January 25, 2015

فلامنكو بر پرده سينما: لولا فِلورِس و فیلم افسون

مدتى است در فكرم چگونه مىتوانم از حضور موسيقى و رقص فلامنكو بر پرده سينما بنويسم كه نوشتهام تنها جنبهى يك نوشتار تحقيقى پيدا نكند و انتقال دهندهى صدا و تصوير فلامنكو نيز باشد، تا هم گویاتر حرفم را بزنم، و هم خواننده مطالبم را به شنیدن و دیدن هنر فلامنکو دعوت کنم. راه را در بازنگرى فيلمهائى كه هنر فلامنكو در آنان دخيل است يافتم، اينبار البته بهقصد انتخاب صحنههائى كوتاه از آنان تا لابلاى نوشتهام، آواى موسيقى گوشنواز فلامنكو را بشنويد و جلوهى چشمگير رقص فلامنكو را ببينيد. 

اين سرى مطالبِ "نوشتارى-صوتى-تصويرى" را با معرفى يكی از برجستهترين چهرههاى هنرى فلامنكو كه حضور فعالى بر پرده سينما نيز داشته است آغاز مىكنم: لولا فِلورِس، خواننده و رقصندهى فلامنكو، و بازيگر سينما. 

lola.jpg

مجسمهى لولا فلورس در شهر زادگاهش "خِرِز" در جنوبىترين نقطه ى آندلس، اسپانيا

معمولا وقتى از فلامنكو در سينما ياد مىشود همه بهياد دو فيلم بسيار معروفِ "كارمن" و "فلامنكو" مىافتند كه هر دو ساختهى كارگردان صاحبنام اسپانيائى "كارلوس سائورا"ست. يا فوقش اسمى از فیلم "بِنگو" برده مىشود كه كارگردان بسيار خلاقش خود از كولىهاى فرانسه است؛ "تونى گَتليف". 

ولى واقعيت اين است كه سابقهى حضور فلامنكو بر پرده سينما بسيار قديمىتر و فراوانتر از اينهاست. شايد علت اصلى بىتوجهى بهاين سينما اين باشد كه در اغلب فيلمهاى مربوط به كولىها از رقص و آواز گيراى فلامنكو صرفا براى جلب مشترى استفاده شده و فيلمها از استحكام كافى در ساختار سینمائی و داستانى برخوردار نيستند. اما حتى در همين دسته فيلمها نيز گاهى رقص و آواز فلامنكو بصورت يك اپيزود، بسیار چشمگير از كار در آمده كه نمىتوان از ارزش هنرى موسيقى و رقص آن صرفا به دليل كمارزشى ساختار داستانی و سينمائى فيلم چشم پوشيد. 

و البته هستند فيلمهاى ديگرى كه شايد امروزه كمتر شناخته شده باشند ولى از نظر ساختار سينمائى نيز بسيار قوى و زيبايند مثل فيلم "لوس تارانتوس" كه در آينده مستقلا به آن خواهم پرداخت.

و حالا بروم سر وقتِ لولا فلورس كه حدود بيستسال پيش در سن هفتادودو سالگى درگذشت و دو دختر هنرمندش، لوليتا و روزيتا فلورس هر دو از خوانندگان فلامنکو و بازیگران نامدار در اسپانیا هستند.

پیش از این که بیشتر از زندگی لولا فلورس بنویسم بیائید این کلیپ سی ثانیهای را ببینید تا بدانید با چه موجودی طرف هستید!

لولا فلورس در این کلیپ کوتاه از غمی میخواند که در دل دارد. غمی که بهقدرت یک گردباد در رگهایش جاریست. غمی که به سایهی سیاهی ماننده است؛ و به کویری از ماسه؛ و به اسبی رمیده، که نمیداند دارد به کجا میگریزد.

ترانهی غم یکی از مشهورترین کارهای اوست که نهتنها اجراهای مختلفی بر صحنه داشته، بلکه یکی از ترانههای معروف فیلمی سینمائی است با عنوان "افسون".

افسون در سال ١٩٤٨ توسط "کارلوس سرانو دِ اوسما" ساخته شده که دارای داستانی ملودرام از زندگی کولیها و هنر فلامنکوست. اهمیت فیلم در اصل در صحنههای رقص و آواز لولا فلورس و زوج هنری نامدارش "مانولو کاراکُل" است. این زوج هنری در چندین فیلم دیگر نیز با هم خوانده و رقصیدهاند.

پیش از اینکه کمی از خط قصهی فیلم بگویم بیائید یک صحنه کوتاه از بازی این دو هنرمند فلامنکو را در فیلم افسون ببینید.

این صحنهای است که مانولو از اینکه بدون لولا نمیتواند زندگی کند مینالد. مانولو در فیلم معلم رقص لولا و عاشق دلخسته‌ی اوست ولی لولا در احساس عشق با او سهیم نیست. مانولو از غم این عشق بیفرجام، لولا را ترک میکند و به الکل پناه میبرد. لولا در فیلم بعنوان خواننده و رقصنده به شهرت میرسد و در دنیا می چرخد و وقتی به اسپانیا برمیگردد، مانولو که قادر به فراموش کردن او نیست به کنسرت لولا میآید و همانجا در پای صحنه از شدت هیجان دچار سکته میشود.

در آخرین صحنهی فیلم، لولا به دیدار مانولو در بستر مرگ میرود و مانولو آخرین جمله پیش از مرگش را این گونه بیان میکند: من و تو از نو شروع میکنیم و کاری تماشائی ارائه خواهیم داد.

و قصهی فیلم افسون با مرگ مانولو و ترک کار هنری لولا پایان میگیرد.

چندی پیش یکی از نوههای لولا فلورس فیلمی تلویزیونی در مورد مادربزرگش ساخت که از تلویزیون اسپانیا پخش شد. در پایان این فیلم یک ساعته، "اِستریا مورنته"، یکی از نامدارترین و خوشصداترین خوانندگان امروز فلامنکو ترانهای به یاد لولا فلورس خوانده است با عنوان "برای لولا".

استریا مورنته با حس لطیفی که در صدایش است در این ترانه به عنوانهای بسیاری از ترانههای قدیمی لولا فلورس اشاره دارد و برای کسانی که با ترانههای او آشنایند خاطرات دوران شهرت و محبوبیتش را زنده میکند. در فرازی از این ترانه استریا مورنته در باره لولا فلورس اینگونه میخواند:

 او همواره مادونای گلهای رُز را به یاد میآورد

مادونای لبخندهای جاودانه

مادونای قلب با شکوه ...

ملکهی فطری

ملکهای با ردای دنبالهدار

لولا، لولا، لولا، لولا ...

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:57 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

January 14, 2015

نقش حیوانات در حکایت‌های هزارویک شب

این پانزدهمین مطلبی است که دارم در مورد ساختار قصه و شیوه‌ی قصه‌پردازی شهزاد در هزارویک شب می‌نویسم. و خیال دارم با این نوشته زنجیره‌ی مطالبم را به‌پایان ببرم چرا که اگر بخواهم به همه‌ی یادداشت‌هائی که از این هزارتوی قصه‌گوئی برداشته‌ام بپردازم از نوشتن در موارد دیگر باز می‌مانم؛ بویژه از موسیقی فلامنکو که صد حرف تازه در باره‌اش دارم که فرصت بازگوئیش را نیافته‌ام.

حیوانات در حکایت‌های هزارویک شب سهم قابل ملاحظه‌ای دارند. منظورم البته قصه‌هائی نیست که نامی از حیوانی در آن آمده وگرنه کمتر حکایتی است که در آن مردی گناهکار به صورت سگی مسخ نشده باشد، یا طوطی‌ای همسر صاحبش را لو نداده باشد! بلکه منظورم قصه‌هائی است که شخصیت اصلی‌شان را حیوانات تشکیل می‌دهند.

جالب این که حتی قبل از آغاز قصه‌پردازیِ شهرزاد برای مَلک شهرباز، یعنی قبل از اولین شبِ قصه‌گوئی، پدر شهرزاد که اصرار دخترش را به همسری با ملک شهربازِ همسرکُش می‌بیند برای بر حذر داشتنش از ازدواج با او، حکایتی برایش تعریف می‌کند که نقش اصلی آن به‌عهده‌ی یک گاو و یک خر است.

"حکایت دهقانی و خرش"

"شنیده‌ام که دهقانی مال و رمه فراوان داشت و زبان جانوران می‌دانستی. روزی به طویله رفت، گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و چشم بر علیق پاکش نهاده و به خوابگاه خشکش رشک می‌برد و می‌گوید که گوارا باد بر تو این نعمت و راحت، که من روز و شب در رنج و تعب، گاهی به شیار و گاهی به آسیاب‌گرداندن می‌گزارم و ترا کاری نیست جز این که خواجه ساعتی ترا سوار شود و باز به سوی آخور بازگرداند.

ترا شب به عیش و طرب می‌رود // ندانی که بر ما چه شب می‌رود

درازگوش به پاسخ گفت: فردا چون شیارافزار به گردنت نهند بخُسب و هرچه زنندت برمخیز و آنچه پیشت آورند مخور. چون روزی دو بدین سان کنی از مشقت و رنج خلاصی یابی. این‌ها در گفتگو بودند و خواجه گوش همی‌داد."

گاو پند خر را به گوش می‌گیرد و فردای آن‌روز تن به کار نمی‌دهد. دهقانِ زیرک که از ماجرا آگاه است ابزار شخم را به گردن خر می‌بندد و او را به‌کار می‌کشد!

خر، دو روز با جان کندن کار می‌کند و پشیمان از پندی که به گاو داده وقتی شب زار و نزار به آخور برمی‌گردد به گاو می‌گوید:

"می‌دانی که من ناصح مشفق توام؟ از خواجه شنیدم که به خادم گفت: فردا گاو را به صحرا ببر. اگر سستی نماید به قصابش ده. من به‌دلسوزی پندی گفتمت، والسلام!"

کلکِ خر کار خودش را می‌کند. فردای آن روز دهقان با ابزار شخم به سراغ گاو می‌آید و:

"چون گاو خواجه را بدید [از شادی] دُم راست کرده، بانگی زد و برجستن گرفت! خواجه بر خنده شد و چندان بخندید که بر پشت افتاد." جلد اول، صص ٦-٧

و این حکایت به حکایت دیگری از مرغ و خروسِ همان دهقان پیوند می‌خورد که از آن درمی‌گذرم. اصلی‌ترین سهمی که قصه‌های حیوانات در کتاب دارند در میانه‌ی جلد دوم، یکی پس از دیگری، به دنبال هم آمده و در اغلب موارد در هم گره خورده‌اند.

"چون شبِ یک‌صدوچهل‌وششم برآمد ملک شهرباز با شهرزاد گفت: همی‌خواهم که از حکایت پرندگان حدیث گوئی."

و شهرزاد چند شبی را با قصه‌ی پرندگان شوهرش را مشغول می‌کند تا این‌که این‌بار شهرباز می‌گوید: "اگر چیزی از حکایت وحشیان دانی حدیث کن." و شهرزاد تا شب صدوپنجاه‌وسوم، یعنی حدود یک هفته‌ی تمام، به بیان حکایت حیوانات ادامه می‌دهد.

از حدود ده حکایتی که در طول این یک هفته بیان می‌شود من قبلا "حکایت خارپشت و قمری" را برایتان بازنوشته‌ام. این را همین‌جا بگویم که مثل خودِ کتاب، قصه‌های حیوانات هم گاهی دارای ساختاری بسیار خوب و گاهی سخت سست هستند. من از میان این حکایت‌ها یکی را که به رابطه‌ی انسان با حیوان می‌پردازد برای بازنویسیِ خلاصه‌وار انتخاب کرده‌ام؛ حکایتی که نام مستقلی در کتاب ندارد و من آن را "حکایت شیربچه و آدمیزاد" می نامم.

حکایت شیربچه و آدمیزاد

این حکایت را یک مرغابی دارد برای یک طاووس می‌گوید تا توضیح دهد چرا از این که پای آدمیزاد به این جنگل باز شده نگران است. می‌گوید روزی بچه شیری را دیده که او هم از انسان در هراس بوده و به او گفته:

"تو که پادشاه وحشیان هستی چرا باید از آدمیزاد هراس کنی؟ پس من بچه‌شیر را به کشتن آدمیزاد ترغیب همی‌کردم تا این‌که او از جای خود برخاست و دُم راست کرده همی‌رفت و من نیز در اثر او روان بودم تا به کنار رهی برسیدیم. دیدیم که گرد برخاست. چون گرد بازگشت از میان گرد خری برهنه پدید شد که گاهی می‌جَست و می‌دوید و گاه بر خاک همی‌غلطید. چون بچه‌شیر او را بدید آوازش بداد. آن خر با تظلم به نزد او بیامد. بچه‌شیر به او گفت: ای حیوان کم خرد، از کدام جنس هستی و سبب آمدنت بدین مکان چیست؟ به پاسخ گفت: ای ملکزاده، من از جنس درازگوشم و از آدمیزاد گریخته بدینجا آمده‌ام. بچه شیر گفت: مگر بیم تو از آدمیزاد از بهر آن است که ترا بکشد؟ درازگوش گفت: نه ای سلطان، بیم من از آن است که حیله‌ای ساخته مرا سوار شود، از آنکه در نزد او چیزی هست که پالانش گویند. آن را به پشت من بگذارد و چیزی هست که تَنگش نامند. آن را بر شکم من بکشد و چیزی هست پاردُمش خوانند. آن را به زیر دُم من ببندد و چیزی را که لگام همی‌گویند در دهان من کند و آهن تیزی بر سر چوب بنشاند و مرا به آن بیازارد و کارهائی که مرا طاقت آن نباشد به من بفرماید و هرگاه سکندری خورم نفرینم کند و اگر عرعر کنم دشنام دهد.

پس از آنکه مرا سال فزون گردد و طاقتِ کشیدن بارهای گرانم نباشد، آنگاه مرا به سقّا دهد که مَشک‌ها به پشت من گذاشته با من آب همی‌کشد و پیوسته من در شکنجه و خواری به سر می‌برم تا بمیرم. آنگاه مرا در مزبلها پیش سگان بیاندازد...

بچه‌شیر با درازگوش گفت: به کجا همی‌روی؟ گفت: هنگام طلوع آفتاب آدمیزاد از دور بدیدم ازو همی‌گریزم که شاید پناهگاهی پدید آرم و از این آدمِ حیله‌گر خلاص یابم."

تا حرف خر تمام می‌شود دوباره گردی از دور برمی‌خیزد و این‌بار اسبی دوان‌دوان از میان گرد پدید می‌آید:

"شیر به او گفت: ای حیوانِ بزرگ، از کدام جنس هستی و درین بیابانِ فراخ‌نای گریختنت از بهر چیست؟ اسب گفت: ای بزرگ وحشیان، مرا نام اسب و از بنی‌آدم گریزانم. شیربچه را عجب آمد و گفت: این سخن مگو که ترا ننگ است. تو با این درشتی و بلندی چگونه از آدمیزاد هراسان هستی؟"

و حال نوبت اسب است که از تجربه‌ی تلخش با آدمیزاد برای شیربچه بگوید:

"هر گاه که خواهد بر من سوار شود از بهر پاهای خویش دو چیز از آهن ساخته رکابشان نامد. و چیزی را که زین نام دارد بر پشت من گذارد و او را با دو تَنگ از زیر بغل من محکم ببندد و لگام آهنین به دهان من بگذارد. چون بر پشت من بنشیند لگام به دست گرفته مرا همی‌راند و با رکاب و مهمیز به پهلوهای من بزند به‌غایتی که خون از پهلوهای من برود...

پس چون من سالخورده و نزار شوم و قدرت دویدن و طاقت راه رفتن نماند آنگاه مرا به آسیابان فروشد. من شب و روز آسیا بگردانم تا اینکه از کار بازمانم. آنگاه مرا به دبّاغ فروشد و او مرا کشته پوست از من بردارد و دُم مرا بکند، به غربال‌بانان (= غربیل‌سازان) دهد. چون بچه‌شیر سخن اسب بشنید خشمگین و ملول شد و از اسب پرسید که: چه وقت از آدمیزاد جدا گشته‌ای؟ گفت: هنگام ظهر ازو جدا گشتم و او بر اثر من روان بود."

هنوز حرف اسب و شیربچه تمام نشده بود که باز گردی برخاست و این بار شتری در حال فرار از آدمیزاد به آن‌ها رسید:

"شیربچه گفت: تو با این جثه‌ی بزرگ از آدمیزاد چگونه به‌هراس اندری که تو او را با لگدی پایمال توانی کرد. اُشتر گفت: ای ملکزاده، بنی‌آدم را جز مرگ کس چاره نکند از آنکه او چیزی در بینی من کند و آن را مهار نامد. و افسار اندر سر من کرده مرا به کودکی سپارد و آن کودک مرا با این چنین بلندی و درشتی همی‌کشد و بارهای گران بر من نهند و به سفرهای دور و دراز ببرند و شبانه‌روز کارهای دشوار بفرمایند و چون پیر شوم یا بشکنم مرا نگاه ندارند و به‌قصابم بفروشند و او مرا کشته گوشت من به طباخ و پوست مرا به دبّاغ فروشد."

این‌بار از میان گرد و خاکی که به هوا برخاسته این آدمیزاد است که بیرون می‌آید: یک پیرمرد کوتاه قد که ابزار نجّاری بر دوش دارد! پیش از این که شیربچه به او حمله کند پیرمرد به تضرع از او می‌خواهد تا به‌عنوان سلطان جنگل او را در پناه خود بگیرد. شیربچه می‌گوید:

"تو را پناه دادم، از آنچه بیم داری بازگو. که ترا ستم کرده و تو کیستی؟... نجار گفت: ای بزرگ وحشیان، من نجارم و ستم کننده‌ی من آدمیزاد است و در بامداد همین شب در نزد تو خواهد بود."

شیربچه سوگند یاد می‌کند که تا صبح به انتظار آدمیزاد بماند تا او را به سزای آزردن خر و اسب و شتر و نجار، تکه‌پاره کند!

پیرمرد نجار در پاسخ این پرسش شیربچه که دارد به کجا می‌رود می‌گوید:

"به نزد پلنگ، وزیر پدر تو، همی‌روم زیرا که او شنیده که آدمیزاده بدین سرزمین آمده، بر خویشتن بترسیده، رسول فرستاده مرا خواسته است که برای او خانه‌ای بسازم که در آنجا جای گیرد تا کس از آدمیزاد بدو نتواند رسید."

شیربچه از نجار می‌خواهد برای او هم خانه‌ای بسازد. نجار به ظاهر مخالفت می‌کند ولی پس از اصرار و تهدید شیربچه می‌پذیرد و همان دم قفسی برایش می‌سازد!

"[نجار] با بچه شیر گفت: بدین خانه شو تا ببینم. بچه‌شیر فرحناک شد و نزدیک در صندوق بیامد، دید که تنگ است. نجار گفت: به صندوق اندر شو و دست و پای خویشتن جمع کن. بچه شیر بدانسان کرد ولی چون به صندوق درآمد دُم او بیرونِ صندوق بماند. پس از آن بچه‌شیر خواست به‌درآید. نجار گفت: صبر کن تا ببینم دُم تو نیز با تو در صندوق جای خواهد گرفت یا نه. بچه شیر سخن او بپذیرفت. نجار دُم او را پیچیده در صندوق جای داد و تخته را زودتر به در صندوق نهاد، مسمار (= میخ)ش بکوبید. بچه شیر بانگ بر نجار زد و می‌گفت: ای نجار این خانه‌ی تنگ چه بود که ساختی؟ مرا بگذار به‌درآیم. نجار گفت: هیهات هیهات، تو از این جا نخواهی درآمد." جلد دوم، صص ١٠٨-١١٤

گرچه حکایت بچه‌شیر ساده‌دل و آدمیزادِ مکّار در این جا پایان می‌گیرد ولی ماجرای مرغابی و طاووس هم‌چنان ادامه می‌یابد و جانوران تازه‌ای به‌قصه می‌پیوندند و همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا مرگ شهرزاد قصه‌گو به‌دست شوهر همسرکُش‌اش را باز هم به‌تاخیر بیاندازند!

همان‌طور که در آغاز این مطلب اشاره کردم با این نوشته پرسه در هزارتوی هزارویک شب را به‌پایان می‌برم. راز و رمز تمایل انسان به قصه‌پردازی و قصه شنیدن و خواندن، هنوز که هنوز است ناگشوده باقی مانده است.

اولین مطلب در مورد هزارویک شب را به‌بهانه‌ی ابراز نظری از "گابریل گارسیا مارکز" در مورد این کتاب شگفت‌انگیز نوشتم، و جا دارد این آخرین مطلب را نیز با پرسشِ تفکرانگیز او در مورد اشتیاق انسان به قصه‌پردازی به‌پایان برم. این نقل قول را از مقدمه‌ی کتاب "جنونِ مقدس قصه‌پردازی" برگرفته‌ام که یکی از مجموعه درس‌های قصه‌نویسی اوست در "مدرسه بین‌المللی سینما" در کوبا.

"مهم‌ترین چیز برای من در این دنیا روندِ آفرینش هنری است. این چه رمزی است که یک تمایل ساده به قصه‌پردازی به چنان اشتیاقی بدل می‌شود که یک موجود انسانی را قادر می‌سازد به‌خاطرش بمیرد؛ مرگ از گرسنگی، سرما و یا هر چیز دیگری، آن‌هم برای انجام کاری که نه می‌شود آن را دید، نه لمس کرد، و در تحلیل نهائی، اگر خوب نگاه کنی، به هیچ دردی نمی‌خورد؟"

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:36 PM | از کتاب و قصه و شعر |

January 6, 2015

"فاطمه ارّه" و مردان و زنان مکّار در هزارویک شب!

پیش از پرداختن به حکایتهائی که با مردان و زنان مکّار در ارتباطند، اجازه بدهید به نکتهای بپردازم که هم ارزش بیان دارد و هم طرحش بهصورت مطلبی مستقل وقت من و شما را خواهد گرفت. پس از این اشاره کوتاه، به اصل مطلب باز خواهم گشت:

بعيد است كسى اسم قصهى "علىبابا و چهل دزد بغداد" را بشنود و به ياد كتاب هزارويك شب نيافتد؛ و يا اسم قصهى "علاءالدين و چراغ جادو" را. نه فقط ما ايرانىها، كه مردم همه‌ی دنيا بيش و پيش از همه هزارويك شب را با اين دو قصه مىشناسند. تعداد داستانهاى مصور، فيلمهاى زنده و كارتونى كه از اين دو قصه در سراسر دنيا ساخته شدهاند از هر قصه و داستان ديگرى بيشتر است.

نکته مورد نظر من اين است كه هيچ كدام از اين دو قصه‌ی بسیار معروف در كتاب اصلى هزارويك شب وجود نداشته و در نسخهى معتبر فارسى هم نشانى از هيچ كدامشان نيست! "عبداللطيف طسوجى" كه حدود صدوهفتاد سال پيش هزارويك شب را از عربى به فارسى برگردانده هيچ اشارهاى به مشخصات نسخهى عربى مورد استفادهاش نكرده است ولى منطقا بايد پذيرفت كه وقتى او فرمان بهمنميرزا پسر عباسميرزای وليعهد را براى ترجمه هزارويك شب پذيرفت بايد نسخه عربى كامل و قابل اعتماد زمان خود را ماخذ ترجمه قرار داده باشد. 

تحقيقات اهل فن هم جز اين نمىگويد: دو قصهى "علىبابا و چهل دزد بغداد" و "علاءالدين و چراغ جادو" كه بهعنوان دو قصهى مستقل در ادبيات عرب وجود داشته، بعدها توسط "آنتوان گالان"، خاورشناس و مترجم فرانسوى هزارويك شب در اوائل قرن هيجده ميلادى به اين كتاب اضافه شده است. تمامى نسخههاى عربى كه اين دو قصه معروف را در خود دارند در واقع پس از انتشار ترجمه فرانسوى آنتوان گالان تدوين و منتشر شدهاند. 

بنابراين عجيب نيست كه نسخه فارسى هزارويك شب فاقد دو كاراكتر مشهور "علىبابا" و "علاءالدين" باشد. اما در عوض يك كاراكتر بسيار مشهور براى ما ايرانيان در آن است كه اغلب نمىدانيم كه او از شخصيتهاى هزراويك شب است: "فاطمه عرّه"، يا با ديكته شناخته شدهتر، "فاطمه ارّه"! 

آخرين حكايتى كه شهرزادِ قصهگو براى ملكشهرباز از شب نهصدوهشتادونه، تا پایانِ شبِ هزارويكم تعريف مىكند قصهى دراز پينهدوزى است از اهالى مصر كه "معروف" نام دارد و:

"او را زنى بود فاطمهنام و به سبب بىشرمى و فجور و كثرت شرارت او، عرّهاش لقب نهاده بودند و او به شوهر خود فرمانروا بود و پيوسته او را دشنام مىداد." جلد ٦، ص ٢٣١

اين قصه البته از نگاه من حتى ارزش خلاصه كردن هم ندارد. همينقدر بگويم كه معروفِ پينهدوز از دست فاطمه ارّه و بهانهگيرىهايش بالاخره از مصر فرارى مىشود و پس از ماجراهاى بىارتباط در سرزمين "ختيان الختن!" به پادشاهى مىرسد و خود را "ملك معروف" مىنامد!

"و اما ملك معروف، در خوابگاه خود خفته بود كه ناگاه چيزى در پهلوى خود بديد. هراسان شد و چشم گشوده ديد كه زنى قبيحالمنظر به خوابگاه اندر است. با او گفت تو كيستى؟ گفت: بيم مدار كه زن تو فاطمه عرّهام!" جلد ٦، ص ٢٥٩

شهرزاد اين قصه را در شب هزارويكم بهپايان مىبرد و بهجاى آغاز حكايتى تازه ملكشهرباز را از داشتن سه پسر خردسالش كه در طول اين هزارويك شبِ قصهپردازى به دنيا آمدهاند آگاه مىكند، که من قبلا بهتفصيل در اولين مطلب از اين سرى مطالب، به آن پرداختهام.

