهای من برود...

پس چون من سالخورده و نزار شوم و قدرت دویدن و طاقت راه رفتن نماند آنگاه مرا به آسیابان فروشد. من شب و روز آسیا بگردانم تا اینکه از کار بازمانم. آنگاه مرا به دبّاغ فروشد و او مرا کشته پوست از من بردارد و دُم مرا بکند، به غربال‌بانان (= غربیل‌سازان) دهد. چون بچه‌شیر سخن اسب بشنید خشمگین و ملول شد و از اسب پرسید که: چه وقت از آدمیزاد جدا گشته‌ای؟ گفت: هنگام ظهر ازو جدا گشتم و او بر اثر من روان بود."

هنوز حرف اسب و شیربچه تمام نشده بود که باز گردی برخاست و این بار شتری در حال فرار از آدمیزاد به آن‌ها رسید:

"شیربچه گفت: تو با این جثه‌ی بزرگ از آدمیزاد چگونه به‌هراس اندری که تو او را با لگدی پایمال توانی کرد. اُشتر گفت: ای ملکزاده، بنی‌آدم را جز مرگ کس چاره نکند از آنکه او چیزی در بینی من کند و آن را مهار نامد. و افسار اندر سر من کرده مرا به کودکی سپارد و آن کودک مرا با این چنین بلندی و درشتی همی‌کشد و بارهای گران بر من نهند و به سفرهای دور و دراز ببرند و شبانه‌روز کارهای دشوار بفرمایند و چون پیر شوم یا بشکنم مرا نگاه ندارند و به‌قصابم بفروشند و او مرا کشته گوشت من به طباخ و پوست مرا به دبّاغ فروشد."

این‌بار از میان گرد و خاکی که به هوا برخاسته این آدمیزاد است که بیرون می‌آید: یک پیرمرد کوتاه قد که ابزار نجّاری بر دوش دارد! پیش از این که شیربچه به او حمله کند پیرمرد به تضرع از او می‌خواهد تا به‌عنوان سلطان جنگل او را در پناه خود بگیرد. شیربچه می‌گوید:

"تو را پناه دادم، از آنچه بیم داری بازگو. که ترا ستم کرده و تو کیستی؟... نجار گفت: ای بزرگ وحشیان، من نجارم و ستم کننده‌ی من آدمیزاد است و در بامداد همین شب در نزد تو خواهد بود."

شیربچه سوگند یاد می‌کند که تا صبح به انتظار آدمیزاد بماند تا او را به سزای آزردن خر و اسب و شتر و نجار، تکه‌پاره کند!

پیرمرد نجار در پاسخ این پرسش شیربچه که دارد به کجا می‌رود می‌گوید:

"به نزد پلنگ، وزیر پدر تو، همی‌روم زیرا که او شنیده که آدمیزاده بدین سرزمین آمده، بر خویشتن بترسیده، رسول فرستاده مرا خواسته است که برای او خانه‌ای بسازم که در آنجا جای گیرد تا کس از آدمیزاد بدو نتواند رسید."

شیربچه از نجار می‌خواهد برای او هم خانه‌ای بسازد. نجار به ظاهر مخالفت می‌کند ولی پس از اصرار و تهدید شیربچه می‌پذیرد و همان دم قفسی برایش می‌سازد!

"[نجار] با بچه شیر گفت: بدین خانه شو تا ببینم. بچه‌شیر فرحناک شد و نزدیک در صندوق بیامد، دید که تنگ است. نجار گفت: به صندوق اندر شو و دست و پای خویشتن جمع کن. بچه شیر بدانسان کرد ولی چون به صندوق درآمد دُم او بیرونِ صندوق بماند. پس از آن بچه‌شیر خواست به‌درآید. نجار گفت: صبر کن تا ببینم دُم تو نیز با تو در صندوق جای خواهد گرفت یا نه. بچه شیر سخن او بپذیرفت. نجار دُم او را پیچیده در صندوق جای داد و تخته را زودتر به در صندوق نهاد، مسمار (= میخ)ش بکوبید. بچه شیر بانگ بر نجار زد و می‌گفت: ای نجار این خانه‌ی تنگ چه بود که ساختی؟ مرا بگذار به‌درآیم. نجار گفت: هیهات هیهات، تو از این جا نخواهی درآمد." جلد دوم، صص ١٠٨-١١٤

گرچه حکایت بچه‌شیر ساده‌دل و آدمیزادِ مکّار در این جا پایان می‌گیرد ولی ماجرای مرغابی و طاووس هم‌چنان ادامه می‌یابد و جانوران تازه‌ای به‌قصه می‌پیوندند و همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا مرگ شهرزاد قصه‌گو به‌دست شوهر همسرکُش‌اش را باز هم به‌تاخیر بیاندازند!

همان‌طور که در آغاز این مطلب اشاره کردم با این نوشته پرسه در هزارتوی هزارویک شب را به‌پایان می‌برم. راز و رمز تمایل انسان به قصه‌پردازی و قصه شنیدن و خواندن، هنوز که هنوز است ناگشوده باقی مانده است.

اولین مطلب در مورد هزارویک شب را به‌بهانه‌ی ابراز نظری از "گابریل گارسیا مارکز" در مورد این کتاب شگفت‌انگیز نوشتم، و جا دارد این آخرین مطلب را نیز با پرسشِ تفکرانگیز او در مورد اشتیاق انسان به قصه‌پردازی به‌پایان برم. این نقل قول را از مقدمه‌ی کتاب "جنونِ مقدس قصه‌پردازی" برگرفته‌ام که یکی از مجموعه درس‌های قصه‌نویسی اوست در "مدرسه بین‌المللی سینما" در کوبا.

"مهم‌ترین چیز برای من در این دنیا روندِ آفرینش هنری است. این چه رمزی است که یک تمایل ساده به قصه‌پردازی به چنان اشتیاقی بدل می‌شود که یک موجود انسانی را قادر می‌سازد به‌خاطرش بمیرد؛ مرگ از گرسنگی، سرما و یا هر چیز دیگری، آن‌هم برای انجام کاری که نه می‌شود آن را دید، نه لمس کرد، و در تحلیل نهائی، اگر خوب نگاه کنی، به هیچ دردی نمی‌خورد؟"

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:36 PM | از کتاب و قصه و شعر |

January 6, 2015

"فاطمه ارّه" و مردان و زنان مکّار در هزارویک شب!

پیش از پرداختن به حکایتهائی که با مردان و زنان مکّار در ارتباطند، اجازه بدهید به نکتهای بپردازم که هم ارزش بیان دارد و هم طرحش بهصورت مطلبی مستقل وقت من و شما را خواهد گرفت. پس از این اشاره کوتاه، به اصل مطلب باز خواهم گشت:

بعيد است كسى اسم قصهى "علىبابا و چهل دزد بغداد" را بشنود و به ياد كتاب هزارويك شب نيافتد؛ و يا اسم قصهى "علاءالدين و چراغ جادو" را. نه فقط ما ايرانىها، كه مردم همه‌ی دنيا بيش و پيش از همه هزارويك شب را با اين دو قصه مىشناسند. تعداد داستانهاى مصور، فيلمهاى زنده و كارتونى كه از اين دو قصه در سراسر دنيا ساخته شدهاند از هر قصه و داستان ديگرى بيشتر است.

نکته مورد نظر من اين است كه هيچ كدام از اين دو قصه‌ی بسیار معروف در كتاب اصلى هزارويك شب وجود نداشته و در نسخهى معتبر فارسى هم نشانى از هيچ كدامشان نيست! "عبداللطيف طسوجى" كه حدود صدوهفتاد سال پيش هزارويك شب را از عربى به فارسى برگردانده هيچ اشارهاى به مشخصات نسخهى عربى مورد استفادهاش نكرده است ولى منطقا بايد پذيرفت كه وقتى او فرمان بهمنميرزا پسر عباسميرزای وليعهد را براى ترجمه هزارويك شب پذيرفت بايد نسخه عربى كامل و قابل اعتماد زمان خود را ماخذ ترجمه قرار داده باشد. 

تحقيقات اهل فن هم جز اين نمىگويد: دو قصهى "علىبابا و چهل دزد بغداد" و "علاءالدين و چراغ جادو" كه بهعنوان دو قصهى مستقل در ادبيات عرب وجود داشته، بعدها توسط "آنتوان گالان"، خاورشناس و مترجم فرانسوى هزارويك شب در اوائل قرن هيجده ميلادى به اين كتاب اضافه شده است. تمامى نسخههاى عربى كه اين دو قصه معروف را در خود دارند در واقع پس از انتشار ترجمه فرانسوى آنتوان گالان تدوين و منتشر شدهاند. 

بنابراين عجيب نيست كه نسخه فارسى هزارويك شب فاقد دو كاراكتر مشهور "علىبابا" و "علاءالدين" باشد. اما در عوض يك كاراكتر بسيار مشهور براى ما ايرانيان در آن است كه اغلب نمىدانيم كه او از شخصيتهاى هزراويك شب است: "فاطمه عرّه"، يا با ديكته شناخته شدهتر، "فاطمه ارّه"! 

آخرين حكايتى كه شهرزادِ قصهگو براى ملكشهرباز از شب نهصدوهشتادونه، تا پایانِ شبِ هزارويكم تعريف مىكند قصهى دراز پينهدوزى است از اهالى مصر كه "معروف" نام دارد و:

"او را زنى بود فاطمهنام و به سبب بىشرمى و فجور و كثرت شرارت او، عرّهاش لقب نهاده بودند و او به شوهر خود فرمانروا بود و پيوسته او را دشنام مىداد." جلد ٦، ص ٢٣١

اين قصه البته از نگاه من حتى ارزش خلاصه كردن هم ندارد. همينقدر بگويم كه معروفِ پينهدوز از دست فاطمه ارّه و بهانهگيرىهايش بالاخره از مصر فرارى مىشود و پس از ماجراهاى بىارتباط در سرزمين "ختيان الختن!" به پادشاهى مىرسد و خود را "ملك معروف" مىنامد!

"و اما ملك معروف، در خوابگاه خود خفته بود كه ناگاه چيزى در پهلوى خود بديد. هراسان شد و چشم گشوده ديد كه زنى قبيحالمنظر به خوابگاه اندر است. با او گفت تو كيستى؟ گفت: بيم مدار كه زن تو فاطمه عرّهام!" جلد ٦، ص ٢٥٩

شهرزاد اين قصه را در شب هزارويكم بهپايان مىبرد و بهجاى آغاز حكايتى تازه ملكشهرباز را از داشتن سه پسر خردسالش كه در طول اين هزارويك شبِ قصهپردازى به دنيا آمدهاند آگاه مىكند، که من قبلا بهتفصيل در اولين مطلب از اين سرى مطالب، به آن پرداختهام.

و حالا بروم بر سر حکایات مردان و زنان مکّار در هزارویک شب:

زیر عنوانِ "حكايت مكر زنان" در جلد چهارم هزارویک شب، نمونهى درخشان ديگری از ساختار قصهدرقصه آمده که بيست حكايت مستقل را بهزيبائى در هم تنیده و از يكى به ديگرى بدون كمترين دستاندازى عبور مىكند. ماجراى قصهى اصلى كه اين بيست حكايت را در خود جاداده، چيزى است مثل داستان كيكاوس و سودابه و سياوش در شاهنامه. در حكايت مكر زنان هم پادشاهى سالخورده است كه پسر زيباروئى دارد و يكى از كنيزكانش (همسرانش) مى خواهد با پسر زیبارو همآغوش شود ولى وقتى پسر مخالفت مىكند كنيزك به پادشاه چنين جلوه مىدهد كه پسرش قصد تجاوز به او را داشته است، یعنی همان کاری که سودابه با سیاوش نزد کیکاوس کرد و سیاوش برای اثبات بیگناهیش از آتش گذشت.

