در آخرین بخش از مرور و بررسی کتاب پر حجم "در دامگه حادثه" میخواهم سعی کنم بفهمم اشارهی عنوان کتاب به کدام "حادثه" میتواند باشد. شاید منظور تدوین کننده از انتخاب این عنوان، "حادثه"ی مقام امنیتی شدن یک دانشجوی رشته حقوق دانشگاه تهران باشد؛ شاید هم "حادثه"ی انقلاب، که او را از دایره قدرت برای سه دهه به مخفیگاه فرستاد. بعید هم نیست اشاره اش به "حادثه"ی در دام انداختن ثابتی برای قبول پیشنهاد مصاحبه بوده باشد؛ کاری که بیتردید به سادگی از عهده هر تاریخنگاری بر نمیآمد، و از این زاویه باید به قانعیفرد دست مریزاد گفت.
پاسخ به این پرسشِ ذهنی هر چه باشد، بخش قابل ملاحظهای از کتاب به ابراز نظرات ثابتی به "حادثه" انقلاب، زمینهها و تاکتیکهای دو سوی "حادثه"، و در نهایت خروج ایشان از کشور، و سقوط پادشاهی اختصاص یافته است.
این قسمت از کتاب که بر 250 صفحه بالغ میشود از زوایای مختلف قابل بررسی است که هر یک فرصت بسیاری میطلبد. من فقط به یک زاویهی حساس آن، یعنی موضع آقای ثابتی در برخورد با "حادثه" انقلاب، میپردازم.
اگر بخواهم جملاتِ خود او را به شهادت بگیرم، ده ها صفحه هم برای نقل قولها کفایت نمیکند. به ناچار به خلاصه میگویم که ثابتی تلاش میکند نشان دهد که از وقتی شاه تحت فشار کارتر موضع نرمتری نسبت به مخالفینش گرفت، و مخالفین هم با آگاهی به این نقطه ضعف بر شدت مخالفتشان به اشکال مختلف افزودند، این ثابتی بود که به شکل پیگیر و مداوم بر خطرات این سیاست تازه به رئیس ساواک، نخست وزیر، شاه و ملکه تاکید ورزید ولی شاه در اثر برخوردهای غلط ملکه و مقدم (آخرین رئیس ساواک) و آموزگار (نخست وزیر) و... به سیاست غلط مماشات با مخالفین ادامه داد و ساواک را از انجام وظیفه قانونیاش بازداشت. وگرنه با دستگیری 1500 نفر در زمان آموزگار، آسیاب به روال سابق برمیگشت.
"...[به آموزگار] گفتم: ما پاسخگو به محافل بینالمللی نیستیم، ما باید پاسخگو به قانون مملکت باشیم... آموزگار گفت: این استدلالها پذیرفتنی نیست و ما نمیتوانیم به سیاستهای گذشته برگردیم." صفحه 416
"من مجددا با مقدم وارد بگومگو شدم و گفتم کارهائی را که اکنون اعلیحضرت دنبال میکنند و میبینم شما هم صد در صد صحیح میدانید نوعی انتحار است، و من آماده برای انتحار نیستم و نمیتوانم کورکورانه دستور اجرا کنم." صفحه 429
"[مقدم در سمینار روسای ساواک] گفت: ما سالها به خواستههای مردم بیاعتنائی کرده و اعمال قدرت نمودهایم، و اکنون زمان آن فرا رسیده که به مردم احترام گذارده و اعتماد آنها را جلب ... کنیم." صفحه 510
"... گفتم: من با این کارهائی که شما میکنید موافق نیستم! ولی الان شما رئیس سازمان شدهاید و حقِ شماست،... و من هم ناچارم به دستورات شما عمل کنم." همان صفحه
اما علیرغم قولش به اجرای دستورات مافوق، از پاپوشدوزی برای رئیس خودش هم ابائی ندارد:
"... برای شاه پیغام فرستادم که مقدم با مخالفین رژیم همدردی نشان میدهد و ارتباطات مشکوک و مضر به مصالح ملی برقرار کرده، و باید از ساواک کنار گذاشته شود، که شاه گفته بود که مرا احضار و حرفهایم را خواهد شنید ولی به جای احضار از کار برکنار شدم!" صفحه 513
ثابتی در عین حال حواسش هست که دفاع از موضع تندروانهاش موجب نشود که مخالفینش او را غیردموکرات و موافق کاربُردِ زور بخوانند. لذا جابجا تاکید میکند که "معتقد به اصلاحاتی در ساختار سیاسی کشور و دادن آزادیهای سیاسی بیشتر، ولی به صورت تدریجی و ابتدا به موافقین و سپس به مخالفین رژیم" بوده است. (ص 428)
و در این اعتقاد جالب توجهاش، یعنی "دادن آزادی به موافقین رژیم"، نمونههای جالبی ذکر میکند که برخی بیشتر به جوک شبیه است:
"شهبانو مرا احضار کرد و گفت: شنیدهام شما در جلسات کمیسیون میگوئید اول به طرفداران رژیم آزادی بدهید بعد به مخالفین. کدام طرفدار رژیم آزادی ندارد؟ گفتم: خود من! آزادی بیان ندارم!" صفحه 349
در اواخر نخست وزیری آموزگار، و آمدن شریف امامی به جای او، ثابتی به تفصیل از تزلزل شاه و احتمال کناره گیریاش از سلطنت در گفتگوی با مقامات سخن میگوید، که برخی از نقل قولهایش برای درک تراژدی شاه، به عنوان یک پادشاه مستبد اما متزلزل، برای هنرمندانی که روزی بخواهند زندگی آخرین شاه ایران را در یک اثر هنری منعکس کنند، بسیار حائز اهمیت است.
"... [آموزگار] گفت: شاهنشاه از نمکناشناسی مردم خسته شدهاند و اگر وضع به این ترتیب ادامه یابد ممکن است ایشان اصولا این مردم را رها کنند و بروند!" صفحه 442
"... [ارتشبد فردوست] گفته بود: شاهنشاه همه این تحریکات را از ناحیه دول بزرگ میدانند و حتی تصمیم داشتهاند که از سلطنت کنارهگیری، و کشور را ترک گویند." صفحه 443
"... [والاحضرت اشرف] گفته بود: شاه از حق ناشناسی این مردم خسته شدهاند و ممکن است سلطنت را رها کرده و کشور را ترک کنند." همان صفحه
ثابتی از نگاه خود، تمام رخدادهای روزهای انقلاب را یکی یکی بر می شمرد و مخالفتش را با هر تصمیمی از سوی هر کسی که بوی انعطاف داشته اعلام میکند. او وقتی خبر احتمال موافقت شاه با آزادی هزار زندانی سیاسی را در دورهی شریف امامی میشنود، در گزارشی می نویسد:
"آزادی زندانیان باقی مانده از زندان خیانت به کشور است و هر کس در این شرائط دنبال آزاد کردن کسانی باشد که دشمن قسم خورده رژیم هستند یا خائن است و یا عوامفریب..." صفحه 461
با شرمندگی باید بگویم که من، راقم این سطور، یکی از آن هزار نفر بودم!
ثابتی فقط چهار روز پس از آزادی من از زندان، در روز نهم آبان 1357، به دلائلی که خودش شرح میدهد و من به آن اشاره خواهم کرد کشور را به بهانهی استفاده از مرخصی ترک میکند، و شاه و دستگاه رو به نابودیاش را تنها میگذارد.
"به هویدا گفتم: ... من یک مرخصی طولانی در پیش دارم و به علاوه شنیدهام که شاه و شهبانو و شریف امامی و مقدم قصد دارند عده بیشتری از وزرا و مقامات و مسئولان سابق را بازداشت کنند که ارتشبد نصیری نیز جزو آنهاست و ممکن است که نام مرا نیز در لیست منظور نمایند، لذا هر چه زودتر عازم خارج خواهم شد." صفحه 472
هویدا مدتی بعد، در دوره ازهاری دستگیر شد، و ثابتی میگوید وقتی در بازداشت ساواک بود برایش به خارج از کشور پیغام فرستاد که: "مبادا به وعدههای شاه و مقدم اعتماد کرده و به کشور بازگردی." صفحه 474
برای پایان دادن به این مرور نسبتا شتابزده، که اگر جلوی خودم را نگیرم بیش از اینها میتواند وقت من و شما را بگیرد، یک پرسش و پاسخ کوتاه از صفحه 499 را انتخاب کردهام که نشانهی کامل چشم بستن ثابتی به واقعیت، حتی پس از گذشت سه دهه است:
"قانعی فرد: به نقش ساواک در فروپاشی حکومت پهلوی باور دارید؟
ثابتی: نخیر! چه نقشی؟ میشود گفت مقدم نقش داشت نه ساواک."
شاید برای برخی از کسانی که با نام و مقام سازمانی پرویز ثابتی در ساواک آشنایند، و کمی از کارکرد خشونت در آن سازمان اطلاع دارند، آوردن شعر لطیفی از حافظ در اولین برگِ کتاب، و برگرفتنِ عنوان کتاب از بیتی از آن، کمی شگفتآور باشد.
"فاش میگویم و از گفته خود دلشادم / بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشنِ قدسم، چه دهم شرح فراق / که درین دامگهِ حادثه چون افتادم"
در این بخش میخواهم کمی به "فاشگوئی"های کسی که "از هر دو جهان آزاد" است بپردازم. اول این را روشن کنم که برای سنجش "فاشگوئی" یا "پردهپوشی" آقای ثابتی در مصاحبه اش با آقای قانعیفرد، راهی جز این وجود ندارد که چند مورد آشکار و اثبات شده را تعیین کنیم و ببینیم ایشان چگونه آن موارد را بازگو کردهاند. چون سنجش صحت و سقم آنچه ایشان از گفتگوی بین خود و همقطارانش در ساواک یا مقامات بالای حکومتی در جلسات دربسته میگوید برای کسی، جز یکی از خودشان، کاری عملی نیست. و یا فساد در رژیم شاه چیزی نیست که قابل حاشا باشد و افشای آن از زبان ایشان چیزی به روشن کردن واقعیتها بیافزاید. جدا از رو بودن آن در اوج قدر قدرتی شاه و نصیری و ثابتی، در همین سه دهه اخیر، بسیاری از شخصیتهای همان رژیم سابق، به روشنی از آن حرف زدهاند و جای خالی برای پر کردن کسی باقی نگذاشتهاند.
وقتی یک مامور بالای امنیتی پس از این همه سال آفتابی می شود و میخواهد "فاشگوئی" کند، خواننده انتظار دارد حرفهای پشت پرده ماندهی امنیتی را از زبان او بشنود، نه تائید بر طشتهای از بام افتادهی فساد مالی و اخلاقی بلند پایگان رژیمش؛ آن هم تنها برای اثبات فساد ناپذیری خود، و ادعای مبارزه ی بیوقفه با آنها!
یکی از مواردی که انتظار میرفت ایشان نه تنها حاشا نمیکرد بلکه از گوشههای پنهان ماندهی آن نیز سخن میگفت، موضوعِ استفاده از شکنجه در زندانهای ساواک است. گمان نمیکنم هیچ نیازی به اثبات استفاده از شکنجه در زندانهای ساواک وجود داشته باشد، گرچه بر سر میزان، شدت و ضعف، و حتی ضروری بودن یا نبودن آن، جای بحث همواره باز خواهد ماند.
حالا ببینیم "فاشگوئی" آقای ثابتی در مورد وجود شکنجه در ساواک به چه میزان است. مستقیمترین پرسش در مورد شکنجه توسط آقای قانعیفرد به این صورت طرح میشود:
"برخی از چپها هم معتقدند که شما (ساواک) هم در زندانتان شکنجه بوده و حتی در ایام ریاست شما." ص 301
پیش از پرداختن به پاسخ ثابتی، بیائید کمی در پرسش طرح شده باریک شویم. "برخی از چپها هم"، باید به این معنی باشد که علاوه بر دیگران، برخی از چپها هم بر وجود شکنجه تاکید کردهاند. اگر پرسشگر نخواهد مدعیان وجود شکنجه را به "برخی از چپها" تقلیل دهد باید بپذیرد که اکثر کسانی که طعم زندان را چشیدهاند، از چپ و مذهبی و ملی و تروریست و سیاسیکار و سیاستباز و مبارز و خرابکار و وطنپرست و وطنفروش... به راست یا به دروغ، مدعی وجود شکنجه در زندانهای ساواک بوده و هستند. و از این مهمتر، شکنجه در ساواک را نه "حتی در ایام ریاست" ایشان، که "بویژه در ایام ریاست ایشان" تجربه کردهاند.