و حالا بروم بر سر حکایات مردان و زنان مکّار در هزارویک شب:

زیر عنوانِ "حكايت مكر زنان" در جلد چهارم هزارویک شب، نمونهى درخشان ديگری از ساختار قصهدرقصه آمده که بيست حكايت مستقل را بهزيبائى در هم تنیده و از يكى به ديگرى بدون كمترين دستاندازى عبور مىكند. ماجراى قصهى اصلى كه اين بيست حكايت را در خود جاداده، چيزى است مثل داستان كيكاوس و سودابه و سياوش در شاهنامه. در حكايت مكر زنان هم پادشاهى سالخورده است كه پسر زيباروئى دارد و يكى از كنيزكانش (همسرانش) مى خواهد با پسر زیبارو همآغوش شود ولى وقتى پسر مخالفت مىكند كنيزك به پادشاه چنين جلوه مىدهد كه پسرش قصد تجاوز به او را داشته است، یعنی همان کاری که سودابه با سیاوش نزد کیکاوس کرد و سیاوش برای اثبات بیگناهیش از آتش گذشت.

در حکایت هزارویک شب اما پادشاه خشمگين شده و فرمان قتل پسرش را مىدهد ولى وزرايش نگرانند كه مبادا شاه بعدا پشيمان شود و آنان را مواخذه كند كه چرا راهنمائيش نكردند. اين است كه وزير اعظم به شاه توصيه مىكند كه از كشتن پسرش صرف نظر كند چرا كه بعيد نيست مكر زنانه در ميان باشد:

"ملك گفت: اى وزير، آيا از مكر زنان و نيرنگ آنان چيزى شنيدهاى؟ گفت: آرى، اى ملك، شنيده ام كه: حکایت..." جلد ٤، ص ١٧٠

و با این صحنهپردازی، بیست حکایت یکی پس از دیگری ردیف میشود! البته حکایتها تماما توسط وزرا و در تائید مکر زنان نیست بلکه وقتی كنيزك مىفهمد كه شاه پس از شنيدن حكايتی از وزير از كشتن پسرش منصرف شده، به سراغ شاه مىآيد و مىگويد:

"اى ملك، حق من چگونه ضايع گذاشتى و چرا نخست حكمى دادى، پس از آن وزير تو را از آن حكم بازداشت؟ پادشاهان را تا حكم نافذ نباشد زيردستان اطاعت نكنند و فرمان نبرند و اى ملك، تو به عدل و انصاف معروفى و در ميان من و پسرت به عدالت داورى كن كه شنيدم: حكايت..." ص ١٧٣

و حکایتی از مکر مردان برای شاه میگوید. حالا شاه در ميان حكايتهائى كه وزیرها و کنیزک، یکدرمیان، يكى از مكر زنان و یکی از مكر مردان ردیف میکنند، چنان گیج میشود که مرتب از اين شاخه به آن شاخه مىپرد و يك روز امر به كشتن پسرش مىدهد و روز ديگر آن را پس مىگيرد!

این مطلب البته این فرصت را نمیدهد که به هر یک از این حکایتها به طور جداگانه، حتی بهخلاصه، بپردازم و بهناچار بهدنبال کردن قصهی اصلی اکتفاء میکنم.

این حکایتپردازیها آنقدر ادامه مییابد تا اينكه به پيشنهاد مردِ عاقلى، پسر پادشاه را به ديدار پدر مىآورند تا با بیان حکایتهائی شعور و شخصیت والای خود را به پدر آشکار کند. و پسر با بیان چند حكايت كه البته نه ربطى به مكر زنان دارد و نه مردان، به پدرش نشان مىدهد كه پسر دانائى است و اهل کار خلاف نیست. 

من فقط به بازنویسی حکایت نهائی او که به یک چیستان با نمک میماند بسنده میکنم و از بیان دیگر حکایتهای شاهزاده در میگذرم.

حکایت باغبان و کودک خردسال

چهار بازرگان بهشراکت هزار دینار در کیسهای میگذارند تا در سفری که در پیش دارند کالا بخرند و بفروشند و سودش را با هم سهیم شوند. در راه به باغی میرسند و برای اینکه کمی استراحت کنند کیسهی پول را به زن باغبان میسپارند و شرط میکنند که فقط وقتی این کیسه را به آنان باز پس دهد که هر چهار بازرگان حاضر باشند.

پس از کمی استراحت در باغ، یکی از بازرگانان به بهانهی قرض گرفتن شانه از زن باغبان، از سه نفر دیگر جدا میشود و بهسراغ زن میرود و از او میخواهد کیسه‌ی پول را تحویلش بدهد. زن میگوید تا دیگران موافق نباشند نمیدهد. بازرگان از همانجا که ایستاده است با صدای بلند از دوستانش میخواهد که موافقت کنند، و آنان بدون اینکه بدانند منظور بازرگان کیسه‌ی پول است نه شانه، با صدای بلند موافقتشان را به زن باغبان اعلام میکنند. بازرگان کیسه‌ی پول را از زن میگیرد و بلافاصله غیبش میزند!

سه بازرگان دیگر، وقتی از ربوده شدن پولشان آگاه میشوند زن باغبان را نزد قاضی میبرند و قاضی زن را به بازپرداخت پول محکوم میکند. در راه بازگشت به خانه، زن باغبان که نالان و گریان است با کودک پنجسالهای برخورد میکند. کودک علت نگرانی زن را جویا میشود. زن ماجرا را برایش تعریف میکند.

"کودک گفت: ای مادر، یک درم به من ده که حلوا بگیرم و سخنی بگویم که خلاص تو در آن باشد.

باغبان یک درم به آن کودک بداد و به او گفت: آن سخن که مرا خلاص کند بازگو.

کودک گفت: ای مادر، به سوی قاضی بازگرد و به او بگو که شرط من با ایشان این بود که بدره (= کیسه) را ندهم مگر وقتی که ایشان همگی حاضر شوند. هر وقت که چهار تن با هم حاضر آیند من بدره باز پس دهم.

در حال باغبان به سوی قاضی بازگشت و آنچه از کودک آموخته بود به قاضی گفت.

قاضی از بازرگانان پرسید که: این شرط در میان شما هست یا نه؟

گفتند: آری چنین شرط کردهایم.

قاضی گفت: چون شرط چنین است رفیق خودتان را حاضر ساخته بدره بستانید!" جلد ٤، ص ٢١٦

شعور این بچه‌ی پنجساله نه تنها زن باغبان را از خسارت نجات میدهد بلکه شاهزاده و کنیزک را هم از مرگ میرهاند! وقتی پادشاه این حکایت شیرین را از پسرش میشنود به درک و آگاهی او پی میبرد و مطمئن میشود که گناهی مرتکب نشده. آنگاه نه تنها او را نمیکشد که سرنوشت کنیزک را نیز به او میسپارد:

"داوری او را به تو دادم. خواهی بکش و خواهی آزاد کن."

و ملکزادهی نجیب از کشتن کنیزک در میگذرد و تنها او را از شهر بیرون میکند.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:33 PM | از کتاب و قصه و شعر |

December 28, 2014

حکایت گوژپشتِ هزارویک شب، و فیلم "شبِ قوزی"

یکی از حکایت‌های هزارویک شب را که می‌توان نمونه‌ی کامل و بسیار هنرمندانه‌ی شیوه‌ی "قصه‌درقصه"گوئی دانست حکایتی است با عنوان بلندِ "حکایت خیاط و اَحدب (= قوزی) و یهودی و مباشر و نصرانی". همین یک حکایت بیش از ده قصه را درهم بافته، پنجاه صفحه از جلد اول کتاب را اشغال کرده، و بیانش توسط شهرزاد برای مَلک شهرباز نزدیک به ده شب طول کشیده است.

پیش از پرداختن به‌این حکایت اجازه بدهید اشاره‌ای به‌فیلم "شب قوزی" ساخته‌ی زنده‌نام "فرخ غفاری" بکنم. در تیتراژ این فیلم که در سال ١٣٤٣ یعنی درست نیم‌قرن پیش ساخته شده آمده است که فیلمنامه‌اش بر مبنای قصه‌ای از هزارویک شب نوشته شده، که منظور همین حکایتِ خیاط و گوژپشت و دیگران است. آن‌چه از این حکایت برای فیلمنامه‌ی شب قوزی وام گرفته شده خیلی پررنگ نیست. و این وام در فیلم به خلاصه‌ترین شکل این است:

مردی قوزی که در یک گروه سازوضربی و نمایش روحوضی بازی می‌کند شبی پس از نمایش در یک مجلس خصوصی در حالی‌که مخفیانه حامل نامه‌ی مهم و ظاهرا سیاسی از کسی به کس دیگر است به خاطر گیر کردن لقمه غذائی که همکارش به‌شوخی در دهانش می‌چپاند خفه می‌شود و دوستانش برای رهائی از دست جسد، آن را در راهرو یک آرایشگاه که اتفاقا درش باز است می‌گذارند و فرار می‌کنند. آرایشگر، که نقشش را خود فرخ غفاری به زیبائی بازی می‌کند، دستی در کار قاچاق دارد و برای فرار از شر جسدِ گوژپشت او را به پشت‌بام همسایه می‌اندازد و... و ماجرا با دست به‌دست شدن جسد قوزی ادامه می‌یابد و باقی داستان، که البته ربط و شباهتی به حکایت هزارویک شب ندارد، با دستگیری کسانی که در مرگ قوزی نقشی نداشته ولی خلاف‌کار بودند پایان می‌گیرد.

من شخصا افتخار شاگردی فرخ غفاری را در مدرسه عالی تلویزیون و سینما داشتم. از ساخت فیلم شب قوزی چهار پنج سالی بیشتر نگذشته بود و من و دیگر شاگردان مدرسه این فیلم را سرِ کلاس فرخ غفاری دیدیم. در گفتگوی پس از نمایش فیلم، خوب به‌خاطر دارم که استاد در پاسخ پرسشی گفت که فضای ترس از لورفتن که در فیلمش ساخته است همان احساسی است که پس از کودتای 28 مرداد در فضای ایران حاکم بوده است.

حالا با این کلک، یعنی بیان این خاطره، باید شما را بیشتر به شنیدن اصل داستان از زبان شهرزاد راغب کرده باشم!

گوژپشت و خیاط

"در زمان گذشته در شهر چین خیاطی بود نیک‌بخت و فراوان‌روزی، که نشاط و طرب دوست می‌داشت و پاره‌ای وقت‌ها با زن خویش به تفرج می‌رفتند. روزی... در سر راه گوژپشتی را یافتند که دیدن او خشمگین را بخنداندی و محزون را غم از دل بردی. ... [خیاط و زنش] خواستند که او را به خانه‌ی خویش برده با او ندیم شوند و مضحکه‌اش کنند. احدب دعوت ایشان اجابت کرده با ایشان برفت. در حال، خیاط به بازار شد. ماهی بریان‌گشته و نان و لیمو خریده بازگشت و به‌خوردن بنشستند. زن خیاط پاره‌ای بزرگ از گوشت گرفته در دهان احدب فرو برد و دست بر دهانش نهاده گفت: باید این لقمه نخائیده (= نجویده) به یک نفس فروبری. احدب ناچار لقمه فرو برد و استخوانی راه گلوی او گرفت، در حال بمرد."

خیاط و همسرش وحشت‌زده و نگران به‌دنبال راه چاره می‌گردند. زن از شوهرش می‌خواهد بجنبد و کار را به فردا نیافکند، و برای ترغیب او از نصیحت‌های سعدی کمک می‌گیرد!

"مگر گفته‌ی شاعر نشنیده‌ای:

آن مکن در عمل که آخر کار // خوار و مغموم و متهم باشی

در همه حال عاقبت‌بین باش // تا همه وقت محترم باشی

خیاط گفت: چه کنم؟ زن گفت: برخیز و او را به‌چادر پیچیده در کنار گیر (= بغل کن)، من از پیش و تو در دنبال همی‌رویم؛ تو بگو این فرزند من است و آن هم مادر اوست. قصد ما این است که به‌سوی طبیب رویم."

خیاط، گوژپشت را مثل کودکی بغل می‌کند و پیشاپیش همسرش از این‌کوچه به آن‌کوچه می‌گذرند تا به مطب دکتری می‌رسند و در می‌زنند:

"کنیزکی سیاه در بگشود... و پرسید: کیستید و از بهر چه آمده‌اید؟ زن خیاط گفت: کودک رنجوری آورده‌ایم که طبیب او را دارو دهد، تو این نیم‌دینار بگیر و به خواجه‌ی خویش ده که بیرون آید. کنیزک به‌سوی خواجه بازگشت.

زن خیاط با شوهر گفت: احدب را در دالان خانه بگذار تا خویشتن جان [در]ببریم. خیاط، احدب را همان‌جا، پشت بر دیوار، گذاشته بازگشتند..."

دکتر که اتفاقا یهودی است وقتی برای دیدن آن‌ها به دالان می‌آید در تاریکی پایش محکم به‌گوژپشت که پشت به دیوار نشسته می‌خورد و او را به‌زمین می‌اندازد:

"یهودی او را نظر کرده، مرده‌اش یافت. چنان دانست که او را پای بر بیمار آمد و بیمار بر زمین افتاده و مرده است."

پزشک یهودی حالا به همان مشکلی گرفتار می‌آید که خیاط و زنش آمده بودند. پزشک ماجرا را با همسرش در میان می‌گذارد و زنش با وحشت می‌گوید:

"اگر روز برآید و مسلمانان این کشته را درین مکان یابند، نسل یهود از زمین بردارند! برخیز تا من و تو او را بر فراز بام برده به خانه‌ی همسایه‌ی مسلمان که مباشر مطبخ سلطان است بیاندازیم، [زیرا] که به طمع گوشت و استخوان گربکان و سگان در آنجا گرد آیند. اگر این مرده را در آن‌جا بیابند پاکش بخورند. پس طبیب یهودی با زن خود بر بام شدند و احدب را از دیوار فروهشتند، چنان‌که گوئی راست ایستاده است.

پس از ساعتی مباشر، شمعی روشن در دست، از در درآمد. شخصی را پشت بر دیوار ایستاده دید. با خود گفت: گوشت و روغنی که به‌مطبخ آورم اگر گربکان و سگان نخورند دزدانش بخواهند برد. در حال سنگی برگرفت و به‌سوی احدب انداخت. سنگ بر سینه احدب آمده چون مردگان بیافتاد!"

مباشر نفرین‌کنان بر شانس بدِ خود، به‌او نزدیک می‌شود و وقتی می‌بیند گوژپشت است می‌گوید:

"ترا گوژیِ پشت بس نبود که به‌دزدی گوشت و روغن نیز آمده‌ای!؟"

بعد او را بلند می‌کند و در تاریکی شب به سرِ بازار می‌برد و بر دیوار مغازه‌ای تکیه می‌دهد و باز می‌گردد. از قضا یک سمسار مسیحیِ مست گذارش به بازار می‌افتد و:

"چون به احدب نزدیک شد گمان کرد که آدمی در آن مکان ایستاده همی خواهد که دستار او را برباید. در حال نصرانی مشتی بر او زد. احدب بیفتاد. نصرانی... از غایتِ مستی خویشتن بر احدب افکنده او را همی‌زد و حلقوم او را همی‌فشرد که میرشب (= پاسبان) برسید. نصرانی را دید که مسلمانی را کشته. بانگ بر وی زد و او را گرفته به‌سوی خانه‌ی والی برد...

"چون روز برآمد والی، سیّاف (= میرغضب) را فرمود که چوبِ دار از بهر نصرانی بنشاند. سیاف چنان کرد. آنگاه رسن در گردن نصرانی کرده همی‌خواست که بر دارش کند. ناگاه مباشر سلطان پدید آمد و گفت: نصرانی را مکش که احدب را من کشته‌ام."

خط قصه از این‌جا مسیری وارونه طی می‌کند! مباشر و طبیب یهودی و خیاط که شب گذشته هر کدام تلاش می‌کردند به‌هر کلکی شده از شر جسد گوژپشت راحت شوند و از مرگ فرار کنند حالا سرِ غیرت آمده و یکی پس از دیگری خودشان را به‌خانه والی می‌رسانند و قتل گوژپشت را به‌گردن می‌گیرند!

همین‌جا از فرصت استفاده کنم و به نکته‌ای حساس در قصه‌گوئی بپردازم. دوباره‌گوئی رخدادهای یک قصه که ماجرایش قبلا بیان شده باشد در قصه‌نویسی امروز جائی ندارد چرا که خواننده یا شنونده‌ی قصه از آن رخداد آگاه است و این تکرار فقط موجب وقت تلف کردن و از هیجان انداختن قصه است. ولی این شگرد در قصه‌گوئی و قصه‌نویسی قدیم‌تر وجود داشت و امروزه نیز در رمان‌های سست و یا سریال نویسی‌های تلویزیونی همچنان مورد مصرف دارد.

نمونه روشن این گونه تکرارها در همین حکایت آن‌جاست که هر کدام از این سه نفر که در مقابل والی به قتل گوژپشت اعتراف می‌کند یک بار دیگر ماجرای سوءتفاهمی که به اعتقاد آنان منجر به کشته شدن گوژپشت شده را نه به‌اشاره که به‌شکل کامل نقل می‌کند، در حالی‌که من و شمای خواننده از اصل ماجرا آگاهی کامل داریم.

برگردم به حکایت. وقتی آخرین نفر که خیاط باشد شتابان به‌خانه والی می‌آید و به‌قتل گوژپشت اعتراف می‌کند والی به‌میرغضب می‌گوید:

"یهودی را رها کن و خیاط را بکش. سیاف رسن در گردن خیاط کرده گفت: تا کی یکی را رها کرده دیگری را ببندم!؟"

قصه حالا به اوج خود رسیده است. دیگر خواننده، که من و شما باشیم، منتظر کس دیگری نیست که با اعتراف خود، خیاطِ بی‌گناه را از چوبه‌ی دار برهاند. قصه‌پرداز، شهرزاد یا هر قصه‌نویسی که این حکایت را نوشته، تردستانه خانه‌ی والی را با میرغضب و خیاط و دیگران ترک می‌کند و با یک واگرد ناگهانی به‌گذشته، فلاشبک، به پس‌زمینه‌ی قصه‌ی گوژپشت می‌پردازد.

"و اما احدب، مسخره‌ی (= دلقکِ) مَلک بوده است. ملک ساعتی ازو نتوانستی جدا ماند. چون او مست گشت آن شب را تا نیمروز دیگر از نظر ملک غایب شد. ملک [حال] او را از حاضران بپرسید."

در پاسخ پرسش ملک که از غیبت دلقکش نگران است به او اطلاع می‌دهند که:

"ای ملک، والی احدب را کشته یافته و بکشتن قاتل او فرمان داده، ولکن دو سه کس حاضر آمده‌اند و همگی را سخن این است که احدب را من کشته‌ام. ملک چون این سخنان بشنید بانگ بر حاجب زده گفت: والی را با همه‌ی ایشان نزد من آور."

و حاجب درست در لحظه‌ای که میرغضب می‌خواهد طناب دار را بالا بکشد از راه می‌رسد و خیاط از مرگ حتمی نجات می‌یابد!

ولی اگر خیال می‌کنید این قصه این‌جا پایان می‌گیرد در اشتباهید! اگر من بخواهم از میان صدها قصه‌ی تودرتوی هزارویک شب یکی را انتخاب کنم که هم تمام مشخصات اختصاصی این کتاب متفاوت را داشته باشد و هم در گیرائی و طنز و شیوه‌ی قصه‌پردازی چشمگیر باشد به‌همین حکایت اشاره خواهم کرد. البته نه فقط به‌آنچه تا کنون از این قصه‌درقصه‌ی بلند بازگو کرده‌ام، بلکه به کل آن.

باز از حکایت دور افتادم! والی جسد گوژپشت را بر دوش میرغضب می‌گذارد و به‌همراه متهمان به قتل به‌دربار ملک می‌رود.

"چون در پیشگاه ملک جای گرفتند والی قصه بر ملک عرضه داشت. ملک را عجب آمد و با حاضران فرمود که کسی تا اکنون حکایتی چون حکایت احدب شنیده است یا نه؟ آنگاه نصرانی پیش رفته زمین بوسه داد و گفت: ای ملکِ جهان، اگر اجازت دهی ماجرائی که به من رفته بازگویم که او خوشتر از حکایت احدب است. ملک اجازه داد."

و از این جا قصه‌های تازه آغاز می‌شود و به‌نظر می‌رسد هرگز پایان نخواهند یافت! و ساختار این قصه‌درقصه از نظر من در قصه‌پردازی بی‌نظیر است. وقتی سمسار مسیحی پس از دو حکایت درهم تنیده بالاخره ساکت می‌شود همه منتظرند ببیند ملک چه نظری دارد:

"ملک گفت: این حکایت طُرفه‌تر از حدیث احدب نبود، شما را به‌ناچار باید کشت!"

حالا قاعده‌ی بازی عوض می‌شود و تنها راه فرار از مجازات مرگ برای این سه نفر این است که قصه‌ای جالب‌تر از ماجرای قوزی برای ملک بگویند! طبیب یهودی هم با بیان حکایتی نه‌چندان دندان‌گیر راجع به پدر و برادرانش، شانسش را می‌آزماید و قضاوت ملک را این‌گونه می‌شنود:

"این عجب‌تر از حکایت احدب نیست، ناچار شما را باید کشت، خاصه خیاط را که او سر همه‌ی گناهان است. و به خیاط گفت: اگر عجب‌تر از حدیث احدب حدیثی گفتی از همه شماها درگذرم وگرنه همه را بکشم."

حالا جان همه به قصه خیاط بند است!

و خیاط "قصه‌ی عاشق و دلاک" را تعریف می‌کند که یکی از شیرین‌ترین قصه‌های هزارویک شب است و کاراکتر دلاکِ پرچانه یکی از زیباترین شخصیت‌ها برای یک اثر نمایشی کمدی است. خود این قصه هم جلوتر که می‌رود قصه‌درقصه می‌شود و... و من برای فرار از پرچانگی از آن درمی‌گذرم و تنها به بیان آغاز و انجامش اکتفا می‌کنم وگرنه شیرازه‌ی قصه‌ی اصلی از دستتان در می‌رود!

قصهی عاشق و دلاک

خیاط می‌گوید:

"من پیش از این‌که احدب را ببینم به‌خانه یکی از خیاط‌ها مهمان بودم و از خداوندان صنایع همه کس در آن‌جا بودند... میزبان، جوانی ماهروی و نیکوشمایل را که جامه‌ای فاخر در بر داشت به‌مجلس آورد و آن جوان را هر عضوی از عضو دیگر خوب‌تر بود، مگر این‌که پایش لنگ بود."

این جوان زیبا ولی لنگ، ناگهان با دیدن یکی از مهمانان که همان دلاک باشد برپا می‌خیزد و می‌خواهد مهمانی را ترک کند. وقتی همه مانع او می‌شوند او قصه‌ی خودش و دلاک را که در بغداد اتفاق افتاد و باعث لنگی پایش شد، حالا در چین برای جمع تعریف می‌کند! و نیز می‌گوید:

"من سوگند یاد کرده‌ام که هر جا که او نشیند ننشینم و در هر شهری که او باشد نباشم. چون او به بغداد اندر بود من از آن‌جا به در شدم و درین شهر جا گرفتم. اکنون که بدانستم او در این شهر است من امشب از این شهر خواهم رفت."

خیاط، ماجرای این جوان عاشق و دلاک، و سپس قصه‌های شیرین دلاک پرچانه را به‌تفصیل برای ملک تعریف می‌کند و آخرین قصه از حکایت درهم‌تنیده‌اش را به ماجرای شب گذشته و پیش از روبرو شدن اتفاقی با گوژپشت در خیابان پیوند می‌زند.

می‌گوید که او پس از شنیدن قصه‌ی دلاک پرچانه به‌خانه بازگشت و:

"زن من گفت: تو همه‌ی روز به عیش‌ونوش می‌گذاری و من در خانه تنها و ملول نشسته‌ام، اگر مرا همین ساعت به‌تفریح نبری از تو طلاق ستانم. در حال برخاسته با او به تفرج رفتیم و هنگام شام باز می‌گشتیم که با این احدب رسیدیم. دیدیم که مست افتاده و این اشعار می‌خواند.

که بَرَد به حضرت شه ز من گدا پیامی // که به کوی می فروشان دوهزار جم به جامی

بروید پارسایان که برفت پارسائی // می ناب درکشیدیم و نماند ننگ و نامی"

پس از این دو بیت از حافظ که در این قصه چینیِ ترجمه شده از عربی می‌آید، خیاط ماجرای چپاندن لقمه در دهان گوژپشت را برای بار سوم تعریف می‌کند!

ملکِ چین پس از شنیدن حکایت طولانی خیاط می‌گوید:

"طرفه حکایتی گفتی ولکن باید دلاک را حاضر سازید که من او را دیده سخن وی بشنوم تا خلاص شوید و احدب را نیز به خاک بسپاریم. در حال خیاط با خادمان ملک رفته دلاک را بیاوردند."

دلاک پرچانه‌ی قصه‌ی قبلی، حالا وارد این قصه شده و خود را به ملک این‌گونه معرفی می‌کند:

"ای ملکِ جهان... من کم سخنم و سخن دراز نکنم و از چیزهائی که به من سود ندارد نپرسم و از نام خود در من نشانی هست که از کم‌سخنی مرا خاموش لقب داده‌اند!"

سپس دلاک که مثل همه‌ی دلاک‌های آن دوران اهل طبابت هم هست وقتی از تمامی ماجرا آگاه می‌شود می‌گوید:

"طرفه حکایتی است. اکنون روی احدب باز کنید تا من او را ببینم. روی احدب را باز کردند. دلاک به‌نزدیک سر او نشسته، سرش را در کنار گرفت و بر روی او نگاه کرده چندان بخندید که بر پشت بیافتاد و گفت: هر مرگ سببی دارد و مرگ این احدب را سببی است عجیب. باید آن‌را در دفترها بنگارند که عبرت آیندگان گردد.