در حکایت هزارویک شب اما پادشاه خشمگين شده و فرمان قتل پسرش را مىدهد ولى وزرايش نگرانند كه مبادا شاه بعدا پشيمان شود و آنان را مواخذه كند كه چرا راهنمائيش نكردند. اين است كه وزير اعظم به شاه توصيه مىكند كه از كشتن پسرش صرف نظر كند چرا كه بعيد نيست مكر زنانه در ميان باشد:

"ملك گفت: اى وزير، آيا از مكر زنان و نيرنگ آنان چيزى شنيدهاى؟ گفت: آرى، اى ملك، شنيده ام كه: حکایت..." جلد ٤، ص ١٧٠

و با این صحنهپردازی، بیست حکایت یکی پس از دیگری ردیف میشود! البته حکایتها تماما توسط وزرا و در تائید مکر زنان نیست بلکه وقتی كنيزك مىفهمد كه شاه پس از شنيدن حكايتی از وزير از كشتن پسرش منصرف شده، به سراغ شاه مىآيد و مىگويد:

"اى ملك، حق من چگونه ضايع گذاشتى و چرا نخست حكمى دادى، پس از آن وزير تو را از آن حكم بازداشت؟ پادشاهان را تا حكم نافذ نباشد زيردستان اطاعت نكنند و فرمان نبرند و اى ملك، تو به عدل و انصاف معروفى و در ميان من و پسرت به عدالت داورى كن كه شنيدم: حكايت..." ص ١٧٣

و حکایتی از مکر مردان برای شاه میگوید. حالا شاه در ميان حكايتهائى كه وزیرها و کنیزک، یکدرمیان، يكى از مكر زنان و یکی از مكر مردان ردیف میکنند، چنان گیج میشود که مرتب از اين شاخه به آن شاخه مىپرد و يك روز امر به كشتن پسرش مىدهد و روز ديگر آن را پس مىگيرد!

این مطلب البته این فرصت را نمیدهد که به هر یک از این حکایتها به طور جداگانه، حتی بهخلاصه، بپردازم و بهناچار بهدنبال کردن قصهی اصلی اکتفاء میکنم.

این حکایتپردازیها آنقدر ادامه مییابد تا اينكه به پيشنهاد مردِ عاقلى، پسر پادشاه را به ديدار پدر مىآورند تا با بیان حکایتهائی شعور و شخصیت والای خود را به پدر آشکار کند. و پسر با بیان چند حكايت كه البته نه ربطى به مكر زنان دارد و نه مردان، به پدرش نشان مىدهد كه پسر دانائى است و اهل کار خلاف نیست. 

من فقط به بازنویسی حکایت نهائی او که به یک چیستان با نمک میماند بسنده میکنم و از بیان دیگر حکایتهای شاهزاده در میگذرم.

حکایت باغبان و کودک خردسال

چهار بازرگان بهشراکت هزار دینار در کیسهای میگذارند تا در سفری که در پیش دارند کالا بخرند و بفروشند و سودش را با هم سهیم شوند. در راه به باغی میرسند و برای اینکه کمی استراحت کنند کیسهی پول را به زن باغبان میسپارند و شرط میکنند که فقط وقتی این کیسه را به آنان باز پس دهد که هر چهار بازرگان حاضر باشند.

پس از کمی استراحت در باغ، یکی از بازرگانان به بهانهی قرض گرفتن شانه از زن باغبان، از سه نفر دیگر جدا میشود و بهسراغ زن میرود و از او میخواهد کیسه‌ی پول را تحویلش بدهد. زن میگوید تا دیگران موافق نباشند نمیدهد. بازرگان از همانجا که ایستاده است با صدای بلند از دوستانش میخواهد که موافقت کنند، و آنان بدون اینکه بدانند منظور بازرگان کیسه‌ی پول است نه شانه، با صدای بلند موافقتشان را به زن باغبان اعلام میکنند. بازرگان کیسه‌ی پول را از زن میگیرد و بلافاصله غیبش میزند!

سه بازرگان دیگر، وقتی از ربوده شدن پولشان آگاه میشوند زن باغبان را نزد قاضی میبرند و قاضی زن را به بازپرداخت پول محکوم میکند. در راه بازگشت به خانه، زن باغبان که نالان و گریان است با کودک پنجسالهای برخورد میکند. کودک علت نگرانی زن را جویا میشود. زن ماجرا را برایش تعریف میکند.

"کودک گفت: ای مادر، یک درم به من ده که حلوا بگیرم و سخنی بگویم که خلاص تو در آن باشد.

باغبان یک درم به آن کودک بداد و به او گفت: آن سخن که مرا خلاص کند بازگو.

کودک گفت: ای مادر، به سوی قاضی بازگرد و به او بگو که شرط من با ایشان این بود که بدره (= کیسه) را ندهم مگر وقتی که ایشان همگی حاضر شوند. هر وقت که چهار تن با هم حاضر آیند من بدره باز پس دهم.

در حال باغبان به سوی قاضی بازگشت و آنچه از کودک آموخته بود به قاضی گفت.

قاضی از بازرگانان پرسید که: این شرط در میان شما هست یا نه؟

گفتند: آری چنین شرط کردهایم.

قاضی گفت: چون شرط چنین است رفیق خودتان را حاضر ساخته بدره بستانید!" جلد ٤، ص ٢١٦

شعور این بچه‌ی پنجساله نه تنها زن باغبان را از خسارت نجات میدهد بلکه شاهزاده و کنیزک را هم از مرگ میرهاند! وقتی پادشاه این حکایت شیرین را از پسرش میشنود به درک و آگاهی او پی میبرد و مطمئن میشود که گناهی مرتکب نشده. آنگاه نه تنها او را نمیکشد که سرنوشت کنیزک را نیز به او میسپارد:

"داوری او را به تو دادم. خواهی بکش و خواهی آزاد کن."

و ملکزادهی نجیب از کشتن کنیزک در میگذرد و تنها او را از شهر بیرون میکند.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:33 PM | از کتاب و قصه و شعر |

December 28, 2014

حکایت گوژپشتِ هزارویک شب، و فیلم "شبِ قوزی"

یکی از حکایت‌های هزارویک شب را که می‌توان نمونه‌ی کامل و بسیار هنرمندانه‌ی شیوه‌ی "قصه‌درقصه"گوئی دانست حکایتی است با عنوان بلندِ "حکایت خیاط و اَحدب (= قوزی) و یهودی و مباشر و نصرانی". همین یک حکایت بیش از ده قصه را درهم بافته، پنجاه صفحه از جلد اول کتاب را اشغال کرده، و بیانش توسط شهرزاد برای مَلک شهرباز نزدیک به ده شب طول کشیده است.

پیش از پرداختن به‌این حکایت اجازه بدهید اشاره‌ای به‌فیلم "شب قوزی" ساخته‌ی زنده‌نام "فرخ غفاری" بکنم. در تیتراژ این فیلم که در سال ١٣٤٣ یعنی درست نیم‌قرن پیش ساخته شده آمده است که فیلمنامه‌اش بر مبنای قصه‌ای از هزارویک شب نوشته شده، که منظور همین حکایتِ خیاط و گوژپشت و دیگران است. آن‌چه از این حکایت برای فیلمنامه‌ی شب قوزی وام گرفته شده خیلی پررنگ نیست. و این وام در فیلم به خلاصه‌ترین شکل این است:

مردی قوزی که در یک گروه سازوضربی و نمایش روحوضی بازی می‌کند شبی پس از نمایش در یک مجلس خصوصی در حالی‌که مخفیانه حامل نامه‌ی مهم و ظاهرا سیاسی از کسی به کس دیگر است به خاطر گیر کردن لقمه غذائی که همکارش به‌شوخی در دهانش می‌چپاند خفه می‌شود و دوستانش برای رهائی از دست جسد، آن را در راهرو یک آرایشگاه که اتفاقا درش باز است می‌گذارند و فرار می‌کنند. آرایشگر، که نقشش را خود فرخ غفاری به زیبائی بازی می‌کند، دستی در کار قاچاق دارد و برای فرار از شر جسدِ گوژپشت او را به پشت‌بام همسایه می‌اندازد و... و ماجرا با دست به‌دست شدن جسد قوزی ادامه می‌یابد و باقی داستان، که البته ربط و شباهتی به حکایت هزارویک شب ندارد، با دستگیری کسانی که در مرگ قوزی نقشی نداشته ولی خلاف‌کار بودند پایان می‌گیرد.

من شخصا افتخار شاگردی فرخ غفاری را در مدرسه عالی تلویزیون و سینما داشتم. از ساخت فیلم شب قوزی چهار پنج سالی بیشتر نگذشته بود و من و دیگر شاگردان مدرسه این فیلم را سرِ کلاس فرخ غفاری دیدیم. در گفتگوی پس از نمایش فیلم، خوب به‌خاطر دارم که استاد در پاسخ پرسشی گفت که فضای ترس از لورفتن که در فیلمش ساخته است همان احساسی است که پس از کودتای 28 مرداد در فضای ایران حاکم بوده است.

حالا با این کلک، یعنی بیان این خاطره، باید شما را بیشتر به شنیدن اصل داستان از زبان شهرزاد راغب کرده باشم!

گوژپشت و خیاط

"در زمان گذشته در شهر چین خیاطی بود نیک‌بخت و فراوان‌روزی، که نشاط و طرب دوست می‌داشت و پاره‌ای وقت‌ها با زن خویش به تفرج می‌رفتند. روزی... در سر راه گوژپشتی را یافتند که دیدن او خشمگین را بخنداندی و محزون را غم از دل بردی. ... [خیاط و زنش] خواستند که او را به خانه‌ی خویش برده با او ندیم شوند و مضحکه‌اش کنند. احدب دعوت ایشان اجابت کرده با ایشان برفت. در حال، خیاط به بازار شد. ماهی بریان‌گشته و نان و لیمو خریده بازگشت و به‌خوردن بنشستند. زن خیاط پاره‌ای بزرگ از گوشت گرفته در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده گفت: باید این لقمه نخائیده (= نجویده) به یک نفس فروبری. احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانی راه گلوی او گرفت، در حال بمرد."

خیاط و همسرش وحشت‌زده و نگران به‌دنبال راه چاره می‌گردند. زن از شوهرش می‌خواهد بجنبد و کار را به فردا نیافکند، و برای ترغیب او از نصیحت‌های سعدی کمک می‌گیرد!

"مگر گفته‌ی شاعر نشنیده‌ای:

آن مکن در عمل که آخر کار // خوار و مغموم و متهم باشی

در همه حال عاقبت‌بین باش // تا همه وقت محترم باشی

خیاط گفت: چه کنم؟ زن گفت: برخیز و او را به‌چادر پیچیده در کنار گیر (= بغل کن)، من از پیش و تو در دنبال همی‌رویم؛ تو بگو این فرزند من است و آن هم مادر اوست. قصد ما این است که به‌سوی طبیب رویم."