سازمانهای جهانی صلیب سرخ و عفو بینالملل نیز بر مبنای شواهد عینی و تحقیقات تفصیلی که در دوره خود شاه انجام شد، گیرم به منظور خوشخدمتی به آمریکا و انگلیس برای خالی کردن پشت اعلیحضرت، مدعی وجود شکنجه در ساواک در دوره مسئولیت آقای ثابتی بودهاند.
پاسخ آن پرسشِ پرسش برانگیز را آقای ثابتی این گونه میدهد: "من شکنجه را غیرقانونی میدانستم و در هر فرصتی که به دست میآوردم با آن برخورد میکردم که ممکن است بعد بیشتر در این باره توضیح دهم." ص 302
پرسشگر خوشبختانه این بار کمی پیله میکند: "یک بار فرمودید که من تائید نمیکنم در آن ایام، شکنجهای وجود داشته. واقعا پنهانکاری و کتمان میفرمائید؟ مثلا معتقدید که مذهبیها را اصلا و ابدا شکنجه نکردهاید؟
و او در پاسخ، اوج "فاشگوئی"اش را به نمایش میگذارد: "حالا که شما اصرار دارید در باره شکنجه زندانیان بیشتر صحبت شود، بگذارید کمی در این باره به زمانهای دورتر برویم و بعد برگردیم به دوره رژیم شاه، و نهایتا حکومت جمهوری اسلامی، که در آن شکنجه از همه ادوار تاریخ ایران وحشیانه تر بوده و میباشد."
ثابتی سپس شروع میکند به بررسی تاریخ شکنجه، و در طول سیزده صفحهی متوالی نشان میدهد که شکنجه "از دیرباز در بسیاری از نقاط جهان وجود داشته" است. بعد به شکنجه در دوران مشروطیت میپردازد، و سپس از به قدرت رسیدن رضا شاه میگوید که در دورهی او برای اولین بار قوانینی وضع شد که در آن "توسل به شکنجه علیه زندانیان جرم محسوب" میشده است. بعدتر میرسد به شکنجه در دوران مصدق، و سیلی خوردن اردشیر زاهدی از غلامحسین صدیقی. و در نهایت به پس از 28 مرداد، به دوره ریاست تیمور بختیار میپردازد که در آن دوره شکنجه فقط در مورد تودهای ها انجام میگرفته نه ملیگراها. در دوره پاکروان هم که شکنجه کلا ممنوع بوده. در دوره نصیری که دوره "فعالیتهای چریکی و تروریستی" است هم شکنجه در کار نبوده، و اگر کسانی زخمی بر بدن یا سوختگی در پوست داشتهاند خودشان خودشان را برای تمرینات چریکی مجروح کرده بودند، یا به دلیل حمله به بازجویان در بازجوئی و زد و خورد با آنان در طول بازجوئی زخمی میشدهاند. و بالاخره باز هم تاکید میکند که:
"من همانطور که گفتم با شکنجه و هرگونه اقدام غیرقانونی مخالف بودم و تا آنجا که در توان داشتم از آن جلوگیری میکردم. خودم هیچگاه ندیدهام که فردی مورد شکنجه قرار گیرد ولی البته در این باره بسیار میشنیدم."
در اینجا، تدوین کننده ما را به زیرنویسی میبرد با این مضمون: "یکی از مقامهای ساواک: با مطالعه پروندههای فردی (چریکهای فدائی خلق و مجاهدین خلق و ...) متوجه میشدید که هر کدام از نوعی توهم رفتاری و بیماری روانی رنج میبرند و آنقدر در تکرار دروغ گرفتار شدهاند که باورشان نمیشود واقعیت ماجرا چیز دیگری بود. مذهبیها و اسلامیها آنقدر دروغ و اغراق را در خاطرات و نوشتههای اراجیف خود پس از انقلاب منتشر کردهاند که برای نسل شما جوانان، دیگر مشکل است پاک کردن و زدودن اوهام از واقعیات." ص 307
و پس از این تائیدیه در زیرنویس، ثابتی "فاشگوئی"اش را این گونه ادامه میدهد:
"موقعی که از سرپرستان بازجوئی [در مورد ادعای شکنجه] سئوال میکردم غالبا جواب این بود که زندانی با مامورین به زد و خورد پرداخته و در نتیجه مجروح شده است و یا قبل از دستگیری به وسیله رفقای خود مورد شکنجه قرار گرفته است."
و باز قانعی فرد ما را به زیرنویس راهنمائی میکند و حرف یک مقام ساواکی ناشناسی را در تائید حرفهای ثابتی می آورد: "مامورین ما هم ممکن است کتکشان میزدند به خاطر زد و خورد، اما مال ما شکنجه محسوب میشد و مال آن ها مقاومت."
باقیِ فاشگوئیها، مربوط به شکنجه در رژیم جمهوری اسلامی پس از سرنگونی رژیم شاه است که این رژیم تازه، به حق این شانس را برای رژیم گذشته فراهم آورده است تا ثابتی پس از سه دهه رویش بشود از پرده بیرون بیاید تا "اسرار ساوک" را به شکلی که خواندید افشاء کند!
مورد دیگری که خواننده انتظار دارد از زبان ثابتی حقایقی را بشنود، ماجرای قتل نُه زندانی محکوم است که پس از سال ها تحمل زندان کشته شدند. این ماجرا هم پر سروصداتر از آن است که نیاز به تفصیل بیشتر از سوی من داشته باشد. خبر کشته شدن بیژن جزنی و 8 زندانی محکوم دیگر در حین فرار، آن هم پس از یک ماه که از انتقالشان از زندان قصر و زندانهای دیگر به زندان اوین میگذشت، دنیا را تکان داد. یکی از مامورین ساواک (تهرانی) که در این قتل دست داشت به صراحت و با ذکر جزئیات در دادگاهی در اوائل انقلاب به شرح ماجرا پرداخت.
روایتِ بالاترین مقام امنیتی ساواک، یعنی آقای ثابتی در این مورد، حتی یک کلام به آنچه در روز اعلام این جنایت در سی ام فروردین 1354 در روزنامهها منتشر شد نمیافزاید. او اول از همه اعتراف همکارش در دادگاه انقلاب را به این طریق حاشا میکند:
"این شخص ظاهرا برای حفظ جان خود مطالبی را عنوان کرده و امید داشته از اعدام رهائی یابد ولی مسئولین رژیم جدید که از اظهارات او بهرهبرداری تبلیغاتی کرده بودند از بیم این که در صورت زنده ماندن از گفته خود پشیمان و آن را اعتراف زیر شکنجه بخواند، سریعا او را اعدام کردند." ص 255
سپس از اینکه قسمتهای مختلف ساواک در کار هم دخالت نمیکردند حرف میزند، و اینکه او اصلا در جریان این ماجرا نبوده، و فقط در شب حادثه سرهنگ وزیری به او زنگ زده و خبر تلاش برای فرار و کشته شدن زندانیان را به او داده است (چون ثابتی همان که در روزنامهها منتشر شده بود را تکرار میکند از رونویسی اش معذورم!)
اما این استدلال ایشان را، چون بدیع است و دست کم برای من تازگی دارد، رونویس میکنم:
"چون کشته شدهها ... سابقه فرار از زندان داشتند، سوءظن چندانی برای من ایجاد نکرد. اگر تیمسار نصیری در نظر داشته بیژن جزنی و یاران او کشته شوند، چه احتیاجی به صحنه سازی بوده است؟"
بعد میگوید به قدر کافی مدرک داشتیم که نشان دهیم جزنی از زندان دستور قتل میداده و میشد او را به دادگاه فرستاد تا "محاکمه و اعدام شود و نیازی به صحنه سازی نباشد." ص 258
پرسشگر نمیپرسد اگر این استدلال در مورد جزنی پذیرفتنی باشد تکلیف آن هشت نفر دیگر چه میشود!
از مورد شکنجه و کشتن نُه زندانی که بگذریم، برای نشان دادن میزان صداقت ثابتی در این کتاب، میتوانم به روایت ایشان از پروندهای که خودم در آن درگیر شدم بپردازم. من در خاطرات زندانم که همین یکی دو ماه پیش با عنوان "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" منتشر شده به تفصیل به این پرونده پرداختهام و در اینجا نیازی به بازگوئی آن نمیبینم. بنابراین تنها به نکاتی که برای همگان روشن است و جای تفسیر ندارد اشاره میکنم تا روایت ایشان را محک زده باشم.
پس از گذشت این همه سال، و رو شدن بسیاری از مسائل در مورد این پرونده، باز هم ثابتی همچنان بر روایت رسمی ساواک که در اولین روز اعلام دستگیری ما به روزنامهها داده شد تاکید میورزد. نه اسمی از مامور نفوذی خودشان، امیر حسین فطانت، میبرد؛ نه از اینکه اسلحههای نمایش داده شده در دادگاه متعلق به خودشان بوده است. نه به شکنجهی این گروه اشاره می کند و نه به اهدافِ پشت پردهی بزرگنمائی ساواک در این پرونده.
ثابتی حتی در دادن آمار محکوم شدگان به اعدام در این پرونده با بیدقتی حرف میزند:
"ما خیلی سعی کردیم از آن ها کسی اعدام نشود. از اینها 6 نفر محکوم به اعدام شده بودند که 4 نفر را توانستیم که عفوشان را بگیریم." در حالیکه محکومین به اعدام 5 نفر بودند و سه نفر مشمول عفو شدند، که خودم هم یکی از آن سه نفر هستم.
حالا با این همه بیدقتی در پاسخ، آیا میتوان ادعای ثابتی را باور کرد که میگوید:
"خسرو گلسرخی هم دادگاهش را سال ها بعد، از اینترنت دیدم که از مارکس و امام حسین صحبت کرد."
برای این که کمی فضای نوشتهام را عوض کنم اجازه بدهید شما را به زیرنویس آقای قانعیفرد در مورد اسم "امام حسین" که گلسرخی در دفاعیهاش بر زبان میراند ارجاع دهم. قانعیفرد در چهار خط ریز، روز تولد و مرگ امام حسین، و اسامی و القاب و معانی فارسی آنان را برای ایرانیانی که اسم امام حسین را برای اولین بار است که میشوند آورده است. (ص 289)
همین مرارت را هم برای کسانی که اسم "شمر" را نشنیدهاند در صفحه 318 به خود روا داشته است. در این صفحه ثابتی میگوید مقدم در یک جریان مربوط به دانشگاه "میخواست نصیری را جلو بیاندازد که نقش شمر ابنذوالجوشن را بازی کند و او نقش امام حسین را داشته باشد."
قانعیفرد در زیرنویس، این بار در 5 خط ریز (!)، خواننده را از ایل و تبار شمر ابنذوالجوشن، و نقش او در واقعهی عاشورا و .. آگاه میکند تا مبادا کسی مفهوم مثال آقای ثابتی را به دستی درک نکند!
كسانى كه برنامه "افق" كه در ٧ فوريه ٢٠١٢ از صداى آمريكا پخش شد را ديدهاند بايد بحث طولانى ثابتى در مورد زيرنويسهاى كتابِ " در دامگه حادثه" را كه هنوز از چاپ در نيامده بود به خاطر بياورند. او در گفتگو با "سيامك دهقانپور"، مجرى برنامه، به تفصيل و با ذكر نمونه از محتواى زيرنويسها ابراز برائت كرد و برخى را نامرتبت به متن ناميد، و به صراحت گفت كه فقط مسئول آنچه در متن آمده، هست. عرفان قانعىفرد، پرسشگر و تدوين كننده ی كتاب هم در آغاز سخنش، در همان برنامه به تفصيل از دلائل لزوم زيرنويسها گفت و از جمله به منظور "بر حذر داشتن از روایت يك طرفه" تاكيد ورزيد. اين بحث غير طبيعى در مورد زيرنويس كتابى كه هنوز منتشر نشده بود از سوى هر دو طرف گفتگو، بايد در ذهن بسيارى از تماشاگران مانده باشد. حالا كه كتاب را مىخوانم تازه معناى آن بحث را مىفهمم. از اين رو در اين بخش از نوشتهام به اين مقوله مىپردازم.