ملک گفت: ای شیخِ خاموش! این سخن از بهر چه گفتی و چرا خندیدی؟ گفت: ای ملک به نعمت‌های تو سوگند که احدب را هنوز روان اندر تن است. پس دلاک مِکحله (= سُرمه‌دان) به‌درآورد و با روغنی که در مکحله داشت گلوی احدب را چرب کرد و او را پوشانید تا این‌که عرق کرد. آنگاه منقاشی درآورده به‌گلوی احدب فرو برد و استخوان ماهی را به‌در‌آورد. در حال احدب برخاست و عطسه کرد و گفت: لااله الاالله، محمد رسول الله!"

ملکِ چین از زنده شدن دلقکش چنان شادمان می‌شود که به خیاط و یهودی و نصرانی پُست و مقامی والا می‌بخشد و:

"دلاک را خلعت داده، وظیفه‌ای (= حقوقی) بهر او معین فرمود و کدخدائیِ دلاکان بدو سپرد!" صص ٩١-١٤١

 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:52 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 23, 2014

لطیفه در هزارویک شب

هزارویک شب به کشکولی می‌ماند که در آن از شیر مرغ تا جان آدم یافت می‌شود! سبک و سیاق حکایت‌ها، چه از نظر فرم و چه محتوا، به‌قدری گوناگون‌اند که به‌راحتی ورود قصه‌های تازه را در دوره‌های مختلف، توسط کاتبان متفاوت، نشان می‌دهد.

مثلا حکایت‌هائی که به‌اصطلاح اخلاقی هستند و اغلبشان معیارهای اخلاق اسلامی را تبلیغ می‌کنند به‌روشنی جای پای کاتبان خشکه‌مقدس مسلمان را بر خود دارند و به‌جرات می‌توانم بگویم که سست‌ترین و بی‌شیرازه‌ترین حکایت‌های هزارویک شب را همین‌ها تشکیل می‌دهند. بویژه آن‌دسته از حکایت‌های سستی که محتوایشان ارزش صدقه دادن و عاقبت بدِ ولخرجی، و بویژه مذمت لهوولعب و خوشگذرانی‌های شبانه است، که این آخری با صد مَن سریش هم به هزارویک شب نمی‌چشبد؛ کتابی که سرتاسر پر است از حکایات لهوولعب و شرابخواری و لذت جنسی، آن هم نه مدل اسلامی آن، که یعنی فقط برای مردان، که برای زنان نیز هم، چه شوهردار و چه مجرد!

شاید روزی حوصله کنم و به آن‌ها هم بپردازم ولی حالا فقط می‌خواهم از کاربرد لطیفه در هزارویک شب یکی دو نمونه به‌دست بدهم. و چون ممکن است اثر واکسنی که در مقدمه‌ی مطلب "حکایت سه غلام بریده‌آلت!" به خودم زدم تا از نیش "ماموران امر به معروف سایبری" مصون بمانم به مرور زمان از بین رفته باشد، دوباره آن را بدین‌وسیله تجدید می‌کنم!

حکایت پاداش طبابت

روزی هارون الرشید و وزیرش جعفر برمکی در بین راه بصره و بغداد به شیخی برمی‌خورند که سوار بر خرش است. جعفر برمکی از شیخ می‌پرسد:

"به کجا خواهی رفت؟ آن مرد گفت: به بغداد خواهم رفت. جعفر گفت: در بغداد چه خواهی کرد؟ گفت: از بهر چشم خود دارو خواهم گرفت. هارون الرشید با جعفر گفت: با این شخص مزاح کن."

جعفر برمکی که شیوخ را خوب می‌شناسد و از بددهنی آنان آگاه است، از شوخی با او سر باز می‌زند و به خلیفه می‌گوید:

"اگر با او مزاح کنم سخن ناخوش خواهم شنید."

ولی وقتی خلیفه باز هم با اصرار از او می‌خواهد که سربه‌سر شیخ بگذارد، رو به شیخ کرده و می‌گوید:

"اگر تو را داروئی بیاموزم که به تو سود بخشد مرا چه مکافات (= پاداش) خواهی داد؟ آن مرد گفت: خدایتعالی تو را پاداش نیکو دهد. جعفر گفت: گوش دار تا من داروئی که از برای هیچکس نگفته‌ام با تو بازگویم. آن مرد گوش داشت. جعفر گفت: صد مثقال روشنائی آفتاب، و صد مثقال ماهتاب، و صد مثقال پرتو چراغ، بگیر و این‌ها را به یک‌جا جمع کن و سه ماه در پیشِ باد بگذار. پس از آن در هاونی که ته نداشته باشد سه ماه این‌ها را بکوب. پس از آن به سرمه‌دانی گذاشته در وقت خواب استعمال کن. انشالله تعالی ترا عافیت روی دهد!

شیخ چون سخن جعفر بشنید در پشت خر کج بنشست و ضرطه‌ای (= گوزی) بلند بزد و گفت: در این ساعت این را نزد خود بگیر، وقتی که من این دارو به کار بردم و خدایتعالی عافیت به من ارزانی فرمود ترا کنیزکی بدهم که در زندگی تو را خدمت کند و [پس از مرگت] از اندوهی که بر تو خواهد داشت هر شبانه روز تیز (= گوز) بر روح تو بدهد!" جلد سوم، صص ٢٢٠-٢٢١

حکایت خر ابله

"ابلهی می‌رفت و افسار خری را گرفته او را همی‌برد. دو مرد از عیاران (= دزدان) او را بدیدند. یکی از ایشان گفت: من این خر از این مرد بگیرم. آن یکی گفت: چگونه می‌گیری؟ گفت: بیا تا گرفتن به تو بازنمایم."

آن وقت دزد به‌دنبال مرد ابله راه می‌افتد. مرد ابله حواسش اصلا به او نیست. دزد در فرصتی مناسب افسار خر را از گردنش برمی‌دارد و به گردن خودش می‌اندازد و خر را به دوستش می‌سپارد. دزد دوم بی‌سروصدا خر را با خودش به پشت تپه‌ای می‌کشاند در حالیکه صاحبِ خر افسار به‌دست همچنان راه می‌رود و دزد اول را به‌دنبال خود می‌کشد!

"آنگاه مرد عیار بایستاد و قدم برنداشت. مرد ابله به سوی او نگاه کرد دید که افسار بر سر مردی است. به او گفت: تو چه چیز هستی؟ گفت: من خر تو هستم و حدیث من عجیب است و آن این است که مرا مادر پیر نیکوکاری بود. من روزی مست نزد او رفتم. او با من گفت: ای فرزند، ازین گناه توبه کن. من چوب بگرفتم و او را بزدم. او به من نفرین کرد. خدایتعالی مرا به صورت خر مسخ کرد و به دست تو بینداخت. من این مدت را در نزد تو بودم. امروز مادر از من یاد کرد و مهرش به من بجنبید و من را دعا کرد. خدایتعالی مرا بصورت اصلی بازگردانید.پس از آن مرد ابله گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که اگر بدی با تو کرده‌ام بِحِل کن (= مرا ببخش). آنگاه افسار از سر او برداشت و به خانه‌ی خود بازگشت و از این حادثه غمگین و اندوهناک بود. زنش به او گفت: تو را چه روی داده و خر تو کجاست؟ پس مرد حکایت با زن خود بازگفت. زن گفت: وای برما، چگونه درین مدت آدمیزاد به جای خر به خدمت داشتیم!"

مدتی می‌گذرد و روزی زن به شوهرش می‌گوید:

"تا کی به خانه اندر بیکار خواهی نشست، برخیز و به بازار شو و درازگوشی خریده به کار مشغول باش. آن مرد برخاسته به بازار چارپا فروشان رفت. خر خود را دید که در آن جا می‌فروشند. چون او را بشناخت پیش رفته دهان به‌گوش او نهاد و به او گفت: ای مِیشوم (= نامبارک) پندارم که باز شراب خورده مادر خود را آزرده‌ای و او ترا نفرین کرده. به خدا سوگند که من دیگر ترا نخواهم خرید!" جلد سوم ص ٢١٢

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:16 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 22, 2014

من در برنامه افق با موضوع رابطه کوبا و آمریکا

این برنامه ساعتی پیش از تلویزیون صدای آمریکا پخش شد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:26 PM | مطالب مربوط به موسيقی آمريکای لاتين |

December 19, 2014

با یاد بانوی از دست رفته زیبا نعیمی

تردید ندارم هر کس که فیلم "تابوی ایرانی" را دیده باشد نمی تواند چهره ی مهربان و زیبای بانوی از دست رفته "زیبا نعمیی" را فراموش کند. صداقت، صمیمیت و انسانیت از نگاه زیبایش می بارد. از لحظه ای که این چشمان گیرا را در کلیپی که از ایران برایم فرستادند دیدم شک نداشتم که شناسنامه فیلم من نگاه گیرای آن عزیز خواهد بود. و همین هم شد. طرح پوستر فیلم را ماه ها قبل از ساخته شدن فیلم در ذهنم ساخته بودم.

و حالا سکانس "روستای ایول" در مازندرن را که حدود هفت دقیقه بیشتر نیست از فیلم تابوی ایرانی برای دوستان این صفحه می گذارم تا خود همان بانوئی را ببینند که مثل نامش "زیبا"ست.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:19 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

مرگ یک شخصیت

شخصیت والا، شیرین، و دلنواز فیلم "تابوی ایرانی"، که گزارش صادقانه اش در مقابل دوربین قلب هزاران هزار هموطنانمان را لرزاند به زندگی بدرود گفت و وطن تابوزده اش را برای همیشه پشت سر گذاشت. برق چشمان گیرایش هرگز از ضمیر دل من و دوستدارانش زدوده نخواهد شد.


mother.JPG mother2.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:25 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 17, 2014

مصدق


فیلم کامل از نمایش مصدق (فارسی با زیرنویس انگلیسی)

نویسنده و کارگردان: رضا علامه زاده

تهیه کننده: بیژن شاهمرادی

بازیگران: ناصر رحمانی نژاد، علی پورتاش، هومن آذرکلاه و حمید عبدالملکی

موسیقی: اسفندیار منفردزاده


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:21 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 13, 2014

سندباد و ماجراهای شيخ نكومنظر و برادران شیطان

در پنجمین سفر سندباد آنچه موجب غرق شدن كشتى مىشود با سفر دوم او ارتباط موضوعی مىيابد. كشتى به جزيرهاى نامسكون مىرسد و بازرگانان براى تفريح پياده مىشوند ولى سندباد در كشتى مىماند. بازرگانان با ديدن تخم مرغ بسیار بزرگی (تخم رُخ) بیآنکه تصوری از آن داشته باشند تخم را مىشكنند و جوجهى عظيمالجثهاش را كباب مىكنند. وقتى سندباد از كار آنان آگاه مىشود به وحشت مىافتد و از ناخدا مىخواهد از آنجا فرار كنند ولى قبل از فرار آنها مرغ رُخ سر مىرسد و با سنگ گرانى كه به منقار دارد كشتى را در هم مىشكند.

باز هم سندباد به كمك تختهپارهاى خود را به جزيرهى تازهاى مىرساند؛ جائى كه در كنار یک نهر آب "شيخى نكومنظر" مىبيند كه بهدليل كهولت نمىتواند از نهر عبور كند. شيخ با اشاره از او مىخواهد تا بدوشش بگيرد و به آنسوى آب ببردش. سندباد بهاميد پاداش اين كار ثواب شيخ را بهدوش مىگيرد ولى بر او همان مىرود كه بر ما مردم ايران از شيخ نكومنظر نوفلوشاتو رفت! براى تائيد اين نكته ناچارم حرفهاى سندباد را عينا رونويسى كنم:

"در حال او را بهدوش گرفتم و به مكانى كه اشارت كرده بود بردم. آنگاه گفتم فرود آى. آن شيخ از دوش من به زمين نيامد و پاهاى خود به گردن من درپيچيد. به پاهاى او نظر كرده ديدم مانند چرم گاوميش است... در حالتى كه به دوش من سوار بود با دست خود اشارت كرد كه او را در ميان درختان به سوى ميوههاى لذيذ برم. هر وقت كه مخالفت مىكردم به پاى خود مرا سخت مىزد چنانكه به تازيانه مىزنند... من در دست او مانند اسيران بودم و همواره او را در ميان جزيره مىگردانيدم و او شب و روز به دوش من بود و به دوش و گردن من بول و غايط (= ادرار!) مىكرد " جلد ٤، ص ١٣٥

ماجراى رهائى سندباد از شيخى كه وبال گردنش بود را بهخلاصه بازگو مىكنم چون بعيد است راهنماى مناسبى باشد براى رهائى ما از شيوخى كه بر گردهمان سوارند و ادرارشان بند نمیآید! سندباد در جنگل كدوئى مىيابد و درون آن را خالى مىكند. سپس پاى درخت انگور رفته كدو را از انگور پر مىكند و آنرا چند روز در آفتاب مىگذارد. و در تمام اين مدت البته شيخ  بر گردهاش سوار است. سندباد بحرى ادامهى ماجرا را براى سندبادِ باربر اينگونه تعريف مىكند:

"چند روزى بر او بگذشت تا اينكه شراب ناب شد... پس من شراب خورده مست شدم و آن پليد را برداشته در ميان درختان به اينسو و آنسو مىدويدم. چون مرا نشئه مستى كامل شد برقصيدم و بخواندم و نشاط كردم. پليدك چون مرا بدين حالت بديد به اشارت از من بخواست كه از آن شراب بنوشد. من از بيم جان كدوى شراب بدو دادم. در حال دهان كدو بر لب نهاد و آنچه شراب در كدو مانده بود بنوشيد و كدو بر زمين انداخت. آنگاه او را طرب روى داد و بر دوش من به رقص درآمد."

آیا صحنهاى از اين سرمستانهتر برايتان قابل تصور است!؟ شيخى مست كه تنبانش از نجاست خودش رنگين است بر دوش مست ديگرى در حال رقصيدن است! اگر اين صحنه در فيلمى بيايد هرگز از خاطر بيننده نخواهد رفت.

پايان ماجرا اين است كه سندباد وقتى مىبيند شيخ پليد دست و پايش سست شده از فرصت استفاده كرده او را به زمين مىاندازد و با سنگى بزرگ كلهى پوكش را مىشكافد. (در زمان سندباد هنوز مبارزه بهدور از خشونت شناخته شده نبود!)

عجائب سفر پنجم هنوز تمام نشده. از آنچه بارِ قصهپردازى ندارد و به پرگوئى مىماند درمىگذرم و تنها به يك خاطرهى جالب سندباد از باقى اين سفر مىپردازم. سندباد پس از رهائى از "شيخ نكومنظر" و خشتكچركين، با كشتى ديگرى كه اتفاقا به همان جزيره مىآيد به سفر ادامه مىدهد و اين بار به شهرى مىرسد كه روزها در اختيار مردم است و شبها در اختيار همان بوزينگانى كه سندباد در سفر سوم ديده بود!

"ساكنان آن شهر را عادت اين بود كه چون شب مىشد از دريچههائى كه به طرف دريا بود بيرون مىآمدند و از ترس بوزينگان به كشتىها و زورقها نشسته شب را در روى دريا به روز مىآوردند... اگر يكى از ايشان تخلف كرده در شهر مىماند بوزينگان از كوهها به شهر مىآمدند و او را هلاك مىكردند، و چون روز مىشد بوزينگان به خارج شهر رفته از ميوههاى باغها مىخوردند و تا وقت شام در كوهها مىخفتند. باز چون هنگام شام مىشد به شهر اندر مىشدند و آن شهر در اقصى بلاد سودان است." ص ١٣٧

اگر اين قصهی غریب را امروزه يك نويسنده نيجريهاى يا سوماليائى به صورت داستانی کوتاه مىنوشت میتوانست تمثيلى روشن بهدست دهد از مردم فقير و بىپناهى كه روزها در تلاش جانکاهِ معاشاند و شبها از ترس هجوم بوزينگان "بوكوحرام" و "ال شباب" جرات ماندن در خانهی خود را ندارند.

در سفر ششمِ سندباد قصهی دندانگیری نمیبینم. او در این سفر از سرزمین ناشناختهی دیگری سر در میآورد و بیش از اینکه ماجرای بدیعی برای سندبادِ باربر تعریف کند از ادویهجات و عودها و عنبرهای گوناگون و گوهرها و یاقوتهائی که مثل سنگریزه کفِ نهرها ریخته بود برای آن بیچارهی فقیر حرف میزند!

در پایان این سفر اما سندباد به نکته مهمی اشاره دارد. او که باز هم پس از فرار از مرگ در جزیرهای مورد محبت مَلک آن دیار قرار میگیرد وقتی امکان بازگشت به بغداد برایش فراهم میشود برای خداحافظی به دیدار ملک میرود. ملک که وصف حال خلیفهی مسلمین، هارونالرشید را از سندباد بحری شنیده، هدایائی به او میسپارد تا به خلیفه برساند و سپس سندباد را راهی میکند.

سندباد وقتی به بصره میرسد چند روزی استراحت میکند و سپس به بغداد میرود تا هدایا را به خلیفه برساند:

"به دارالسلامِ بغداد روان شدم و در پیشگاه خلیفه هارونالرشید حاضر آمده هدیتهائی که ملک از برای او فرستاده بود عرضه داشتم و تمامت ماجرا به خلیفه باز گفتم. پس از آن به خانه خویشتن آمده مال و متاع خود را جمع آوردم... [پس] از چند روزی خلیفه مرا بخواست و از سبب آن هدیه جویان شد و پرسید این هدیت از کیست و از کجاست؟ گفتم: ایهاالخلیفه، نام شهری که هدیت از آنجا آوردهام نمیشناسم و راه او را نمیدانم... پس تمامت آنچه در سفر روی داده بود بیان کردم و سبب فرستادن هدیت باز گفتم. خلیفه را بسی عجب آمد و فرمود که حکایت را نوشته به خزانه سپارند تا عبرت آیندگان شود."

نکته مهمی که در پاراگراف نقل شده وجود دارد این است که به گفتهی سندباد خلیفه دستور داد حکایت سفرهای او را بنویسند و حفظ کنند. اگر کلاه استادی بر سرم گشاد نباشد میتوانم ادعای اساتیدی را که معتقدند حکایت سفرهای سندباد پیش از تدوین کتاب هزارویک شب به شکل مستقل وجود داشته است را به اعتبار همین پاراگراف اثبات کنم.

و اما سندباد در هفتمین و آخرین سفر دریائیاش از "شهر چین" سر در میآورد. پس از خرید و فروش پربار دوباره کشتی را به دریا میرانند و همانطور که انتظار دارید به ناگهان ناخدا تویسرزنان و ریشکنان فریاد میزند که:

"از خدایتعالی طلب نجات نمائید و بدانید که باد بر ما غلبه کرده و ما را به آخر دریاها انداخته."

و بلافاصله کشتی در اثر حمله ماهیهای غول پیکر در هم میشکند و سندبادِ ما باز به کمک تختهپارهای نیمه جان خود را به جزیرهی تازهای میرساند و با خود میگوید:

"در این سفر توبه نصوح میکنم که دیگر سفر نکنم و در تمامی عمر نام سفر به زبان نیاورم و خیال او را از دل نگذرانم."

و اینبار بر قولش میماند. در این جزیرهی آخری سندباد با شیخ ثروتمندی آشنا میشود که معلوم نیست چرا او را دوست دارد که هم دخترش را به عقدش در میآورد و هم تمام اموالش را پس از مرگ به او میبخشد!

قصهای با این شروع سست ناگهان به چنان تخیلی راه میدهد که دارای همان ویژگیهائی است که گابریل گارسیا مارکز را واداشت تا از تاثیر این کتاب بر آثار جاودانه خودش حرف بزند و من در اولین بخش این یادداشتها به آن اشاره داشتهام.

سندباد وقتی در این شهر به مال و منال و غلام و کنیز میرسد میگوید:

"پس من با مردمان شهر معاشرت کردم. ایشان را دیدم که در سر هر ماه حالت ایشان دگرگون میشود و از برای ایشان پر و بال پدید میگردد که با آن پرها به سوی آسمان پرواز میکنند و در شهر کسی جز کودکان و زنان برجای نمیماند. من با خود گفتم چون سر ماهِ نو شود از یکی از اهالی شهر درخواست کنم که به هر جا روند مرا با خود برند.

پس چون سر ماه برآمد گونههایشان متغیر شد (= تغییر ماهیت دادند). من پیش یکی از آن ها رفته به او گفتم ترا به خدا سوگند میدهم که مرا با خود بردار تا تفرّج کنم و با شما بازگردم."

مرد، اول نمیپذیرد ولی به اصرار سندباد بالاخره به خواست او تن میدهد و او را با خود بر فراز ابرها به پرواز در میآورد. سندباد در اوج آسمانها، شگفتزده از قدرت خداوند زبان به سپاس او میگشاید:

"قدرت خدا را یاد کرده سبحان الله گفتم. هنوز تسبیح من تمام نگشته بود که آتشی از آسمان فرود آمد و نزدیک بود که همهی ایشان را بسوزاند. همه به یکباره فرود آمدند و مرا در کوهی بلند بینداختند و بر من بسی خشم آوردند. مرا در همان جا گذاشته برفتند."

سندباد بحری، جانِ سندبادِ باربر را به لبش میرساند تا بگوید که چرا آتش از آسمان فرود آمد و برای چه گناهش به گردن او افتاد! پس از ماجراهای بیهودهای که در کوهستان برای سندباد پیش میآید بالاخره سندباد بهطور اتفاقی با مردی که او را پرواز داده بود روبرو میشود و نهایتا در مییابد که این مردمان از "اخوان شیاطین هستند و یادِ خدایتعالی نکنند"، و او چون بر فراز آسمان سبحان الله بر زبان رانده همه را به آتش غضب شیطان گرفتار کرده است. سندباد به مرد قول میدهد تا دیگر نامی از خدا نبرد و تازه آن وقت است که مرد مجددا او را در بغل میگیرد و پروازکنان به خانه برش میگرداند!

با این ماجرا هفتمین سفر سندباد هم پایان میگیرد و به حساب او تنها همین یک سفر بیستوهفت سال طول کشیده است!

سندبادِ باربر با شنیدن مشقاتی که سندباد بحری کشیده و خطراتی که از سرش گذشته دوباره از اینکه آن چند بیت گلهآمیز فردوسی طوسی را در مقابل در خانهی او بر زبان رانده، و من در آغاز حکایت سندباد آوردهام، عذرخواهی میکند!

"سندباد بحری عذر او را بپذیرفت و او را به دوستی خود برگزید." صص ١٤٣-١٤٩

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:46 PM | از کتاب و قصه و شعر |

December 9, 2014

سندباد بحرى در سفر چهارم داماد مى‌شود!

در چهارمين سفر، بعد از وزيدان باد مخالف و غرق شدن كشتى به همراه بسيارى از بازرگانان، سندباد و چند تن ديگر با تخته پارههائى خود را به جزيرهى تازهاى مىرسانند. او مدعى مىشود که ساكنان اين جزيره مردمى بودند هميشه عريان كه مجوس (= زرتشتى) بودند. سندباد نامى از شهر يا كشور معينى نمىبرد ولى در صفحه بعد مجوسانِ عریان را "طايفه زنگيان" مىنامد. براى آنان كه در پسزمينهی افسانهها بهدنبال حقايق تاريخى هستند بايد دنبال كردن اين كه آيا در قرن هشتم ميلادى يعنى در عصر خلافت هارونالرشيد، در زنگبار زرتشتيانى مىزيستهاند يا نه جالب باشد. 

براى من كه بيشتر خطِ قصه و ساختار قصهپردازى شهرزاد برایم مطرح است از اين نكته در مىگذرم. سندباد در نهايت از شهر تازهای سر در مىآورد و طبق معمول مورد لطف مَلك آن ديار قرار مىگيرد. او در اين شهر به كار ساختن زين اسب كه براى مردم و صاحبمنصبانِ دربار ملك ناشناخته است مىپردازد و از اینراه اسم و رسمى در مىكند. همين اسم و رسم هم كار دستش مىدهد! يك روز كه در اوج شهرت و محبوبيت است ملك در كمال مهربانى به او مىگويد:

"ما را پس از اين طاقت جدائى تو نيست و بيرون رفتن تو را از اين شهر شكيبا نتوانيم بود. اكنون قصد اين است كه سخن بپذيرى و خواهش من رد نكنى... قصد من اين است كه تو را زنى خوبرو و خداوندِ مال و جمال دهم كه تو در نزد ما ساكن شوى و اين شهر را وطن خود گيرى." جلد ٤، ص ١٢٨

بله گفتن همان، و در كام مرگ رفتن همان! سندباد دختر زيبا و پولدار را به زنى مىگيرد و زندگى آرامى را آغاز مىكند. همسايهاى دارد كه زنش سخت بيمار است و مدتى بعد مىميرد. سندباد براى "سرسلامتباد" به ديدار مرد همسايه مىرود. مرد با چشمانى گريان مىگويد:

"اى رفيق به جان تو سوگند كه فردا مرا نخواهى ديد و در زمره مردگان خواهم بود. گفتم اى برادر چگونه فردا از جمله مردگان خواهى بود؟ گفت امروز زن مرا به خاك سپارند، مرا نيز با او به قبر بگذارند كه عادت شهر ما همين است كه چون زنى بميرد شوهر او را با او زنده به خاك سپارند." ص ١٢٩

سندباد نگران به سراغ ملك مى رود و از او مىپرسد:

"اى ملك جهان، مرد غريب را نيز بدينسان كنند؟ ملك گفت آرى، اگر غريب را نيز زن بميرد او را با زن خود زنده در گور كنند."

از قضا چند روزى نمیگذرد كه زن سندباد بيمار شده و دو سه روزى نمیکشد كه میمیرد. مردمِ سوگوار همسر سندباد را لباس پر زرق و برق پوشانده و جواهرات بدو آويخته و در تابوت گذاشته به قعر چاهى در دل كوه میاندازند. 