خیاط، گوژپشت را مثل کودکی بغل می‌کند و پیشاپیش همسرش از این‌کوچه به آن‌کوچه می‌گذرند تا به مطب دکتری می‌رسند و در می‌زنند:

"کنیزکی سیاه در بگشود... و پرسید: کیستید و از بهر چه آمده‌اید؟ زن خیاط گفت: کودک رنجوری آورده‌ایم که طبیب او را دارو دهد، تو این نیم‌دینار بگیر و به خواجه‌ی خویش ده که بیرون آید. کنیزک به‌سوی خواجه بازگشت.

زن خیاط با شوهر گفت: احدب را در دالان خانه بگذار تا خویشتن جان [در]ببریم. خیاط، احدب را همان‌جا، پشت بر دیوار، گذاشته بازگشتند..."

دکتر که اتفاقا یهودی است وقتی برای دیدن آن‌ها به دالان می‌آید در تاریکی پایش محکم به‌گوژپشت که پشت به دیوار نشسته می‌خورد و او را به‌زمین می‌اندازد:

"یهودی او را نظر کرده، مرده‌اش یافت. چنان دانست که او را پای بر بیمار آمد و بیمار بر زمین افتاده و مرده است."

پزشک یهودی حالا به همان مشکلی گرفتار می‌آید که خیاط و زنش آمده بودند. پزشک ماجرا را با همسرش در میان می‌گذارد و زنش با وحشت می‌گوید:

"اگر روز برآید و مسلمانان این کشته را درین مکان یابند، نسل یهود از زمین بردارند! برخیز تا من و تو او را بر فراز بام برده به خانه‌ی همسایه‌ی مسلمان که مباشر مطبخ سلطان است بیاندازیم، [زیرا] که به طمع گوشت و استخوان گربکان و سگان در آنجا گرد آیند. اگر این مرده را در آن‌جا بیابند پاکش بخورند. پس طبیب یهودی با زن خود بر بام شدند و احدب را از دیوار فروهشتند، چنان‌که گوئی راست ایستاده است.

پس از ساعتی مباشر، شمعی روشن در دست، از در درآمد. شخصی را پشت بر دیوار ایستاده دید. با خود گفت: گوشت و روغنی که به‌مطبخ آورم اگر گربکان و سگان نخورند دزدانش بخواهند برد. در حال سنگی برگرفت و به‌سوی احدب انداخت. سنگ بر سینه احدب آمده چون مردگان بیافتاد!"

مباشر نفرین‌کنان بر شانس بدِ خود، به‌او نزدیک می‌شود و وقتی می‌بیند گوژپشت است می‌گوید:

"ترا گوژیِ پشت بس نبود که به‌دزدی گوشت و روغن نیز آمده‌ای!؟"

بعد او را بلند می‌کند و در تاریکی شب به سرِ بازار می‌برد و بر دیوار مغازه‌ای تکیه می‌دهد و باز می‌گردد. از قضا یک سمسار مسیحیِ مست گذارش به بازار می‌افتد و:

"چون به احدب نزدیک شد گمان کرد که آدمی در آن مکان ایستاده همی خواهد که دستار او را برباید. در حال نصرانی مشتی بر او زد. احدب بیفتاد. نصرانی... از غایتِ مستی خویشتن بر احدب افکنده او را همی‌زد و حلقوم او را همی‌فشرد که میرشب (= پاسبان) برسید. نصرانی را دید که مسلمانی را کشته. بانگ بر وی زد و او را گرفته به‌سوی خانه‌ی والی برد...

"چون روز برآمد والی، سیّاف (= میرغضب) را فرمود که چوبِ دار از بهر نصرانی بنشاند. سیاف چنان کرد. آنگاه رسن در گردن نصرانی کرده همی‌خواست که بر دارش کند. ناگاه مباشر سلطان پدید آمد و گفت: نصرانی را مکش که احدب را من کشته‌ام."

خط قصه از این‌جا مسیری وارونه طی می‌کند! مباشر و طبیب یهودی و خیاط که شب گذشته هر کدام تلاش می‌کردند به‌هر کلکی شده از شر جسد گوژپشت راحت شوند و از مرگ فرار کنند حالا سرِ غیرت آمده و یکی پس از دیگری خودشان را به‌خانه والی می‌رسانند و قتل گوژپشت را به‌گردن می‌گیرند!

همین‌جا از فرصت استفاده کنم و به نکته‌ای حساس در قصه‌گوئی بپردازم. دوباره‌گوئی رخدادهای یک قصه که ماجرایش قبلا بیان شده باشد در قصه‌نویسی امروز جائی ندارد چرا که خواننده یا شنونده‌ی قصه از آن رخداد آگاه است و این تکرار فقط موجب وقت تلف کردن و از هیجان انداختن قصه است. ولی این شگرد در قصه‌گوئی و قصه‌نویسی قدیم‌تر وجود داشت و امروزه نیز در رمان‌های سست و یا سریال نویسی‌های تلویزیونی همچنان مورد مصرف دارد.

نمونه روشن این گونه تکرارها در همین حکایت آن‌جاست که هر کدام از این سه نفر که در مقابل والی به قتل گوژپشت اعتراف می‌کند یک بار دیگر ماجرای سوءتفاهمی که به اعتقاد آنان منجر به کشته شدن گوژپشت شده را نه به‌اشاره که به‌شکل کامل نقل می‌کند، در حالی‌که من و شمای خواننده از اصل ماجرا آگاهی کامل داریم.

برگردم به حکایت. وقتی آخرین نفر که خیاط باشد شتابان به‌خانه والی می‌آید و به‌قتل گوژپشت اعتراف می‌کند والی به‌میرغضب می‌گوید:

"یهودی را رها کن و خیاط را بکش. سیاف رسن در گردن خیاط کرده گفت: تا کی یکی را رها کرده دیگری را ببندم!؟"

قصه حالا به اوج خود رسیده است. دیگر خواننده، که من و شما باشیم، منتظر کس دیگری نیست که با اعتراف خود، خیاطِ بی‌گناه را از چوبه‌ی دار برهاند. قصه‌پرداز، شهرزاد یا هر قصه‌نویسی که این حکایت را نوشته، تردستانه خانه‌ی والی را با میرغضب و خیاط و دیگران ترک می‌کند و با یک واگرد ناگهانی به‌گذشته، فلاشبک، به پس‌زمینه‌ی قصه‌ی گوژپشت می‌پردازد.

"و اما احدب، مسخره‌ی (= دلقکِ) مَلک بوده است. ملک ساعتی ازو نتوانستی جدا ماند. چون او مست گشت آن شب را تا نیمروز دیگر از نظر ملک غایب شد. ملک [حال] او را از حاضران بپرسید."

در پاسخ پرسش ملک که از غیبت دلقکش نگران است به او اطلاع می‌دهند که:

"ای ملک، والی احدب را کشته یافته و بکشتن قاتل او فرمان داده، ولکن دو سه کس حاضر آمده‌اند و همگی را سخن این است که احدب را من کشته‌ام. ملک چون این سخنان بشنید بانگ بر حاجب زده گفت: والی را با همه‌ی ایشان نزد من آور."

و حاجب درست در لحظه‌ای که میرغضب می‌خواهد طناب دار را بالا بکشد از راه می‌رسد و خیاط از مرگ حتمی نجات می‌یابد!

ولی اگر خیال می‌کنید این قصه این‌جا پایان می‌گیرد در اشتباهید! اگر من بخواهم از میان صدها قصه‌ی تودرتوی هزارویک شب یکی را انتخاب کنم که هم تمام مشخصات اختصاصی این کتاب متفاوت را داشته باشد و هم در گیرائی و طنز و شیوه‌ی قصه‌پردازی چشمگیر باشد به‌همین حکایت اشاره خواهم کرد. البته نه فقط به‌آنچه تا کنون از این قصه‌درقصه‌ی بلند بازگو کرده‌ام، بلکه به کل آن.

باز از حکایت دور افتادم! والی جسد گوژپشت را بر دوش میرغضب می‌گذارد و به‌همراه متهمان به قتل به‌دربار ملک می‌رود.

"چون در پیشگاه ملک جای گرفتند والی قصه بر ملک عرضه داشت. ملک را عجب آمد و با حاضران فرمود که کسی تا اکنون حکایتی چون حکایت احدب شنیده است یا نه؟ آنگاه نصرانی پیش رفته زمین بوسه داد و گفت: ای ملکِ جهان، اگر اجازت دهی ماجرائی که به من رفته بازگویم که او خوشتر از حکایت احدب است. ملک اجازه داد."

و از این جا قصه‌های تازه آغاز می‌شود و به‌نظر می‌رسد هرگز پایان نخواهند یافت! و ساختار این قصه‌درقصه از نظر من در قصه‌پردازی بی‌نظیر است. وقتی سمسار مسیحی پس از دو حکایت درهم تنیده بالاخره ساکت می‌شود همه منتظرند ببیند ملک چه نظری دارد:

"ملک گفت: این حکایت طُرفه‌تر از حدیث احدب نبود، شما را به‌ناچار باید کشت!"

حالا قاعده‌ی بازی عوض می‌شود و تنها راه فرار از مجازات مرگ برای این سه نفر این است که قصه‌ای جالب‌تر از ماجرای قوزی برای ملک بگویند! طبیب یهودی هم با بیان حکایتی نه‌چندان دندان‌گیر راجع به پدر و برادرانش، شانسش را می‌آزماید و قضاوت ملک را این‌گونه می‌شنود:

"این عجب‌تر از حکایت احدب نیست، ناچار شما را باید کشت، خاصه خیاط را که او سر همه‌ی گناهان است. و به خیاط گفت: اگر عجب‌تر از حدیث احدب حدیثی گفتی از همه شماها درگذرم وگرنه همه را بکشم."

حالا جان همه به قصه خیاط بند است!

و خیاط "قصه‌ی عاشق و دلاک" را تعریف می‌کند که یکی از شیرین‌ترین قصه‌های هزارویک شب است و کاراکتر دلاکِ پرچانه یکی از زیباترین شخصیت‌ها برای یک اثر نمایشی کمدی است. خود این قصه هم جلوتر که می‌رود قصه‌درقصه می‌شود و... و من برای فرار از پرچانگی از آن درمی‌گذرم و تنها به بیان آغاز و انجامش اکتفا می‌کنم وگرنه شیرازه‌ی قصه‌ی اصلی از دستتان در می‌رود!

قصهی عاشق و دلاک

خیاط می‌گوید:

"من پیش از این‌که احدب را ببینم به‌خانه یکی از خیاط‌ها مهمان بودم و از خداوندان صنایع همه کس در آن‌جا بودند... میزبان، جوانی ماهروی و نیکوشمایل را که جامه‌ای فاخر در بر داشت به‌مجلس آورد و آن جوان را هر عضوی از عضو دیگر خوب‌تر بود، مگر این‌که پایش لنگ بود."

این جوان زیبا ولی لنگ، ناگهان با دیدن یکی از مهمانان که همان دلاک باشد برپا می‌خیزد و می‌خواهد مهمانی را ترک کند. وقتی همه مانع او می‌شوند او قصه‌ی خودش و دلاک را که در بغداد اتفاق افتاد و باعث لنگی پایش شد، حالا در چین برای جمع تعریف می‌کند! و نیز می‌گوید:

"من سوگند یاد کرده‌ام که هر جا که او نشیند ننشینم و در هر شهری که او باشد نباشم. چون او به بغداد اندر بود من از آن‌جا به در شدم و درین شهر جا گرفتم. اکنون که بدانستم او در این شهر است من امشب از این شهر خواهم رفت."