در بخش اول نوشتهام نمونههائى از دو ميخه كردن نظرات ثابتى در مورد مخالفين شاه آوردم تا نشان دهم براى كوبيدن آنان همسوئى غريبى ميان متن و زيرنويس وجود دارد. مثلا در مورد مصدق و ملیگراهای دیگر مسئلهی "حذر کردن از روایت یک طرفه" رنگ میبازد و زیرنویس در هماهنگی کامل با متن قرار میگیرد.
اما حالا نمونههائى برايتان مىآورم كه چگونه زيرنويس، متن را به حاشيه مىراند. ثابتى در توجيه برخورد ساواك با خمينى در جريان منجر به درگيرىهاى ١٥ خرداد ٤٢ مىگويد "بعد از تحريم عيد نوروز به وسيله خمينى و حادثه مدرسه فيضيه قم، فعاليتهاى مخالفين تا خرداد شدت يافت كه محرم فرارسيد و آنها با استفاده از ماه محرم بر حملات و انتقادات از دولت افزودند. خمينى در سخنرانى ها حملات به شاه و دولت را به حد اعلا رسانيد." ص ١٣٠
همين جمله آخر ثابتى موجب مىشود كه تدوين كننده تمام نطق كوبندهى خمينى را از اول تا آخر از مرجعى كه اسم نمىبرد (صحيفه نور، لابد) رونويس كند كه بيش از دو صفحه از كتاب را با خط ريز بگيرد، كه اگر با خط مشابه متن نوشته مىشد بر ٥ صفحه بالغ مى شد!
اين شيوه بارها، وقتى اسمى از خمينى مى آيد تكرار شده. در ص ١٤٦ ثابتى با اشاره به مصونيت مستشاران آمريكائى مىگويد: "بيش از هفت ماه از آزادى [خمينى] از زندان نگذشته بود كه دوباره رفت مسجد اعظم و شروع كرد عليه شاه و مملكت حرف زدن كه شما داريد مملكت را مىفروشيد."
در اينجا قانعىفرد خواننده را يك بار ديگر به زيرنويسى به بلندى زيرنويس قبلى مىبرد و نطق كامل خمينى عليه كاپیتولاسيون را، باز هم بدون ذكر ماخذ (صحیفه نور؟)، تمام و كمال مىآورد. حالا فكر نكنيد هر وقت ثابتى در متن به خمينى اشاره مىكند قانعىفرد در زيرنويس حرفهايش را كامل مىكند تا خوانندهى جستجوگر ناچار نباشد جاى ديگرى به دنبال آن بگردد.
نه، ابدا اينطور نيست. ثابتى در صفحه ١٧٠ در باره كار تبليغاتى عليه خمينى مىگويد: "در سال ١٣٥٣ ما ترتيبى داديم كه كتاب توضيحالمسائل او كه حاوى مطالب مسخرهاى از قبيل احكام شرعى در باره روابط جنسى با حيوانات و مرغ و خروس بود را تجديد چاپ و توزيع شود." قانعى فرد در اين مورد لزومى نمىبيند راه خواننده را كوتاه كند و دستكم يك نمونه از اين احكام را از توضيحالمسائل خمينى در زيرنويس بياورد. و اين در حالى است كه زيرنويس هاى كتاب پر است از اسناد ساواك و شهريانى در مورد سرسختى مبارزاتى خمينى از آغاز تا انجام (نگاه كنيد به زيرنويس ٣ صفحه ١٤٣و زيرنويس ٣ صفحه ١٤٨، تنها به عنوان نمونه).
حكايتِ زيرنويس در اين كتاب حكايتى خواندنى است. من در ميانهى راه متوجه شدم كه اگر از بيكارى مىمردم حاضر نبودم بخشهائى از خاطرات افرادى مثل ناطق نورى را در دفاع از هاشمى رفسنجانى در مورد اسلحهاى كه حسنعلى منصور با آن كشته شد بخوانم! ولى قانعىفرد مرا به بهانهى خاطرات ثابتى، به خواندن آن چرنديات طولانى، آن هم برگرفته از "سايت خبرى عماريون" وادار كرد!
قانعىفرد كه در مصاحبهى ياد شده در صدای آمریکا گفته بود برخى از زيرنويسها براى احتراز از روایت يك طرفه ضرورت داشت گمان كنم اشارهاش به زيرنويس شماره ٣ در صفحه ١٧٨ باشد كه باز هم نزديك به دو صفحه با خط ريز است و از كتاب "خاطرات آيت الله فلسفى" از "مركز اسناد اسلامى" نقل شده است. در متن گفتگو با ثابتی در صفحات پيش از آن، ثابتى ماجراى در تله انداختن فلسفى را كه حتى ملايان هم به فساد اخلاق او وقوف كامل داشتند به تفصيل تعريف مىكند كه چگونه ساواك خانم زيبا و لوندى را بر سر راه او مىگذارد و زن به بهانه ی سئوال شرعى داشتن، به فلسفى مراجعه مىكند و مىگويد چون همسرش هميشه در سفر است از نظر جنسى كمبود دارد، و بالاخره فلسفى را به خانه مىكشاند و از همبسترىاشان فيلم مىگيرند. بعد وقتى فلسفى دوباره بر منبر شلتاق مىكند تيمسار نصيرى عكسها را (با ترفندی که بیان کاملش به درازا میکشد) نشانِ او مىدهد، اما فلسفى با وقاحت كامل مىگويد او را صيغه كرده بوده است! و وقتى تيمسار مىگويد "صيغه ديگر غير قانونى است. فلسفى گفت از نظر شرع و مذهب شيعه، صيغه مجاز است." ص 177
اين مختصرى بود از حرفهاى ثابتى در مورد فلسفى. قانعىفرد براى پرهيز از "روایت يك طرفه"، دو برابر آن را به رونويسى ورسيونِ آقاى فلسفى اختصاص داده است كه در آن آشكار مىشود كه چگونه ساواك عكس او را با زنى فاحشه مونتاژ كرده تا صداى حق طلب او را خاموش كند. فلسفی در آخر هم ادعا می کند که "پخش آن عكس نه تنها به شخصيت من ضربه نزد بلكه بر عكس عوارضى پيدا كرد كه دستگاه را از عمل خود پشيمان نمود."
اشتياق تدوين كننده كتاب به زيرنويس به حدى است كه در صفحه ١٩٢ وقتى ثابتى از مصاحبه تلويزيونىاش در مورد ترور "تيمور بختيار" در عراق حرف مىزند، قانعى فرد ما را به يك زيرنويس دو صفحهاى، باز هم با خط ريز، رهنمون می شود كه مربوط به همكارى "شاپور بختيار" با عراقى ها در حمله به ايران در سال پس از انقلاب است!!! آن هم برای اثبات نظر شاه که از زبان ثابتی این گونه بیان شده: "صدام حسین وابسته به انگلستان است."
او به تفصيل در اين زيرنويس نشان مىدهد كه شاپور بختيار وابسته به عراق بود، و چندین سند از خیانتهای او رو میکند تا وابستگی صدام به انگلیس را اثبات کند! قانعیفرد در همان برنامه "افق" هم در پاسخ پرسش دهقانپور كه در كتاب چه چيزى در مورد روابط روحانيون با سرویسهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا آمده، تنها به اشارهای به تماس آیتالله بهشتی با "سی آی ا" بسنده میکند و بلافاصله از قول "گری سیک" این واقعیت مسلم را که مدارکش منتشر شده، زیر سئوال میبرد. در عوض صحبت را به خيانتهاى شاپور بختيار، از دوره مصدق تا حمله صدام به ایران میكشاند، و از اینکه مثل مصدق، دور بختیار هم یک هالهی تقدس کشیدهاند شکوه میکند! میگوئید نه؟ يك بار ديگر برنامه افق را در يوتيوب ببينيد.
اگر زيرنويس مربوط به دو بختيار به دليل تشابه اسمى "پُل زدنِ" زبانی تلقی شود، اين دو زيرنويسى كه بدان اشاره میکنم، و هر دو دنبال هم در يك صفحه آمده، نوع ديگرى از پل زدن را نشان مىدهد؛ نوعى كه اهل كامپیوتر "كات و پيست" مىنامندش! منظورم زيرنويس شماره 2 در صفحه ٢٤١ است كه چهار خط از پنج خطش "كات و پيست شده"ى زيرنويس قبلى همان صفحه است!
يك نمونه ديگر هم از "حذر كردن از روایت يك طرفه" بدهم و پروندهى زيرنويس را ببندم. اين نمونه البته نمونهى معكوس است، يعنى ثابتى اعترافى كرده كه قانعىفرد در آن ترديد دارد!
ثابتى از ماجراى دستگيرى "داريوش اقبالى" مىگويد. او گرچه از يافتن ترياك در خانه داریوش ياد مىكند اما به صراحت مى گويد كه به خاطر خواندن ترانههاى انقلابى او را گرفتيم: [اشرف پهلوى] گفت حالا اين داريوش چه كار كرده است. گفتم او تصنيف انقلابى مى خواند و مردم را تحريك مى كند." ص ٢٠١
اما قانعىفرد در زيرنويس در توضيح نام داريوش مىنويسد: "... روزنامه اطلاعات هم عكسى از او منتشر مىكند كه وى به جرم مواد مخدر دستگير شده است. اما هوادارانش معتقدند كه او به خاطر اجراى ترانههاى سياسى دستگير شده بود". در واقع ثابتی هم جزو هواداران داریوش بود که جواب پرسش اشرف را بدان گونه داد!
از خوانندگان اين مطلب پوزش مىخواهم كه به جاى برداختن به متن سخنان پرويز ثابتى، به زيرنويس قانعىفرد پرداختم. در بخش بعد به "نبود شكنجه در ساواك" و "دموكرات بودن شاه"، "تلاش نافرجام جزنی و یارانش برای فرار"، و "عدم رابطهی ساواک با سیا و موساد" از زبان "مقام امنيتى" خواهم پرداخت!
[نکته: کتاب 660 صفحهایِ "در دامگه حادثه" را تازه دست گرفتهام و در این فکرم که نه یکباره، که مرحله به مرحله در طول خواندنش، آنچه بر ذهنم میرسد را در اینجا با دوستانم سهیم شود.]
کتاب با این پرسش قانعیفرد آغاز میشود: "در یکی از سندهای آرشیو مرکز اسناد انگلستان دیدم که شما را فردی ناسیونالیست (یا ملیگرا) و طرفدار ملی شدن صنعن نفت معرفی میکند."
و پاسخ ثابتی این است: "بله!، صحیح است من شاید تا 30 تیر 1331 طرفدار مصدق بودم. آن وقت من دانش آموز کلاس نهم بودم اما سالهای بعد از آن موضع برگشتم. آن موقع خود شاه هم طرفدار ملی شدن صنعت نفت بود."
ثابتی در آن وقت نوجوانی شانزده ساله بود و نقشی در تب و تاب زمانه نداشت. ولی این باعث نمیشود که پرسشگر تا نزدیک به چهل صفحه پس از آن پرسش، در جزئیات نظرات ثانتی نسبت به مصدق و صدیقی و بازرگان و دیگر ملیگرایان ایران وارد نشود. پرسشگر که همواره دکتر مصدق را "مصدقالسطنه" می نامد هرچه میتواند برای سیاه کردن چهره مصدق تلاش می کند. به این اظهار نظر پرسشگر نگاه کنید که به جای پرسش طرح میشود:
"مورخان احترام خاصی را که برای سیاست قوامالسطنه دارند برای مصدقالسطنه قائل نیستند و او را بیشتر یک عوامفریب میشناسند و طرفداران متعصب او را هم به هوچیگری متهم میکنند."
و پاسخ دلخواهش را اینگونه میگیرد:
"بر خلاف ادعاهای طرفداران مصدق، من او را دیکتاتوری عوامفریب میدانم." (ص 29)
از این جالب تر زیرنویسهای همین بده و بستان کوتاه است که نزدیک به یک صفحه با خط ریز ادامه دارد و در آن برای روشن کردن اتهام عوامفریبی مصدق چندین اتهام دیگر هم به او زده میشود!
حالا که به زیرنویس اشاره کردم باید بدانید که بیش از نیمی از کتاب به زیرنویسها اختصاص دارد که گاهی کل یک مقالهی بسیار بلند را که از اینترنت برداشته شده شامل میشود.