"آنگاه همه ياران و همسايگان در پيش من آمده مرا وداع مىكردند و من در ميان ايشان فرياد مىزدم و مىگفتم كه من مردىام غريب، به عادت شهر شما طاقت ندارم. ولى ايشان سخن من نپذيرفتند و به فرياد من نگاه نكردند. مرا گرفتند و ببستند و كوزه آبى با هفت قرصه نان با من ببستند و به چاه اندرم فرو آويختند... سر چاه به آن سنگ بزرگ پوشانيده از پى كار خود برفتند. ديدم آن مكان در زير كوه غارى است بس بزرگ." ص ١٣٠

سندباد بحرى براى سندبادِ باربر تعريف مىكند كه در غار جز استخوان مردگان چيزى نبود. اين بود كه او فقط روزى لقمهاى نان و جرعهاى آب مىخورد تا از گرسنگى نميرد، تا اينكه:

"روزى از روزها نشسته به فكرت اندر بودم كه اگر نان و آب تمام شود چه بايدم كرد و حيلت من چه خواهد بود؟ در اين خيال بودم كه سنگ از در چاه به يك سو شد. گفتم آيا حادثهاى رخ داده؟ ناگاه مردمان را ديدم بر سر چاه ايستاده مردِ مرده و زن زندهاى را به چاه اندر انداختند و زن مىگريست و مىناليد ولى آب و نانى بسيار با آن زن فرو ريختند." 

اگر حكايت سندباد را در هزارويكشب نخوانده باشيد غيرممكن است دنباله اين داستان را حدس بزنيد. نه از اينرو كه ساختار قصه مثل تمام قصههاى خوب از زيرجريانى برخوردار است كه از نگاه خواننده پنهان مىماند و بر كشش قصه مىافزايد؛ آنچه که در تكنيك قصهپردازى "طرح توطئه" ناميده مىشود. نه، منظورم اين نيست. منظورم اين است كه سندباد كه شايد يكى از قديمىترين و محبوبترين شخصيتهاى خيالى براى كودكان است و تا كنون صدها فيلم و كارتون و كتابِ مصور كودكان در هر زبانى بر مبناى آن ساخته و منتشر شده، در غارِ مردگان دست به كارى مىزند كه تصورش غيرقابل باور است. 

"چون مردمان سر چاه با سنگ پوشانده برفتند، من استخوان پاى مردهاى برداشته به سوى آن زن آمدم و استخوان بر سر او بزدم. در حال بیخود بيفتاد. دوباره و سهبارهاش به استخوان همىزدم تا اينكه بمُرد، و نان و آبى كه با او بود برداشته به مكانى كه در يكسوى غار از بهر خواب ساخته بودم بياوردم." ص ١٣١

 سندباد با تكرار اين عمل ناشريف و كشتن زندگان تازهاى كه با همسران مردهشان به چاه افكنده مىشوند آنقدر زنده مىماند تا روزى با ديدن جانورى كه به قصد خوردن گوشت مردگان به غار آمده راه خروج از غار را مىيابد.  سندباد با برداشتن زينت آلات قيمتى مردگان، از غار بيرون مىرود و بر ساحلى كه در نزديكى غار است به انتظار رسيدن راه نجاتى مىنشيند. 

براى اين كه مبادا شما با سندباد به خاطر کار ناشریفش بد شويد به يادتان مىآورم كه شما با قهرمان يك قصه طرف هستيد، و حكايت سندباد در هزارويك شب نشان مىدهد كه مقولهى "ضدقهرمان" كه در شخصيتپردازى قصهپردازان امروز سخت رايج و مورد توجه قصهخوانان است مقولهاى است قديمى كه قدمتش دستکم به چندین قرن پیش از دوران هارونالرشيد برمىگردد! (اشاره ام به نامردمی رستم است در رزم با پسرش سهراب به زبان استادِ سخن فردوسی.)

حالا با اين توضيح - يا توجيه!- بدون نگرانى از اينكه مبادا شما را بيشتر با سندباد بد كنم اين تکه از خاطرهگوئیاش را هم بازنويسى مىكنم:

"در ساحل دريا به انتظار كشتى بايستادم. هر روز به غار در مىآمدم. اگر كسى را زنده در غار مىكردند من او را كشته نان و آب او مىبردم." ص ١٣١

سندباد كه در سفرهاى ديگرش با زيركى و بكار بردن هوش و ذكاوت و نيز با شانس و اتفاق از مخاطرات عجيب و غريبى كه گرفتارش مىشود به سلامت در مىرود در سفر چهارم همانطور كه ديديد به "حيلتِ" ناشریفی از كام مرگ مىگريزد و با رسيدن اتفاقى يك كشتى به ساحل، سفر چهارمش را به پايان مىبرد. 

bozorg%201.jpg

پسنوشت: ديروز در ديدار با نقاش برجسته و نامدار "بزرگ خضرائى" كه در كارگاهش در هلند دست داد نسخهاى كمياب از كتاب هزارويك شب به چشمم خورد. "بزرگ" توضيح داد كه در بسيارى از آثارش كه نقش اسب در آنان اهميت دارد - كه تعداشان هم كم نيست - حركت موزون اندام اسب و تزئينات چشمگير اسبها را از توضيحات همين كتاب هزارويك شب برداشت کرده است (يك نمونه از آن را در اينجا مىآورم).   

كتاب را از او بهامانت گرفتم تا با نسخهاى كه خودم دارم مقابله كنم. نسخهى قديمى با عنوان "كليات مصور هزارويك شب" در سال ١٣٢٨ خورشيدى، يعنى شصتوچهار سال پيش توسط "كتابخانه على اكبر علمى و شركاء" در تهران منتشر شده و تا جائى كه فرصت مقابله داشتم هيچ تفاوتى با نسخهى مورد استفادهى خودم در آن نديدم. كتاب در قطع بزرگ است و در آن تصاويرى از برخى از حكايتها كشيده شده. از حكايت هفت سفر سندباد فقط يك تصوير در كتاب آمده كه مربوط به زيباترين خاطرهى سندباد از نگاه من است كه همان جفتگيرى اسبان دريائى با ماديانهاى مَلك مهرجان باشد. من این ماجرا را که در اولين سفر سندباد آمده در يادداشت قبلى آوردهام. و اين هم تصوير آن صفحه از كتاب برای حسن ختام.

1001%20shab2.jpg

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:40 AM | از کتاب و قصه و شعر |

December 4, 2014

سه سفر اول سندباد

در یادداشت پیشین از ماجرای دیدار دو سندباد، سندبادِ باربر و سندبادِ بَحری، آن‌گونه که در هزارویک شب آمده نوشته‌ام و حالا با ذکر یکی دو نکته‌ی مقدماتی به‌ اختصار به عجائبِ قابل ذکر سه سفر اول از سفرهای هفتگانه‌ی سندباد بحری می‌پردازم.

و اما نکته ها: گرچه لغت "بَحری" به‌معنای دریائی است نمی‌دانم چرا لقب سندباد را در زبان‌های اروپائی به غلط ملوان یا ناخدا ترجمه کرده‌اند. این غلط به‌قدری جاافتاده است که در بسیاری از تصاویری که در کتاب‌ها یا فیلم‌های کارتون از سندباد آمده او را در لباس ملوانی ترسیم کرده‌اند. در حالیکه سندباد، هم خود بازرگان و هم فرزند یک بازرگان بود، و در هیچ یک از سفرهای هفتگانه‌ی دریائی هدایت کشتی را شخصا به عهده نداشته است.

و نکته بعدی این که آغاز و پایان قصه‌ی هر کدام از سفرهای سندباد مشابه یکدیگر است. سندباد هر بار به اتفاق بازرگانان دیگر با همراه داشتن کالاهای تجاری‌شان برای خرید و فروش به سرزمین‌های دیگر مثل چین و هند و زنگبار و دیگر کشورهائی که نامشان برده نمی‌شود می‌روند اما در میانه‌ی دریا کشتی‌شان به مشکل تازه‌ای برمی‌خورد. بسیاری از بازرگانان غرق می‌شوند و کالاها به باد می‌رود ولی سندباد پس از روبرو شدن با ماجراهای شگفت‌انگیز نهایتا از مهلکه جان سالم به در می‌برد و حتی به شکلی معجره آسا کالاهایش را نیز باز می‌یابد!

او هر بار تصمیم می‌گیرد دیگر خطر نکند و به دریا نزند ولی وسوسه رهایش نمی‌کند و تنها در پایان سفر هفتم است که از سفر دریائی توبه کرده و بر توبه‌اش می‌ماند.

این‌ها را به مختصرترین شکلی گفتم چون بر خلاف شهرزاد که با کش‌دادن حکایت‌ها خطر مرگش را به تاخیر می‌انداخت، من اگر بیش از اندازه بخواهم لفت و لعاب بدهم برایم خطر مرگ دارد! بنابراین در هر سفر فقط به عجائبی اشاره می‌کنم که به نظرم تکراری نمی‌آیند و جذابیت دارند، و باقی را با اجازه شما درز می‌گیرم.

سفر اول

"به شهر بصره روان شدم و از آنجا با جمعی از بازرگانان به کشتی نشسته و شبانه روز به دریا همی‌رفتم و از جزیره به جزیره و از دریائی به دریائی همی‌گذشتم و به هر مکانی که می‌رسیدم می‌فروختم و می‌خریدم تا اینکه به جزیره‌ای برسیدیم که باغی بود از باغ‌

های بهشت." جلد ٤، ص ١٠٨

همین جزیره که قرار است باغی باشد از باغ های بهشت، و بازرگانان زیر درختان میوه‌اش مشغول لهو و لعب هستند ناگهان از فریاد ناخدا درمی یابند که:

"این نه جزیره است بلکه ماهی‌ئی است بزرگ که از آب بیرون آمده و ریگ‌ها بر او جمع شده و درختان بر او رسته، مانند جزیره گشته."

تا بازرگانان به خودشان بیایند ماهیِ جزیره مانند، در اثر سروصدای آنان به جنبش درمی‌آید و ناگهان به قعر دریا فرو می‌رود و بازرگانان را در سطح دریای خروشان رها می‌کند. عده‌ای شناکنان خود را به کشتی می‌رسانند و برخی غرق می ‌شوند. سندبادِ ما به تخته پاره‌ای دست یافته و پس از یک شبانه روز دست و پنجه نرم کردن با امواج دریا و ماهیان ریز و درشت، به جزیره‌ی تازه‌ای می‌رسد.

سندباد پس از چند روز که روزگارش با خوردن میوه‌های درختان جزیره سر می‌شود شیهه‌ی اسبی را می شنود و در تعقیب این صدا با صاحب اسب آشنا می‌شود. این مرد قصه‌ای دارد که مرا به یاد قصه‌گوئی "منیرو روانی‌پور" در رمان زیبای "اهل غرق"ش می‌اندازد.

می‌گوید شغلش مهتری اسب‌های پادشاهی است به نام ملک مهرجان. او و مهترهای دیگر هر ماه اسب‌هایِ ماده‌یِ ملک مهرجان را به این ساحل می‌آورند و در این‌جا می‌بندند. شب که می‌شود اسب‌های دریائیِ نر با شنیدن شیهه‌ی مادیان‌ها به هوای آنان از آب بیرون می‌آیند. اسب‌های دریائی آن‌گاه با اسبانِ ملک مهرجان جفت‌گیری می‌کنند. سپس هرچه سعی می‌کنند تا مادیانشان را به با خود به دریا ببرند موفق نمی‌شوند چون پای مادیان‌ها به صخره‌های ساحل بسته است.

"آن مادینه‌ها از اسبان دریائی آبستن می‌گردند و هرچه که از نرینه و مادینه بزایند به قیمت گران فروخته می‌شوند و در روی زمین هیچ یک از آن‌ها را نظیری نباشد." ص ١١٠

مهتر، درنهایت سندباد را با خود به دیار ملک مهرجان می‌برد و ملک او را به شغل "بزرگیِ بندر و نویسندگی آن" که معنایش باید مامور گمرکات بندر باشد می‌گمارد!

از قضا روزی همان کشتی که او را جا گذاشته بود با همان ناخدا و اموال برباد رفته‌اش در بندرگاه او لنگر می‌اندازد و این سفر به خیروخوشی پایان می‌گیرد!

سفر دوم

در سفر دوم سندباد در جزیره‌ای "که درختان بسیار و میوه‌های آبدار و شکوفه‌های الوان و مرغ‌های خوش‌الحان و چشمه‌های روان داشت" چنان سرمست طبیعت می‌شود که خوابش می‌برد و ملوانان و بازرگانان او را در همان جزیره جا می‌گذارند و می‌روند.

وقتی بیدار می‌شود به هر سوی جزیره به‌امید یافتن کسی می‌گردد ولی تنابنده‌ای نمی‌یابد. به ناگاه چشمش به چیزی بزرگ و سفید می‌افتد. سندباد به گرد این پدیده‌ی سفید که به گنبد بزرگی شبیه و دورش پنجاه گام است می‌گردد تا دری بیابد و داخل شود ولی از در خبری نیست. در همین لحظه آسمان تیره می‌شود و سندباد پرنده‌ی عظیم‌الجثه‌ای را می‌بیند که مثل ابر جلو آفتاب را گرفته است.

پرنده‌ی عظیم‌الجثه مستقیم به سوی گنبد سفید فرود می‌آید و روی آن می‌نشیند و گنبد را مثل تخمی زیر بالش می‌گیرد. نام این پرنده "رُخ" است که جوجه‌هایش وقتی از تخم سر برآورند غذایشان گوشت فیل است. و البته آن گنبد سفید چیزی نیست جز تخمِ رخ!

سندباد با دیدن رخ فکر بکری به ذهنش می‌رسد. دستارش را مثل طناب می‌تابد و یک سرش را به کمر خود و سر دیگرش را به پای رخ گره می‌زند تا خود را از این جزیره‌ی نامسکون نجات دهد. پرنده پس از گرم کردن تخم‌اش به پرواز درمی‌آید و سندباد را با خود به اوج آسمان‌ها می‌برد. از ورای ابرها چشم رخ به مار بزرگی در جزیره‌ای بر سر راه می افتد و به قصد شکار مار به آرامی به زمین فرود می‌آید. و آن‌جاست که سندباد از فرصت استفاده کرده و دستارش را از پای مرغ باز می‌کند.

باقی عجائبی که سندباد بحری در این جزیره دیده و برای سندباد باربر تعریف می‌کند به پرچانگی بیشتر شبیه است! تنها چیزی که به آغاز قصه‌اش ربط پیدا می‌کند این است که می‌گوید:

"در آن جزیره نوعی از وحشیان بود که او را کرگدن می‌گفتند. در جزیره بسان گاو و گاومیش می‌چرید و آن جانور از شتر بزرگتر بود و یک شاخ بلند در میان سر داشت که طول آن ده ذرع بود. از پاره‌ای از سیاحان و مسافران شنیده‌ام که همان کرگدن، پیل بزرگ را به شاخ بردارد و در جزیره و سواحل می‌گردد و پیل در شاخ او مرده، روغن پیل از گرمی آفتاب به چشمان او می‌ریزد، در حال نابینا شود. آنگاه مرغ رُخ آمده او را به چنگال گیرد و او را با لاشه‌ی پیل که در شاخ دارد از بهر اولاد خود طعمه برد."! ص ١١٧

سفر سوم

این بار باد مخالف کشتی را منحرف کرده و بازرگانان را به "کوه بوزینگان" می‌برد! میمون‌ها بازرگانان را در جزیره پیاده می‌کنند و کشتی را با محموله‌هایش با خود می‌برند. سندباد و دیگران در جزیره ویلان می‌شوند و:

"ناگاه زمین بلرزید و آوازی از هوا بشنیدیم و در آن ساعت شخصی بزرگ ‌جثه و سیاه‌رو و بلندقامت بصورت انسان پدید شد که دو چشم مانند شعله‌ی آتش و دندان‌ها بسان دندان خنزیر (= خوک) داشت و او را دهانی بود بزرگ چون دهان چاه و لبانی مانند لبان شتر و گوش‌های پهن و درازش تا کمر آویخته بود و ناخن‌ها بسان ناخن درندگان داشت."

این انسان جانورمانندی که سندباد تصویرش را شرح می‌دهد خیلی هم شکمو و سیری‌ناپذیر است. اول سندباد را برانداز می‌کند وقتی می‌بیند او از نگرانی و غصه گوشتی بر بدنش نمانده سراغ بازرگانان دیگر می‌رود. هر کدام را یکی یکی برانداز می‌کند و نهایتا ناخدا را که مثل اغلب ناخداها پروار است انتخاب می‌کند و او را مثل یک بره‌تودلی به سیخ می‌کشد و روی آتش کباب (= باربکیو!!) می‌کند و نه تنها گوشتش را می‌خورد بلکه استخوانهایش را هم می‌مکد!

ماجرا این گونه پیش می‌رود که پس از چند بار کباب شدنِ چاق‌ترها بالاخره بازرگانان نقشه می‌کشند که وقتی آن جانور خواب است کورش کنند و از چوب و تخته قایقی بسازند و از کوه بوزینگان بگریزند.

نقشه خوب پیش می‌رود ولی فقط سندباد و دو بازرگان دیگر از مهلکه جان سالم به در می‌برند و خود را با قایق به جزیره تازه‌ای می‌رسانند؛ جائی‌که که یک "اژدهای بزرگ‌جثه" منتظر فرو دادن آنان است!

سندباد پس ار بلعیده شدن دو بازرگان همرامش توسط اژدها، هوشش را به کار می‌اندازد و با تخته‌های پهنی که از هر سو به اندام خودش می‌بندد بسیار پهن‌تر از دهان گشاد اژدها می‌شود و بدین‌گونه از بلعیده شدن نجات می‌یابد.

اگر سندبادِ باربر هنوز از شنیدن این خاطرات عجیب از دهان سندبادِ بحری شاخ در نیاورده باشد با شنیدن این‌که در زیر بازنویسی‌اش می‌کنم حتما علف بر جمجه‌اش سبز شده است:

"از جمله چیزهای عجیب که دیدم ماهی‌ئی بود بصورت گاو، و ماهی دیگر دیدم بصورت خر، و پرنده‌ای را دیدم که از آب به در می‌آمد و در روی آب تخم می‌گذاشته، جوجه می‌آورد و هرگز از روی آب بر زمین نمی‌رفت." ص ١٢٤

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:43 AM | از کتاب و قصه و شعر |

November 27, 2014

ماجراهاى "سندبادِ بَحرى" در هزارويك شب

نمىدانم چرا دلم مىخواهد نوشتن در مورد حكايت سندباد را از پرداختن به آخرين پاراگراف آن آغاز كنم. اين حكايتِ بلند كه پنجاه صفحه از ميانهى جلد چهارم كتاب هزارويك شب را اشغال كرده، و بيانش براى ملكشهرباز دقيقا يكماه (سى شب) از وقت شهرزاد را گرفت (يا بهتر، سىروز احتمال مرگش را عقب انداخت!)، با اين پاراگراف پايان مىگيرد:

"سندبادِ حمّال از سندباد بحرى معذرت خواست و به او گفت: ترا به خدا سوگند مىدهم كه از آنچه از من سر زد بر من مگير. سندباد بحرى عذر او را پذيرفت و او را به دوستى خود برگزيد و پيوسته با يكديگر انيس و جليس بودند و به لهو و لعب و نشاط و طرب بسر مىبردند تا برهم زنندهى لذات و پراكنده كنندهى جماعات و مُخرّب قصور و مُعمّر قبور بر ايشان بيامد."

نگران نباشید به این پاراگراف برمیگردیم! ساختار حكايت سندباد بحرى بر بازگوئى ماجراهائى است كه در هفت سفر دريائى بر سندباد بحرى گذشته كه هر روز يكى از آنان را براى سندباد ديگرى كه شغلش باربرى است تعريف مىكند. اينكه اين دو سندباد چگونه به هم مىرسند و دليل بازگوئى عجائب سفر سندباد بحرى به اين تفصيل براى سندبادِ باربر چيست، خود قصهى جالبى است. 

سندباد باربر كه مرد زحمتكش فقيرى است و در دوره‌ی هارونالرشيد در بغداد به باربرى روزگار مىگذراند يك روز ظهرِ تابستان كه گرما آهن را مىگدازد به جلو خانهى بازرگانى مىرسد كه آب و جارو شده و خنك و دلنواز است. او بار سنگينى كه به پشت دارد را زمين مىگذارد و بر سكوى جلو در خانه مىنشيند. وقتى وضع زندگى فقيرانه و مشقتبار خودش را با صاحب اين خانهى زيبا و بزرگ مقايسه مىكند دلش به درد مىآيد و رو به خدا اين ابياتِ گلهآميز را مىخواند كه در واقع متعلق به شاهنامهى فردوسى است كه دستكم سیصدسال بعد از مرگ هارون الرشيد سروده شده!

چهگويم ازين گنبد تيزگَرد // كه هرگز نياسايد از كاركرد

يكى را همى تاج شاهى دهد // يكى را به دريا به ماهى دهد

يكى را دهد توشه از شهد و شير // بپوشد به ديبا و خز و حرير

چنين است كردار گردنده دهر // نگه كن كزو چند يابى تو بَهر

مرد بازرگان صداى درددل باربر با خدا را مىشنود و او را به خانه دعوت مىكند. اين بازرگان همان سندباد معروف به بحرى است كه حالا از هفت سفر عجيب و بسيار دور از باور، جان سالم به در برده و با مال و منال هنگفتى كه دارد زندگى شاهانهاى در بغداد ترتيب داده است. سندباد بحرى از همنامش مىخواهد مجددا همان ابيات را بخواند. باربر ابراز شرمندگى و پشيمانى از خواندن آن ابيات گلهآمیز مىكند. سندباد بحرى براى اينكه توضيح دهد اين مال و منال را به سادگى به دست نياورده از باربر دعوت مىكند چند روز پياپى بيايد تا داستانهاى شگفتِ سفرهاى پر مخاطرهی هفتگانهى دريائيش را بشنود. خاطرهگوئى سندباد بحرى براى سندباد باربر كه هر روز با نوشيدن و خوردن و لهو و لعب بسيار همراه است هفت روز طول مىكشد و باربر جدا از اين لذت هر روزه، در پايان هر روز پول كلانى هم از سندباد - مزدِ گوش لابد!- دريافت مىكند. 

در بخش ديگرى از اين يادداشتها خلاصهاى از هفت سفر اعجابآور سندباد را بازنويسى خواهم كرد و از حوادث خارقالعادهاى خواهم نوشت كه اين گفتهى مشهور ما ايرانيان را به روشنى اثبات مىكند: "جهانديده بسيار گويد دروغ"!

اين را بهشوخى نوشتم، چرا كه مىدانم صحبت از قصهپردازى است، جائیكه ذهنِ مرزناشناسِ انسان نه تنها بهقصد كشف، كه بيشتر به ارادهى خلقِ دنيائى تازه، در بيكرانِ زمان و مكان بهسبكى پَرى در باد، پرواز مىكند و نسيم ذهننوازش خواننده و شنونده را با خود به دنیای یگانهی قصهاش مىبرد. 

كم نيستند ادبيات شناسانى كه كتابهاى بسيار معروف "سفرهاى گاليور" اثر "جاناتان سويفت" و "روبینسون كروزئه"ى "دانيل دوفو"، كه هر دو در قرن هيجدهم ميلادى نوشته و منتشر شدهاند را مُلهم از همين حكايت سندباد بحرى مىدانند كه در هزارويكشب آمده و ترجمه آن از عربى به زبانهاى اروپائى با عنوان "شبهاى عربى" بسيار پيش از آنها منتشر شده بوده است. يادتان باشد كه اين را من نمىگويم بلكه در بسيارى از كتابهاى تحقيقى و نيز در "دانشنامه بريتانيكا" به اين نكته توجه داده شده است.

چون نه خودم محقق هستم و نه اين نوشتهها براى اهلِ تحقيق است از باريك شدن در اين مقوله و ارجاع دادن به اين و آن منبع پرهيز مىكنم، ولى حيفم مىآيد يكى دو نكته را در مورد حكايت سندباد بحرى ناگفته رها كنم.

با اين كه به نظر خيلىها هفت سفر پرماجرای سندباد بحرى به شكل مستقل قبل از كتاب هزارويك شب وجود داشته و بعدها به آن افزوده شده، اما تا كنون هيچ سند قابل اتکائى در نوشتههاى پيش از هزارو يك شب كه اين مدعا را اثبات كند يافت نشده. 

از اين سختتر اثبات ادعاى كسانى است كه معتقدند نه فقط حكايت سندباد كه خود كتاب هزارويك شب هم در اصل ايرانى بوده كه قبل از اسلام وجود داشته و "هزار افسان" نامیده میشده. تا وقتی نسخهای به خط پهلوی از هزار افسان یافت نشود شاید بتوان گفت که اعتقاد به "هنر نزد ايرانيان است و بس" نقش قوىترى در ايجاد اين باور داشته باشد تا مدارك تاريخى!

با اين همه ترديدى نيست كه نه تنها بسيارى از قصههاى ايرانى، كه حتى قصههاى هندى و رومی هم در اين كتاب عربى راه يافتهاند كه بر رسيدن آن نه در حد سواد محدود من است و نه در حوصلهى تنگ شما!

قبل از بازنويسى اختصارى هفت سفر سندباد - كه البته در يادداشتى جداگانه خواهد آمد - اجازه بدهيد به پارگراف پايانى حكايت سندباد كه در آغاز اين يادداشت آمده نگاهى دوباره بكنيم؛ آنجا كه شهرزاد، "مرگ" و يا "عزرائيل" را اينگونه تعبير مىكند: " برهم زنندهى لذات و پراكنده كنندهى جماعات و مُخرّب قصور و مُعمّر قبور ". اين تعبير از مرگ و عزرائيل كه در پايانِ بسيارى از حكايتهاى هزارويك شب تكرار مىشود هميشه مرا به ياد كسى مىاندازد كه همه ما ایرانیان خوب مىشناسيمش؛ كسى كه سه دهه پيش در وطن ما مثل طاعون نازل شد و هر لذتى را برهم زد و هر جمعى را پراكند و هر قصرى را تخريب و هر گورستانى را آباد كرد!