خیاط، ماجرای این جوان عاشق و دلاک، و سپس قصه‌های شیرین دلاک پرچانه را به‌تفصیل برای ملک تعریف می‌کند و آخرین قصه از حکایت درهم‌تنیده‌اش را به ماجرای شب گذشته و پیش از روبرو شدن اتفاقی با گوژپشت در خیابان پیوند می‌زند.

می‌گوید که او پس از شنیدن قصه‌ی دلاک پرچانه به‌خانه بازگشت و:

"زن من گفت: تو همه‌ی روز به عیش‌ونوش می‌گذاری و من در خانه تنها و ملول نشسته‌ام، اگر مرا همین ساعت به‌تفریح نبری از تو طلاق ستانم. در حال برخاسته با او به تفرج رفتیم و هنگام شام باز می‌گشتیم که با این احدب رسیدیم. دیدیم که مست افتاده و این اشعار می‌خواند.

که بَرَد به حضرت شه ز من گدا پیامی // که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی

بروید پارسایان که برفت پارسائی // می ناب درکشیدیم و نماند ننگ و نامی"

پس از این دو بیت از حافظ که در این قصه چینیِ ترجمه شده از عربی می‌آید، خیاط ماجرای چپاندن لقمه در دهان گوژپشت را برای بار سوم تعریف می‌کند!

ملکِ چین پس از شنیدن حکایت طولانی خیاط می‌گوید:

"طرفه حکایتی گفتی ولکن باید دلاک را حاضر سازید که من او را دیده سخن وی بشنوم تا خلاص شوید و احدب را نیز به خاک بسپاریم. در حال خیاط با خادمان ملک رفته دلاک را بیاوردند."

دلاک پرچانه‌ی قصه‌ی قبلی، حالا وارد این قصه شده و خود را به ملک این‌گونه معرفی می‌کند:

"ای ملکِ جهان... من کم سخنم و سخن دراز نکنم و از چیزهائی که به من سود ندارد نپرسم و از نام خود در من نشانی هست که از کم‌سخنی مرا خاموش لقب داده‌اند!"

سپس دلاک که مثل همه‌ی دلاک‌های آن دوران اهل طبابت هم هست وقتی از تمامی ماجرا آگاه می‌شود می‌گوید:

"طرفه حکایتی است. اکنون روی احدب باز کنید تا من او را ببینم. روی احدب را باز کردند. دلاک به‌نزدیک سر او نشسته، سرش را در کنار گرفت و بر روی او نگاه کرده چندان بخندید که بر پشت بیافتاد و گفت: هر مرگ سببی دارد و مرگ این احدب را سببی است عجیب. باید آن‌را در دفترها بنگارند که عبرت آیندگان گردد.

ملک گفت: ای شیخِ خاموش! این سخن از بهر چه گفتی و چرا خندیدی؟ گفت: ای ملک به نعمت‌های تو سوگند که احدب را هنوز روان اندر تن است. پس دلاک مِکحله (= سُرمه‌دان) به‌درآورد و با روغنی که در مکحله داشت گلوی احدب را چرب کرد و او را پوشانید تا این‌که عرق کرد. آنگاه منقاشی درآورده به‌گلوی احدب فرو برد و استخوان ماهی را به‌در‌آورد. در حال احدب برخاست و عطسه کرد و گفت: لااله الاالله، محمد رسول الله!"

ملکِ چین از زنده شدن دلقکش چنان شادمان می‌شود که به خیاط و یهودی و نصرانی پُست و مقامی والا می‌بخشد و:

"دلاک را خلعت داده، وظیفه‌ای (= حقوقی) بهر او معین فرمود و کدخدائیِ دلاکان بدو سپرد!" صص ٩١-١٤١

 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:52 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 23, 2014

لطیفه در هزارویک شب

هزارویک شب به کشکولی می‌ماند که در آن از شیر مرغ تا جان آدم یافت می‌شود! سبک و سیاق حکایت‌ها، چه از نظر فرم و چه محتوا، به‌قدری گوناگون‌اند که به‌راحتی ورود قصه‌های تازه را در دوره‌های مختلف، توسط کاتبان متفاوت، نشان می‌دهد.

مثلا حکایت‌هائی که به‌اصطلاح اخلاقی هستند و اغلبشان معیارهای اخلاق اسلامی را تبلیغ می‌کنند به‌روشنی جای پای کاتبان خشکه‌مقدس مسلمان را بر خود دارند و به‌جرات می‌توانم بگویم که سست‌ترین و بی‌شیرازه‌ترین حکایت‌های هزارویک شب را همین‌ها تشکیل می‌دهند. بویژه آن‌دسته از حکایت‌های سستی که محتوایشان ارزش صدقه دادن و عاقبت بدِ ولخرجی، و بویژه مذمت لهوولعب و خوشگذرانی‌های شبانه است، که این آخری با صد مَن سریش هم به هزارویک شب نمی‌چشبد؛ کتابی که سرتاسر پر است از حکایات لهوولعب و شرابخواری و لذت جنسی، آن هم نه مدل اسلامی آن، که یعنی فقط برای مردان، که برای زنان نیز هم، چه شوهردار و چه مجرد!

شاید روزی حوصله کنم و به آن‌ها هم بپردازم ولی حالا فقط می‌خواهم از کاربرد لطیفه در هزارویک شب یکی دو نمونه به‌دست بدهم. و چون ممکن است اثر واکسنی که در مقدمه‌ی مطلب "حکایت سه غلام بریده‌آلت!" به خودم زدم تا از نیش "ماموران امر به معروف سایبری" مصون بمانم به مرور زمان از بین رفته باشد، دوباره آن را بدین‌وسیله تجدید می‌کنم!

حکایت پاداش طبابت

روزی هارون الرشید و وزیرش جعفر برمکی در بین راه بصره و بغداد به شیخی برمی‌خورند که سوار بر خرش است. جعفر برمکی از شیخ می‌پرسد:

"به کجا خواهی رفت؟ آن مرد گفت: به بغداد خواهم رفت. جعفر گفت: در بغداد چه خواهی کرد؟ گفت: از بهر چشم خود دارو خواهم گرفت. هارون الرشید با جعفر گفت: با این شخص مزاح کن."

جعفر برمکی که شیوخ را خوب می‌شناسد و از بددهنی آنان آگاه است، از شوخی با او سر باز می‌زند و به خلیفه می‌گوید:

"اگر با او مزاح کنم سخن ناخوش خواهم شنید."

ولی وقتی خلیفه باز هم با اصرار از او می‌خواهد که سربه‌سر شیخ بگذارد، رو به شیخ کرده و می‌گوید:

"اگر تو را داروئی بیاموزم که به تو سود بخشد مرا چه مکافات (= پاداش) خواهی داد؟ آن مرد گفت: خدایتعالی تو را پاداش نیکو دهد. جعفر گفت: گوش دار تا من داروئی که از برای هیچکس نگفته‌ام با تو بازگویم. آن مرد گوش داشت. جعفر گفت: صد مثقال روشنائی آفتاب، و صد مثقال ماهتاب، و صد مثقال پرتو چراغ، بگیر و این‌ها را به یک‌جا جمع کن و سه ماه در پیشِ باد بگذار. پس از آن در هاونی که ته نداشته باشد سه ماه این‌ها را بکوب. پس از آن به سرمه‌دانی گذاشته در وقت خواب استعمال کن. انشالله تعالی ترا عافیت روی دهد!

شیخ چون سخن جعفر بشنید در پشت خر کج بنشست و ضرطه‌ای (= گوزی) بلند بزد و گفت: در این ساعت این را نزد خود بگیر، وقتی که من این دارو به کار بردم و خدایتعالی عافیت به من ارزانی فرمود ترا کنیزکی بدهم که در زندگی تو را خدمت کند و [پس از مرگت] از اندوهی که بر تو خواهد داشت هر شبانه روز تیز (= گوز) بر روح تو بدهد!" جلد سوم، صص ٢٢٠-٢٢١

حکایت خر ابله

"ابلهی می‌رفت و افسار خری را گرفته او را همی‌برد. دو مرد از عیاران (= دزدان) او را بدیدند. یکی از ایشان گفت: من این خر از این مرد بگیرم. آن یکی گفت: چگونه می‌گیری؟ گفت: بیا تا گرفتن به تو بازنمایم."

آن وقت دزد به‌دنبال مرد ابله راه می‌افتد. مرد ابله حواسش اصلا به او نیست. دزد در فرصتی مناسب افسار خر را از گردنش برمی‌دارد و به گردن خودش می‌اندازد و خر را به دوستش می‌سپارد. دزد دوم بی‌سروصدا خر را با خودش به پشت تپه‌ای می‌کشاند در حالیکه صاحبِ خر افسار به‌دست همچنان راه می‌رود و دزد اول را به‌دنبال خود می‌کشد!

"آنگاه مرد عیار بایستاد و قدم برنداشت. مرد ابله به سوی او نگاه کرد دید که افسار بر سر مردی است. به او گفت: تو چه چیز هستی؟ گفت: من خر تو هستم و حدیث من عجیب است و آن این است که مرا مادر پیر نیکوکاری بود. من روزی مست نزد او رفتم. او با من گفت: ای فرزند، ازین گناه توبه کن. من چوب بگرفتم و او را بزدم. او به من نفرین کرد. خدایتعالی مرا به صورت خر مسخ کرد و به دست تو بینداخت. من این مدت را در نزد تو بودم. امروز مادر از من یاد کرد و مهرش به من بجنبید و من را دعا کرد. خدایتعالی مرا بصورت اصلی بازگردانید.پس از آن مرد ابله گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که اگر بدی با تو کرده‌ام بِحِل کن (= مرا ببخش). آنگاه افسار از سر او برداشت و به خانه‌ی خود بازگشت و از این حادثه غمگین و اندوهناک بود. زنش به او گفت: تو را چه روی داده و خر تو کجاست؟ پس مرد حکایت با زن خود بازگفت. زن گفت: وای برما، چگونه درین مدت آدمیزاد به جای خر به خدمت داشتیم!"

مدتی می‌گذرد و روزی زن به شوهرش می‌گوید:

"تا کی به خانه اندر بیکار خواهی نشست، برخیز و به بازار شو و درازگوشی خریده به کار مشغول باش. آن مرد برخاسته به بازار چارپا فروشان رفت. خر خود را دید که در آن جا می‌فروشند. چون او را بشناخت پیش رفته دهان به‌گوش او نهاد و به او گفت: ای مِیشوم (= نامبارک) پندارم که باز شراب خورده مادر خود را آزرده‌ای و او ترا نفرین کرده. به خدا سوگند که من دیگر ترا نخواهم خرید!" جلد سوم ص ٢١٢

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:16 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 22, 2014

من در برنامه افق با موضوع رابطه کوبا و آمریکا

این برنامه ساعتی پیش از تلویزیون صدای آمریکا پخش شد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:26 PM | مطالب مربوط به موسيقی آمريکای لاتين |

December 19, 2014

با یاد بانوی از دست رفته زیبا نعیمی

تردید ندارم هر کس که فیلم "تابوی ایرانی" را دیده باشد نمی تواند چهره ی مهربان و زیبای بانوی از دست رفته "زیبا نعمیی" را فراموش کند. صداقت، صمیمیت و انسانیت از نگاه زیبایش می بارد. از لحظه ای که این چشمان گیرا را در کلیپی که از ایران برایم فرستادند دیدم شک نداشتم که شناسنامه فیلم من نگاه گیرای آن عزیز خواهد بود. و همین هم شد. طرح پوستر فیلم را ماه ها قبل از ساخته شدن فیلم در ذهنم ساخته بودم.