یک نمونه: زیرنویس 1، از صفحه 46 که تا صفحه 55 ادامه مییابد! این زیرنویس که از سایت "خبر آنلاین" در ایران نقل شده، در توضیح حرف ثابتی که میگوید مصدق "هر کجا قانون را سد راه خود میدیده آن را نادیده گرفته و پایمال کرده است" آورده شده، یعنی پرسشگر ده صفحه شاهد برای اثبات حرف پرسش شونده آورده تا جای شک باقی نگذارد!
علاوه بر شاهد آوردن از مصدقستیزان حکومتی، که تا دلتان بخواهد در این سهدههی اخیر مطلب علیه او نوشتهاند، پرسشگر از مقامات رژیم شاه هم تا میتواند علیه مصدق شهادتنامه میآورد. یکی از آن ها اردشیر زاهدی است که هرگاه نقل قول از او در متن جا نیافتاده، در زیرنویس از آن بهره برده است!
همانطور که نوشتم، پرسشگر تا صفحه 64 فقط به "مصدقالسطنه" و دور و بریهایش پرداخته و تازه در اینجاست که اولین پرسش مرتبط با مقام این "مقام امنیتی" را طرح میکند: "چه عاملی موجب شد که از دانشکده حقوق دانشگاه تهران به جای رفتن به دادگستری و امور قضائی، سر از ساواک در آوردید؟"
اما ثابتی در نزدیک به یک صفحه توضیح، پاسخ پرسش را به روشنی نمیدهد و فقط میگوید که به کار سیاسی علاقمند بوده و "موقعی که فرصت استخدام در ساواک پیش آمد، فکر میکردم که این راه میانبر برای ورود به کار سیاسی است و در ساواک از همان ماههای اول ورود، مسئول بخش بررسیهای سیاسی در امنیت داخلی شدم."
پرسشگر نمیپرسد که چگونه برای کار سیاسی کردن به عضویت در ساواک اندیشیدید؛ چگونه و از چه طريق این فرصت پیش آمد؛ مگر ساواک بانک یا اداره فرهنگ بود که به راحتی وارد آن شوید؛ چطور بلافاصله به مقام بالائی رسيديد و مسئول یک بخش مهم شدید...؟
در عوض حرف را میگرداند و از کودتای عبدالکریم قاسم و سرنگونی سلطنت در عراق میپرسد، و موضوع چگونگی ورود ثابتی به ساواک فراموش میشود!
تا آنجا كه خواندهام، يعنى تا صفحهى 110، به اشكال مختلف نام كسانى كه گرايشات ملى داشتند و كم يا زياد در ميان مردم همچنان حرمت دارند برده مىشود و به هر كدام برچسبى زده مىشود، نه تنها از سوى ثابتى كه ابدا عجيب نيست، كه از سوى قانعى فرد. اين تكههاى كوتاه شده از گفتگوى آنان را كه به اعتصاب آموزگاران و كشته شدن دكتر خانعلى مربوط است بخوانيد تا ببينيد چرا اين كتاب را خاطرات مشترك اين دو نفر ناميدهام:
ثابتى:... اعتصاب معلمين را آمريكائى ها راه انداختند...
قانعىفرد: قابل حدس است...
ثابتى: روز ١٢ اربيهشت ماه ١٣٤٠ بود.
قانعى فرد: دقيقا! همان روز سه شنبه كه ٢ مى ١٩٦١ مى شود و ٣-٤ ماهى از رئيس جمهور شدن كندى در آمريكا مى گذرد...
ثابتى: بله! روزى كه ابوالحسن خانعلى كشته شد و بعدش روز تشييع جنازه او، در روز بعد، ماشينهاى مستشارى آمريكا پشت سر اين جنازه مشايعت مىكردند...
قانعى فرد در توضيح نام خانعلى در زير نويس، بدون اينكه به سند يا نوشتهاى ارجاع دهد از خودش نوشته: خانعلى ... به ضرب گلوله افراد ناشناس كشته شد.
اين ادعا از دهان ثابتى ابدا برايم عجيب نمىبود اما آيا قانعىفرد اصلا نشنيده است كه سرگرد شهرستانى رئيىس كلانترى دو، در بهارستان، به اتهام اين قتل بازداشت شد؟ گرچه به سزاى عملش نرسيد.
او در رقابت با ثابتى در تحريف تاريخ و خدشهدار كردن چهرهى مخالفان شاه گاهى بسيار از او سبقت مىگيرد. يك نمونه آشكار:
قانعى فرد: البته برخى از تحليلگران معتقدند كه مهدى بازرگان توسط آمريكا تحريك شده بود كه بيايد و نهضت آزادى را تشكيل دهد.
ثابتى: تصور نمىكنم نهضت آزادى به تشويق و تحريك آمريكائى ها بوجود آمد. (ص 91)
نمونه ديگر از لجنمال كردن ديگران:
ثابتى: براستى آزموده [دادستان دادگاه مصدق] افسرى پاك و شجاع بود. اما محمد درخشش همه كارهايش با هوچىبازى بود.
قانعىفرد در توضيح نظر او در زيرنويس از يك ساواكى ديگر شاهد مىآورد و مى نويسد: "يكى از مقامات ساواك در گفتگو با راقم اين سطور گفت درخشش انسانى شارلاتان و هوچى بود و غرورى كاذب و تو خالى داشت" (ص ٩٨)
قانعیفرد با این کار ادعای ثابتی را دو ميخه كند! و در صفحه ديگر دو باره يك پاس دقيق به ثابتی مىدهد ولى وجدان (!) آقاى ثابتى اجازه نمىدهد در هافسايد شوت بزند:
قانعى فرد: فرموديد خيلى از اعتراض ها و تظاهرات را آمريكايى ها فراهم مىكردند.
ثابتى: در مورد اعتصاب معلمين گفتم كه آن ها دخالت داشتند!
کار روی طرح "اُپرتِ عارف و کلنل" دوباره کار دستم ندهد خوب است! چه کنم که اگر انجامِ کاری، بیدردسر شدنی باشد دستم به آن نمیرود. نوعی بیماریِ ماجرجویانه است یا شکلی از احساس مسئولیت، قضاوتش را به دیگران میسپارم.
میخواستم بگویم که کار روی زندگی عبرت آموزِ "کلنل پسیان" و "عارف قزوینی" باز برای صدمین بار پایم را به دیوان "ایرج میرزا" کشید، و یک بار دیگر مرا به یاد افراط و تفریط از نوع ایرانیاش انداخت.
کِه بود آنکه این حرف زیبا را زده بود که همه مردم دنیا عمارتهاشان را چهار ستونه میسازند ولی ایرانیها یا "چهلستون" میسازند یا "بیستون"؟!
کلنل پسیان، عارف قزوینی و ایرج میرزا
شعرِ نغز این شاهزادهی قاجار که روزی برای "نان" قلم زده است و روزی برای "نام"، نمونهی درخشان این افراط و تفریط ایرانی است. او که مثل بسیاری از ما ایرانیان شرابخوار بود، و روزی در میانهی "عارفنامه"اش این گونه زیبا و روان از خوشنوشیاش سروده بود:
مرنج از من که امشب مست بودم / به مستی با تو گستاخی نمودم
من امشب ای برادر مستِ مستم / چه باید کرد، مخلص مِی پرستم
ز فرط مستی از دستم فتد کلک / چِکد مِی، گر بیفشارم به هم پلک
کنار سفره از مستی چنانم / که دستم گُم کند راه دهانم
گَهی بر در خورم گاهی به دیوار / به هم پیچد دو پایم، لام الفوار
چو آن نوکوزههای آبدیده / عرق اندر مساماتم دویده
گَرَم در تن نبودی جامهی کِش / شدی غرقِ عرق، بالین و بالش
اگر کبریت خواهم بر فروزم / همی ترسم که چون الکل بسوزم
چو هم کاه از من و هم کاهدانم / دلیل این همه خوردن ندانم
حواسم آن چنان بر باده صرف است / که گوئی قاضیام، وین مالِ وقف است
من ایرج نیستم دیگر، شرابم / مرا جامد مپندارید، آبم!
یکباره از هر آخوندی آخوندتر می شود و در شعر "شراب" قصهای میسراید از ابلیس که به هیئت مرگ به سراغ جوانی میرود و برای اینکه جانش را نستاند از او میخواهد از میان این سه کار: کشتن پدر، شکستن سر و سینهی خواهر، یا نوشیدن شراب یکی را برگزیند! حالا ببینید پس از آن افراط در تعریف از شرابخوری در عارفنامه، چه تفریطی میکند در پاسخ جوان به پرسش ابلیس:
گفتا پدر و خواهر من هر دو عزیزند / هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را
لاکن چو به مِی دفع شر از خویش توان کرد / مِی نوشم و با وی بکنم چارهی شر را
جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی / هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ایکاش شود خشک، بُنِ تاک و خداوند / زین مایهی شر حفظ کند نوع بشر را!
از این ضد و نقیضتر برخورد ایرج میرزاست با مسئلهی اخلاق بویژه در رابطه با کودکان و نوجوانان. اشارهام به این واقعیت است که ایرج میرزا یکی از انگشتشمار شاعران ایرانی است که در میان نامآوران ادب فارسی، از ادب و نزاکت در کلام و رفتار نوشته است، به قدری که برخی از زیباترین آثار اخلاقی برای نوباوگان میهن از ذهن سرشار، طبع روان و قلم شیوای او بیرون تراویده است.
[خاطرات علامهزاده نهتنها زندانیان، بلکه زندانبانان را دربرمیگیرد و از بازجو و زندانبان و نگهبان طرحی انسانی ارائه میگردد به دور از شعار که متن را برای خواننده جذابتر میکند. چه آنان که بسیار خشن بودند و چه آنان که مهربان.]
"نوشین شاهرخی" نگاهی به کتاب "دستی در هنر، چشمی در سیاست" کرده که با پرسش و پاسخ کوتاهی با من همراه است. برای خواندن متن کامل نوشتهی او که همین امروز در سایت "شهرزاد نیوز" منتشر شده، [اینجا] کلیک کنید.
از یکی دو روز پیش ویدئوی گفت و شنود با من در دانشگاه استانفورد در شمال کالیفرنیا به صورت آنلاین انتشار یافته است. این گفتگو پس از نمایش فیلم "تابوی ایرانی" بین دکتر عباس میلانی، مدیر برنامه مطالعات ایرانی در این دانشگاه و من از یک سو، و میان من و تماشگران از سوی دیگر انجام شد.
فیلمبرداری و تدوین این ویدئوی سی دقیقهای توسط هنرمند ساکن کالیفرنیا، "سیروس عمومیان" انجام گرفته که آن را در دو نسخهی فارسی و انگلیسی آماده نمایش کرده است. من اما در این جا تنها نسخه فارسی آن را برای دوستان میگذارم.
دو روز پیش ایرانیان فرهنگ دوست در شهر ونکوور کانادا مراسمی برای بزرگداشت نسیم خاکسار برگزار کردند که در آن پیام ویدیوئی چند تن از دوستان او به نمایش گذاشته شد. یکی از پیامها را من فرستاده بودم که چون حرف دلم را در بارهی کاکای نازنینم نسیم در آن به روشنی زدهام، نوشتن را درز میگیرم و شما را به دیدن و شنیدن این کلیپ شش هفت دقیقهای دعوت میکنم.
پس از پخش مصاحبهام از "رادیو فردا" با عنوان "روایتی تازه از شکنجه در زندان های شاه"، بحثهای جالبی در سایت "بالاترین" در مورد کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" در گرفت که باز هم طبق روال همیشگیام بی کمترین تعبیر و تفسیر بخشهای خواندنی برخی از آنان را در زیر برایتان میآورم. (علاقمندان به خواندن تمامی کامنتها که از هشتاد متجاوز است میتوانند [اینجا] کلیک کنند.)
◊
پهلوی پرستان و پهلوی ستیزان گرامی! بجای کل کل و عصبانیت شروع کنید به بحث مستند و مستدل! اگر علامه زاده راست میگه، پس با راستی جنگ نکنید و اگر دروغ میگه با سند ثابت کنید دروغ میگه! با آرامش و فنی بحث کنید.
◊
حالا چرا به این لینک منفی دادی؟ علامه زاده کتاب نوشته در مورد شکنجه در زندان های شاه و شما منفی میدی؟ جدا به این منفی خندیدم.