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:25 AM | از کتاب و قصه و شعر |

November 26, 2014

عظیم جوانروح، و شط و شرجی

عظیم جوانروح، همکلاسی، دوست، و فیلمبردار فیلم توقیفی "شط و شرجی" من، از شط و شرجی گذشت. عظیم در شرائطی دعوت مرا برای سفر به آبادان محاصره شده پذیرفت که کمترین فیلمبرداری حاضر به دست زدن به چنین خطر بزرگی بود. از آنچه بر من و عظیم و سماک باشی (صدابردار فیلم) و یکی دو همکار دیگرمان در آن روزهای خون و آتش در خوزستان و بویژه در آبادان پیش از فتح خرمشهر گذشت به راحتی نمی توان سخن گفت.

azim.jpg تنها خواهشم این است که دوستان مانده در وطن از مسئولین تلویزیون بخواهند نسخه ای از این فیلم را که عظیم برای ثبت صحنه های غیر قابل تکرارش از جانش مایه می گذاشت در اختیار خانواده سوگوارش قرار دهند (در عکس نفر وسط محمود سماک باشی و سمت چپ زنده یاد عظیم جوانروح است. این عکس در مسیر خوزستان در اواخر پائیز 1359 برداشته شده). 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:53 PM | |

November 20, 2014

از ظهير فاريابى و فرخى سيستانى، تا حافظ و مولانا، در هزارويك شب

شگفتى هزارويك شب فقط در مجموعهى حكايتهايش نيست، بلكه در نسخهاى كه ما فارسىزبانان از اين كتاب در اختيار داريم، بكارگيرى وسيع اشعار شعراى فارسىزبان نيز هست در كتابى كه قرار است ترجمهى يك كتاب عربى باشد! يكبار اشاره كردم كه در مقدمهی کوتاه "عبداللطیف طسوجی"، مترجم فارسی هزارویکشب که صدوهفتادسال پیش نوشته، آمده است که این کتاب را بهدستور "بهمنمیرزا، فرزند ولیعهد مغفور عباسمیرزا، از تازی بهفارسی که خوشترین لغات است" برگردانده، و همان بهمنمیرزا به "میرزا سروش" که لقب "افصحالشعرا" داشته فرموده که "به جای اشعار عربیه، شعر فارسی از کتب شعرا، مناسب همان مقام بنویسد و هر شعری که به قصهای منوط و به حکایتی مربوط باشد، مضمون آن را خود انشا نماید."

و از اینروست که در سرتاسر اين كتاب شش جلدی که اصل آن عربی است كمتر صفحهاى یافت میشود كه در آن بيتى از شعرای فارسی زبان ديده نشود. براى دادن نمونهاى از كاربرد وسيع شعر فارسى در اين كتاب، حكايتى را انتخاب كردهام كه بر خلاف قصهى باحالِ عاشقانه و لطيفش، عنوانى قلنبه سلنب،ه و بهقول بچههاى امروزى ضدِحال دارد: "حكايت وردالاكمال و انس الوجود"!

باور كردنى نيست كه در این حكايت "وردالاكمال" نام يك دختر ظريف و زيبا، و "انس الوجود" اسم يك پسر ماهمنظر و عاشقپيشه باشد كه براى رسيدن بهوصال يكديگر بتوانند يازده شب ملكشهرباز را از كشتن شهرزاد بازدارند! این است که بهجای تکرار این اسامی نامانوس، در بازگوئی این حکایت ترجیح میدهم آنان را دختر و پسر بنامم، بویژه آنکه هدفم بیش از اینکه خودِ قصه باشد، نقش و کارکرد گنجینهی شعر فارسی است در حکایتهای این کتاب.

شهرزاد در میانهی شب سیصدوشصتوهشتم حکایت این دختر و پسر را اینگونه آغاز میکند:

"در روزگار قدیم مَلکی بود خداوند عزت و سلطنت، که او را وزیری بود ابراهیمنام، و آن وزیر دخترکی داشت خوبروی، بدانسان که شاعر گوید:

گَه آن آراسته زلفش، زره گردد گهی چنبر // گَه آن پیراسته جعدش، ببارد مشک و گَه عنبر

بسان لاله رخساره، نقاب لاله جراره // بَر از عاج و دل از خاره، تن از شیر و لب از شکر"

هرچه گشتم شاعر این دو بیت را نیافتم. بعید میدانم کار خود افصح الشعرا باشد که به فرمان بهمنمیرزا قرار بود هرجا شعر مناسبی در گنجینهی ادبیات فارسی نیافت خودش آن را بسراید. چون شعرهای بسیار سستی در کتاب - که به نمونهای از آن در همین حکایت اشاره خواهم داشت – وجود دارد که گمان میکنم بیشتر به او بچسبد تا این دو بیت! (وقتی دیروز این مطلب در فیسبوک من منتشر شد دوست مهربانی به نام "جهان آزاد" در یادداشت مفیدی توضیح دادند که این ابیات از عنصری بلخی شاعر زمان غزنویان است.)

بههرحال، این دخترک زیباروی وزیر، ضمنا مورد توجه مَلک نیز هست و هربار که ملک و درباریان به بازی چوگان مشغولند دخترک در بالکنی به تماشایشان مینشیند.

"از قضا در روزی که سواران به بازی گوی و چوگان مشغول بودند، دختر وزیر را در میان لشگر نظر به پسر ماهمنظر سروبالائی افتاد."

دخترک از ندیمهاش اسم پسر زیبارو را میپرسد و برای اینکه در میان پسران خوبرویِ میدانِ چوگان او را به دایه نشان دهد، سیبی به طرف جوان مورد نظرش پرتاب میکند.

و با این کار ماجرای عاشقی تازهای آغاز میشود که مثل همیشه به هر زبان که میشنوی نامکرر است!

"چون آن پسر را چشم بر او افتاد تیر عشق او را بخورد و خاطرش بدو مشغول گشته گفتهی شاعر بخواند:

دلم ای دوست تو دانی که هوای تو کند // لب من خدمت خاک کف پای تو کند

چه دعا کردهای جانا که چنین خوب شدی // تا چو تو، عاشق تو نیز دعای تو کند"

این دو بیت در اصل متعلق به قصیده بلندی است که "منوچهری" در مدح سلطان محمود غزنوی سروده است. در سرتاسر کتاب هزارویک شب، مثل اینجا، مترجم فارسی نامی از شاعرانی که از شعرشان استفاده کرده نبرده است. پیداست مقولهی بیاعتنائی به "کپی رایت" در ایران امروز دستکم صدوهفتادسال سابقه تاریخی دارد!

شهرزاد قصهاش را اینگونه ادامه میدهد:

"دختر وزیر آهی برکشید و به فکرت فرو رفت. پس از آن این ابیات بخواند:

دلم عاشق شدن فرمود و من بر حكم فرمانش // در افتادم بدان دردی كه پیدا نیست درمانش

به قصد گوی با چوگان به میدان دیدمش روزی // ز زلف او و پشت من حسد میبرد چوگانش

خم چوگان او با گوی هر ساعت به میدان در // همان كردی كه روز باد زلفش با زنخدانش

ز رشك آن كه تا با زلف مشكینش نیامیزد // به آب دیده بنشاندم سراسر گَرد میدانش"

این ابیات هم از شعر بلندتری از "اديب صابر ترمذى" انتخاب شده که چون در آن از چوگان و گوی سخن رفته با حکایت مناسبت یافته است.

دخترک همین ابیات را بر کاغذی مینویسد و زیر بالشش میگذارد. دایهاش اتفاقی آن کاغذ را میبیند، برمیدارد و میخواند و دوباره سرجایش میگذارد، و این گفتگوی زیبا میان او و دخترک آغاز میشود (برای راحتتر خوانده شدن، تغییر سادهای در نحوهی نوشتار آن میدهم).

"دایه: ای خاتون، تو میدانی که من از پندگویان تو هستم و بر تو مهربانم. بدان که عشق کاری است دشوار. پوشیدن [= پنهان کردن] آن آهن را میگدازد و سبب رنجوری و بیماری گردد، و کسی که عشق را آشکار کند بر او ملامت نیست که عشق اول ز حوا بود و آدم.

دخترک: ای دایه، داروی عشق چیست؟

-         داروی عشق وصال است.

-         وصال از کجا باید یافت؟

-         ای خاتون، وصل با نامه و پیغام و سخنان نرم توان یافت. نامه و پیغام است که میان دوستان جمع آرد و کارهای دشوار آسان کند. اگر تو را کاری باشد من بپوشیدن راز تو و بردن نامه از دیگران سزاوارترم."

با پیشنهاد دایه برای بردن پیام میان دخترک و معشوقش، حکایت این دو جوان عاشق با اشعاری که بین آنان رد و بدل می شود لطافت تازهای مییابد. دایه همان شعر زیر بالش را برای پسر میبرد و این غزل مشهور سعدی را در پاسخ میآورد:

"من همانروز که خال تو بدیدم گفتم // بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

هرگز آشفتهی روئی نشدم با موئی // مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد [= این رابطه قطع شود] // گر بدانند که من با غم رویت جفتم

پاسخ دخترک هم سه بیت از غزل دیگری از سعدی است:

"نه چندان آرزومندم که وصفش بر زبان آید // اگر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

چه نیروی سخن گفتن بود مشتاق خدمت را // حدیث آنگه کند بلبل که گل در بوستان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری // کز آن جانب که او آید صبا عنبرفشان آید

وقتی دایه دارد این پیام اخیر را میبرد نگهبانی به او مشکوک میشود و دایه از ترس کاغذ را به زمین میاندازد. در نهایت نامه به دست پدر دختر که وزیر ملک است میرسد. وزیر که از علاقه ملک به دخترش آگاه است نگران او و خودش میشود و با همفکری مادرِ دختر به این نتیجه میرسد که دستور دهد قصری در کوهی که از میان دریائی دوردست سر بیرون زده بسازند تا دختر را به آنجا بفرستد که دست پسر به او نرسد.

دخترک قبل از ترک خانه و رفتن به قصر در آن جزیرهی نامسکون، بر چارچوب در خانهاش پیامی به شعر برای معشوقش مینویسد که چیزی نیست جز غزلی عاشقانه از حافظ:

"ما برفتیم، تو دانی و دل غم خور ما // بخت بد تا بهکجا می برد آبشخور ما

از نثار مژه چون زلف تو در زرگیرم // قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

فلک آواره به هر سو کشدم میدانی // رشک میآیدش از صحبت جانپرور ما

به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند // نتوان برد هوای تو برون از سر ما"

عاشق وقتی به سراغ معشوقه میرود از شعر نوشته شده بر چارچوب خانه به ماجرای غیبت او پی میبرد:

"[پسر] از این حالت گریان شد و سخت بگریست و آب از دیده فروریخت و این ابیات بخواند:

تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن // که ندارد دل من طاقت هجران دیدن

عقل بیخویشتن از عشق تو دیدن تا چند // خویشتن بیدل و دل بی سر و سامان دیدن

هر شبم زلف سیاه تو نمایند بخواب // تا چه آید به من از خواب پریشان دیدن"

پس از خواندن این ابیات از غزلی دیگر از سعدی، حکایت به قصهی جستجوی پسرک برای یافتن دخترک تبدیل میشود که گاهی لطافت عاشقانهی قصه فدای حادثه پردازیهای سادهپسندانه میشود. عاشق به دنبال معشوق سر به بیابان میگذارد که:

"ناگاه درندهای بیرون آمد که سر او بزرگتر از گنبد و دهان او گشادهتر از درِ غار بود و دندانها مانند دندانهای پیل داشت... در کتابها خوانده بود که درندگان را با سخنِ نرم، فریب توان داد."

آنگاه هرچه عبداللطیف طسوجی، مترجم هزارویک شب، به دنبال شعری در دیوان شعرای فارسی زبان میگردد تا در اینجا بیاورد چیز دندانگیری که به داستان بخورد گیر نمیآورد. گمان من بر این است که او ناچار از افصح الشعرا میخواهد که زحمتش را خودش بکشد. و او طبع روانش را اینگونه میآزماید!

"ای شیر تو را به شیر یزدان سوگند // یک سو شو و ره بر من بیچاره مبند

رحم آر بر این تن که زعشق است نزار // در پنجهی خویش صید لاغر مپسند

چون شعر به انجام رسانید شیر برخاسته به سوی او رفت و با او مهربانی آشکار نمود و او را با زبان خود بلیسید و در پیش روی او روان شد و او را اشارت کرد که از پی من بیا."

شیر او را تا لب دریا میبرد و جای پای معشوقه را نشانش میدهد و از او جدا میشود. عاشق میفهمد که معشوقه و همراهانش به دریا زدهاند.

"از [یافتن] ایشان نومید شد و آب از دیده فرو ریخت و این ابیات بخواند:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت // دوستان دستی که کار از دست رفت

بخت و رای و زور و زر بودم [= داشتم]، ولیک // تا غم آمد هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند // صبر و آرام و قرار از دست رفت

مرکب سودا دوانیدن چه سود // چون زمام اختیار از دست رفت"

این ابیات زیبا هم که آمد متعلق به غزلی از سعدی است. جوان عاشق برای کمک گرفتن از عابدی که سر راهش قرار میگیرد این بار ابیاتی از قصیدهی شیوائی از "انوری" میخواند:

"نه کسی یک نفس مرا مونس // نه کسی یک زمان مرا غمخوار

رویم از خون چو لاله ی خودرنگ [= به رنگ طبیعی] // دهنم خشک و دیده طوفان بار

تن بفرسود چند از این محنت // دل بیالود چند از این آزار"

عابد با شنیدن این ابیات سوزناک مشکل عاشق را در مییابد و به او اطلاع میدهد که گروهی را دیده است که بر کشتی برنشسته و به دریا زدهاند و وقتی ملوانان به ساحل برگشتند کشتی را شکستند تا کسی نتواند از آن استفاده کند. عابد برای تسکین عاشق میگوید:

"اندوه تو اندوهی است بزرگ و هیچ عاشقی نیست که به اندوه گرفتار نباشد. پس عابد این ابیات بخواند:

عشق جوشد بحر را مانند دیگ // عشق ساید کوه را مانند ریگ

باغ سبز عشق کو بیمنتهاست // جز غم و شادی درو بس میوه هاست

عاقبت جوینده یابنده بود // که فرج از صبر زاینده بود"

مترجم در اینجا به سیم زده و ابیاتی نامرتبط به هم را از جابجای مثنوی مولوی انتخاب کرده که قصهاش را پیش ببرد!

تا اینجا پنج شب متوالی است که شهرزاد این قصه را کش داده است. او حالا حکایت را با دنبال کردن دخترک پی میگیرد. دخترک وقتی به قصری که زندان اوست میرسد، از کنیزکش میخواهد پرندگان زیبای باغش را در قفسهائی به درختان بیاویزد. و خود هر روز در مقابل قفسها اشک میریزد و برای بیان احساسش از غزلهای نغز سعدی کمک میگیرد:

"وقت است اگر از پای در آیم که همه عمر // باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس // کاندوه دل سوخته هم سوخته داند

دیوانه اگر پند دهی خود نپذیرد // ور بند نهی سلسله از هم گسلاند

ما بی تو به دل بر نزدیم آب صبوری // در آتش سوزنده صبوری که تواند

گر بار دگر دامن کامی به کف آرم // تا زنده ام از چنگ مناش کس نرهاند"

راستش این است که با اینکه بسیاری از این اشعار را قبلا بارها خوانده بودم ولی وقتی در دل این حکایت آنان را بازخوانی میکنم لذت بیشتری میبرم؛ انگار درک بهتری از محتوای عاشقانهی آنان پیدا میکنم. همین است که گرچه در بیان خط قصه بسیاری از مطالب را درز میگیرم و کوتاه میکنم ولی دلم نمیآید از اشعار نغز و بهجا مصرف شدهی این حکایت بگذرم. مثل این غزل پرشور سعدی که دوباره از زبان معشوقه نقل میشود، آنگاه که سوز دل خواب از چشم ترش میرباید،:

"سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی // چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند // همه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی

نفحات صبح دانی به چه روی دوست دارم // که به روی دوست ماند که بر افکند نقابی"

از سوی دیگر پسر به پیشنهاد عابد قایقی از شاخ و برگ درختان میسازد و دل به دریا میزند و در نهایت خود را به آن جزیره دور افتاده میرساند. او با دیدن پرندگانی که در قفسها محبوسند داغ دلش تازه میشود و به نوبهی خود سیری در گنجینهی شعر فارسی میکند!

"ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم // تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی" (سعدی)

دخترک اما هر شب زوایای مخفی قصر را برای یافتن راه فرار میگردد ولی بینتیجه.

"منم امروز و دلی ز اندُه گیتی به دو نیم // جای آنست کنونم که به جان باشد بیم

نه مرا مسکن و ماوا نه مرا خانه و جا // نه مرا مونس و غمخور نه مرا یار و ندیم

حالت خود به که گویم من مظلوم غریب // چارهی خود ز که جویم من رنجور و سقیم [= بیمار]

دختر هر شب اشعاری مثل این که از ظهیر فاریابی است میخواند تا اینکه شبی بر بام قصر میرود و با طنابی به پائین میپرد و فرار میکند. بعد خود را به ساحل دریا میرساند و به کمک یک قایقران به سرزمین اصلی بازمیگردد.

حکایت از اینجا به بعد بهشکل کامل آن چیزی میشود که من اسمش را میگذارم "هزارویک شبی شدن"! یعنی تا قبل از به سرانجام رسیدن قصه ماجراهای پیچ در پیچی پشت سر هم ردیف میشوند. از این رو به خلاصهترین شکلی که میتوانم حکایت را پی میگیرم.

دخترک به شهری میرسد که "ملک درباس" حاکم آن است. ملک وقتی ماجرای عاشقی دختر را میفهمد میگوید:

"تو بیم مدار که ناچار من ترا به مراد برسانم و کسی را که تو عاشق اوئی به نزد تو آورم و گفت:

چونکه دانستم که رنجت چیست زود // در علاجت سحرها خواهم نمود

شادباش و فارغ و ایمن که من // آن کنم با تو که باران با چمن"

این دو بیت هم از "داستان عاشق شدن پادشاه بر کنیز رنجور" است که از مثنوی مولوی برداشته شده.

خلاصه اینکه ملک درباس وزیرش را به دربار ملک شامخ - همان حاکمی که ابراهیم، پدر دخترک ما، وزیر اوست - میفرستد و از او میخواهد پسر ماهمنظر ما را با خود بیاورد تا دختر خودش را به ازدواج او در آورد! اما پسر که حالا در آن جزیره دورافتاده با پرندگان در قفس در گفتگوست از دسترس همه خارج است.

ابراهیم و وزیر ملک درباس به جزیره میروند تا شاید دخترک از پسر عاشق خبری داشته باشد. همانجاست که ابراهیم از فرار دخترش از قصر خبر مییابد و باز برای ابراز احساسش به غزلی از حافظ پناه میبرد:

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین // کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت // عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم که آن قبله نه این جاست// در سعی چه کوشیم که از مروه صفا رفت

و شهرزاد ما برای اینکه قصه را باز هم پیچیدهتر کند میگوید پسرک که در همان قصر حضور دارد حالا از درد عشق به فقیری نحیف بدل شده بهطوری که ابراهیم او را باز نمیشناسد. دو وزیر ناامیدانه از هم جدا میشوند ولی وزیر ملک درباس از سر محبت مرد فقیر را با خود میبرد در حالیکه سخت نگران دست خالی برگشتن است و از خشم ملک میترسد. در راه وقتی پسر، ماجراهای پیش آمده را از دهان وزیر میشنود بیآنکه هویتش را افشا کند از وزیر میخواهد او را به نزد ملک درباس ببرد تا جای پسر ماهمنظر را نشانش دهد. وزیر اول حرفش را باور نمیکند ولی با اصرار او قانع شده و فقیر را به دربار میبرد. فقیر وقتی با ملک درباس روبرو میشود به او میگوید:

"ای ملک، جامهی فاخر آورده به من بپوشان تا من انسالوجود [نام خودش] را از برای تو بیاورم. پس جامهی ملوکانه بیاوردند و به انسالوجود بپوشاندند. انسالوجود گفت: ایهاالملک، من انسالوجود هستم. پس از آن این ابیات بخواند:

آن دوست که من دارم، آن یار که من دانم // شیرین دهنی دارد، دور از لب و دندانم

بخت آن بکند با من، کان شاخ صنوبر را // بنشینم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

ای خوبتر از لیلی، بیم است که چون مجنون // عشق تو بگرداند، در کوه و بیابانم

دستی ز غمت در دل، پائی ز پیات در گِل // با این همه صبرم هست، وز روی تو نتوانم"

باقی قصه پیداست. عاشق و معشوق به هم میرسند و هفت شبانه روز برایشان جشن عروسی برپا میشود. آخر قصه اما پیدا نیست! یعنی قابل پیشبینی نیست.

پس از هفت روز که عروس و داماد از حجله در آمدند باز عروسِ عاشق به داماد میگوید:

"ای نور دیدگان من، قصد من این است که ترا به گرمابه اندر تنها ببینم و این دو بیت بخواند:

امروز مرا رای چنانست که تا شب // پیوسته ترا بینم و تو نیز مرا بین

چشم من و آن روی پر از لاله و پر گل // دست من و آن زلف پر از حلقه و پر چین"

با خواندن این شعر از دیوان فرخی سیستانی دو دلداده "برخاسته به گرمابه اندر شدند و در آنجا آن روز را به تنعم بسر بردند." جلد سوم. صص ١٨٦ تا ٢٠٣

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:17 PM | از کتاب و قصه و شعر |

November 14, 2014

حكايت عيار جوانمرد در هزارویک شب

مىدانيد كه يكى از معانى لغت عيار، جوانمرد است. ولى در عنوان اين حكايت اشاره به معناى ديگر همين لغت شده كه "جيببر" و "تردست" باشد؛ چيزى مثل دزد جوانمرد. در طول حكايت البته همانطور كه خواهيد ديد با هر دو معنا بازى شده است. اين حكايت در جلد سوم هزارويك شب آمده و اينگونه شروع مىشود: 

(و از جمله حكايتها اين است كه: در سرحد اسكندريه والىاى بود حسامالدين نام. شبى از شبها در مسند بزرگى نشسته بود كه مردى از سپاهيان به نزد او درآمد و به او گفت: 

"ايهاالوالى، من امشب بدين شهر داخل شدم و در فلان كاراوانسرا فرود آمدم و پاسى از شب را در آنجا بخفتم. چون بيدار شدم ديدم كه بدره اى [= كيفى] كه دو هزار دينار در او بود از خورجين من گم شده."

والى، سرهنگان را فرمود كه هر كس به كاراوانسرا اندر بود حاضر آورند و آنان را تا بامداد به زندان فرستاد. چون بامداد شد از زندانشان بهدر آورد و مرد سپاهى را نيز بخواست و همىخواست كه ايشان را عقوبت كند. ناگاه مردى صفها شكافته پيش آمد و در پيش والى ايستاد. 

چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.)

حالا كه بامداد شده و شهرزاد لب از داستان فروبسته، من تا شب فرصت دارم كمى ابراز نظر كنم! ببينيد قصهگو كجا قصه را معلق مىگذارد. تكنيك تعليق كه در قصهپردازى شگردى شناخته شده است در كتاب هزارويك شب در اوجش به كار گرفته شده. كمتر حكايتى است كه در بامداد ختم شود و راه را براى حكايتى تازه در شب بعد باز گذارد. نويسنده (یا بهتر، نويسندگان) اين مجموعهى شگفت، توجيه خوبى هم براى استفادهى مكرر از تعليق ارائه كردهاند: شهرزاد بايد هر بامداد طورى لب از داستان فروببندد كه ملكشهرباز را تشنهى شنيدن باقى قصه نگهدارد وگرنه جانش در خطر است.

به اعتقاد من، از آغاز زمانهى داستانسرائىِ انسان تا همين امروز، و حتى تا فرداهای دوری كه شیوهی قصهنويسى و قصهسرائی ادامه داشته باشد، جان همهى قصهنويسانِ جهان در گروِ گيرائى شيوهى قصهپردازيشان است. امروز هم قصهپردازى كه نتواند در بيان قصهاش خواننده را بهدنبال خود بكشد جانش در خطر جدى است! 

اين بحث را در اينجا مىبندم چون دارد شب فرامىرسد و ملكشهرباز بىصبرانه منتظر دنبالهى داستان ديشب است!

(شهرزاد گفت: اى ملك جوانبخت، مردى صفها شكافته پيش آمد و در پيش والى و آن مرد سپاهى بايستاد و گفت: 

"ايهاالامير، اين مردم رها كن كه ايشان مظلومانند (= بیگناهند) و بدرهى اين سپاهى را من بردهام و بدرهی او همين است كه از خورجين به در آوردهام."

پس بدره از خورجين در آورد و در پيش والى و آن مرد سپاهى بنهاد.)

عيار با اين عمل بزرگوارنه كه موجب رهائى مسافران بيگناه كاروانسرا مىشود موجى از سپاس در ميان حاضران مىآفريند (شهرزاد اين لحظه را كمى با عجله بازگو كرده ولى من كمى شاخ و برگ از خودم به حكايتش اضافه مىكنم!) سپاهى ناباورانه كيف پول را برمىدارد و نگاهى به درونش مىاندازد. پولهايش دست نخورده در كيف است. والى با مهربانی دستى به سر عيار مىكشد و مىگويد:

"واقعا كه نشان دادى عيار هستى."

مرد در جواب محبت والى مىگويد:

("ايهاالامير، اينكه بدره را خود بهنزد تو آوردم عيارى [= جوانمردى] نبود، بلكه عيارى [= تردستى] اين است كه اين بدره را دوباره از اين مرد سپاهى بربايم!"