و حالا سکانس "روستای ایول" در مازندرن را که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست از فیلم تابوی ایرانی برای دوستان این صفحه می گذارم تا خود همان بانوئی را ببینند که مثل نامش "زیبا"ست.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:19 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

مرگ یک شخصیت

شخصیت والا، شیرین، و دلنواز فیلم "تابوی ایرانی"، که گزارش صادقانه اش در مقابل دوربین قلب هزاران هزار هموطنانمان را لرزاند به زندگی بدرود گفت و وطن تابوزده اش را برای همیشه پشت سر گذاشت. برق چشمان گیرایش هرگز از ضمیر دل من و دوستدارانش زدوده نخواهد شد.


mother.JPG mother2.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:25 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 17, 2014

مصدق


فیلم کامل از نمایش مصدق (فارسی با زیرنویس انگلیسی)

نویسنده و کارگردان: رضا علامه زاده

تهیه کننده: بیژن شاهمرادی

بازیگران: ناصر رحمانی نژاد، علی پورتاش، هومن آذرکلاه و حمید عبدالملکی

موسیقی: اسفندیار منفردزاده


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:21 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 13, 2014

سندباد و ماجراهای شيخ نكومنظر و برادران شیطان

در پنجمین سفر سندباد آنچه موجب غرق شدن كشتى مىشود با سفر دوم او ارتباط موضوعی مىيابد. كشتى به جزيرهاى نامسكون مىرسد و بازرگانان براى تفريح پياده مىشوند ولى سندباد در كشتى مىماند. بازرگانان با ديدن تخم مرغ بسیار بزرگی (تخم رُخ) بیآنکه تصوری از آن داشته باشند تخم را مىشكنند و جوجهى عظيمالجثهاش را كباب مىكنند. وقتى سندباد از كار آنان آگاه مىشود به وحشت مىافتد و از ناخدا مىخواهد از آنجا فرار كنند ولى قبل از فرار آنها مرغ رُخ سر مىرسد و با سنگ گرانى كه به منقار دارد كشتى را در هم مىشكند.

باز هم سندباد به كمك تختهپارهاى خود را به جزيرهى تازهاى مىرساند؛ جائى كه در كنار یک نهر آب "شيخى نكومنظر" مىبيند كه بهدليل كهولت نمىتواند از نهر عبور كند. شيخ با اشاره از او مىخواهد تا بدوشش بگيرد و به آنسوى آب ببردش. سندباد بهاميد پاداش اين كار ثواب شيخ را بهدوش مىگيرد ولى بر او همان مىرود كه بر ما مردم ايران از شيخ نكومنظر نوفلوشاتو رفت! براى تائيد اين نكته ناچارم حرفهاى سندباد را عينا رونويسى كنم:

"در حال او را بهدوش گرفتم و به مكانى كه اشارت كرده بود بردم. آنگاه گفتم فرود آى. آن شيخ از دوش من به زمين نيامد و پاهاى خود به گردن من درپيچيد. به پاهاى او نظر كرده ديدم مانند چرم گاوميش است... در حالتى كه به دوش من سوار بود با دست خود اشارت كرد كه او را در ميان درختان به سوى ميوههاى لذيذ برم. هر وقت كه مخالفت مىكردم به پاى خود مرا سخت مىزد چنانكه به تازيانه مىزنند... من در دست او مانند اسيران بودم و همواره او را در ميان جزيره مىگردانيدم و او شب و روز به دوش من بود و به دوش و گردن من بول و غايط (= ادرار!) مىكرد " جلد ٤، ص ١٣٥

ماجراى رهائى سندباد از شيخى كه وبال گردنش بود را بهخلاصه بازگو مىكنم چون بعيد است راهنماى مناسبى باشد براى رهائى ما از شيوخى كه بر گردهمان سوارند و ادرارشان بند نمیآید! سندباد در جنگل كدوئى مىيابد و درون آن را خالى مىكند. سپس پاى درخت انگور رفته كدو را از انگور پر مىكند و آنرا چند روز در آفتاب مىگذارد. و در تمام اين مدت البته شيخ  بر گردهاش سوار است. سندباد بحرى ادامهى ماجرا را براى سندبادِ باربر اينگونه تعريف مىكند:

"چند روزى بر او بگذشت تا اينكه شراب ناب شد... پس من شراب خورده مست شدم و آن پليد را برداشته در ميان درختان به اينسو و آنسو مىدويدم. چون مرا نشئه مستى كامل شد برقصيدم و بخواندم و نشاط كردم. پليدك چون مرا بدين حالت بديد به اشارت از من بخواست كه از آن شراب بنوشد. من از بيم جان كدوى شراب بدو دادم. در حال دهان كدو بر لب نهاد و آنچه شراب در كدو مانده بود بنوشيد و كدو بر زمين انداخت. آنگاه او را طرب روى داد و بر دوش من به رقص درآمد."

آیا صحنهاى از اين سرمستانهتر برايتان قابل تصور است!؟ شيخى مست كه تنبانش از نجاست خودش رنگين است بر دوش مست ديگرى در حال رقصيدن است! اگر اين صحنه در فيلمى بيايد هرگز از خاطر بيننده نخواهد رفت.

پايان ماجرا اين است كه سندباد وقتى مىبيند شيخ پليد دست و پايش سست شده از فرصت استفاده كرده او را به زمين مىاندازد و با سنگى بزرگ كلهى پوكش را مىشكافد. (در زمان سندباد هنوز مبارزه بهدور از خشونت شناخته شده نبود!)

عجائب سفر پنجم هنوز تمام نشده. از آنچه بارِ قصهپردازى ندارد و به پرگوئى مىماند درمىگذرم و تنها به يك خاطرهى جالب سندباد از باقى اين سفر مىپردازم. سندباد پس از رهائى از "شيخ نكومنظر" و خشتكچركين، با كشتى ديگرى كه اتفاقا به همان جزيره مىآيد به سفر ادامه مىدهد و اين بار به شهرى مىرسد كه روزها در اختيار مردم است و شبها در اختيار همان بوزينگانى كه سندباد در سفر سوم ديده بود!

"ساكنان آن شهر را عادت اين بود كه چون شب مىشد از دريچههائى كه به طرف دريا بود بيرون مىآمدند و از ترس بوزينگان به كشتىها و زورقها نشسته شب را در روى دريا به روز مىآوردند... اگر يكى از ايشان تخلف كرده در شهر مىماند بوزينگان از كوهها به شهر مىآمدند و او را هلاك مىكردند، و چون روز مىشد بوزينگان به خارج شهر رفته از ميوههاى باغها مىخوردند و تا وقت شام در كوهها مىخفتند. باز چون هنگام شام مىشد به شهر اندر مىشدند و آن شهر در اقصى بلاد سودان است." ص ١٣٧

اگر اين قصهی غریب را امروزه يك نويسنده نيجريهاى يا سوماليائى به صورت داستانی کوتاه مىنوشت میتوانست تمثيلى روشن بهدست دهد از مردم فقير و بىپناهى كه روزها در تلاش جانکاهِ معاشاند و شبها از ترس هجوم بوزينگان "بوكوحرام" و "ال شباب" جرات ماندن در خانهی خود را ندارند.

در سفر ششمِ سندباد قصهی دندانگیری نمیبینم. او در این سفر از سرزمین ناشناختهی دیگری سر در میآورد و بیش از اینکه ماجرای بدیعی برای سندبادِ باربر تعریف کند از ادویهجات و عودها و عنبرهای گوناگون و گوهرها و یاقوتهائی که مثل سنگریزه کفِ نهرها ریخته بود برای آن بیچارهی فقیر حرف میزند!

در پایان این سفر اما سندباد به نکته مهمی اشاره دارد. او که باز هم پس از فرار از مرگ در جزیرهای مورد محبت مَلک آن دیار قرار میگیرد وقتی امکان بازگشت به بغداد برایش فراهم میشود برای خداحافظی به دیدار ملک میرود. ملک که وصف حال خلیفهی مسلمین، هارونالرشید را از سندباد بحری شنیده، هدایائی به او میسپارد تا به خلیفه برساند و سپس سندباد را راهی میکند.

سندباد وقتی به بصره میرسد چند روزی استراحت میکند و سپس به بغداد میرود تا هدایا را به خلیفه برساند:

"به دارالسلامِ بغداد روان شدم و در پیشگاه خلیفه هارونالرشید حاضر آمده هدیتهائی که ملک از برای او فرستاده بود عرضه داشتم و تمامت ماجرا به خلیفه باز گفتم. پس از آن به خانه خویشتن آمده مال و متاع خود را جمع آوردم... [پس] از چند روزی خلیفه مرا بخواست و از سبب آن هدیه جویان شد و پرسید این هدیت از کیست و از کجاست؟ گفتم: ایهاالخلیفه، نام شهری که هدیت از آنجا آوردهام نمیشناسم و راه او را نمیدانم... پس تمامت آنچه در سفر روی داده بود بیان کردم و سبب فرستادن هدیت باز گفتم. خلیفه را بسی عجب آمد و فرمود که حکایت را نوشته به خزانه سپارند تا عبرت آیندگان شود."

نکته مهمی که در پاراگراف نقل شده وجود دارد این است که به گفتهی سندباد خلیفه دستور داد حکایت سفرهای او را بنویسند و حفظ کنند. اگر کلاه استادی بر سرم گشاد نباشد میتوانم ادعای اساتیدی را که معتقدند حکایت سفرهای سندباد پیش از تدوین کتاب هزارویک شب به شکل مستقل وجود داشته است را به اعتبار همین پاراگراف اثبات کنم.

و اما سندباد در هفتمین و آخرین سفر دریائیاش از "شهر چین" سر در میآورد. پس از خرید و فروش پربار دوباره کشتی را به دریا میرانند و همانطور که انتظار دارید به ناگهان ناخدا تویسرزنان و ریشکنان فریاد میزند که:

"از خدایتعالی طلب نجات نمائید و بدانید که باد بر ما غلبه کرده و ما را به آخر دریاها انداخته."

و بلافاصله کشتی در اثر حمله ماهیهای غول پیکر در هم میشکند و سندبادِ ما باز به کمک تختهپارهای نیمه جان خود را به جزیرهی تازهای میرساند و با خود میگوید:

"در این سفر توبه نصوح میکنم که دیگر سفر نکنم و در تمامی عمر نام سفر به زبان نیاورم و خیال او را از دل نگذرانم."

و اینبار بر قولش میماند. در این جزیرهی آخری سندباد با شیخ ثروتمندی آشنا میشود که معلوم نیست چرا او را دوست دارد که هم دخترش را به عقدش در میآورد و هم تمام اموالش را پس از مرگ به او میبخشد!

قصهای با این شروع سست ناگهان به چنان تخیلی راه میدهد که دارای همان ویژگیهائی است که گابریل گارسیا مارکز را واداشت تا از تاثیر این کتاب بر آثار جاودانه خودش حرف بزند و من در اولین بخش این یادداشتها به آن اشاره داشتهام.