◊
از هواداران اعلیاحضرت شاهنشاه دعوت می شود تا در یکی از وبلاگ هایشان مطلبی بر علیه "رادیو فردا" بنویسند و این رسانه را متهم به حمایت از آخوندها و حمایت از ارتجاع سرخ و سیاه بکنند و این مطلب را صد بار کپی پیست کرده و دائما به بالاترین بفرستند. ضمنا موضوع داغ برای این حرکت ضد شاهنشاهی رادیو فردا فراموش نشود !!!
◊
اینجور کارها از سبزاللهی ها بر میاد! بعد از نظر سنجی رادیو فردا گفتن که رادیو فردا از دفتر رضا پهلوی پول میگیره! بعد از آنکه نیک آهنگ نظر شش سال پیشش را رد کرد، گفتند نیک آهنگ پول گرفته:) بعد از آنکه موضوع کشتار ۶۷ و موسوی مطرح شد گفتن این سیاست خود رژیمه.
◊
گیرم که من شدیدا هدف شوم و مخوفی داشته باشم و این هدف پلشت من اظهر من الشمس هم باشد، حالا من چطوری با ارسال این لینک میتونم هدفم را به نوشته آقای علامه زاده تزریق کنم؟
◊
شما انگار متوجه نیستی به ساحت مقدس همایونی توهین شده !!! دوران طلایی پهلوی راحل و شکنجه ؟!! تهمت است!
◊
باید موردی بحث کرد، نه کیلویی!
◊
در مورد مثلا جلال آل احمق (آل احمد) به گفته همسرش، سیمین دانشور، ایشان به علت افراط در خوردن عرق سگی و کشیدن سیگار اشنو متوفی شدند!
شاید اگر جلال اینقدر چپ بازی در نمی آورد و بجای عرق سگی، مثلا ویسکی می خورد و بجای اشنو، وینستون میکشد چند سالی بیشتر زنده میموند و در ترویج حماقت قدم های بیشتری بر میداشت! حیف شد.
◊
من در نقد این کتاب میتوانم عنوان کنم که سوای انگیزه نگارنده از چاپ و نشر آن در چنین شرایطی که خوراک لازم را برای اهداف خاص تهیه میکند، دو نکته حائز اهمیت است. نکته اول این کتاب با توجه به شرح مولف یک سویه نوشته شده و از انتقادات و مخالفان با فعالیت های تروریستی فدائیان خلق سخنی به زبان نمی آید. نکته دوم از منظر حقوق قضایی و با توجه به گفتار مولف، بررسی جرم شناسی این اتهام است.
اولا من لیبرال دموکرات هستم و از رضا پهلوی به عنوان یک سکولار میهن دوست و معتقد به منشور جهانی حقوق بشر با کارنامه پاک حمایت میکنم. دوما شکنجه محکوم است در هر زمان و تحت هر شرایطی، البته فراموش نشود که شرایط جنگ سرد و فعالیت های، خشونت آمیز، مسلحانه و تروریستی مخالفان شاه ضرورتا مغایرتی با برخورد قانونی بدون شکنجه با این افراد ندارد.
◊
از طرفداران رضاپهلوی باید همین حرفها رو انتظار داشت!
◊
حالا رضاپهلوی ارزو داره بیاد شاه بشه!
یکی نیست بهش بگه: بابا جون اول برو گندکاری پدرتو پاک کن بعد بیا دم از آزادی زندانی سیاسی و آزادی ایران بزن.
◊
شاه علیه مردم ایران جنایت نکرد. هر کسی که زمان شاه دچار مشکل جدی شده یا مثل اصغر قاتل بوده یا چریک آدمکش و بانک زن بود یا مثل دکتر فاطمی میخواسته کشور را به آشوب بکشه!
البته تندروی های ساواک محکوم است اما کسی نمیتونه بگه شاه علیه مردم جنایت کرد! ظاهر شاه را با پل پوت اشتباه گرفتی جانم!
◊
خسرو روزبه میره محمد مسعود را بکشه که خاندان پهلوی را بدنام کنه و خوب خودش اعدام میشه! اعدام خسرو روزبه کار خوبی بود همان گونه که اعدام ریگی توسط جمهوری اسلامی کار درستی بود!
◊
دکتر فاطمی قبل از اعدام گفته بوده : ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یک نفر از مخالفان خود را نکشتیم برای آنکه ما نیامده بودیم برادرکشی کنیم ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کرده و معتقد بودیم اگر در گذشته بعضی از هم وطنان ما در اثر فشار اجانب تحت نفوذ آنها قرار گرفته اند و منویات آنها را اجرا کرده اند، بعد از آنکه به نهضت استقلال نائل شدیم رویه سابق را ترک خواهند گفت ولی افسوس که عاقبت گرگ زاده گرگ شود.
◊
مرده ریگ مصدق هم که ابزار دست سیاهبازان شده! نوکرهای خمینی مصدقی شده اند!
◊
سی ساله داريم می شنويم. می دونيم. حفظيم. از شکنجه شدگان و شوندگان در اوين و کهريزک چه خبر؟
◊
رضا شاه و محمدرضا شاه هر دو دیکتاتور ایران نوین را پایه گذاشتند و در مدت زمانی کوتاه با سرعت به چنان مرتبه ای رساندند که فقط میتوانیم در رویا متصور شویم. شاه در مقام شخص اول مملکت نیاز به دزدی نداشت - سرزمین به او تعلق داشت.
◊
سرزمین به شاه تعلق داشت؟ عجب ! پس برای همین بود که خودش و دربارش هر غلطی خواستن با ثروت و درامدهای ملی انجام میدادند ! چون متعلق به خودشون بود، و نه متعلق به مردم بیچاره ایران! در مورد " خدمات" پهلویها هم زیادی بزرگ نمایی نکنین لطفا، دیکتاتورهای زیادی در کنار جنایات و دزدیهایی که کردن خدماتی هم به مردم شون ارائه دادن، از هیتلر و موسولینی و استالین گرفته تا صدام و قذافی و پینوشه.
استقبال کمنظیر هموطنانم از نمایش فیلم مستند "تابوی ایرانی" موجب شد که دور تازهای از نمایش این فیلم در سینماها و مراکز فرهنگی آمریکا، کانادا و اروپا برنامهریزی شود.
در دور اول، شخصا موفق شدم در چند نمایش در آمریکا حضور داشته باشم که گزارشش را در این صفحه در مطلبی با عنوان "کولهباری از محبت" آوردهام. این بار سعی میکنم در چند نمایش در شهرهای اروپا حضور داشته باشم تا بتوانم از نزدیک با تماشاگران گفتگو کنم.
اطلاعات دقیقتر برنامهی کامل نمایش دور دوم را میتوانید در پوستر و لینک زیر ببینید.
چندی پيش بخشى از پيام امير حسين فطانت (فتانت) را كه از كلمبيا برايم فرستاده بود با عنوان "اعتراف يهودائى" در همين صفحه منتشر كردم كه با دعوتم از او برای يك مصاحبه ویدئوئی از طريق اسكايپ همراه بود. در پاسخ، يكى دو ايميل ميان ما رد و بدل شد كه در زير بخش هائى از آن را مى خوانيد:
[متوجه نیستید چه پیشنهادی را به من میکنید. که از طریق اسکایپ به شما توضیح دهم که چرا یهودا، حواری منتخب و محبوب مسیح ، که معجزات او را دیده بود و موعظات او را شنیده بود و احیای مردگان و تطهیر ابرصان را از او اموخته بود و با ملکوت خدا وجبی بیشتر فاصله نداشت چرا او را قاطعانه و بی تردید با بوسه ای تسلیم کرد؟ دو هزار سال است که الاهیات مسیحیت به جستجوی توضیح این خیانت است. چگونه میتوانم در اسکایپ برای شما توضیح دهم که امیر فطانت 21 ساله، مظهر اخلاقیات انقلابی، چرا دوست و رفیق خود را قاطعانه تسلیم میکند؟ مگر اینکه شما نیز به جستجوی شنیدن داستانی پلیسی جنائی باشید تا تنقلات اذهان علیل گردد که متاسفم از اینکه نا امیدتان میکنم.]
در پاسخ نوشتم:
[متاسفم که پیشنهادم را رد کردید. انتظاز من از این کار این نبود که در مورد دو هزار سال الهیات از شما بشنوم که نه شما را متخصص آن می دانم و نه خودم علاقه ای به موضوع دارم. از شما مجددا می خواهم که به پیشنهادم فکر کنید و از طریق اسکایپ برایم بگویئد چرا "آن جوان بیست و یکساله" که شما بودید به گفته خودتان "دوستتان را قاطعانه تسلیم" کردید. مطمئن باشید من عین حرف های شما را بازتاب خواهم داد. ولی به عنوان مستندساز از انعکاس حرف های حاشیه ای و جانیی، و اینسو و آنسو زدن و از موضوع خارج شدن پرهیز می کنم.
گرچه عجله ای ندارم ولی منتظر پاسختان می مانم.]
این بار پاسخ کوتاه او اين بود:
[متاسفم اقای علامه زاده. علاقه ای به این چنین مستند سازی ندارم. من این روایت را به روش خود روایت خواهم کرد نه انگونه که جنابعالی منتظر هستید.]
و اين گونه بود كه با جواب رد ايشان تماسمان ادامه نيافت.
ولى چند روز پيش پيام مفصل تازه اى از او دریافت کردم كه با پيشنهادى غريب همراه است. در این چند روزه در اين انديشه بوده ام كه چه پاسخى به او بدهم ولى هر چه بيشتر مى انديشم كمتر مى يابم. تنها راهى كه به ذهنم مى رسد اين است كه با انتشار عين پيامش در اين صفحه، تقاضايم را براى مصاحبه با او از طريق اسكايپ مجددا تكرار كنم.
و اين هم عين نامه ى اخير اوست:
[آقاى علامه زاده عزیز
هنوز کتاب شما را نخوانده ام و اهمیتی هم ندارد که در ان در مورد من چگونه اظهار نظر کرده اید این را از خلال مصاحبه هایتان با صدای امریکا و رادیو فردا و بازتاب آنها در یافتم.
اخلاقا موظفید همانگونه که در مصاحبه های خود و با انهمه قاطعیت از من نام بردید امادگی من را هم برای پاسخ نه به شما که به تاریخ به همان طریق اعلام کنید.
من، امیر حسین فطانت که در برجسته ترین ماجرای روشنفکران چپ ایران (این تعریف بر حسب درک خواننده معتبر است) و قهرمانان انان کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی به عنوان "خائن" معرفی شده ام اعلام میکنم که در هر دادگاه و جلسه و اجتماعی در هر کجای دنیا و در هر زمان که برگزار شود اماده ام تا رودر رو با نمایندگان انها و مورخان و حضور هر کس با هر مشرب سیاسی و یا مکتب فلسفی که به این ماجرا علاقمند باشد و یا هرکس که در این ماجرا خود را مدعی و صاحب حقی میداند شرکت کنم و به هر نکته و ابهام پاسخ گویم با این فرض که از گذشته خود شادمانم و از ان دفاع میکنم.
شرط من برای شرکت در چنین مجلسی چندان ناممکن نیست:
پرداخت هزینه های سفر از بوگوتابه هرکجای دنیا که مورد علاقه شما باشد و انجام تسهیلات ویزا. توضیح این که هنوز ملیت من ایرانی است.
حضور مدعیان و من در یک جلسه عمومی و ازاد، یک محکمه تاریخی.
تنها انگیزه من برای پاگذاردن به چنین جلسه ای دِین من به زنی است که بر او همیشه عاشق بودم و جوانان میهنم.
با احترام
امیر حسین فطانت
تقاضا دارم برای صاحب نامانی همچون اقایان مهدی سامع، ناصر کاخساز، ناصر رحیم خانی، فریبرز سنجری، حسن مکارمی و بازمانده های ان دوران که مرا شخصا میشناسند و هر کس که دستی چه از دور و چه از نزدیک بر اتش این ماجرا دارد دعوت نامه های خصوصی ارسال شود.]
ساعتی پیش ایمیلی به همین عنوان از عباس سماکار به دستم رسید حاوی دو نقد بر کتاب اخیر من "دستی در هنر، چشمی بر سیاست"، یکی با عنوان "نقد یا تخریب"، به قلم خودش، و دیگری با عنوان "چشمی بر سیاست "راست"، دستی بر چشم چپ"، به قلم طیفور بطحائی که در مجموع در هفده صفحه نوشته شده است.