والى گفت: "اى عيار چه كردى، و بدره را چگونه ربودى؟"

گفت: "ايهاالامير، من در مصر به بازار صيرفيان [= صرافان] ايستاده بودم كه اين مرد اين زرها را صرافى كرده به ميان بنهاد [= به كمرش بست]. من كوچه به كوچه از پى او روان شدم و بدزديدن اين مال راهى نيافتم. پس از آن اين مرد سوار شده، سفر كرد. من از پى او شهر به شهر همىگشتم و در گرفتن اين مال حيلتها به كار مىبردم ولى به گرفتن اين مال راهى نيافتم. چون او بدين شهر درآمد من نيز از پى او در آمدم. چون به كاروانسرا فرود آمد من نيز در پهلوى او جاى گرفتم و در انتظار او بودم تا اينكه بخوابيد و نفير خواب از او بشنيدم.")

باز ناچارم كمى دخالت كنم وگرنه قصه از ريتم مىافتد! والى و سپاهى و مسافران محوِ قصهپردازىِ جيببرِ تردست ما بودند كه عيار براى نشان دادن چگونگى ربودن كيف، در حين بيان ماجرا، آرام آرام بهطرف سپاهى و خورجینش مىرود:

("نرمك نرمك به سوى او رفته خورجين را با اين كارد بريده، بدره بدين منوال بگرفتم".

و دست برده بدره از پيش والى و سپاهى بگرفت و به يكسو رفت. 

مردم او را مىديدند و گمان مىكردند كه مىخواهد به ايشان بنمايد كه بدره را از خورجين چگونه گرفته است، كه ناگاه بدويد و خود را به بركه ى آب بينداخت. 

والى بانگ بر خادمان زد كه او را بگيرند. خادمها برفتند و رختها نكنده به بركه اندر شدند، ولى آن مرد عيار از پى كار خود رفته بود!) صص ١٤٧ و ١٤٨

[یک نکتهگیری: شهرزاد اگر امروز میخواست همین حکایت را بیان کند احتمالا عنوان آن را "دزد بزرگوار" میگذاشت، چون ممکن بود او هم مثل من فکر میکرد لغت "جوانمرد" به شکلی ریشهی مردسالارانه دارد. حتی اگر به او میگفتید که "مرد" در فارسی به معنای "انسان" نیز هست و این بیت سعدی خدابیامرز را دلیل میآوردید که:

مرد باید که گیرد اندر گوش // ور نوشته است پند بر دیوار

باز مثل من زیر بار نمیرفت و میگفت همینکه "مرد" در فارسی و انگلیسی و هلندی و اسپانیائی، و شاید زبانهای دیگر نیز، به هر دو معنای "جنسِ مذکر" و "نوعِ انسان" بهکار میرود، خود نشانهی "مرد برتربینی" در آغاز زبان بازکردنِ این جانورِ دوپا، در هر کجای دنیاست!]

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:47 PM | از کتاب و قصه و شعر |

November 10, 2014

حكايت سه غلامِ بريده‌آلت، در هزارويك شب!

شايد بتوان ادعا كرد كه يكى از برجستهترين ويژگىهاى كتاب هزاروهشتصد صفحهاى هزارويك شب اين است كه صدها حكايت كوتاه و بلند در آن چنان در همتنيده و با هم گرهخوردهاند كه در اغلب موارد يافتن آغاز و پايان هر حكايت، خود حكايت پيچيدهاى است!

با اينهمه كوتاه نمیآیم و اينبار حكايت غلامانِ آلتبريده را که سخت خواندنی و شنیدنی هستند از قصهی نهچندان خواندنی و شنیدنی "حكايت ايوب و فرزندان" بيرون مىكشم و برایتان با کمترین دخل و تصرف بازنویسی میکنم. 

1001%20NIGHTS.jpg

در این حكايت، "غانم"، يكى از پسران بازرگانی به نام ايوب در زمانهی هارونالرشید، پایش در ماجرائى به مقبرهاى بيرونِ شهر بغداد کشیده میشود، و در نیمههای شب ناگهان چشمش به سه غلام سياه كه دارند صندوقى سنگين را حمل مىكنند مىافتد. غانم از ترس از درختى در كنار مقبره بالا مىرود و خود را از چشم غلامان پنهان مىكند. 

سه غلام، پس از حرفوبحثهاى شيرينى كه اگر واردش شوم از ماجرا دور مىافتم، صندوق را با زحمت بهداخل مقبره مىبرند و يكيشان مىگويد:

(اكنون نيمه شب است، ديگر بگشودن سردابه و خاك كردن صندوق قدرت نداريم، همان به كه سهساعت بنشينيم و راحت يابيم، پس از آن برخاسته به كار خويش بپردازيم. آنگاه در ببستند و بنشستند. يكى از ايشان گفت: بايد هر يك سرگذشت خويش بيان كنيم و سبب بريده شدن آلتِ مردى خود را بازگوئيم. 

چون قصه بدينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.) جلد اول. ص ١٦٨

پيش از اينكه شب سىوهشتم برآيد و من (علامهزاده، نه شهرزاد!) حكايت سه غلامِ بريدهآلت را از زبان شهرزاد پى بگيرم، اجازه بدهيد يك واكسن به خودم بزنم: واكسن مقابله با ماموران گشت ارشاد دنیای مجازی كه گاهی از منتهیالیه راست و گاهی از موضع انقلابيون دو آتشهی چپ در هر مطلبى حتی در بازگوئی یک حکایت که هزارویک سال است دارد چاپ و پخش می شود امربهمعروف و نهىازمنکرشان قطع نمیشود!

حالا با زدن اين واكسن بر بازويم، احساس مىكنم مثل شهرزادِ قصهگو از قدرتى افسانهای برخوردارم كه نه تنها در اين دنياى ولنگ و واز مجازى، كه حتى در اتاقِ خواب پادشاه قدرقدرتى كه به اشارتى مىتواند زبان آدم را از كام بيرون بكشد و جلو سگانِ درگاهش بياندازد، از بيان حكايت شیرین - اما بدون پند و اندرز (!)- بريده شدن مردانگى سه غلام در هزارویک شب نهراسم. 

 

حكايت صواب، غلام اول

(مرا در پنجسالگى از ديار خويش بهدرآوردند و به چاوشى [قافله سالارى] بفروختند. او را دخترى بود سهساله. من با آن دختر همبازى بودم و از براى دختر مىخواندم و مىرقصيدم تا اينكه من دوازدهساله شدم و دختر دهساله گرديد، و دختر را از من منع نمىكردند و پوشيدهاش نمىداشتند. 

روزى من نزد دختر رفته ديدم در جاى خلوت نشسته. گويا از گرمابه بهدر آمده كه مانند ستاره مىدرخشيد و بوى عبير و مشك از وى همى آمد. پس با هم ملاعبه كرديم [لاس زديم].) ص ١٦٨

كار از دست غلام اول در مىرود و گرفتارى به بار مىآيد! خبر به مادر دخترك مىرسد و او پنهان از چشم پدر دختر برای حل این مشکل طرحى مىريزد. صواب، كه اسم غلام اول باشد، نقشهى مادر دختر را اينگونه شرح مىدهد:

(مادر دختر... به من ملاطفت و مهربانی همی کرد تا این که دو ماه بر این بگذشت. آنگاه مادر دختر او را به جوانی دلاک که سر پدر تراشیدی کابین کرد [=شوهر داد] و مهر را از مال خود بداد و جهیز فراهم آورد ... تا روزی مرا غافل کرده بگرفتند و آلت مردی مرا ببریدند.

چون هنگام عروسی شد، مرا به آن دختر خواجهسرا کرده با او بفرستادند. هروقت دختر به خانهى پدرى آمدى يا به گرمابه رفتى من نيز با او مىرفتم... دختر ديرگاهى در خانهى آن دلاك بماند و من از بوسوكنار او بهرهمند مىشدم. پس از آن، دختر و شوهر و مادرش بمردند و من بیخداوند [بیارباب] ماندم و بدینجا آمده با شما یار گشتم. سبب بریده شدن آلت مردی من این بود، والسلام.) ص ١٦٩

 

حكايت كافور، غلام دوم

(من هشت ساله بودم که مرا از ولایت خویش به بازرگانی بفروختند و من در سالی یک دفعه دروغ به آن بازرگان می گفتم و به سبب آن دروغ او را با یارانش به جنگ میانداختم.)

کافور، غلام دروغگو، تعریف میکند که بالاخره بازرگان از دروغهای دردسرآفرین او که سالی یکبار تکرار میشد به ستوه آمد و او را به دلالی سپرد تا بفروشدش. دلال که آدم راستگوئی بود واقعیت را به مشتری بعدی گفت. و مشتری با اطلاع از این مشکل حاضر شد با قیمت بسیار کمی کافور را بخرد. خریدار، بازرگانی بود اهل عشق که هر روز با بازرگانان دیگر به نوبت ضیافتی برپا میکردند و کافور هم همیشه در خدمت اربابش بود. یک بار که اربابش در باغی بیرون از شهر مهمانی مفصلی داده بود از کافور خواست سوار قاطرش شده و برود خانه و چیزی از همسر ارباب بگیرد و بیاورد. باقی را از زبان کافور بخوانید:

(من فرمان بردم. چون به خانه رسیدم فریاد زدم و گریان گشتم. مردم محله بر من گرد آمدند. چون آواز مرا خاتون و دختران خواجه شنیدند در بگشودند و از سبب آن حالت بازپرسیدند. گفتم: خواجهام با یاران خود به پای دیوار کهنهای نشسته بودند و دیوار بر سرشان بیافتاد. من چون این حالت بدیدم سوار استر گشته زود بیامدم که شما را بیاگاهانم. زن و فرزند خواجه چون این بشنیدند گریبانها چاک زدند و همسایگان بدیشان گرد آمدند و زن خواجهام به خانه اندر شد. طاقهای خانه را درهم شکست و ظرف های چینی بیرون انداخت و تصویرهای خانه را گلاندود کرد و تیشه به من داد و گفت: این فواره ها بشکن و این درها و پنجرهها بر کن...)

غلام دروغگو هرچه شکستنی است میشکند و هر چه کندنی است میکند، و وقتی خانه را ویرانه میکند توی سرزنان جلو میافتد تا والی شهر و تمام محله را از ماندن اربابش زیر آوار خبر کند.

والی شهر و زن و فرزند ارباب و مردم ده با بیل و کلنگ برای کمک به زیر آوارماندگان به دنبال کافور به طرف باغ میروند. کافور تویسر زنان و ضجهکنان زودتر از همه خودش را به باغ میرساند. ارباب با دیدن او به این حالِ زار شگفتزده میپرسد:

(ای کافور این چه حالت است؟ گفتم: چون به خانه رفتم دیدم که دیوار خانه خراب شده و خاتون و فرزندانش در زیر خاک ماندهاند. خواجه گفت: خاتون خلاص نشد؟ گفتم: نخست خاتون بمرد. خواجه گفت: دختر کوچک من خلاص نگشت؟ گفتم: لاوالله. خواجه گفت استر سواری من چه شد؟ گفتم: دیوار خانه و طویله همه از هم فروریختند و هر چیز که به خانه و طویله بود به زیر خاک اندر بماندند و از آدمیان و گوسفندان و مرغان چیزی برجا نماندند و همگی پارهی گوشت شدهاند...)

باقی حکایت این است: زن و فرزندان ارباب پیشاپیش دیگران ساقوسالم از راه میرسند و دروغ کافور برملا میشود. ارباب خشمآگین فریاد میزند که پوست از کافور خواهد کند. پاسخ کافور به اربابش بهذهن جن هم نمیرسد:

(گفتم: به خدا سوگند هیچ کار به من نتوانی کرد که تو مرا با همین عیب خریدهای و جمعی گواه منند که تو دانستهای که من در سالی یک بار دروغ میگویم و اینکه گفتم نیمه دروغ بود، چون سال به آخر رسد نیمهی دیگر بخواهم گفت!) ص ١٧١

القصه! ارباب به والی از او شکایت میبرد و میگوید:

(تا کنون چنین تخمهی ناپاک ندیده بودم و هنوز نیمی دروغ گفته. اگر نیمه دیگر نیز بگوید چگونه باید شدن! یقین است در آن نیمهی دیگر جنگ میان مردم شهر و یا جنگ میانهی دو شهر خواهد بود.) ص ١٧٢

والی دستور می دهد کافور را تازیانه بزنند و... :

(و آنگاه مرا پیش دلاک برد و هنوز به خود نیامده بودم که آلت مردی مرا ببریدند و داغها بر تن من نهادند. چون به خود آمدم خواجه با من گفت: چنانکه تو بهترین مالهای مرا تلف کردی من نیز بهترین اعضای ترا ببریدم.)

 

حکایت الماس، غلام سوم

(ای عموزادگان، این که شما گفتید طُرفه حدیثی نبود. سبب بريده شدن آلت مردى من بس طرفه و عجيب است و حكايت من بس دراز است و اكنون وقت حديث گفتن نيست كه بامداد نزديك است و چنين صندوق به دزدى آوردهايم. بسا هست صبح بدمد و ما به سبب اين صندوق در ميان مردم رسوا شويم و بكشتن رويم. شما همين ساعت برخيزيد تا كارها به انجام رسانيم و از شغل خويشتن فارغ شويم. آنگاه سبب بريده شدن آلت خود بازگويم.

شهرزاد قصهگو اين بار ملكشهرباز جوانبخت را براى شنيدن حكايت غلام سوم همينجا سرِ كار مىگذارد و هرگز به آن بازنمىگردد! به جايش ماجراى "غانم"، پسر ايوب بازرگان را كه در آغاز بدان اشاره كردم پى مىگيرد. غانم وقتى از پناهگاهش روی درخت مىبيند كه سه غلام صندوق را در چالى دفن كردند و رفتند از درخت پائين مىآيد و سر وقت صندوق مىرود و ....

و اگر شما حكايت الماس، غلام سوم را که قرار بود از دو حکایت دیگر طُرفهتر و شنیدنیتر باشد، در هزارويك شب يافتيد لطفا مرا هم خبر كنيد!

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:18 PM | از کتاب و قصه و شعر |

November 4, 2014

ناخن خشکی هيلارى كلينتون در افشای رابطه مخفيانه ايران و آمريكا

هيلارى كلينتون در كتاب خاطراتش از چهارسال همكارى با باراك اوباما در مقام وزير امور خارجه با عنوان "گزینههای سخت"، فصلى را هم به ايران اختصاص داده است. در اين فصل كه عنوانش "تحريم و ناگفتهها" ست، كلينتون از ماجراى بسيار گفته شدهى تحريمهائى كه مستقيم و غيرمستقيم توسط آمريكا بر رژيم اسلامى تحميل شده و علل و نتايج آن مىنويسد كه دستكم من چيز تازهاى در آن نديدم كه قبلا از طرق مختلف نشنيده باشم. 

در "ناگفتهها"يش اما گفتههاى تازه و كمتر شنيده شدهاى يافتم كه خواندنش برايم جالب بود هرچند توقعم را برای شنیدن حرفهائی "ناگفته" بهاندازه کافی برنیاورد. با این حال فرازهاى قابل تامل اين ناگفتهها را در اين جا مىآورم:

«يكى از اولين اقدامات رئيس جمهور [اوباما] اين بود كه دو نامه به آيتالله خامنهاى نوشت و گشايش ديپلماتيك تازهاى را پيشنهاد كرد. او همچنين يك پيام ويدیوئى خطاب به ملت ايران فرستاد. مثل دهسال پيش از آن كه براى همسرم [بيل كلينتون] پيش آمد، اين تلاش هم در تهران به ديوار سنگى برخورد كرد. هيچكدام از ما اين توهم را نداشتيم كه ايران صرفا به اين خاطر كه رئيس جمهور جديد مىخواهد مذاكره كند رفتارش را تغيير خواهد داد. بلكه معتقد بوديم كه تلاش براى مراوده، چنانچه ايران آن را نپذيرد، دست ما را براى اعمال تحريمهاى سنگينتر باز خواهد كرد. باقى دنيا مىديد كه اين ايرانيها هستند نه آمريكائىها كه سرسختى به خرج مى دهند، و اين احتمال كه از فشار بيشتر بر تهران حمايت كنند را بالا مىبرد.

اولين مسيرى را كه بررسى كرديم امكان همكارى در افغانستان بود. قبلترها در سال ٢٠٠١، در اولين روزهاى جنگ، گفتگوهاى آزمايشى در مورد همكارى براى ريشهكنى مواد مخدر و تثبیت موقعیت كشور داشتيم. البته از آن به بعد ايران نقش كمتر سازندهاى بازى كرده بود.» صص ٤٢١ و ٤٢٢

هیلاری كلينتون سپس مىنويسد وقتى سازمان ملل مشغول تدارك كنفرانسى در لاهه در مورد افغانستان بود (مارس ٢٠٠٩) اين سازمان تمايل داشت از ايران هم دعوت كند و من پس از مشورت با متحدين ناتو گفتم:

«كنفرانس يك چادر بزرگ است كه همه كسانی که مورد يا منافعى در افغانستان دارند مىتوانند در آنجا همديگر را ملاقات كنند. با اين حرف در را براى ايران باز گذاشتم؛ اگر كسى پيدايش مىشد اين اولين ملاقات مستقيم ما مىبود. 

در نهايت ايران يكى از معاونان وزرات خارجهاش را به لاهه فرستاد كه در سخنرانىاش ايدههاى همكارى مثبتى وجود داشت. من با اين ديپلمات ديدار نكردم ولى "جيك سوليوان" را به ديدارش فرستادم تا مسئله احتمال دخالت مستقيم در افغانستان را بررسى كند.» ص ٤٢٢

و چند پاراگراف پائينتر مىنويسد:

«در همان كنفرانس لاهه، ريچارد هالبروك گفتگوى مختصرى در سر ميز نهار رسمى با همان ديپلمات داشت، هرچند ايرانیها بعدا اين ديدار را حاشا كردند.» 

كلينتون ده دوازده صفحه بعد از تلاش ديگرش براى تماس با مقامات ايرانى حرف مىزند. مىنويسد گرچه بر فشارهاى تحريم ادامه مىدادند ولى هميشه راه را براى مذاكره باز مىگذاشتند. 

«در دسامبر ٢٠١٠ براى شركت در كنفرانسى در باره امنيت خليج فارس به بحرين سفر كردم. مىدانستيم كه هيئتى به نمايندگى ايران هم قرار است شركت كند. جدا از تماسهاى ريچارد هالبروك و جيک سوليوان من شخصا هرگز با يك همپاى ايرانى خودم روبرو نشده بودم. من تصميم گرفتم از فرصت استفاده كرده و پيامى بفرستم. وسط سخنرانىام در مراسم شام در سالن ريتز-كارلتون، مكثى كردم و گفتم: "حالا تمايل دارم هيئت نمايندگى دولت جمهورى اسلامى ايران را در اين كنفرانس مخاطب قرار دهم". سالن در سكوت فرو رفت. منوچهر متكى، وزير خارجه ايران تنها چند صندلى آنطرفتر نشسته بود. گفتم "نزديك به دو سال پيش پرزيدنت اوباما دست دوستى به سوى دولت شما براى يك گفتگوى صميمانه دراز كرد. ما همچنان به آن پيشنهاد پايبنديم. شما حق استفاده صلح آميز از برنامه اتمى را داريد. اما اين حق با مسئوليت معقولى همراه است: مسئوليت تمكين كردن به قراردادى كه خود امضايش كردهايد، و مسئوليت پاسخگوئى به نگرانى جهان در باره فعاليتهاى اتمىتان. من از شما تقاضا دارم به خاطر مردم خودتان، منافع خودتان، و امنيت مشترك ما اين گزينه را انتخاب كنيد".

بعد وقتى شام تمام شد و همه داشتند با هم خداحافظى مىكردند من رو به متكى گفتم "سلام، آقاى وزير!" او چيزى به فارسى زيرلبى گفت و سرش را برگرداند. چند دقيقه بعد باز در راه خروجی با او برخورد كردم. من دوباره سلام دوستانهاى كردم ولى او باز پاسخى نداد. لبخندى با خودم زدم. پرزيدنت اوباما در سخنرانى مراسم تحليفش به ايران و ديگر كشورهاى منزوى گفت كه "ما دست دوستىمان را دراز مىكنيم اگر شما مشت گره كردهتان را باز كنيد". متكى همان وقت نشان داد كه رسیدن به این هدف چقدر سخت است.» ص ٤٣٤

کلینتون سپس توضیح میدهد که در چنین پسزمینهای بود که در ژانویه ٢٠١١ سلطان عمان به او پیشنهاد مذاکره پنهانی با ایران را داد. گرچه تلاشهای مشابه از راههای دیگر که کلینتون واردش نمیشود به نتیجه نرسیده بود ولی چون سلطان قابوس توانسته بود در مورد آزادی سه کوهنورد آمریکائی که در تهران به اتهام جاسوسی زندانی بودند با موفقیت عمل کند کلینتون به این نتیجه میرسد که این کار به زحمتش میارزد.

«به سلطان [قابوس] گفتم من با پرزیدنت اوباما و همکارانم در واشینگتن گفتگو خواهم کرد... پرزیدنت اوباما نگران اما مشتاق بود. یک بار خودش به سلطان زنگ زد تا قابل اعتماد بودن کانال دیپلماتیک را بسنجد." ص ٤٣٦

هیلاری کلینتون تیم کوچکی را برای دنبال کردن کار تشکیل میدهد ولی تلاش این تیم برای دانستن طرف ایرانی مذاکره به جائی نمیرسد. با مطرح شدن ماجرای طرح ترور سفیر عربستان سعودی در واشینگتن که به ایران نسبت داده شده همه چیز موقتا بههم میخورد.

اما بعد در اواخر سال ٢٠١١ کلینتون دوباره به مسقط میرود تا برای بار دوم با سلطان عمان ملاقات کند. سلطان مجددا بر امکان مذاکره پنهانی تاکید میکند. هیلاری کلینتون از او میخواهد اطمینان بدهد که فرستادگان ایرانی از سوی رهبر ایران صحبت خواهند کرد. او سپس همان جیک سولیوان را برای این دیدار انتخاب میکند چون با دیدن او ایرانیان مطمئن میشدند خود هیلاری کلینتون مستقیما در جریان است.

«در اوائل جولای ٢٠١٢ در یکی از سفرهای ما به پاریس جیک [سولیوان] بدون سروصدا از من جدا شد و به مسقط پرواز کرد. مقصد او به قدری پنهان نگاه داشته شده بود که همسفران ما که چه در کشور و در خارج با او از نزدیک همکاری داشتند باور کردند که مشکل خانوادگی غیرمنتظره ای برایش پیش آمده و نگرانش بودند. جالب است که آنها تا یک سال بعد که خبرش را در روزنامهها خواندند از آن مطلع نشدند.» ص ٤٣٧

کلینتون خیلی سربسته فقط مینویسد:

«وقتی جیک [سوليوان] به عمان رسید به همراه "پونیر" روی کاناپه ای در یکی از خانههای خالی متعلق به سفارت خوابیدند. تیم ایرانی با یک سری درخواستها و پیش شرطها آمد که هیچکدام قابل قبول نبود.»

کلینتون از این قرار بسیار مهم کمترین اطلاعاتی را افشاء نمیکند؛ اینکه تیم ایران از چه کسانی تشکیل شده بود؛ خواستها و پیش شرطهایشان چه بود؛ جلسات در کجا و چگونه انجام میگرفت و بالاخره چه قرار و مدارهائی برای ملاقاتهای بعدی گذاشته شد. او فقط به یک جمعبندی دو خطی از زبان جیک سوليوان اکتفا میکند:

«جیک در گزارشی احساسش را اینگونه بیان کرد که ایرانیها هنوز برای مذاکرات جدی آمادگی ندارند.»

و سپس ادامه میدهد:

«ما موافقت کردیم که این کانال را باز نگه داریم و صبر کنیم تا ببینیم کی شرائط بهتر میشود.» ص ٤٣٨

حالا ما، یعنی من، و شما که دارید این مطلب را میخوانید، میدانیم که "شرائط" یکسالونیم بعد "بهتر میشود"، یعنی وقتی حسن روحانی به ریاست جمهوری میرسد و تیم تازهنفسی به سرکردگی جواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی را برای حل معضل هستهای تعیین میکند. و این همزمان میشود با کنار رفتن خود خانم کلینتون و جایگزینیاش با "جان کری" به عنوان وزیر امور خارجه جدید ایالات متحده آمریکا. و شاید مهمتر از هر دو این جابجائیها، کمر خم کردن علی خامنهای رهبر بیچون و چرای ایران  است زیر فشار تحریمها که خود بر آن نام مضحک "نرمش قهرمانانه" گذاشت!

ولی در پایان اولین دوره ریاست جمهوری اوباما که در واقع هفتههای پایان موقعیت هیلاری کلینتون در مقام وزیر امور خارجه است مجددا:

«عمانیها اشاره کردند که بالاخره ایران با ادامهی مذاکرات پنهانی که تا این حد طول کشیده بود آمادهاند. آنها [ایرانیان] میخواستند معاون وزیر خارجهشان را برای ملاقات با "بیل برن" معاون من بفرستند. ما موافقت کردیم.» ص ٤٤٢

ملاقات بین دو معاون اما چند هفته پس از کنار رفتن هیلاری کلینتون و روی کار آمدن جان کری در مسقط انجام میگیرد و زمینهای میشود برای ملاقاتهای بعدی که باز هم خانم کلینتون با ناخن خشکی از گفتن ناگفتههای آن پرهیز میکند.

هیلاری کلینتون در این کتاب البته به اولین گامها برای مذاکرات علنی بین ایران و آمریکا بعد از کنار رفتنش از مسئولیت وزارت امور خارجه آمریکا نیز اشاراتی گذرا میکند؛ مذاکراتی که در چهارچوب مسئلهی اتمی با گروه موسوم به ١+٥ انجام گرفت و ملاقاتهای مکرر وزیر خارجه جدید ایران و آمریکا را به دنبال داشت. این مذاکرات که یک سالی است در این سو و آنسوی جهان در جریان است از همین مسقط با وساطت شخص سلطان قابوس انجام شد. حالا هم که دارم این مطلب را مینویسم رسما اعلام شده که ملاقات بعدی جواد ظریف و جان کری در مسقط  پایتخت عمان خواهد بود ولی مسلما نه در "خانهای خالی متعلق به سفارت آمریکا"، که احتمالا در یکی از قصرهای سلطان قابوس!