سندباد وقتی در این شهر به مال و منال و غلام و کنیز میرسد میگوید:

"پس من با مردمان شهر معاشرت کردم. ایشان را دیدم که در سر هر ماه حالت ایشان دگرگون میشود و از برای ایشان پر و بال پدید میگردد که با آن پرها به سوی آسمان پرواز میکنند و در شهر کسی جز کودکان و زنان برجای نمیماند. من با خود گفتم چون سر ماهِ نو شود از یکی از اهالی شهر درخواست کنم که به هر جا روند مرا با خود برند.

پس چون سر ماه برآمد گونههایشان متغیر شد (= تغییر ماهیت دادند). من پیش یکی از آن ها رفته به او گفتم ترا به خدا سوگند میدهم که مرا با خود بردار تا تفرّج کنم و با شما بازگردم."

مرد، اول نمیپذیرد ولی به اصرار سندباد بالاخره به خواست او تن میدهد و او را با خود بر فراز ابرها به پرواز در میآورد. سندباد در اوج آسمانها، شگفتزده از قدرت خداوند زبان به سپاس او میگشاید:

"قدرت خدا را یاد کرده سبحان الله گفتم. هنوز تسبیح من تمام نگشته بود که آتشی از آسمان فرود آمد و نزدیک بود که همهی ایشان را بسوزاند. همه به یکباره فرود آمدند و مرا در کوهی بلند بینداختند و بر من بسی خشم آوردند. مرا در همان جا گذاشته برفتند."

سندباد بحری، جانِ سندبادِ باربر را به لبش میرساند تا بگوید که چرا آتش از آسمان فرود آمد و برای چه گناهش به گردن او افتاد! پس از ماجراهای بیهودهای که در کوهستان برای سندباد پیش میآید بالاخره سندباد بهطور اتفاقی با مردی که او را پرواز داده بود روبرو میشود و نهایتا در مییابد که این مردمان از "اخوان شیاطین هستند و یادِ خدایتعالی نکنند"، و او چون بر فراز آسمان سبحان الله بر زبان رانده همه را به آتش غضب شیطان گرفتار کرده است. سندباد به مرد قول میدهد تا دیگر نامی از خدا نبرد و تازه آن وقت است که مرد مجددا او را در بغل میگیرد و پروازکنان به خانه برش میگرداند!

با این ماجرا هفتمین سفر سندباد هم پایان میگیرد و به حساب او تنها همین یک سفر بیستوهفت سال طول کشیده است!

سندبادِ باربر با شنیدن مشقاتی که سندباد بحری کشیده و خطراتی که از سرش گذشته دوباره از اینکه آن چند بیت گلهآمیز فردوسی طوسی را در مقابل در خانهی او بر زبان رانده، و من در آغاز حکایت سندباد آوردهام، عذرخواهی میکند!

"سندباد بحری عذر او را بپذیرفت و او را به دوستی خود برگزید." صص ١٤٣-١٤٩

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:46 PM | از کتاب و قصه و شعر |

December 9, 2014

سندباد بحرى در سفر چهارم داماد مى‌شود!

در چهارمين سفر، بعد از وزيدان باد مخالف و غرق شدن كشتى به همراه بسيارى از بازرگانان، سندباد و چند تن ديگر با تخته پارههائى خود را به جزيرهى تازهاى مىرسانند. او مدعى مىشود که ساكنان اين جزيره مردمى بودند هميشه عريان كه مجوس (= زرتشتى) بودند. سندباد نامى از شهر يا كشور معينى نمىبرد ولى در صفحه بعد مجوسانِ عریان را "طايفه زنگيان" مىنامد. براى آنان كه در پسزمينهی افسانهها بهدنبال حقايق تاريخى هستند بايد دنبال كردن اين كه آيا در قرن هشتم ميلادى يعنى در عصر خلافت هارونالرشيد، در زنگبار زرتشتيانى مىزيستهاند يا نه جالب باشد. 

براى من كه بيشتر خطِ قصه و ساختار قصهپردازى شهرزاد برایم مطرح است از اين نكته در مىگذرم. سندباد در نهايت از شهر تازهای سر در مىآورد و طبق معمول مورد لطف مَلك آن ديار قرار مىگيرد. او در اين شهر به كار ساختن زين اسب كه براى مردم و صاحبمنصبانِ دربار ملك ناشناخته است مىپردازد و از اینراه اسم و رسمى در مىكند. همين اسم و رسم هم كار دستش مىدهد! يك روز كه در اوج شهرت و محبوبيت است ملك در كمال مهربانى به او مىگويد:

"ما را پس از اين طاقت جدائى تو نيست و بيرون رفتن تو را از اين شهر شكيبا نتوانيم بود. اكنون قصد اين است كه سخن بپذيرى و خواهش من رد نكنى... قصد من اين است كه تو را زنى خوبرو و خداوندِ مال و جمال دهم كه تو در نزد ما ساكن شوى و اين شهر را وطن خود گيرى." جلد ٤، ص ١٢٨

بله گفتن همان، و در كام مرگ رفتن همان! سندباد دختر زيبا و پولدار را به زنى مىگيرد و زندگى آرامى را آغاز مىكند. همسايهاى دارد كه زنش سخت بيمار است و مدتى بعد مىميرد. سندباد براى "سرسلامتباد" به ديدار مرد همسايه مىرود. مرد با چشمانى گريان مىگويد:

"اى رفيق به جان تو سوگند كه فردا مرا نخواهى ديد و در زمره مردگان خواهم بود. گفتم اى برادر چگونه فردا از جمله مردگان خواهى بود؟ گفت امروز زن مرا به خاك سپارند، مرا نيز با او به قبر بگذارند كه عادت شهر ما همين است كه چون زنى بميرد شوهر او را با او زنده به خاك سپارند." ص ١٢٩

سندباد نگران به سراغ ملك مى رود و از او مىپرسد:

"اى ملك جهان، مرد غريب را نيز بدينسان كنند؟ ملك گفت آرى، اگر غريب را نيز زن بميرد او را با زن خود زنده در گور كنند."

از قضا چند روزى نمیگذرد كه زن سندباد بيمار شده و دو سه روزى نمیکشد كه میمیرد. مردمِ سوگوار همسر سندباد را لباس پر زرق و برق پوشانده و جواهرات بدو آويخته و در تابوت گذاشته به قعر چاهى در دل كوه میاندازند. 

"آنگاه همه ياران و همسايگان در پيش من آمده مرا وداع مىكردند و من در ميان ايشان فرياد مىزدم و مىگفتم كه من مردىام غريب، به عادت شهر شما طاقت ندارم. ولى ايشان سخن من نپذيرفتند و به فرياد من نگاه نكردند. مرا گرفتند و ببستند و كوزه آبى با هفت قرصه نان با من ببستند و به چاه اندرم فرو آويختند... سر چاه به آن سنگ بزرگ پوشانيده از پى كار خود برفتند. ديدم آن مكان در زير كوه غارى است بس بزرگ." ص ١٣٠

سندباد بحرى براى سندبادِ باربر تعريف مىكند كه در غار جز استخوان مردگان چيزى نبود. اين بود كه او فقط روزى لقمهاى نان و جرعهاى آب مىخورد تا از گرسنگى نميرد، تا اينكه:

"روزى از روزها نشسته به فكرت اندر بودم كه اگر نان و آب تمام شود چه بايدم كرد و حيلت من چه خواهد بود؟ در اين خيال بودم كه سنگ از در چاه به يك سو شد. گفتم آيا حادثهاى رخ داده؟ ناگاه مردمان را ديدم بر سر چاه ايستاده مردِ مرده و زن زندهاى را به چاه اندر انداختند و زن مىگريست و مىناليد ولى آب و نانى بسيار با آن زن فرو ريختند." 

اگر حكايت سندباد را در هزارويكشب نخوانده باشيد غيرممكن است دنباله اين داستان را حدس بزنيد. نه از اينرو كه ساختار قصه مثل تمام قصههاى خوب از زيرجريانى برخوردار است كه از نگاه خواننده پنهان مىماند و بر كشش قصه مىافزايد؛ آنچه که در تكنيك قصهپردازى "طرح توطئه" ناميده مىشود. نه، منظورم اين نيست. منظورم اين است كه سندباد كه شايد يكى از قديمىترين و محبوبترين شخصيتهاى خيالى براى كودكان است و تا كنون صدها فيلم و كارتون و كتابِ مصور كودكان در هر زبانى بر مبناى آن ساخته و منتشر شده، در غارِ مردگان دست به كارى مىزند كه تصورش غيرقابل باور است. 

"چون مردمان سر چاه با سنگ پوشانده برفتند، من استخوان پاى مردهاى برداشته به سوى آن زن آمدم و استخوان بر سر او بزدم. در حال بیخود بيفتاد. دوباره و سهبارهاش به استخوان همىزدم تا اينكه بمُرد، و نان و آبى كه با او بود برداشته به مكانى كه در يكسوى غار از بهر خواب ساخته بودم بياوردم." ص ١٣١

 سندباد با تكرار اين عمل ناشريف و كشتن زندگان تازهاى كه با همسران مردهشان به چاه افكنده مىشوند آنقدر زنده مىماند تا روزى با ديدن جانورى كه به قصد خوردن گوشت مردگان به غار آمده راه خروج از غار را مىيابد.  سندباد با برداشتن زينت آلات قيمتى مردگان، از غار بيرون مىرود و بر ساحلى كه در نزديكى غار است به انتظار رسيدن راه نجاتى مىنشيند. 

براى اين كه مبادا شما با سندباد به خاطر کار ناشریفش بد شويد به يادتان مىآورم كه شما با قهرمان يك قصه طرف هستيد، و حكايت سندباد در هزارويك شب نشان مىدهد كه مقولهى "ضدقهرمان" كه در شخصيتپردازى قصهپردازان امروز سخت رايج و مورد توجه قصهخوانان است مقولهاى است قديمى كه قدمتش دستکم به چندین قرن پیش از دوران هارونالرشيد برمىگردد! (اشاره ام به نامردمی رستم است در رزم با پسرش سهراب به زبان استادِ سخن فردوسی.)

حالا با اين توضيح - يا توجيه!- بدون نگرانى از اينكه مبادا شما را بيشتر با سندباد بد كنم اين تکه از خاطرهگوئیاش را هم بازنويسى مىكنم:

"در ساحل دريا به انتظار كشتى بايستادم. هر روز به غار در مىآمدم. اگر كسى را زنده در غار مىكردند من او را كشته نان و آب او مىبردم." ص ١٣١

سندباد كه در سفرهاى ديگرش با زيركى و بكار بردن هوش و ذكاوت و نيز با شانس و اتفاق از مخاطرات عجيب و غريبى كه گرفتارش مىشود به سلامت در مىرود در سفر چهارم همانطور كه ديديد به "حيلتِ" ناشریفی از كام مرگ مىگريزد و با رسيدن اتفاقى يك كشتى به ساحل، سفر چهارمش را به پايان مىبرد. 

bozorg%201.jpg

پسنوشت: ديروز در ديدار با نقاش برجسته و نامدار "بزرگ خضرائى" كه در كارگاهش در هلند دست داد نسخهاى كمياب از كتاب هزارويك شب به چشمم خورد. "بزرگ" توضيح داد كه در بسيارى از آثارش كه نقش اسب در آنان اهميت دارد - كه تعداشان هم كم نيست - حركت موزون اندام اسب و تزئينات چشمگير اسبها را از توضيحات همين كتاب هزارويك شب برداشت کرده است (يك نمونه از آن را در اينجا مىآورم).   