در زیر بدون کمترین توضیح و تفسیری نسخه ی کامل پی دی اف این دو نقد را در اختیار علاقمندان به این صفحه می گذارم. برای خواندن یا چاپ آن لطفا روی عنوان زیر کلیک کنید.
عارف قزوينى را بيش و پيش از همه به خاطر اشعار و ترانههاى وطنىاش مىشناسيم. روح لطيف و طبع حساس او، آنجا كه از وطن مىسرايد چنان به شور در مىآيد كه دلى نيست كه از سوز به درد نيايد.
گاه اين شور به مويهاى دلخراش بدل مىشود كه تا رسم دوست و دوستى برجاست، به جا خواهد ماند: مثل آنچه در سوگ "يگانه فرزند فداكار ايران" و "شرف خراسان"، كلنل پسيان سروده و با "صوت داودى"اش در كنسرتهاى متعدد خوانده است (كه خود بخشى از طرح "اُپِرتِ عارف و كلنل" من است و حيف كه حتى يك صفحه یا نوار با صداى خود او براى استفادهام وجود ندارد.)
روح حساس عارف اما، تنها در عشق به وطن و وفاى به دوست نيست كه تجلى مىيابد. هر رابطهى صميمانهای، حتى با حيوانات بىزبان، سرچشمهى غليان روح حساس اوست. عارف كه پس از كشته شدن كلنل پسیان و اعدام چند تن از دوستان ديگرش به شدت از دنيا و مردم سرخورده بود ببينيد در مورد گربهاش چه مىنويسد:
[بلی، بدین جهت از مردم دوری جسته و با بیحقوقترین حیوانات که گربه باشد، خود را مانوس و مشغول کردم. بچهگربهی ملوس، از نژاد آن گربه که عبید زاکانی تعریف آن کرده و "مار دُم و عقاب پیشانی" گفته است بود، با تفاوت اینکه این گربه، روباه دُم و عقاب پیشانی بود. هزار بار کار عشقم با این گربه بالاتر از گربهی معروف، ببری خان، ناصرالدین شاه شد. این حیوان مثل اینکه میخواست بفهماند که انسان حق ندارد نسبتِ بیحقوقی به او بدهد. آنچه را که در مدت عمر از این حیوان دیده و شنیده بودم مثل این بود که تمام تهمت و افترا بوده است. شبی که صبح آن، موقع فرار و عقبنشینی بود، برای انس فوقالعادهای که به این حیوان پیدا کرده بودم طبیعت را طرفِ حمله و مخاطب ساخته، آنچه ناگفتنی بود گفته، و بقدری گریه کردم که چشمهی چشمم خشکید. در آخر گفتم من با یک گربه هم مانوس شدم او را هم نگذاشتی چند روزی به حال محبت با من باشد، به این بیرحمی از من دورش کردی.]
عارف بويژه در دوران دربدرى و تبعيد چندين سگ داشته كه به آنان عشق مىورزيده است. دورى از آدميان و الفت با سگهايش سرچشمهى بسيارى از اشعار او نيز هست:
[در این نوروز و عید باستانی / که هر کس خواهد از نو زندگانی
چنان از زندگی بیزار و سیرم / که روز مرگ خود را عید گیرم
من از روزی که با سگ خو گرفتم / نظر از حسن و رنگ و بو گرفتم
چو در یک ملتی روح طرب نیست / منم گر شاعر ملیش، عجب نیست!]
يكى از خاطرات دردناك اين شاعر درد كشيده كشته شدن يكى از سگها، و عواقب دشوار آن است كه نفرت او را نسبت به ملاها دو چندان كرد:
[چیزی که خیلی علاقمند به ذکر آن بودم میخواستم شرح حال سگبازی و عشق خود را به دوتا تولههای شکاری بینظير خود که یکی از آن ها را در بروجرد کشته، و بعد هم آخوندها شورش کرده ده یازده روز حکم به بستن بازار و اجتماع در مسجد شاه، و تلگراف به دولت و مجلس که عارف سگ خود را در امامزاده دهکرد دفن کرده. و بعد جمعیت به امر ملاها خیال حرکت برای کشتن من به طرف دهکرد که دهی است در سه فرسخی بروجرد داشتهاند. در میان سرمای زمستان مجبور شدم از خاک بروجرد با ضعف مزاج به خاک ترهبند عراق حرکت کرده که حقیقتا شرح آن نوشتنی است در تحت عنوان این شعر:
[هیچ کاری نشد اسباب سرافرازی من / آبرومندتر است از همه، سگبازی من]
عارف در ادامه مىنويسد:
[انس وعلاقه من به اين سگى كه در بروجرد كشته شد به قدرى بود كه مىتوانم بگويم تمام عشق و محبت دورهى جوانى و ايام زندگانى من همه يكجا جمع، و آن هم متوجه اين حيوان شريف شده بود. شبى كه او را روز آن كشته بودند همين قدر عرض مىكنم از سر شب تا دو ساعتِ نصف شب بىاختيار چنان نعره مىزدم كه هر كه در آن دهِ ويران شده در اطراف من بود آسوده نبود. از آن به بعد هم اشك چشم من خشك نشد و تا نفس آخر، آن حيوان و زحمتى كه از كشتن آن به من رسيد فراموش نخواهد شد.]
تا آنجا كه از خلال يادداشتهاى پراكندی عارف پيدا كردهام همنشينى با سگ براى او بخشى از زندگى روزمرهاش بوده است:
[آرى امروز در حاليكه از همه كس و همه چيز كنار گرفتهام فقط با دوستى سگ خوشنودم و خانوادهى من عبارت از دو سگ، و جيران كلفت آذربايجانى است كه نقدا از كلفتى خارج، زنى است شريك زندگى سگبازى من شده است.]
پيش از اينكه كمى از رابطه عارف با اين دو سگ كه "مينو" و "مينا" نام دارند بنويسم بد نيست گريز كوتاهى بزنم به تعريف عارف از جيران، كلفت سابق و هم بستر بعدیاش:
[براى اين زن انصافا همين قدر كافى است بگويم... در تمام زندگانى يك ركعت نماز نخوانده و هزار شكر كه اساسا بلد نشده است، و نمىداند نماز و روزه چيست.]
چه شانسی داشت عارف که در ایران امروز زندگی نمیکرد!
برگردم به مينو و مينا كه وقتى عارف مغضوب رضاشاه مىشود همسفر دربدرىهای او نیز بودهاند (هرچه در یادداشتها و نوشتههای عارف گشتم درنیافتم که سگی که کشته شد یکی از همین دو سگ، مینو و مینا، بوده است یا نه.)
[پانزدهم خرداد ١٣٠٥ مانند يك خانواده كوچكى كه براى كسب شرافت از ننگ بشريت با سگ پيوند كرده باشد، من و جيران و مينا و مينو و بچه مينو (ژيان) طهران را وداع گفته براى ديگران گذاشته، بيرون شديم.]
و اين هم مطلع غزلى است براى آن دو سگ وفادار:
[ديگر دلم هواى پريرو نمىكند / سر همسرى به جز سر زانو نمىكند]
كه اين گونه ادامه مىيابد:
[چندين هزار طرهى گيسو كمند زلف / همسر دلم به يك موى "مينو" نمىكند
در وزن مهر "مينو" و "مينا" دلم تو را / اى يار، پارسنگ ترازو نمىكند
آن دل كه از تو باز گرفتم به پيش سگ/ انداختم، بيا و ببين بو نمىكند
در سگ حقيقت است و حقيقت چو در تو نيست / آب من و تو، سير به يك جو نمىكند
با خُلق سگ چو خوی سگم آشنا شده است / دیگر به خَلق ناکس و کس خو نمیکند
ديگر به ياد عارف و "مينا" و "مينو"اش / يك بىصفت عبور از اين كو نمىكند]
ماه پیش در برنامهای که به همت "شهرزاد نیوز" برای معرفی رمان "وسوسههای آبی" ترتیب یافته بود من هم یکی از سخنرانان بودم. پیش از آغاز سخنم بهانهای یافتم تا به شکلی بگویم که من گرچه شوهر بدی بودم اما سعی دارم دوست خوبی برای همسر سابق و مادر فرزندانم باشم؛ یعنی برای "مهرناز صالحی" نویسندهی رمانی که از آن نام بردم.
این اعتراف که از صمیم قلب بیان شده بود لبخندی بر لبان حضار آورد و موجب برقی از رضایت در چشمان مهرناز شد. این برق اما در آخرین دیدارم با آن عزیز کدر شده بود. یادآوری تلخ فرازهائی از زندگی مشترکمان که به خاطرات زندانم ارتباط داشت و در کتاب اخیرم "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از آنان سخن رفته موجب آن بوده است، کتابی که خودم نسخهای از آن را چند روز پیش به دستش داده بودم.
من از حدود هشت سال قبل که گاهنوشتهایم را در این صفحه آغاز کردم بنایام بر این بوده است که چیزی را از خوانندگان این صفحه پنهان نکنم، بویژه آنچه بر ذهن و احساسم اثر میگذارد. از این رو وقتی احساس کردم که نوشتن از ماجرای جدائی از همسرم در زندان، و عواقب ناخوشایند آن برای من و او و فرزندمان در آن سالهای دور، موجب رنجش مهرناز شده است لازم دیدم این یادداشت را بنویسم به نشانهی احترام به سختکوشی زنی که در طول زندگیش از تلاش باز نایستاده و با انتشار اولین رمانش پس از عبور از شصت سالگی به روشنی این را اثبات کرده است.
من در طول نگارش خاطرات زندانم که دو سال به درازا کشید به ناچار ذهنم را با همهی دردناکیاش، نزدیک به چهار دهه به عقب بازگرداندم تا بتوانم احساس آن روزهایم را به روشنی بیان کنم. انگار با این بازگشت به گذشته لحظاتی میان "دوست خوب" و "شوهر بد" در نوسان قرار گرفتم که موجب کدورت کسی که مثل همیشه برایش احترام قائلم شدهام.
این یادداشت را با رونویسی فرازی از کتاب خاطرات یکی از زندانیان سیاسی در آن زمان، "آلبرت سهرابیان"، به پایان میبرم تا نشان دهم تصویری که از جدائی من و همسرم به همبندانم داده شد و در ذهن آلبرت انعکاس یافته، با همهی نادقیق بودنش، تا چه میزان شریف بوده است:
[موازین انسانی حکم میکند که هنگامی که فردی به زندان ابد و یا بسیار سنگین محکوم میشود و چشماندازی برای رهائی او از زندان وجود ندارد، برای ایجاد امکان گزینش آزاد، به همسرش پیشنهاد جدائی بدهد. رضا علامهزاده هنرمند مبارز و فیلمساز سرشناس کشورمان نیز یکی از کسانی بود که با پافشاری زیاد در عین داشتن فرزند، خواهان جدائی بود. کارهای اداری برای انجام مراسم طلاق در دادگستری آماده شد. هنگام جدائی، این زن و شوهر همدیگر را شدید در آغوش گرفته و اشک میریختند. کارمندان و کارکنان دولت با حیرت بسیار شاهد مراسم طلاقی بودند که طرفین آن ضمن پابرجا بودن رشته عشق و علاقه، به خاطر شرایطی که استبداد حاکم تحمیل کرده بود ناچار به وداع با زندگی مشترک بودند.]
امیر جان، عضو فیسبوک نیستم تا مستقیما برایت این یادداشت را بفرستم ولی برادرم سعید مثل همیشه کمبودهایم را جبران می کند! همو بود که پیام مهربان و لطیفت را در فیسبوک تلفنی برایم خواند. کاش آدرس پستی ات را بدهی تا یک نسخه از کتاب خاطرات زندانم را برایت بفرستم که در آن از همبند بودن شیرین خودم و خودت در زندان کرمان، به همراه آن بزرگمرد که معاون زندان بود، سروان متولی، نوشته ام. فعلا تا کتاب به دستت برسد این دو تکه از کتاب را بخوان:
یک تبعیدی نورسیده
با اینکه پس از ملاقاتِ رئیس سازمان صلیب سرخ جهانی با شاه، و قول و قرارهائی که گذاشته شد شرائط در زندانها از هر نظر تفاوت چشمگیری کرد، ولی تبعید از این زندان به آن زندان قطع نشد. این البته برای من که با بازگشتم به تهران مخالفت شده بود نتیجه بدی نداشت چون پس از یک سال و نیم جدا ماندن از زندانیان همسلک خودم، شاهد ورود یک زندانی تبعیدی تازه از تهران شدم: فرجالله کاظمی، که اغلب او را با نام امیر مُمبینی میشناسند.