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:46 PM | از کتاب و قصه و شعر |

October 22, 2014

حكايت زباله‌كشى كه به كعبه مى‌رود، در هزارويك شب

بازنويسى حكايتهاى تودرتوى هزارويك شب كمترين حسنى كه دارد اين است كه قصههاى ديروزى را براى علاقمندان هنر قصهپردازى امروز خواندنىتر مىكند. اين كتاب پرحجم كه در دورههاى مختلف تاليف و تركيب شده آنچنان در هالهاى از زبان و زمان سپرىشده پيچيده شده است كه گاه با ذوق و حوصلهى انسان امروزى ناسازگار است. همين ناسازگارى دليل اصلى فاصله گرفتن قصهخوانان امروزين از اين شاهكار ناميراى قصهپردازى است. 

آيا نيازى به توجيه براى بازنويسى "حكايت زبال و خاتون" از جلد سوم هزارو يك شب داشتم كه اين مقدمه را نوشتم؟ شايد!

حكايت اما از اين قرار است:

(در موسم حج مردمان در طواف بودند و از بسيارىِ طايفان در طوافگاه، جاى سرسوزنى خالى نبود. ناگاه كسى را ديدند كه به پردههاى كعبه درآويخته، از دلِ خالص همىگويد كه اى پروردگار از تو سئوال مىكنم [=خواهش دارم] كه آن زن از شوهر خشم گيرد تا بار ديگر با او جمع آيم [=همبستر شوم]. راوى مىگويد حاجيان اين سخن بشنيدند، او را گرفته پس از آن كه گوشمال دادند نزد اميرحاجش آوردند و به او گفتند ايهاالامير، اين مرد را در مكان مقدس يافتيم كه چنين و چنان مىگفت. اميرحاج [امر] به كشتن او بفرمود.) جلد سوم. ص ٥٢

مرد به التماس مىافتد و از اميرحاج مىخواهد اول به حكايت او گوش كند بعد اگر قانع نشد او را بكشد. اميرحاج مىپذيرد و مرد قصه آغاز مىكند. 

مىگويد كارش زبالهكشى است و يك روز كه داشت با خرش زبالهها را به زبالهدانى مىبرد مىبيند كه مردم زيادى در خیابان جمعند. مردم مىگويند همسر يكى از بزرگان در راه است و خادمان آن خاتون هركس سر راه باشد را با چوب مىزنند. من خرم را به كوچهاى كشاندم و به تماشا ايستادم. 

(ديدم كه خادمان هر يك چوبى در دست دارند و سى تن از زنان با ايشان همىروند، و در ميان زنان زنى بود ماهروى، سروقامت و نيكوشمايل، و بدانسان كه شاعر گفته:

سيب و گل و سيم دارد آن دلبر من // سيبش زنخ و گلاش رخ و سيماش تن

بنگر به رخ و به زلف آن سيم دهن // تا لاله به خروار برى مُشك به مَن

پس زن ماهروى به سر كوچهاى كه من در آنجا ايستاده بودم برسيد و به چپ و راست نگاه كرده خواجهسرائى را بخواست و به او سرگوشى سخنى گفت و خواجهسراى به سوى من آمده مرا بگرفت. مردم چون اين حالت بديدند بگريختند و خواجهسرايان درازگوش من [=خرم را] بگرفتند و مرا با رَسنى بسته مىكشيدند.) ص ٥٢

القصه، زبالهكش فكر مىكند شايد بوى گندِ زبالهها بانوى زيبا را كه شايد حامله بوده است آزرده كرده كه خادمانش با او چنين رفتار تندی مىكنند. خادمان او را كشانكشان به خانهى خاتون مىبرند كه قصرى است كه توصيفش براى زبالهكش ناممكن است!

(با خود مىگفتم در اين خانه چنان مرا عِقاب كنند [=كتك بزنند] كه بميرم و هيچكس را از من آگاهى نباشد.)

اما درب این قصه بر پاشنهی ديگرى مىگردد! خادمان اول او را به گرمابهاى مىبرند كه در آن سه كنيز زيبا براى شتشوى او آمادهاند. كنيزكان زبالهكش را خوب مىشويند و لباس حرير بهتنش مىپوشند و با گلاب معطرش مىكنند و او را به اتاق خاتونشان مىبرند. خاتونِ زيباروى از هرچه خوردنى و نوشيدنى است فراهم آورده و كنيزكانش عود و عنبر مىسوزانند و بهقدرى شراب بهخوردش مىدهند كه مستِ مست مىشود. 

(پس از آن [خاتون] به كنيزكان اشارت كرد كه در يكى از غرفهها خوابگاه بگسترند. آنگاه خاتون برخاسته دست مرا بگرفت و بدان غرفه برده و تا بامداد در آغوش يكديگر بخفتيم و هروقت كه او را به سينه مىكشيدم رايحهى مُشك مرا فرو مىگرفت و مرا گمان اين بود كه در بهشت هستم.)

فرداى آن روزِ بهشتى، خاتون پنجاه دينار كه پول كلانى است به او مىدهد و مرخصش مىكند. غروب كه مىشود كنيزكى به سراغش مىآيد و او را دوباره پيش خاتون مىبرد و برنامهی شب قبل عينا تكرار مىشود؛ غذا و شراب و همبسترى با آن ماهرو، و پنجاه دینار هم دستخوش! اين کار، ناباورانه براى هشت شب متوالى ادامه مىيابد. آخرين شب هنوز با خاتون در رختخواب است كه:

(ناگاه كنيزكى دوان دوان درآمد و به من گفت: برخيز و به فراز بام شو. من برخاسته به فراز بام رفتم. در آن جا نشسته بودم ديدم آواز مردمان و صداى سم اسبان بلند شد. از بام به كوچه نظر كردم پسرى ماهروى بديدم كه سوار اسب است و در دست چپ و راست او غلامان، و در پيش روى او مملوكان [=بردگان] روان هستند. چون به در همان خانه رسيد پياده شد و داخل خانه گرديد. خاتون را ديد كه در سرير نشسته. پيش آمده در برابر خاتون زمين ببوسيد و دست خاتون را بوسه داد، ولى خاتون با او سخن نگفت و آن پسر به خاتون تذلل [=ابراز کوچکی] و تظلم همى كرد تا اينكه خاتون به سخن درآمد و با او صلح كرد و آن شب در نزد آن پسر بخفت. 

چون قصه به اينجا رسيد بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.) ص ٥٥

نه من دل دارم شما را در خمارى بگذارم و مثل شهرزادِ قصهگو باقى قصه را به فردا بياندازم و نه شما مثل ملكشهربازِ جوانبخت حوصلهى انتظار كشيدن داريد! دنبالهی حکایت این است:

خاتون وقتى از همخوابگى با شوهر جوان و زيبايش خلاص مىشود يواشكى به سراغ زبالهكشِ ما مىآيد و حكايت خود و شوهر جوانش را شرح مىدهد. مىگويد يك روز شوهرش از اتاق بيرون مىرود و برای مدتی برنمىگردد. خاتون فكر مىكند رفته است مستراح. سرى به مستراح مىزند ولى او را نمىبيند. به مطبخ مىرود و از يكى از كنيزكها سراغ همسرش را مىگيرد. كنيزك او را به كنجى كه شوهرش در آن پنهان شده راهنمائى مىكند:

(ديدم با يكى از كنيزكان مطبخ درآميخته. پس چون او را در آن حالت ديدم سوگند بزرگ ياد كردم كه با كثيفترين و پستترين مردان درآميزم، و در آن روز كه خواجهسرايان ترا بگرفتند چهار روز بود كه من در طلب كسى مىگشتم كه كثيفترين و پستترينِ مردان باشد... ديگر مرا به تو حاجتى نيست. از پى كار خويش رو. هر وقت كه شوهر من با مطبخيان بخوابد من نيز ترا به همخوابگى اختيار كنم.)

زبالهكش پولهائى را كه در آن هشت روز بهشتى از خاتون گرفته بود براى رفتن به خانهى خدا خرج مىكند تا مستقما از خودِ خدا بخواهد كه: 

(شوهر آن ماهرو بار ديگر به سوى كنيزك مطبخى بازگردد شايد من نيز بار ديگر با آن پريزاد جمع آيم.)

جملهى پايانی قصه از نظر من شاهكار پايانبندى يك قصه است. به يادتان مىآورم كه در آغاز قصه زائران زبالهکش را نزد اميرحاج میآورند و امیرحاج به دلیل بیحرمتیِ زبالهکش به خانهی خدا دستور كشتنش را میدهد، ولى حالا حکایت اینگونه پایان میگیرد:

(چون اميرحاج قصهى آن مرد بشنيد او را رها كرد و با حاضران گفت: شما نيز در حق او از خدا درخواست كنيد!!) 

يك اشكال كوچك به شهرزادِ قصهگو بگيرم تا فكر نكنيد نگاه انتقادى به قصهگوئىاش ندارم!

خاتون پس از اين كه ديد شوهرش با كنيزك مطبخى در آشپزخانه درآميخته و قسم خورد كه با كثيفترين مرد شهر بخوابد ديگر نبايد زبالهكش را به حمام مىفرستاد و عطر و گلابزده به رختخواب مىبرد. اگر مىخواست پای قسماش بایستد بايد مثل شوهرش كه بوى تهديگِ سوخته بر موهاى مطبخى را به عطر گيسوى او ترجيح داده بود از بوى گند زبالهكشِ ما لذت مىبرد!

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:34 AM | از کتاب و قصه و شعر |

October 18, 2014

چند عکس از نمایش "با من از دریا بگو" در مادرید


audience5.jpg

poster%2C%20theatre.jpg

pannel2.jpg

audience3.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:10 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 9, 2014

سفر به شمال و جنوب اروپا در راه است

فیلم "با من از دریا بگو" دارد در اینسو و آنسوی جهان می چرخد و در این چرخش گاهی مرا هم با خود می گرداند!

این فیلم روز یکشنبه دوازدهم اکتبر در جشنواره جهانی فیلم مستند حقوق بشر در گلاسگو، که با نام مختصر "سند 12" شناخته می شود، به نمایش در خواهد آمد.

document-12.jpg

روز چهارشنبه پانزدهم اکتبر هم این فیلم با زیرنویس اسپانیائی در مادرید به نمایش در خواهد آمد که به همت دوستان ایرانی ام در انجمن ایرانی دفاع از حقوق بشر (اسپانیا) برنامه ریزی شده است. زحمت ترجمه اسپانیائی فیلم را هم همین دوستان به عهده گرفتند گرچه زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم به گردن خودم افتاد!

Cartel%20-%20H%C3%A1blame%20de%20Darya.jpg

بنابراین دو هفته گذشته بیشترین وقتم صرف زیرنویس کردن اسپانیائی فیلم شد و حالا بستن بار سفر برای رفتن به اسکاتلند سرد و اسپانیای گرم "مشکل لوکسی" است که با آن درگیرم!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:11 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 2, 2014

دختره برام می‌میره!

مطلب قبلیام در مورد فلامنکو با عنوان "دلم پاره شد از بس از فلامنکو ننوشتم!" بدجوری به مذاق همنسلهای من شیرین آمد! مطلب در مورد ترانهای بود از زبان یک دختر جوان که عاشق یک مرد مسن شده بود. دوستان همسن و سالام، چه آنها که شیرینی این قصه را شخصا چشیدهاند و چه آنان که به امید چشیدن طعم آن روزشماری میکنند، به اشکال مختلف از این مطلب استقبال کردند!

یادم آمد هشت ده سال پیش در همین صفحه، ترانه دیگری را معرفی کرده بودم که مضمونش همین بود ولی گویندهاش دخترک نبود. یعنی ترانه از زبان پیرمردی بود که دختر جوانی عاشقش شده بود!

این هم البته یک ترانه کولی است که هم آهنگسازش (یا شاید بهتر است بگویم تنظیمکننده آهنگش، چون ترانه باید خیلی قدیمی باشد) یکی از برجستهترین نامها در موسیقی فلامنکوست و هم خوانندهاش. اولی اسمش "مانوئل آلخاندرو" ست و دومی "خوزه مرسه" که آشنایان با این صفحه نام دومی را بیتردید بارها از من شنیدهاند (منظورم این است که در این صفحه خواندهاند!).

این ترانه بسیار زیبا که با صدای خَشدار خوزه مرسه از اجراهای دیگر  از همین ترانه یک سروگردن بالاتر است، نامش "دختره برام میمیره" است (لینک ترانه را برای شنیدن در آخر همین مطلب گذاشتهام).

قبلا هم نوشته بودم که برای حس عمیق این ترانه باید یک کافه کوچک در پسکوچهای در سیویل اسپانیا را مجسم کنید که در میان دود سیگار دو پیرمرد کولی نیمهمست پشت یک میز چوبی نشستهاند و یکی از آنها دارد ناباورانه از عشق دختری جوان به خودش برای دیگری اینگونه تعریف میکند:

من به این بدترکیبی، اون به این خوشگلی، مث دستهگل

تنش مث موجه، مال من مث صخره

باز میگه نبینمت میمیرم!

تو چی فکر میکنی؟

موهاش رنگ زندگیه، مال من مث خاکستر

صداش زمزمهی برگاس، صدای من به این زمختی

صدبار از من جوونتره

میگه دیدنم واسش رویاس

ببین کی داره اینو میگه!

شانسو ببین. شانسو ببین!

(برای شنیدن این ترانه روی علامت زیر کلیک کنید)

[[]]


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:17 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

September 30, 2014

"داعش" و كتاب خاطرات هيلارى كلينتون،

 حدود سه ماه از انتشار كتاب خاطرات هيلارى كلينتون از دوره چهارسالهى حضورش در عرصهی جهانى بعنوان وزير امور خارجه آمريكا مىگذرد. این کتاب ٦٠٠ صفحهای با عنوان "گزینههای سخت"، از شرح تفصیلی اولین ملاقات مخفیانهاش با باراک اوباما پس از شکست خوردن از او در انتخابات ریاست جمهوری امریکا در سال ٢٠٠٨ میلادی آغاز میشود و با تشریح احساساتی جدائی از تیم اوباما در اولین ماههای پس از آغاز دور دوم ریاست جمهوری او پایان میگیرد.

Clinton%20book%20cover.JPG

کتاب به شش بخش، و هر بخش به دو تا هفت فصل تقسیم شده که هر بخش به خاطرات او از مسائل سیاسی عرصهی جغرافیائی معینی از جهان اختصاص یافته است. برای بخشی که به مسائل خاورمیانه ارتباط دارد – و طبعا من بیشتر به دانستن از آن مشتاق بودهام -  عنوان "تحول" انتخاب شده است که نام هر فصل آن بهراحتی خواننده را با موضوع پوشش یافته در آن فصل آشنا میکند:

خاورمیانه: مسیر سنگلاخی صلح

بهار عربی: انقلاب

لیبی: تمام اقدامات ضروری

بنغازی: زیر آتش

ایران: تحریم و ناگفتهها

سوریه: مسئلهی غامض

غزه: کالبدشکافی یک آتشبس

پیش از اینکه مروری بر "ناگفتهها"ی گفته شده در کتاب خاطرات هیلاری کلینتون در مورد تماسهای مخفی بین دو دولت جمهوری اسلامی و آمریکا، و نيز اشارات گذرای نويسنده به جنبش سبز داشته باشم - كه فرصتى ديگر مىطلبد-  ترجیح میدهم به مطالب مربوط به "داعش" كه حالا نام با مسماى "خلافت اسلامی" را برای خود برگزيده است، در رابطه با این کتاب بپردازم، چرا که اولین انگیزهام از یافتن و خواندن آن همین مسئله داعش بوده است. 

اعترافات هیلاری کلینتون در مورد داعش

روزنامه کیهان ایران که حال و روزش برای کسی پوشیده نیست بارها در سرمقالاتش به این کتاب به نام اشاره کرده و مطالبی در ارتباط با داعش بدان نسبت داده است که یک نمونهاش را در اینجا میآورم:

"هیلاری کلینتون وزیر خارجه سابق آمریکا نیز اخیرا در کتاب خود با عنوان «گزینه‌های سخت» سخنان غافلگیرکننده‌ای را مطرح ساخته و به وضوح اذعان کرده است که داعش در واقع ساخته دست آمریکا با هدف تقسیم خاورمیانه بوده است.کلینتون در کتاب خاطرات خود نوشته است: من به ١١٢کشور جهان سفر کرده بودم و با برخی از دوستان این توافق حاصل شد تا به محض اعلام تاسیس داعش این گروه به رسمیت شناخته شود اما ناگهان همه چیز فرو پاشید. توافق شده بود تا دولت اسلامی (داعش) در روز ٢٠١٣/٧/٥ اعلام شود و ما منتظر اعلام تاسیس آن بودیم تا ما و اروپا هرچه سریع‌تر آن را به رسمیت بشناسیم." [کیهان، ٣٠ شهریور ١٣٩٣]

در خبری که در تاریخ ٧ آگوست همین امسال یعنی کمی بیش از یکماه از انتشار کتاب "گزینههای سخت"، در خبرگزاری "یونایتد پرس اینترنشنال" منتشر شده، آمده است که سفارت آمریکا در بیروت در شبکههای اجتماعی فیسبوک و تویتر با ادعای رسانههای لبنانی - که ظاهرا باید منبع اصلی رسانههای ایرانی همچون کیهان بوده باشند - اینگونه برخورد کرده است: 

"رسانههای عمومی لبنان ادعا کردهاند که هیلاری کلینتون وزیر امور خارحه سابق آمریکا در کتاب خاطراتش "گزینههای سخت" اعتراف کرده است ایالت متحده دولت اسلامی را بوجود آورده و برنامهاش این بود تا آن را به رسمیت بشناسد. در کتاب کلینتون هیچگونه اشارهای از این دست که آمریکا در ایجاد داعش دست داشته یا میخواست آن را به رسمیت بشناسد، وجود ندارد." [لینک یو. پی. آی]

این دو ادعای کاملا متضاد، - يعنى وجود يا عدم وجود اعتراف هیلاری کلینتون در کتاب خاطرات اخیرش - در پسزمینهی دنبال کردن اخبار روزمرهی سر بریدنها و تجاوز و فروش دختران و دربدر کردن هزاران هزار مردم عادی مسلمان توسط خلیفه مسلمانان و جانیان دوروبرش، ذهن مرا به شدت مشغول کرده بود که در خبرنامه گویا مطلبی از آقای بیژن صفسری خواندم که ادعای رسانههای لبنانی و کیهان ایران را تکرار میکرد. در فرازی از مقاله مربوطه آمده است:

"... اگر بنا بر خاطرات هیلاری کلینتون که در کتاب جدید او گروه داعش را ساخته و پرداخته اسرائیل و آمریکا و ایضا انگلیس میخواند، پس چرا امروز این پدید آورندگان، تصمیم به نابودی و یا دست کم متوقف ساختن ماشین آدم کشی خودساخته را گرفتهاند؟ امروز با توجه به حجم اطلاعاتی که از گروه داعش وجود دارد و حتی اسنادی مبنی برتحت تعلیم قراردادن ابوبکر بغدادی رهبر این گروه توسط اسرائیل از سوی رسانههای معتبر جهان منتشر گردیده، اقدام دیرهنگام رئیس جمهور آمریکا مبنی بر متوقف ساختن نسلکشی داعش در منطقه، در هالهای از شک و ابهام قرار میگیرد تا بدانجا که بسیاری از آگاهان سیاسی دلیل چنین اقدام بازدارنده از سوی آمریکا را، عبور داعشیان از خط قرمز ترسیم شده توسط پدیدآورندگان این گروه تروریستی میدانند." [گویا نیوز، ١٩مرداد ٩٤]

نیازی به تاکید نیست – هرچند برای محکمکاری پر بیراه هم نبايد باشد! – که بحث بر سر نقش يا عدم نقش آمریکا و اسرائیل و انگلیس در ایجاد این گروه نیست – گرچه میتوان پذیرفت كه نبايد تاثير منفى سياست آنان را در مشکلات امروز خاورمیانه ناديده گرفت -  بلكه بحث بر سر واقعيت داشتن يا نداشتن نقل قول از یک کتاب معین است که صفحات معینی دارد و لغت به لغت آن قابل دوباره خوانی و نقل قول مستقیم و غیرمستقیم است.

هیچیک از مقالاتی که بدانها اشاره کردم هیچ ارجاعی به صفحه کتاب ندادهاند. از کیهان ایران که زیروبمش را میشناسیم انتظاری بیش از این نمیرود. این نشریه حتی خودِ مسئله سربریدن گروگانها را فیلمبازی کردن هالیودی میداند!

 در "یادداشت روز" کیهان با عنوان "داعش، دوربین، حرکت!" به قلم کسی با نام محمد صرفی آمده است:

"منابع مستقل در غرب درباره اصالت فیلم‌های سربریدن غربی‌ها توسط داعش به طور جدی تردید دارند و مورد فولی و ساتلوف (دو روزنامه‌نگار آمریکایی) را جعلی می‌دانند. در هیاهوی رسانه‌های غربی جایی برای شنیده شدن این موضوع نیست که ساتلوف با موساد ارتباط داشته و این که عکسی از وی در پشت یک مسلسل متعلق به جنگجویان شورشی سوریه وجود دارد! در نمایش ائتلاف علیه داعش به کارگردانی آمریکا، شاید اتباع خارجی به شیوه‌ هالیوودی مقابل دوربین زانو بزنند و ذبح شوند اما شهروندان سوری در بمباران‌های واقعی تکه‌تکه می‌شوند." [دوم مهرماه ٩٣]

وقتی در کیهان واقعیتی چنین عریان جعلی خوانده می‌شود چه توقعی از کیهانیان می‌توان داشت؟ نشریات لبنانی را هم که نمی‌شناسیم تا بدانیم سرچشمه‌شان از کجا آب می‌خورد. نویسندگان گویانیوز را ظاهرا قرار است بشناسیم اما در آن هم ارجاعی به صفحه‌ای از کتاب هیلاری کلینتون در مورد داعش داده نشده است. 

این است که می‌روم کتاب را تهیه می‌کنم و زحمت یافتن صفحه یا صفحات مرتبط با داعش را خودم تقبل می‌کنم!

ولی هر چه بیشتر می‌خوانم کمتر می‌یابمش. البته درست در نقطه مقابل اين ادعا، فرازهائى در كتاب به چشمم خورد که نشان از نگرانی هیلاری کلینتون از قدرت گرفتن تندروهای اسلامی در جنگ داخلی سوریه دارد؛ مثل آن‌جا كه او در مورد ديدار نمايندگان رژيم اسد با وساطت سازمان ملل متحد با مخالفين مسلحش، مى‌نويسد:

"من خاطرنشان كردم كه اگر روز آينده در ژنو به نتيجه‌اى نرسيم كه بر مبناى طرح كوفى عنان انتقال قدرتى كنترل شده [در سوریه] انجام بگيرد تلاش ديپلماتيك به رهبرى سازمان ملل فرو خواهد ريخت، تندروها قدرت خواهند گرفت و درگيرى افزايش خواهد يافت." ص ٤٥٦

و چند صفحه بعدتر، پس از شكست همين مذاكرات وقتى در ميان بازيكنان صحنه‌ى جنگ داخلى سوريه، بحث مسلح كردن مخالفان اسد جدى‌تر مى‌شود مى‌نويسد:

"مسائل بغرنج به ندرت پاسخ سرراست دارند؛ در واقع بخشى از آن‌چه اين مسائل را بغرنج مى‌سازند اين است كه هر پاسخى بدتر از ديگرى به نظر مى‌رسد." 

و سپس به دو نمونه پاسخ به مشكل بغرنج سوريه اشاره مى‌كند:

"اسلحه بفرستى، مى‌بينى آخرسر از دست تندروها سر در مى‌آورد. به ديپلماسى ادامه بدهى با كله به وتوى روسيه برخورد مى‌كنى."

و چند سطر پائين‌تر در توضيح (يا توجيه) تعلل اوباما براى تدارك اسلحه به مخالفان اسد مى‌نويسد:

"اين كار با ريسك بزرگى همراه است. در دهه ١٩٨٠ ايالات متحده، عربستان سعودى، و پاكستان شورشيان افغان را كه مجاهدين نام داشتند مسلح كرد كه به اشغال كشورشان توسط شوروى پايان دادند. برخى از اين مبارزين از جمله اسامه بن لادن در ادامه القاعده را شكل دادند و با چرخش ديدگاهشان اهدافى در غرب را نشانه گرفتند. هيچكس تكرار اين سناريو را نمى‌خواست." ص ٤٦١

جدا از اينكه اين حرف‌هاى هيلارى كلينتون كه نمونه‌هايش را آوردم بيان واقعيت است يا نه، يا اين‌كه بعدها خود او در كتاب ديگرى اعتراف كند كه "داعش" را خودشان راه انداخته بودند يا نه، واقعيت برتر اين است كه در اين كتاب معين - يعنى "گزينه‌هاى سخت" - چنين اعترافى در مورد "داعش" ديده نمى‌شود.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:37 PM | از کتاب و قصه و شعر |

September 27, 2014

برنامه شبنامه و من

گفتگوی آقای احمد رافت با من که دیشب از تلویزیون رها پخش شد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 3:54 PM | از فیلم و سینما و نمایش , از فیلم و سینما و نمایش |

September 20, 2014

‌‌رئاليسم جادوئى به سبك بحرطويل در هزارويكشب!

اگر رئاليسم جادوئى را بازى با واقعيت با معيارهاى بازيگوشانهى ذهن بدانيم آنوقت هزارويكشب سرشار از آن است، و عجب نيست اگر الهامبخش جادوگر قصهپردازى چون گارسيا ماركز باشد.

ماجرای دزدیده شدن یک انبان (=کیسه چرمی) که با عنوان "حكايت انبانِ على عجمى" در جلد سوم هزارویکشب آمده يك نمونه جالب از آنست. البته شيرينی این حکایت به بحرطويلمانند بودنش است كه سعى مىكنم در اين بازنويسى از دست نرود. گرچه برای روانی متن ناچارم برخی لغات ناآشنای عربی را حذف کنم.