كتاب را از او بهامانت گرفتم تا با نسخهاى كه خودم دارم مقابله كنم. نسخهى قديمى با عنوان "كليات مصور هزارويك شب" در سال ١٣٢٨ خورشيدى، يعنى شصتوچهار سال پيش توسط "كتابخانه على اكبر علمى و شركاء" در تهران منتشر شده و تا جائى كه فرصت مقابله داشتم هيچ تفاوتى با نسخهى مورد استفادهى خودم در آن نديدم. كتاب در قطع بزرگ است و در آن تصاويرى از برخى از حكايتها كشيده شده. از حكايت هفت سفر سندباد فقط يك تصوير در كتاب آمده كه مربوط به زيباترين خاطرهى سندباد از نگاه من است كه همان جفتگيرى اسبان دريائى با ماديانهاى مَلك مهرجان باشد. من این ماجرا را که در اولين سفر سندباد آمده در يادداشت قبلى آوردهام. و اين هم تصوير آن صفحه از كتاب برای حسن ختام.

1001%20shab2.jpg

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:40 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 4, 2014

سه سفر اول سندباد

در یادداشت پیشین از ماجرای دیدار دو سندباد، سندبادِ باربر و سندبادِ بَحری، آن‌گونه که در هزارویک شب آمده نوشته‌ام و حالا با ذکر یکی دو نکته‌ی مقدماتی به‌ اختصار به عجائبِ قابل ذکر سه سفر اول از سفرهای هفتگانه‌ی سندباد بحری می‌پردازم.

و اما نکته ها: گرچه لغت "بَحری" به‌معنای دریائی است نمی‌دانم چرا لقب سندباد را در زبان‌های اروپائی به غلط ملوان یا ناخدا ترجمه کرده‌اند. این غلط به‌قدری جاافتاده است که در بسیاری از تصاویری که در کتاب‌ها یا فیلم‌های کارتون از سندباد آمده او را در لباس ملوانی ترسیم کرده‌اند. در حالیکه سندباد، هم خود بازرگان و هم فرزند یک بازرگان بود، و در هیچ یک از سفرهای هفتگانه‌ی دریائی هدایت کشتی را شخصا به عهده نداشته است.

و نکته بعدی این که آغاز و پایان قصه‌ی هر کدام از سفرهای سندباد مشابه یکدیگر است. سندباد هر بار به اتفاق بازرگانان دیگر با همراه داشتن کالاهای تجاری‌شان برای خرید و فروش به سرزمین‌های دیگر مثل چین و هند و زنگبار و دیگر کشورهائی که نامشان برده نمی‌شود می‌روند اما در میانه‌ی دریا کشتی‌شان به مشکل تازه‌ای برمی‌خورد. بسیاری از بازرگانان غرق می‌شوند و کالاها به باد می‌رود ولی سندباد پس از روبرو شدن با ماجراهای شگفت‌انگیز نهایتا از مهلکه جان سالم به در می‌برد و حتی به شکلی معجره آسا کالاهایش را نیز باز می‌یابد!

او هر بار تصمیم می‌گیرد دیگر خطر نکند و به دریا نزند ولی وسوسه رهایش نمی‌کند و تنها در پایان سفر هفتم است که از سفر دریائی توبه کرده و بر توبه‌اش می‌ماند.

این‌ها را به مختصرترین شکلی گفتم چون بر خلاف شهرزاد که با کش‌دادن حکایت‌ها خطر مرگش را به تاخیر می‌انداخت، من اگر بیش از اندازه بخواهم لفت و لعاب بدهم برایم خطر مرگ دارد! بنابراین در هر سفر فقط به عجائبی اشاره می‌کنم که به نظرم تکراری نمی‌آیند و جذابیت دارند، و باقی را با اجازه شما درز می‌گیرم.

سفر اول

"به شهر بصره روان شدم و از آنجا با جمعی از بازرگانان به کشتی نشسته و شبانه روز به دریا همی‌رفتم و از جزیره به جزیره و از دریائی به دریائی همی‌گذشتم و به هر مکانی که می‌رسیدم می‌فروختم و می‌خریدم تا اینکه به جزیره‌ای برسیدیم که باغی بود از باغ‌

های بهشت." جلد ٤، ص ١٠٨

همین جزیره که قرار است باغی باشد از باغ های بهشت، و بازرگانان زیر درختان میوه‌اش مشغول لهو و لعب هستند ناگهان از فریاد ناخدا درمی یابند که:

"این نه جزیره است بلکه ماهی‌ئی است بزرگ که از آب بیرون آمده و ریگ‌ها بر او جمع شده و درختان بر او رسته، مانند جزیره گشته."

تا بازرگانان به خودشان بیایند ماهیِ جزیره مانند، در اثر سروصدای آنان به جنبش درمی‌آید و ناگهان به قعر دریا فرو می‌رود و بازرگانان را در سطح دریای خروشان رها می‌کند. عده‌ای شناکنان خود را به کشتی می‌رسانند و برخی غرق می ‌شوند. سندبادِ ما به تخته پاره‌ای دست یافته و پس از یک شبانه روز دست و پنجه نرم کردن با امواج دریا و ماهیان ریز و درشت، به جزیره‌ی تازه‌ای می‌رسد.

سندباد پس از چند روز که روزگارش با خوردن میوه‌های درختان جزیره سر می‌شود شیهه‌ی اسبی را می شنود و در تعقیب این صدا با صاحب اسب آشنا می‌شود. این مرد قصه‌ای دارد که مرا به یاد قصه‌گوئی "منیرو روانی‌پور" در رمان زیبای "اهل غرق"ش می‌اندازد.

می‌گوید شغلش مهتری اسب‌های پادشاهی است به نام ملک مهرجان. او و مهترهای دیگر هر ماه اسب‌هایِ ماده‌یِ ملک مهرجان را به این ساحل می‌آورند و در این‌جا می‌بندند. شب که می‌شود اسب‌های دریائیِ نر با شنیدن شیهه‌ی مادیان‌ها به هوای آنان از آب بیرون می‌آیند. اسب‌های دریائی آن‌گاه با اسبانِ ملک مهرجان جفت‌گیری می‌کنند. سپس هرچه سعی می‌کنند تا مادیانشان را به با خود به دریا ببرند موفق نمی‌شوند چون پای مادیان‌ها به صخره‌های ساحل بسته است.

"آن مادینه‌ها از اسبان دریائی آبستن می‌گردند و هرچه که از نرینه و مادینه بزایند به قیمت گران فروخته می‌شوند و در روی زمین هیچ یک از آن‌ها را نظیری نباشد." ص ١١٠

مهتر، درنهایت سندباد را با خود به دیار ملک مهرجان می‌برد و ملک او را به شغل "بزرگیِ بندر و نویسندگی آن" که معنایش باید مامور گمرکات بندر باشد می‌گمارد!

از قضا روزی همان کشتی که او را جا گذاشته بود با همان ناخدا و اموال برباد رفته‌اش در بندرگاه او لنگر می‌اندازد و این سفر به خیروخوشی پایان می‌گیرد!

سفر دوم

در سفر دوم سندباد در جزیره‌ای "که درختان بسیار و میوه‌های آبدار و شکوفه‌های الوان و مرغ‌های خوش‌الحان و چشمه‌های روان داشت" چنان سرمست طبیعت می‌شود که خوابش می‌برد و ملوانان و بازرگانان او را در همان جزیره جا می‌گذارند و می‌روند.

وقتی بیدار می‌شود به هر سوی جزیره به‌امید یافتن کسی می‌گردد ولی تنابنده‌ای نمی‌یابد. به ناگاه چشمش به چیزی بزرگ و سفید می‌افتد. سندباد به گرد این پدیده‌ی سفید که به گنبد بزرگی شبیه و دورش پنجاه گام است می‌گردد تا دری بیابد و داخل شود ولی از در خبری نیست. در همین لحظه آسمان تیره می‌شود و سندباد پرنده‌ی عظیم‌الجثه‌ای را می‌بیند که مثل ابر جلو آفتاب را گرفته است.

پرنده‌ی عظیم‌الجثه مستقیم به سوی گنبد سفید فرود می‌آید و روی آن می‌نشیند و گنبد را مثل تخمی زیر بالش می‌گیرد. نام این پرنده "رُخ" است که جوجه‌هایش وقتی از تخم سر برآورند غذایشان گوشت فیل است. و البته آن گنبد سفید چیزی نیست جز تخمِ رخ!

سندباد با دیدن رخ فکر بکری به ذهنش می‌رسد. دستارش را مثل طناب می‌تابد و یک سرش را به کمر خود و سر دیگرش را به پای رخ گره می‌زند تا خود را از این جزیره‌ی نامسکون نجات دهد. پرنده پس از گرم کردن تخم‌اش به پرواز درمی‌آید و سندباد را با خود به اوج آسمان‌ها می‌برد. از ورای ابرها چشم رخ به مار بزرگی در جزیره‌ای بر سر راه می افتد و به قصد شکار مار به آرامی به زمین فرود می‌آید. و آن‌جاست که سندباد از فرصت استفاده کرده و دستارش را از پای مرغ باز می‌کند.

باقی عجائبی که سندباد بحری در این جزیره دیده و برای سندباد باربر تعریف می‌کند به پرچانگی بیشتر شبیه است! تنها چیزی که به آغاز قصه‌اش ربط پیدا می‌کند این است که می‌گوید:

"در آن جزیره نوعی از وحشیان بود که او را کرگدن می‌گفتند. در جزیره بسان گاو و گاومیش می‌چرید و آن جانور از شتر بزرگتر بود و یک شاخ بلند در میان سر داشت که طول آن ده ذرع بود. از پاره‌ای از سیاحان و مسافران شنیده‌ام که همان کرگدن، پیل بزرگ را به شاخ بردارد و در جزیره و سواحل می‌گردد و پیل در شاخ او مرده، روغن پیل از گرمی آفتاب به چشمان او می‌ریزد، در حال نابینا شود. آنگاه مرغ رُخ آمده او را به چنگال گیرد و او را با لاشه‌ی پیل که در شاخ دارد از بهر اولاد خود طعمه برد."! ص ١١٧

سفر سوم

این بار باد مخالف کشتی را منحرف کرده و بازرگانان را به "کوه بوزینگان" می‌برد! میمون‌ها بازرگانان را در جزیره پیاده می‌کنند و کشتی را با محموله‌هایش با خود می‌برند. سندباد و دیگران در جزیره ویلان می‌شوند و:

"ناگاه زمین بلرزید و آوازی از هوا بشنیدیم و در آن ساعت شخصی بزرگ ‌جثه و سیاه‌رو و بلندقامت بصورت انسان پدید شد که دو چشم مانند شعله‌ی آتش و دندان‌ها بسان دندان خنزیر (= خوک) داشت و او را دهانی بود بزرگ چون دهان چاه و لبانی مانند لبان شتر و گوش‌های پهن و درازش تا کمر آویخته بود و ناخن‌ها بسان ناخن درندگان داشت."