امیر، از بچههای چریک فدائی، و از زندانیان مقاوم سیاسی بود. من با او در تهران همبند نبودم ولی به محض ورود او به زندان کرمان انگار گمشدهای را پیدا کرده باشم با هم سخت جفت و جور شدیم. کتابخوانی مشترک، همفکری مشترک، ورزش مشترک و بیش از همه همدلی مشترکمان هر دومان را از تنهائی در آورد.
در کنار این فضای تازه برای من در درون زندان، اخبار جنبش اعتراضی مردم علیه رژیم شاه که دیگر دیوار زندانها هم جلودارش نبود، دورهی تازهای از زندانی بودن را، که به کلی با پیش از آن متفاوت بود، نوید میداد...
فرج الله کاظمی معروف به امیر مُمبینی
آخرین شب
روز چهارم آبان، به سنگینی گذشت و از آزادیام خبری نشد. برادرانم عصر آن روز دوباره به ملاقاتم آمدند و خبر آزادی صدها همبند سابقم در زندان قصر تهران را دادند؛ زندانیانی بسیار سرشناس مثل صفرخان قهرمانی و آیتالله طالقانی هم در میانشان بودند.
سروان متولی تا غروب به آنها اجازه داد در اتاق ملاقات بمانند. خودش میرفت و میآمد و هر بار از اینکه هنوز تلکسی برای آزادی من نرسیده اظهار تاسف میکرد.
با پایان ملاقات، به بند برگشتم. قبل از خواب ماموری آمد و مرا به دفتر سروان متولی برد. سروان سخت نگران بود. گفت چندین بار به تهران تلکس زده و پاسخی نگرفته، حالا به افسر نگهبان امشب سفارش کرده اگر تلکس از تهران رسید، هر وقت شب بود خبرش کند. مهربانانه با من دست داد و رفت.
تازه میان خواب و بیداری بودم که دو باره ماموری برای بردنم آمد. باز هم سروان متولی را در دفترش دیدم که به دلیل مشروب خوردن و بیخوابی چشمانش سرخ بود. گفت تلکس نرسیده ولی میخواست به من اطمینان بدهد که خودش دنبال کارم را میگیرد. مطلع بود که دهها زندانی سیاسی دیگر از شهرستانها آزاد شده بودند و همین کمی نگرانش میکرد. گفت همسرش به او گفته «تو که امشب خوابت نمیبرد چرا نمیروی در دفترت بمانی تا خودت خبر آزادی علامهزاده را به او بدهی؟»
باور این برخوردها برای کسانی که در آن دنیا زندگی نکردهاند آسان نیست. برای من هم بازگوئینکردن حرفهای باور نکردنی، ناممکن است.
نمیدانم ساعت چهار بود یا پنج صبح روز پنجم آبان (سالروز تولد خودم!) که بیدارم کردند. این بار امیر ممبینی را هم که در اتاق من بود بیدار کردند. گفتند سروان متولی هر دوی ما را خواسته است.
به دفترش که رسیدیم سروان را دیدیم که مست مست، یقه فرنچاش را باز کرده، چشمان سرخ اشکالودش را به در دوخته، و چند گیلاس عرق روی میزش برای من و امیر آماده گذاشته است.
تلکس آزادیام از تهران دقایقی پیش رسیده بود. از آن ضیافت چیزی نمینویسم چون امیر ممبینی، عضو مرکزیت سازمان فدائیان و سردبیر سابق نشریه کار، اخیرا در یکی از سایتها، اشارهای به آن داشته است. گمان میکنم شهادت او، باور این واقعیتهای غیر قابل باور را آسانتر کند:
[محشر آدمی است این رضا علامهزاده. پس از تبعید من از قصر به کرمان، یکباره متوجه شدم که رضا هم در همان زندان تبعید است. در یک سلول مستقر شدیم و شدیم یک جان در دو قالب. و چه خاطراتی. بهترین دوست ما دو تا در آن زندان، زندانبان ما جناب سرهنگ متولی بود. میخواهم بگویم رفیق سرهنگ متولی! معاون رئیس زندان کرمان. شبی که فردای آن رضا را آزاد میکردند آمد و ما دوتا را برد دفتر رئیس زندان و چه ضیافتی. انواع غذا و نوشابه و دسر. همه چیز تکمیل بود. احترامی که او به ما گذاشت یک یادگار خاطره انگیز است. یاد او خوش باد. هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.]
[اين نوشته را به برادرم سعيد تقديم مىكنم كه در رساندن صداى من به دوستانش در "فيسبوك" لحظهاى تاخير نمىكند!]
يك ترجيعبندى در زندگى من وجود دارد كه فقط خودم از آن آگاهم. هر وقت كارى كه به دست دارم به سرانجام مىرسد، بلافاصله فيلام ياد هندوستان مىكند و مىروم سر وقت آن ترجیعبند. فكر بد نكنيد! اين ترجيعبند چيزى نيست جز ور رفتن با سوژهاى براى فيلم يا تئاتر، و يا اگر هيچكدام نشد نوشتن يك كتاب كه به "عارف قزوينى" و "كلنل پسيان" و "ايرج ميرزا" و رابطهی عجیب این سه تن ربط داشته باشد.
حدود چهل سال پيش، هنوز در زندان بودم كه به دراماتيك بودن اين سوژه پى بردم. اولين بار يك سال پس از آزاديم بود كه طرحى براى ساختن يك سريال تلويزيونى روى كاغذ آوردم ولى تا بيايم بجنبم انقلاب به سوئى رفت كه بايد دنبال سوراخ موش مىگشتم!
در طول سالهاى تبعيد بارها به سراغ اين سوژه رفتهام، بارها كتابهاى تازه خريدهام، يادداشتهاى بسيارى برداشتهام، و بر مبناى آن طرحهاى سينمائى و تئاترى مختلفى نوشتهام، و هر بار با نيافتن سرمايه براى اجرائى كردنشان، برآوردن اين آرزو را به آيندهاى نامعلوم موكول كردهام.
با اين مقدمه مىخواستم بگويم كه عنوان اين مطلب به مشغلهاى بسيار مهمتر از رابطهی عارف با عمامه مربوط مىشود. از روزى كه نمايش فيلم اخيرم "تابوى ايرانى" به چرخش افتاده و كتاب تازهام "دستى در هنر، چشمى بر سياست" منتشر شده است دو باره رفتهام سر وقت همان سوژه كه عنوانش مىتواند "اُپرت عارف و كلنل" باشد، البته با رويكردى تازه و متفاوت با گذشته. در همين گشت و گذار بودم كه ديگر دلم نيامد دوستان اين صفحه را از آن بىنصيب بگذارم.
عارف قزوينى، كه من شيفتهى كاراكترش هستم، در سالهاى تبعيد و فقر و پريشانى، دست به نوشتن "تاريخ حيات عارف" مىزند كه سوگنامهى زندگى خودش است در صد و اندی صفحه، از كودكى تا به قول خودش تا "داخل شدن در خط آزادىخواهى". از بخش پر بار و افتخار آفرين زندگیاش چيزى نمىنويسد چون فكر مىكند "قلمهاى پاك و افراد با وجدان آنها را خواهند نوشت".
اين مختصر را داشته باشيد تا بروم سر رابطهى شيرين او و عمامه!
عارف در مورد پدرش مىنويسد: "ياد ندارم تا كنون اسم پدرم را به خير و خوبى برده يا اينكه از براى او طلب آمرزش كرده باشم، و تمام بدبختىهاى خود را در دوره زندگانى از او مىدانم."
و در مورد شغلش مىگويد: "پدرم داراى شغل وكالت بود. من از طفوليت حس كرده بودم كه اين اسم اسباب نفرت مردم است."
صفحاتى بعد مىنويسد: "چون داراى حنجره داودى بودم كه مىتوان گفت معجزه يا سحرى بود، همين اسباب شد كه پدرم به طمع افتاد از براى خطاهاى خود كه در دوره زندگى بواسطه شغل وكالت مرتكب آنها شده بود جلوگيرى از آنها كرده باشد هيچ بهتر از اين نديد مرا به شغل روضهخوانى كه به عقيده من هزار بار بدتر از شغل وكالت است وادار كرده باشد... پدرم با داشتن دو پسر بزرگتر، چون مرا روضهخوان خيال مىكرد وصى خود قرار داد. روزى از جمعيتى دعوت شد. پس از صرف چاى و شربت و شيرينى، مرا زير يك بار ننگينى بردند يعنى عمامه بر سر من كردند. البته اشخاص حساس مىدانند، با اين حال من در چند روز اولى كه عبور از كوچه و بازار مىكردم با اين بار ننگين شرمآور در چه حالى بودم."
عارف كه شرمى بالاتر از پوشيدن لبادهی آخوندى در خيابان نمىشناخت به قول خودش "تلافى، به آخرت نگذاشته، كردم آنچه را نمى شود كرد."
عارف در روز بيست و يكم ماه رمضان، كه اوج عزادارى ايام موسوم به احياء براى شيعيان است، در شهر خودش قزوين، به نوشته خودش "با موى و پوطين برقى، با لباسى كه تا آن روز چنين هيكلى را هيجكس نديده بود" به مسجد شاه مى رود.
در شرح ماجراى آن روز در مسجد شاه، در "تاريخ حيات عارف" مىنويسد: "وعاظ شهر هم هر كدام به وسعت دايره عوامفريبى خود، معركه را گرم و خود را سرگرم خر درست كردن نموده [بودند]... ورود بىموقع من مثل خروس بىمحل چنان جلب نظر عامه كرد كه ديگر هيچكس گوش به ياوهسرائى آنها نداد."
دلم نمىآيد اين نوشته كوتاه را بى گريزى به وطن، عشق بىشائبهى اين شاعر عاشق پيشهى وطندوست، به پايان ببرم:
از لحظهای که نامهی تنی چند از زندانیان سیاسی بهائی که از درون زندان برایم نوشتهاند به دستم رسیده بیقرارتر از آنم که بتوانم بدون سهیم شدن این شریفترین هدیه نوروزی با شمائی که به فردای روشن آزادی و برابری و یگانگی و دگردوستی در میهن عزیزمان ایران میاندیشید هیچ کار دیگری بکنم.
از یک ماه پیش که نمایش عمومی فیلم "تابوی ایرانی" آغاز شده جدا از هموطنان بهائی، به قدری از هموطنان غیربهائی محبت دیدهام که تا امروز برای هیچیک از کارهای دیگرم ندیده بودم. هنوز کامم از تلاش روشنفکران و هنرمندان مسئولی که چه در برنامهریزی برای نمایش فیلم یاریام کردهاند، و چه با قلم شیوایشان در نشریات مختلف این تلاش انسانی را ستودهاند شیرین بود که با رسیدن این نامه از درون زندانِ جهالتِ اسلامی قلبم سرشار از شادمانی شد.
کافی است فقط یک لحظه خودتان را جای من، که خود زندانی جهالتی از نوع دیگر بودهام بگذارید تا احساس تلخ/شیرینی را که این نامه در کامم برانگیخت درک کنید. تردید ندارم همانطور که صدای آنان از دیوار ضخیم زندانها به گوش من رسیده است صدای سپاس من هم در پس دیوارهای بلند دگراندیشستیزی به گوش آنان خواهد رسید.
و این هم متن نامه، با عذری درک شدنی برای حذف نام و امضای این عزیزانِ در بند.
[فیلمساز ارجمند جناب علامه زاده
استماع خبر انتشار اثر گرانقدر شما به نام "تابوی ایرانی" که از ظلم غیرمنصفانه ای که قریب دو قرن بر بهائیان ایران روا داشته شده، پرده برمی دارد اعماق جان این اسیران را به اهتزاز در آورد. خدای را سپاس می گوئیم که از میان فرزندان برومند این سرزمین اهورائی نفس آزاده ای چون شما شهامت پرداختن به چنین کار سترگی را به خود راه داده و طلوع دوره ای جدید در روابط و تعاملات دوستانه و خیر اندیشانه همه ایرانیان در جهت احیاء و تجدید مجد و عظمت دیرینه میهنمان را بشارت می دهد.