على عجمى كه نامش در عنوان حكايت آمده كسى است كه "در نزد او از حكايت و اخبار طربانگيز و نشاطانگيز چندان هست كه اندوه ببرد و خاطر فرحناك كند."

اين حكايت در هزارويكشب اينگونه آغاز مىشود كه يكشب هارونالرشيد بيخوابى به سرش مىزند و غمگين است و به وزيرش مىگويد: "از تو چيزى مىخواهم كه او دل مرا بگشايد و خاطر من شاد بدارد."

وزير، على عجمى را كه از نام فاميلش پيداست عجم است يعنى ايرانى است به حضور خليفه مىآورد و او پس از لفتولعابی چند، ماجراى انبان غلامش را براى خليفه حكايت مىكند. مىگويد روزى براى خريد و فروش به شهرى رفته بودم و غلامى داشتم كه انبانى با خود داشت. در بازار مردی کُرد کیسه را از دست غلام بزور گرفت و گفت اين انبان با هرچه در آن است مال من است (چرا در حکایت مرد را کُرد نامیده معلوم نیست، شاید به دلیل بازی با لغت باشد در متن آهنگینی که در پیش است).

كشمكشى آغاز شد و مردم آنان را نزد قاضى بردند. قاضى از مرد پرسيد "اين انبان از تو چه وقت گم شده؟" مرد جواب داد: 

"ديروز اين انبان از من رفته و دوش از اندوه نخفتهام. قاضى گفت: اگر اين انبان از آن توست متاعى را كه در اوست از براى من توصيف كن."

و حالا به توصيف مرد از آنچه در انبان است دقت كنيد:

"در اين انبان ميلهاى سيمين ، و شمعدانهاى زرين، و تنگهاى بلورين، و  غرفههاى نگارين و فرشهاى فاخر و رنگين، و چشمههاى گوارا و شيرين، و شهر همدان و قزوين، و ممالك هند و چين، و جمعى از كردهاى بیدين گواهى مىدهند كه اين انبان، انبان من است."

حالا قاضى از على عجمى مىخواهد تا محتواى انبان را شرح دهد. عجمى مىگويد:

"در حاليكه دلم سوخته و آتش غضبم افروخته بود پيش رفتم و گفتم: در اين انبان خانهاى است خراب، و چشمهاى است بىآب، و ميخ است و طناب، و طنبور است و رباب، و نقل است و شراب، و سيخ است كباب، و در اين انبان است شهر گنجه و نواحى بابالابواب، و جمعى از اهل كتاب و شيخوشاب گواهند كه اين انبان از من و آنچه در اوست از آن من است."

باز نوبت به مرد اول مىرسد كه دنبالهى بحرطويل را ببافد:

"اين انبان معروف است، و آنچه در او هست موصوف است، و در اين انبان است دريا و كوهسار، و صحرا و مرغزار، و سواران نيزهدار، و شيران آد‌م‌خوار، و هزارهزار گرزهمار، و در اين انبان است دام صياد و كوره حداد، و شهر بصره و بغداد، و هزار دزد شياد، و هزار هزار قحبه و قواد، و جماعتى از اكراد گواهند كه انبان، انبان من و آنچه در اوست از آن من است."

حالا نوبت على عجمى است تا دوباره بختش را در بحرطويل بافى بيازمايد:

"دراين انبان من تيغ است و سنان، و تبر است و كمان، و گوى است و چوگان، و زره است و خفتان، و مرد است و ميدان، و صحن است و ايوان، و سرو است و بستان، و گل است و ريحان، و در اين انبان است رى و طبرستان، و دامغان و سمنان، و قم و كاشان، و لبنان و اصفهان، و ساحت آذربايجان و سامان خراسان، و جمعى از عالمان و زاهدان و واعظان گواهند كه اين انبان از من و آنچه در اوست از آن من است."

قاضى كه ظاهرا از اين مشاعره به سبك بحرطويلىاش خوشش آمده و خودش هم در اين عرصه كمذوق نيست، يك بار ديگر به آنان فرصت مىدهد تا با شرح محتويات انبان مالكيت خود بر آن را اثبات كنند. مرد اولى مىگويد:

"درين انبان چمن است و گلزار، و شكوفه است و ازهار، و عندليب است و هزار، و چنگ است و مزمار، و ميخانه است و خمار، و شهر كوفه و سبزوار، و هزار هزار اخيار و اشرار گواهند كه اين انبان از من و آنچه در اوست از آن من است." 

و على عجمى آخرين تلاش آهنگينش را اينگونه مىكند:

"در اين انبان جبال است و بحور، و قلاع است و قصور، و غلمان است و حور، و ساز است و طنبور، و دجله است و فرات، و بلخ است و هرات، و در اين انبان است ايوان نوشيروان، و مملكت سليمان، و تختگاه كيان، و از وادى نعمان تا ارض سودان، و از هند تا عسقلان."

اين جا ديگر صداى قاضى در آمد و "عقلش حيران شد و گفت: نيستيد شما مگر دو مرد منافق و دو فاجر فاسق."

و آنگاه به همان شيوهى آهنگين، قاضى هم طبع آزمائى مىكند و مىگويد:

"مگر اين انبان هفت آسمان است؟! مگر اين انبان عرش سبحان است؟! مگر اين انبان عرصه محشر است؟! مگر اين انبان عالم ديگر است؟!"

سپس دستور مىدهد تا در کیسه را باز كنند. 

"چون انبان بگشودند جز قرصهاى نان جوين و مشتى زيتون در آن نبود!" 

شهرزاد قصهگو، مادرِ بازی با واقعیت و تخیل در قصهپردازی، حکایتش را اینگونه به پایان میبرد. او از زبان علی عجمی میگوید که هارونالرشيدِ غمگین و دلگرفته، وقتى اين حكايت را شنيد "چندان بخنديد كه بر پشت افتاد." (صص ٦٩-٧٢)

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:54 PM | از کتاب و قصه و شعر |

September 14, 2014

دلم پاره شد از بس از فلامنكو ننوشتم!

چند شب پيش در يك رستوران ايرانى در لاهه خانمى كه مرا شناخته بود با محبت بسيار گفت كه از مطالب مربوط به فلامنكو كه مىنوشتم خيلى خوشش مىآمد. يادم افتاد مدتى است چيزى در اين مورد ننوشتهام. البته اين بهاين معنا نيست كه خودم از فلامنكو دور افتاده باشم. هر هفته آخرين خبرها در مورد فلامنكو را از طريق راديو و تلويزيزن اسپانيا دنبال مىكنم و روزم بدون شنيدن چند ترانه كولى شب نمىشود!

براى اين كه مجددا سر قصه را باز كرده باشم برايتان مىگويم فقط دو هفته پس از مرگ نابهنگام آهنگساز و گيتاريست چيرهدست فلامنكو، پاكو دِ لوسيا، كه خبرش را خودم در همين صفحه در مطلبى با عنوان "اسپانيا در مرگ پاکو د لوسیا مىگريد" دادم، آلبوم تازهاى از او منتشر شد كه تقريبا آماده انتشار توسط خودش بود كه مرگ امانش نداد. نام اين آلبوم "ترانهى اندلس" است كه شامل هشت قطعه از ساختههاى پاكوست با نوازندگى خودش. 

ترانه شماره چهار از اين آلبوم را انتخاب كردم كه در زیر برایتانت میآورم تا بشنويد. نام ترانه "تا زندهام دوستت دارم" است و مثل بسيارى از ترانههاى كولى داستان دارد. داستان اين ترانه از زبان دختر جوانى است كه عاشق مرد مسنى شده است. خواننده اين ترانه يكى از خوانندگان بسيار محبوب من است با نام "استريا مورنته" كه دختر يكى از موسيقدانان بسيار نامى فلامنكو، "انريكو مورنته"، است كه اخيرا فوت شد. 

داستان ترانه اين است كه دخترك به معشوق مسن‌اش مىگويد وقتى مردم من و تو را دستدردست در خيابان مىبينند مىگويند اين مرد با اين سنوسال و موى خاكسترى بدرد شوهرى من نمىخورد ولى:

من چشمم پىِ جوانان نيست. 

به تو افتخار مىكنم. 

پس مرا كنارت نگهدار

مثل كسى كه از گل سرخش نگهدارى مىكند. 

 

شايد فكر كنى از كهنساليت خسته مىشوم

در اوج جوانى

خودم را همسن تو مى دانم.  

 

تو نگران جوانيم نباش

كه براى من جز تو كسى در جهان وجود ندارد.  

 

من اسير بوسههاى توام

تا زندهام دوستت دارم

و حتى

پس از مرگم.  


□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:39 PM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

September 12, 2014

داستان‌هاى شگفتِ "بهمن مقصودلو" از مستند جاودانه‌ى "علف"

فيلم شگفتانگيز "علف" را براى اولين بار نزديك به ٤٥ سال پيش وقتى دانشجوى "مدرسه عالى تلويزيزن و سينما" بودم ديدم و از همان روز دو صحنه از آن در ذهنم حك شد: عبور ايل بختيارى از رودخانهى خروشان كارون، و گذر از گردنههاى صعبالعبور زردكوه برفپوش. 

حدود دهسال پيش دوست فيلمشناسم "آران" فيلم "علف" را به همراه چند فيلم ناياب ديگر مثل "باد صبا" از ايران برايم آورد و من همان دو صحنه از فيلم علف كه نام بردم را در برنامه تدريسم در مدارس سينمائى گنجاندم. 

اين مقدمه را آوردم تا بگويم ديرگاهى است با اين مستند چشمگير كه نبرد سهمگين انسان با طبيعت را بشكلى شاعرانه/حماسى ثبت كرده است آشنايم، ولى تا وقتى كتاب ارزشمند بهمن مقصودلو با عنوان "علف، داستانهاى شگفت انگيز و ناگفته" را نخواندم نفهميدم چقدر كم از اين اثر بزرگ و سازندگان آن مىدانم. 

Alaf.jpg

مقصودلو در اين كتاب ٤٨٠ صفحهاى چيزى در مورد فيلم علف و سازندگانش نيست كه ناگفته گذاشته باشد. او در پژوهشى همه جانبه كه ششسال صرف آن شده تمام منابع موجود را بررسيده، با بسيارى از آشنايان و صاحبنظران گفتگو كرده، و حتى شرائط سياسى و اجتماعى زمانهى ساخت فيلم را نيز از نظر دور نداشته است. خودش در پيشگفتار مىنويسد:

"سعى كردهام تمام حوادث و وقايع مهمى را كه در شكلگيرى شخصيتها و حوادث زندگى آنها اثرگذار بودهاند با جزئيات كامل در كتاب بياورم تا هم خواننده كتاب بيشتر به زواياى پيچيده و اوضاع سياسى اجتماعى آن دوره آشنا شود و هم در صورت تبديل كتاب به فيلمنامه، سناريست دستمايه كافى داشته باشد."

به همين دليل است كه نيمهى اول كتاب به شناخت "مارگريت هريسن"، "مريان كوپر"، و "ارنست شودساك"، سه ماجراجوى امريكائى اختصاص يافته كه بر مبناى تصديقنامهاى كه به امضاى اميرجنگ، ايلبيگى بختيارى و حيدرخان، رئيس طايفه بابااحمدى در حضور معاون كنسول امريكا در ايران رسيده "نخستين خارجیهائى هستند كه به مدت ٢٦ روز همراه با طايفه بابااحمدى از ايل بختيارى از منطقهى جهانگيرى در عربستان (=خوزستان) تا دره چهارمحال در منطقه اهلك و از ارتقاعات زردكوه كوچ كردهاند." ص ٣٨٨

فقط كافى است عناوينى كه مقصودلو بهدرستى به دو تن از اين سه نفر داده نگاهى بكنيد تا بدانيد با چه موجودات پيچيدهاى روبرو هستيد:

"مارگرت هريسن: نويسنده، روزنامهنگار، جاسوس، كاشف و تهيهكننده فيلم" ص ١٢

"مريان كوپر: نويسنده، مخترع، خبرنگار، خلبان، كاشف، كارگردان و تهيهكننده" ص ٤١

سومى، ارنست شودساك، كه در ماجراجوئى دستكمى از دو رفيقش نداشته فيلمبردارى بوده كه قبل از پيوستن به آندو براى ساختن فيلم علف، تجربه عكاسى خبرى براى روزنامهها، فيلمبردارى جنگى در جبهههاى مختلف، فيلمبردارى هوائى، و فيلمبردارى اختصاصى براى صليب سرخ را داشته است.

كتاب تا فصل ششم به موضوع مركزى، يعنى فيلم علف، نمىرسد. مقصودلو در پيشگفتار در مورد نسخه انگليسى كتاب مىنويسد: "ناشر، متن انگليسى را خيلى مفصل ارزيابى كرد و در نتيجه يك سوم كتاب، به ويژه پنج فصل اول آن، از متن انگليسى حذف شد." خوب شد كه ناشر ايرانى همين كار را نكرد چون اطلاعات ضرورى و ذيقيمتى در اين فصول آمده. ولى كاش مقصودلو پنج فصل اول را كمى مختصر مىكرد تا خواننده زودتر به ماجراهاى واقعا خواندنىِ ساختن فيلم علف مىرسيد. بويژه آنكه زبان و قلم مقصودلو در باقى كتاب، و نقل قولهائی که از دیگران میآورد بهقدرى شيرين و دلچسب مىشود كه بهسختى مىتوان كتاب را زمين گذاشت. 

كاملا پيداست كه مقصودلو با دقت تمام نوشتههاى مرتبط با موضوع كارش را بررسى كرده است. اين سه جستجوگر هر كدام به شكل مستقل نه تنها مقالات يا حتى كتاب در مورد همين فيلم نوشته و منتشر كرده اند، بلكه مصاحبههاى مفصل و نامهنگاريهاى بسيارى هم از آنان باقى مانده است. مقصودلو خواندنىترين فرازها را گردآورده و جابجا بر تناقض در روايتهاى آنان نيز انگشت گذاشته است. 

يكى از معتبرترين و شايد شيرينترينِ اين منابع، كتاب مريان كوپر با همان عنوان علف است كه يادداشتهاى روزانهى او را نيز دربردارد؛ يادداشتهائى كه در طول ساختن اين فيلم در منطقه بختيارى و در جريان كوچ حماسى ايل بابااحمدى نوشته شده است و فقط بايد كتاب را خواند تا به عظمت كوچ بختيارى به شكلى كه نود سال پيش انجام مىگرفت و در فيلم علف تا ابديت زنده خواهد ماند پىبرد (البته به شرط اينكه فيلم را هم ديده باشيد!)

مقصودلو شكلگيرى ايدهى ساختهشدن فيلم علف را از نطفه دنبال مىكند. ارنست شودساك مىگويد: من فلاهرتى را كم و بيش مىشناختم. او كارش را با نانوك شمالى شروع كرد و اين فيلم بهترين كار او از آب درآمد." ص ٢٨٨

بىدليل نيست كه تمامى مستندشناسان جهان "نانوك شمالى" و "علف" را نمونههاى درخشان ثبت مبارزه انسان با طبيعت بر نوار فيلم در شاعرانهترين شكل آن مىشناسند. با پيوستن مارگريت هريسن به كوپر و شودساك بهعنوان تهيهكننده حالا كار آن دو راه افتاده بود، هرچند هنوز نمىدانستند فيلمشان را با چه موضوعى و در كجا خواهند ساخت. شودساك مىگويد: "ولى مطمئن بوديم اين كار شدنى است چرا كه دوربين، پنجاه هزار فوت فيلم گرانقيمت، و ده هزار دلار پول همراه داشتيم." ص ٢٩٤

آنها پس از سفر به تركيه و حتى فيلمبردارى از صحنه هائى كه بعدا دور ريخته شد "عاقبت وقتى از جستن آنچه در پىاش بودند نااميد شدند، تصميم گرفتند به ايران بروند." ص ٣١٢

كتاب تمام اين سفر دراز را روز به روز و حاثه به حادثه دنبال مىكند تا بالاخره آنان آنچه در پىاش بودند را مىيابند؛ كوچ ايل بختيارى، نمونهاى درخشان از نبرد ابدى انسان با مادرش، طبيعت. 

آشنائى با رحيمخان، يكى از خانهاى بختيارى كه مدتى در غرب زندگى كرده بود راهشان را باز كرد. در كتاب از قول مريان كوپر آمده: "رحيم مىگفت من دوست دارم در خيابان برادوى با آن همه تئاتر و دانسينگ و دختران زيبا بگردم. حاضرم جاى خودم را با شما عوض كنم؛ شما بيائيد رئيس ايل بختيارى بشويد، من هم مىروم در برادوى مىگردم." ص ٣٢٥

از طريق همين رحيمخان است كه آنان به حيدرخان، رئيس ايل بابااحمدى معرفى مىشوند و مقدمات همراهيشان با اين ايل در كوچ سالانهشان فراهم مىآيد. 

از اينجا كتاب لحظات حساس فيلمبردارى را شرح مىدهد كه موجب مىشود آدم پس از ده بار ديدن باز هم بخواهد فيلم را ببيند. مقصودلو در اين بخش تنها به نوشتهها و مصاحبههاى اين سه آمريكائى اكتفا نكرده و به اسناد ديگر هم اشاره كرده است، از جمله به گفتگوى "لطفى" پسر حيدرخان كه در زمان كوچ ايلشان فقط هشت سال داشت. او شش دهه بعد در مقابل دوربين مردمشناس و مستندساز آگاه ما، فرهاد ورهرام، ظاهر شد و خاطراتش از آن سفر، و سه آمريكائى همراهشان را در فیلم مستند او با عنوان "تاراز" بازگو كرد. 

برخى صحنهها هم هست که در كتاب مىآيد كه در فيلم يا حذف شده يا اصلا بهدليلى فيلمبردارى نشده است. يكى از آنها صحنهى ترياككشى اين سه آمريكائى است بر قايقى كه از خيكهاى پوستِ بُز ساخته شده بود و چند قايقران آن را بر رودخانهى كارون مىرانند. مقصودلو، ذهنيت مارگريت هريسنِ نشئه از ترياك را از كتاب خود او با عنوان "هميشه فردائى هست" نقل مىكند:

"آفتاب داغى بود، اما نسيم فرحبخشى هم مىوزيد. ما از منطقهاى كوهستانى مىگذشتيم كه آب سنگهایش را به اشكالى حيرتانگيز و رنگهاى نارنجى و سرخ درآورده بود. مرغان دريائى سپيدبال بر فراز سرمان حركت مىكردند و قايقرانها ترانهاى با ضرباهنگى روشن و شيرين مىخواندند و با ضرب پارو مىزدند و قايق را به جلو مىرانند. ترياك اعصابم را آرامش داده و عضلاتم را رها كرده بود..." ص ٣٢٦

حيف! اگر اين صحنه فيلمبردارى شده و در فيلم مىآمد دستكمى از صحنههاى چشمگير عبور از كارون و گذر از زردكوه نمىداشت! 

بالاخره اين سه آمريكائىِ همهفنحريف، پس از نزديك به يك ماه فيلمبردارى در كوههاى بختيارى با دست پر و ماجراهاى بسيار به تهران مىرسند جائی كه يكى از آنها، مارگريت هريسن، "زندانى شماره ٢٩٦١، كه نخستين زن آمريكائىاى محسوب مىشد كه بلشويكها او را زندانى كرده بودند" و خود بعدها اعتراف كرد جاسوس ارتش آمريكا نيز بوده است، موفق مىشود با قدرتمندترين مرد ايران در آن روزها، رضاخان سردار سپه، مصاحبهاى اختصاصى كند. او در تاريخ بيست و دوم تيرماه ١٣٠٣ با رضاخان و پسر خردسالش محمدرضا ديدار كرد و خاطرهاش از اين ديدار استثنائى را سال بعد وقتى آوازهى رضاخان به آنسوى اقيانوسها هم رسيد به شكل مقالهاى خواندنى در مجله نيويورك تايمز به چاپ سپرد. او مقالهاش را با اين پيشبينى دقیق به پايان برده است:

"در حال حاضر رضاخان تعيين كننده بلافصل سرنوشت ايران است. و اگرچه هنوز نوع حكومت آينده تعيين نشده است، اما احتمال فراوان مىرود كه شكل فعلى حكومت يعنى پادشاهى مشروطه به صورت پادشاهى انتخابى يا موروثى باقى بماند. منطقا مىتوان فرض كرد كه اگر حوادثى غيرقابل پيشبينى اتفاق نيفتد، رضاخان جانشين احمد شاه مخلوع خواهد شد." ص ٣٨٨

از ديگر قصههاى شگفتِ مقصودلو در اين كتاب ماجراى دوستى مريان كوپر، كه مىتوان او را كارگردان فيلم علف دانست با "رابرت ايمبرى"، كنسول آمريكا در تهران است. ايمبرى همان سیاستمدار آمريكائى است كه در توطئهاى كه بالاخره معلوم نشد چه دستى پشت آن پنهان بود در تهران به ظاهر به دست عدهاى ضدبهائى كشته شد. آنچه مريان كوپر در كتاب ديگرش با عنوان "آنچه مردان به خاطرش مىميرند" در اين مورد نوشته، در كتاب مقصودلو نقل شده است:

"سه هفته پس از اين كه من تهران را ترك كردم اتفاق افتاد. آن موقع تحركاتى عليه بهائىها صورت مىگرفت، و در تهران هم دو مبلّغ آمريكائى بهائى حضور داشتند. ايمبرى كه شنيد قرار است مردم به آنها حمله كنند يكى از روساى پليس را وادار كرد آنها را تحت حمايت خود بگيرد. روز بعد اجتماعى از مردم تشكيل شد. آنها اعتقاد داشتند بهائىها آب سقاخانهاى را مسموم كردهاند... ايمبرى با كالسكه به آنجا رفت. ناگهان يك روحانى كه مشغول سخنرانى براى مردم بود او را ديد و فرياد زد: اين همان كسى است كه در سقاخانه سم ريخته است. اين بهائى را بكشيد." ص ٣٩٨

و ايمبرى در اين توطئه كه بسيارى دست انگليس را پشت آن ديدهاند به قتل رسيد. 

زبان مقصودلو در اين كتاب روان و شيوا و در بسيارى موارد بسيار شيرين است، گرچه گاهى حسى از خواندن يك ترجمه به خواننده دست مىدهد، شايد به اين دليل ساده كه كتاب در اصل به انگليسى نوشته شده است. و يا گاهى از دستش در مىرود و مثلا "بزغاله" را "بچهبز" مىنامد! ص ٤٤٦

فصل پايانى كتاب به بازتاب اين فيلم پس از نمايش آن اختصاص دارد كه از هر زاويه به آن پرداخته شده است. در حاليكه منتقدين سينمائى فيلم علف را ستوده و همپاى نانوك شمالى آن را تحسين كردند "كشيشى از كاليفرنياى جنوبى مدعى شد كه كل اين فيلم ساختگى است و تمام آن در كوههاى سن برنادينو در شرق لسآنجلس ساخته شده است." ص ٤١١

از كشيسها اينگونه حرفها بعيد نيست اما از آن جالبتر نظر دانشجويان دانشگاه پرينستون بود كه "اين فيلم را به عنوان بدترين فيلم سال انتخاب كردند" و با اين اظهار نظر نامشان در تاريخ سينما ثبت شد!

اگر بخواهم به نكات جالبى كه در كتاب آمده اشارهاى هرچند گذرا بكنم اين نوشته به سادگى پايان نخواهد گرفت. فقط به همين بسنده مىكنم كه شنيدهام در نقدى بر اين كتاب آمده است كه هر دانشجوى سينما بايد اين كتاب را بخواند. من اما گمان مىكنم نه تنها دانشجويان كه هيچ علاقمند به سينما نيست كه از خواندن اين كتاب بىنياز باشد. 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:25 AM | از کتاب و قصه و شعر |

September 9, 2014

اطلاعیه‌ی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

Logo%20Take%207%20Foto%201.jpg

اطلاعیهی "بنیاد سینمائی برداشت ٧"

برای رسانههای فارسی

فيلم "با من از دريا بگو" براى نمايش در "جشنواره جهانى فيلم مستند گلاسگوى اسكاتلند" كه يكى از معتبرترين جشنوارههاى اختصاصى براى فيلمهاى مدافع حقوق بشر محسوب مىشود انتخاب شده است. به دعوت اين جشنواره، رضا علامه زاده كارگردان فيلم روز يكشنبه دوازدهم اكتبر در مراسم نمايش فيلم در گلاسكو حضور خواهد داشت.

 

این فیلم پس از شركت در بخش "مستندهاى جهان" در جشنواره جهانى فيلم

مونترال، در "جشنواره جهانى فيلم مستند فلوريداى آمريكا" روز شنبه سيزدهم سپتامبر نمایش داده خواهد شد.

 بنياد سينمائى برداشت ٧ بدينوسيله از هموطنان ايرانى مقيم میامی و گلاسگو دعوت مىكند با حضور خود در نمايش فيلم "با من از دريا بگو" ياد و نام جانباختگان تابستان ٦٧ را گرامى داشته، و با "مادران خاوران" همدردى كنند. 

بنیاد سینمائی برداشت ٧

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:17 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 7, 2014

سیمین‌بانو و شعر نغز "شتر"

تا کنون دو شعر سیمین‌بانو بهبهانی را که یک سال پیش از به ابدیت پیوستنش به خواهش من در مقابل دوربین همکارانم در ایران خواند را در این صفحه آورده‌ام با عنوان‌های: "چابک غزال غزل" و "گورم به خاک وطنم".

حالا شما را به شنیدن شعر نغز "شتر" دعوت می‌کنم که هم در فرم و هم در محتوا، به اعتقاد من، به یک اعجاز شعری می‌ماند.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:55 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 4, 2014

برنامه "اکران" و گفتگو با من

گفتگوی شپول عباسی، تهیه کننده و مجری برنامه ی پر بیننده ی "اکران" در تلویزیون صدای آمریکا با من که قبل از نمایش فیلم "با من از دریا بگو" برای بینندگان در ایران پخش شد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 3:56 PM | از فیلم و سینما و نمایش |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34