این انسان جانورمانندی که سندباد تصویرش را شرح می‌دهد خیلی هم شکمو و سیری‌ناپذیر است. اول سندباد را برانداز می‌کند وقتی می‌بیند او از نگرانی و غصه گوشتی بر بدنش نمانده سراغ بازرگانان دیگر می‌رود. هر کدام را یکی یکی برانداز می‌کند و نهایتا ناخدا را که مثل اغلب ناخداها پروار است انتخاب می‌کند و او را مثل یک بره‌تودلی به سیخ می‌کشد و روی آتش کباب (= باربکیو!!) می‌کند و نه تنها گوشتش را می‌خورد بلکه استخوانهایش را هم می‌مکد!

ماجرا این گونه پیش می‌رود که پس از چند بار کباب شدنِ چاق‌ترها بالاخره بازرگانان نقشه می‌کشند که وقتی آن جانور خواب است کورش کنند و از چوب و تخته قایقی بسازند و از کوه بوزینگان بگریزند.

نقشه خوب پیش می‌رود ولی فقط سندباد و دو بازرگان دیگر از مهلکه جان سالم به در می‌برند و خود را با قایق به جزیره تازه‌ای می‌رسانند؛ جائی‌که که یک "اژدهای بزرگ‌جثه" منتظر فرو دادن آنان است!

سندباد پس ار بلعیده شدن دو بازرگان همرامش توسط اژدها، هوشش را به کار می‌اندازد و با تخته‌های پهنی که از هر سو به اندام خودش می‌بندد بسیار پهن‌تر از دهان گشاد اژدها می‌شود و بدین‌گونه از بلعیده شدن نجات می‌یابد.

اگر سندبادِ باربر هنوز از شنیدن این خاطرات عجیب از دهان سندبادِ بحری شاخ در نیاورده باشد با شنیدن این‌که در زیر بازنویسی‌اش می‌کنم حتما علف بر جمجه‌اش سبز شده است:

"از جمله چیزهای عجیب که دیدم ماهی‌ئی بود بصورت گاو، و ماهی دیگر دیدم بصورت خر، و پرنده‌ای را دیدم که از آب به در می‌آمد و در روی آب تخم می‌گذاشته، جوجه می‌آورد و هرگز از روی آب بر زمین نمی‌رفت." ص ١٢٤

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:43 AM | از کتاب و قصه و شعر |

November 27, 2014

ماجراهاى "سندبادِ بَحرى" در هزارويك شب

نمىدانم چرا دلم مىخواهد نوشتن در مورد حكايت سندباد را از پرداختن به آخرين پاراگراف آن آغاز كنم. اين حكايتِ بلند كه پنجاه صفحه از ميانهى جلد چهارم كتاب هزارويك شب را اشغال كرده، و بيانش براى ملكشهرباز دقيقا يكماه (سى شب) از وقت شهرزاد را گرفت (يا بهتر، سىروز احتمال مرگش را عقب انداخت!)، با اين پاراگراف پايان مىگيرد:

"سندبادِ حمّال از سندباد بحرى معذرت خواست و به او گفت: ترا به خدا سوگند مىدهم كه از آنچه از من سر زد بر من مگير. سندباد بحرى عذر او را پذيرفت و او را به دوستى خود برگزيد و پيوسته با يكديگر انيس و جليس بودند و به لهو و لعب و نشاط و طرب بسر مىبردند تا برهم زنندهى لذات و پراكنده كنندهى جماعات و مُخرّب قصور و مُعمّر قبور بر ايشان بيامد."

نگران نباشید به این پاراگراف برمیگردیم! ساختار حكايت سندباد بحرى بر بازگوئى ماجراهائى است كه در هفت سفر دريائى بر سندباد بحرى گذشته كه هر روز يكى از آنان را براى سندباد ديگرى كه شغلش باربرى است تعريف مىكند. اينكه اين دو سندباد چگونه به هم مىرسند و دليل بازگوئى عجائب سفر سندباد بحرى به اين تفصيل براى سندبادِ باربر چيست، خود قصهى جالبى است. 

سندباد باربر كه مرد زحمتكش فقيرى است و در دوره‌ی هارونالرشيد در بغداد به باربرى روزگار مىگذراند يك روز ظهرِ تابستان كه گرما آهن را مىگدازد به جلو خانهى بازرگانى مىرسد كه آب و جارو شده و خنك و دلنواز است. او بار سنگينى كه به پشت دارد را زمين مىگذارد و بر سكوى جلو در خانه مىنشيند. وقتى وضع زندگى فقيرانه و مشقتبار خودش را با صاحب اين خانهى زيبا و بزرگ مقايسه مىكند دلش به درد مىآيد و رو به خدا اين ابياتِ گلهآميز را مىخواند كه در واقع متعلق به شاهنامهى فردوسى است كه دستكم سیصدسال بعد از مرگ هارون الرشيد سروده شده!

چهگويم ازين گنبد تيزگَرد // كه هرگز نياسايد از كاركرد

يكى را همى تاج شاهى دهد // يكى را به دريا به ماهى دهد

يكى را دهد توشه از شهد و شير // بپوشد به ديبا و خز و حرير

چنين است كردار گردنده دهر // نگه كن كزو چند يابى تو بَهر

مرد بازرگان صداى درددل باربر با خدا را مىشنود و او را به خانه دعوت مىكند. اين بازرگان همان سندباد معروف به بحرى است كه حالا از هفت سفر عجيب و بسيار دور از باور، جان سالم به در برده و با مال و منال هنگفتى كه دارد زندگى شاهانهاى در بغداد ترتيب داده است. سندباد بحرى از همنامش مىخواهد مجددا همان ابيات را بخواند. باربر ابراز شرمندگى و پشيمانى از خواندن آن ابيات گلهآمیز مىكند. سندباد بحرى براى اينكه توضيح دهد اين مال و منال را به سادگى به دست نياورده از باربر دعوت مىكند چند روز پياپى بيايد تا داستانهاى شگفتِ سفرهاى پر مخاطرهی هفتگانهى دريائيش را بشنود. خاطرهگوئى سندباد بحرى براى سندباد باربر كه هر روز با نوشيدن و خوردن و لهو و لعب بسيار همراه است هفت روز طول مىكشد و باربر جدا از اين لذت هر روزه، در پايان هر روز پول كلانى هم از سندباد - مزدِ گوش لابد!- دريافت مىكند. 

در بخش ديگرى از اين يادداشتها خلاصهاى از هفت سفر اعجابآور سندباد را بازنويسى خواهم كرد و از حوادث خارقالعادهاى خواهم نوشت كه اين گفتهى مشهور ما ايرانيان را به روشنى اثبات مىكند: "جهانديده بسيار گويد دروغ"!

اين را بهشوخى نوشتم، چرا كه مىدانم صحبت از قصهپردازى است، جائیكه ذهنِ مرزناشناسِ انسان نه تنها بهقصد كشف، كه بيشتر به ارادهى خلقِ دنيائى تازه، در بيكرانِ زمان و مكان بهسبكى پَرى در باد، پرواز مىكند و نسيم ذهننوازش خواننده و شنونده را با خود به دنیای یگانهی قصهاش مىبرد. 

كم نيستند ادبيات شناسانى كه كتابهاى بسيار معروف "سفرهاى گاليور" اثر "جاناتان سويفت" و "روبینسون كروزئه"ى "دانيل دوفو"، كه هر دو در قرن هيجدهم ميلادى نوشته و منتشر شدهاند را مُلهم از همين حكايت سندباد بحرى مىدانند كه در هزارويكشب آمده و ترجمه آن از عربى به زبانهاى اروپائى با عنوان "شبهاى عربى" بسيار پيش از آنها منتشر شده بوده است. يادتان باشد كه اين را من نمىگويم بلكه در بسيارى از كتابهاى تحقيقى و نيز در "دانشنامه بريتانيكا" به اين نكته توجه داده شده است.

چون نه خودم محقق هستم و نه اين نوشتهها براى اهلِ تحقيق است از باريك شدن در اين مقوله و ارجاع دادن به اين و آن منبع پرهيز مىكنم، ولى حيفم مىآيد يكى دو نكته را در مورد حكايت سندباد بحرى ناگفته رها كنم.

با اين كه به نظر خيلىها هفت سفر پرماجرای سندباد بحرى به شكل مستقل قبل از كتاب هزارويك شب وجود داشته و بعدها به آن افزوده شده، اما تا كنون هيچ سند قابل اتکائى در نوشتههاى پيش از هزارو يك شب كه اين مدعا را اثبات كند يافت نشده. 

از اين سختتر اثبات ادعاى كسانى است كه معتقدند نه فقط حكايت سندباد كه خود كتاب هزارويك شب هم در اصل ايرانى بوده كه قبل از اسلام وجود داشته و "هزار افسان" نامیده میشده. تا وقتی نسخهای به خط پهلوی از هزار افسان یافت نشود شاید بتوان گفت که اعتقاد به "هنر نزد ايرانيان است و بس" نقش قوىترى در ايجاد اين باور داشته باشد تا مدارك تاريخى!

با اين همه ترديدى نيست كه نه تنها بسيارى از قصههاى ايرانى، كه حتى قصههاى هندى و رومی هم در اين كتاب عربى راه يافتهاند كه بر رسيدن آن نه در حد سواد محدود من است و نه در حوصلهى تنگ شما!

قبل از بازنويسى اختصارى هفت سفر سندباد - كه البته در يادداشتى جداگانه خواهد آمد - اجازه بدهيد به پارگراف پايانى حكايت سندباد كه در آغاز اين يادداشت آمده نگاهى دوباره بكنيم؛ آنجا كه شهرزاد، "مرگ" و يا "عزرائيل" را اينگونه تعبير مىكند: " برهم زنندهى لذات و پراكنده كنندهى جماعات و مُخرّب قصور و مُعمّر قبور ". اين تعبير از مرگ و عزرائيل كه در پايانِ بسيارى از حكايتهاى هزارويك شب تكرار مىشود هميشه مرا به ياد كسى مىاندازد كه همه ما ایرانیان خوب مىشناسيمش؛ كسى كه سه دهه پيش در وطن ما مثل طاعون نازل شد و هر لذتى را برهم زد و هر جمعى را پراكند و هر قصرى را تخريب و هر گورستانى را آباد كرد!

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:25 AM | از کتاب و قصه و شعر |

November 26, 2014

عظیم جوانروح، و شط و شرجی

عظیم جوانروح، همکلاسی، دوست، و فیلمبردار فیلم توقیفی "شط و شرجی" من، از شط و شرجی گذشت. عظیم در شرائطی دعوت مرا برای سفر به آبادان محاصره شده پذیرفت که کمترین فیلمبرداری حاضر به دست زدن به چنین خطر بزرگی بود. از آنچه بر من و عظیم و سماک باشی (صدابردار فیلم) و یکی دو همکار دیگرمان در آن روزهای خون و آتش در خوزستان و بویژه در آبادان پیش از فتح خرمشهر گذشت به راحتی نمی توان سخن گفت.

azim.jpg تنها خواهشم این است که دوستان مانده در وطن از مسئولین تلویزیون بخواهند نسخه ای از این فیلم را که عظیم برای ثبت صحنه های غیر قابل تکرارش از جانش مایه می گذاشت در اختیار خانواده سوگوارش قرار دهند (در عکس نفر وسط محمود سماک باشی و سمت چپ زنده یاد عظیم جوانروح است. این عکس در مسیر خوزستان در اواخر پائیز 1359 برداشته شده). 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:53 PM | |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34