صمیمانه از جنابعالی تشکر می کنیم و برای موفقیتهای روز افزونتان دعا می نمائیم.]
[اين يادداشت را دارم در هواپيما مىنويسم. از "اورلاندو" عازم "لس آنجلس" هستم. در هفت روز گذشته در پنج شش نمايش فيلم حضور داشتم. در اين جلسات شايد نزديك به سه هزار نفر فيلم را ديده باشند كه دستكم هفتاد در صدشان هموطنان بهائىامان بودهاند. بنابراين حدس مىزنم در نمايشى كه به همت تو چند روز ديگر در "تورنتو" برپا مىشود نيز تركيب تماشاگران همان باشد كه در شهرهاى ديگر بود.
شور و شوقى كه از اين عزيزان در طول نمايش، و محبت و سپاسشان در پايان فيلم ديدهام آن چنان عميق، شريف و نجيب است كه شرمسار مىشوم چرا پيش از اينها آستين بالا نزدم. تا اين لحظه، احساسى كه از واكنش گرم آنان دارم اين است كه انگار حامل كولهبارى از محبت از طرف خودم و كسانى كه در جلو و پشت دوربين ياورم بودند، و آنانى كه مثل تو براى نمايش فيلم زحمت مىكشند به كسانى هستم كه هرگز پيش از اين طعم محبت را از سوى غيربهائيان هموطنشان نچشيده بودند.
تنها راه تحمل اين همه محبت عميق انسانى كه از سوى آنان به من ابراز مىشود اين است كه اين بار شريف را به صاحبان اصليش، همكاران عزيزى كه در توليد و پخش اين فيلم ياريم داده اند و خواهند داد، برسانم.]
يك هفته از يادداشتى كه خوانديد و من آن را خطاب به دوست خوبم "حسن زرهى"، سردبير نشريه "شهروند" نوشته بودم، مىگذرد. حالا كه دارم اين يادداشت تازه را مىنويسم باز در هواپيما هستم ولى ديگر دارم پس از دو هفته به هلند برمىگردم.
دارم سعى مىكنم ببينم چگونه مىتوانم به مختصرترين شكلى گزارشى از جلسات نمايش فيلم "تابوى ايرانى" به خوانندهى اين صفحه بدهم. از آخرينش شروع مىكنم كه چند روز پيش در "دانشگاه استنفورد" به همت "دكتر عباس ميلانى" برگزار شد. در سالنى به ظرفيت سيصد و بيست نفر، بيش از سيصد و پنجاه نفر تماشاگر كه برخى بر پلكان سالن نشسته و برخى در حاشيه سالن ايستاده بودند فيلم را تماشا كردند كه در ميانشان هنرمندان نامدارى چون "بهرام بيضائى" و همسر بازيگرش "مژده شمسائى"، "ناصر رحمانىنژاد" و "كامران نوزاد" را به ياد مىآورم. همان شور و شوق شبهاى پيش در آنجا هم به شكل باران محبتى كه از سوى تماشاگران بر سازندگان فيلم باريد دوباره تكرار شد. جلسه با گفتگوئى گرمى ميان من و دكتر ميلانى، و سپس برخى از تماشاگران ادامه يافت. تمام اين گفتگو با دو دوربين ضبط شده كه بزودى در دسترس دوستان قرار خواهد گرفت.
در يكى از دوبار نمايش فيلم در واشينگتن هم گفتگوى نسبتا مفصلى با تماشاگران داشتم كه بخشى از آن به همراه مصاحبههاى كوتاهى با حاضران در نمایش از جمله "دكتر احمد كريمى حكاك"، "بيژن شاهمرادى" و "فرامرز اصلانى" در ويدیوئى كه توسط "نوین تی وی" تهيه و از تلویزیون "اندیشه" پخش شد آمده است. مجرى اين برنامه در واشينگتن دوست خوب و مجرى نامدار تلويزيزن ملى ايران "فريدون فرح اندوز" بود كه با سخنانى جذاب برنامه را آغاز كرد و با بازخوانى شعر زنده نام "فريدون مشيرى" آن را به پايان برد.
بانى خير در "اورلاندو" دوست قديم و نديم خودم "دكتر مسعود نقرهكار" بود كه بنیانگزار "کانون فرهنگی ایران" است و بگفتهی دبیر آن، این کانون هفده سال پیش با نمایش فیلمی از خود من، "جنايت مقدس"، اعلام موجودیت کرده بود و حالا من با فیلم "تابوی ایرانی" در برنامه صد و یکم آن شرکت داشتم.
شب پیش از آن، در نمایش فیلم در شهر "اتلانتا" که با همان شور و شوق برپا بود ديدار شیرینی دست داد با نوهى دو تن از شخصیتهای فیلم که در ایرانند. کسانی که فیلم را دیدهاند بیتردید یک زوج سالخورده مازندرانی را هرگز فراموش نخواهند کرد که با زبانی طنزآلود اما معصوم، از رنجهائی که به دلیل بهائی بودن در روستای "ایول" در شمال ایران کشیدهاند سخن میگویند.
حادثه شيرين تر از آن، البته در اورلاندو رخ داد. چنان از این دیدار غیرمنتظره تکان خوردم که احساسم را ساعتی پس از آن در يادداشت کوتاهی كه برای تهیه کنندگان فیلم نوشتم بدین صورت آوردم:
[نمايشها در اتلانتا (دو سانس) و اوراندو بىنظير بود. اما زيباترين هديهاى كه گرفتم ساعتى پيش، پس از پايان فيلم بود كه دختركى نوجوان به سويم آمد و با چشمانى به زيبائى آهو در چشمم خيره شد. باورش هنوز برايم مشكل است كه بگويم او همان "مينا"ى زيباى فيلم خودمان بود. نمىدانم چگونه در آغوشش گرفتم كه هنوز عطر گيسويش در سرم پيچيده.]
مینا در فیلم من، دخترک ده دوازده سالهای است که در صحنه پایانی، شعری از یک شاعر بهائی، نعیم اصفهانی، میخواند. مینا در آن وقت به همراه پدر و مادرش به عنوان متقاضی پناهندگی در "کایسری" ترکیه زندگی میکرد.
"ایهاالناس ما همه بشریم
بندهی یک خدای دادگریم
خواهران و برادران همیم
چون ز یک مادر و ز یک پدریم"
فیلم با چهرهی معصوم او که با شرمی دلچسب میگوید "همین!" پایان میگیرد، و قلبی نیست که در این لحظه از محبتِ به همنوع نلرزد.
اکنون عازم واشینگتن هستم تا در نمایش فیلم "تابوی ایرانی" شرکت کنم. روز یکشنیه یازدهم مارس در محل انتشاراتی "شرکت کتاب" در لس آنجلس خواهم بود تا با دوستان و علاقمندان این کتاب دیداری داشته باشم.
مثل هر ایرانی در هر جای این جهانِ پهناور، در اوج خواری کشیدن از رژیم بیدادگر اسلامی حاکم بر وطنم، این لحظهی سربلندی ملی را که دسترنج سینمای در بند اما سرفراز ایرانی است، با تمام وجود گرامی میدارم و به آفرینندگان این سربلندی، صمیمانه تبریک می گویم.
[آقای رضا علامه زاده عزیز. امیر فطانت هستم. محال است که شما رضا علامه زاده باشید و این نام را نشناسید. قبل از اینکه فراموش کنم خدمتتان عرض کنم که کمتر کسی مثل من به عنوان "خائن" و ضد قهرمان این ماجرا، علاقمند و ناظر و تماشاگر ماجرای پرونده "قهرمانان روشنفکران چپ ایران" و بازیگران آن بوده است. می توانم به شما اطمینان دهم که همیشه برای عزت نفس و روح هنرمندانه اتان که هرگز در مورد این پرونده همچون برخی قهرمانان اسب های چوبین داستان سرائی نکردید احترام بسیار قائلم.
قبل از هر چیز بگذارید تا یک نکته را روشن کنم. برای روشنفکران سیاسی چپ ایران من همان "یهودا" هستم که مسیح آنان، تبلور شعر و هنر و اهل قلم را مظلومانه به مسلخ تاریخ برد. اما من از نقش تاریخی خود خوشنودم. همه در این ماجرا برنده شدند. روشنفکری چپ ایران قهرمانان خود را یافت و سرود بهاران خجسته باد سرود ملی روشنفکران چپ شد.
من از روشنفکرانی که اگر قهرمان نشده بودند یکی از همین کسانی بودند که هستند قهرمانانی بزرگ آفریدم، از حق نباید گذشت که شایسته بودند. قهرمانان اهل هنر که تا تاریخ سیاسی ایران پابرجاست قهرمان باقی خواهند ماند. چه مقامی برای یک انقلابی بالاتر.
علی الظاهر خاندان پهلوی از یک گروگان گیری نجات یافت و رضا پهلوی امروزه روز یکی از ناجیان ایران قلمداد می شود و آدم هائی که کسی نبودند از زندگی خود برای دیگران حماسه آفریدند و به زندگی خود معنائی دادند و یکی از بزرگترین ماجراهای تاریخ سیاسی ایران آفریده شد. و با نقشی بسیار پر رنگ در انقلاب ایران، و این همه با زندگی من، امیر فطانت رابطه تنگاتنگ دارد.]
آنچه خواندید آغاز نامه بلندی است با عنوان "به بهانه انتشار دستی در هنر، چشمی بر سیاست"، که دیروز از کلمبیا، از طریق ایمیل، به دستم رسید. نویسندهاش امیر فتانت (فطانت) است که در همین نامه به روشنی از عمل یهوداوارهاش در مقابل نزدیک ترین دوست خود، کرامت دانشیان، پرده برمیدارد؛ عملی که منجر به اعدام او شد. ماجرای رابطهی دانشیان و فتانت را میگذارم برای آنکه در کتابم بخوانید اما تا نامهی فتانت معنای واقعیاش را گم نکند تنها به این نکته اشاره میکنم که کرامت بیآنکه بداند فتانت همکار ساواک است برای تهیه اسلحه به او مراجعه میکند و از آن پس ساواک از طریق فتانت تمام گروه را به بازی میگیرد.
فتانت در پایان نامهی دیروزش به من، پیشنهاد میکند:
[به کلمبیا بیائید تا چند روزی را با هم باشیم حرف های بسیار برای گفتن است. این روایت را از زبان یهودا بشنوید. دلم میخواست این دیدار قبل از رونمائی کتابتان می بود که نمیدانم چقدر ممکن است.]
همین جا پاسخ او را به شکل سرگشاده میدهم:
آقای فتانت، آمدنم به کلمبیا، آن هم قبل از رونمائی کتابم که دو سه هفته دیگر خواهد بود غیر ممکن است. ولی در عصر ارتباطات برای گفتگو نیاز به سفر نیست. پیشنهاد میکنم بیائید با اسکایپ با من حرف بزنید و دلیل واقعی "یهودا" نامیدن خود را بیپرده بیان کنید. من این مکالمه را به صورت ویدئوئی ضبط خواهم کرد و برای امروزیان و آیندگان به یادگار خواهم گذاشت. اما از آن جا که هنوز کتاب مرا نخوانده اید تکه ای از آن را که به شما مربوط است در زیر برایتان میآورم. البته در کتابم بیش از این که میخوانید از شما نام برده شده. آنچه در زیر نقل میکنم تنها به یافتن انگیزه واقعی شما برای نوشتن کتاب "داستان همه داستانها" مربوط میشود که یک نسخه فتوکپی شده از آن به شکل کاملا اتفاقی از طریق دوستی در میانهی نوشتن خاطرات به دستم رسید:
□◊□
فتانت در این کتاب رمانگونه و رمزآلود، لابلای جملاتی که با درهمآمیزی فرازهای قرآن و تورات و انجیل شکل گرفته، و انسان و خدا و شیطان را دستمایه قرار داده، آشکارا ولی در تودرتوی یک بازی زبانی ناآشکار، که گاهی هم زیبا و خواندنی میشود، به خیانت "یهوداواره"اش به آن کس که "آب و نانش را با او تقسیم کرده بود" اعتراف میکند:
[چگونه توانسته بودم آنهمه گناهکار باشم؟ چگونه چشمانم بر آنهمه حقایق عریان کور گشته بود؟ چگونه با "او" چنین کرده بودم؟ او که آب و نانش را با من تقسیم کرده بود و معنای عشق را به من آموخت؟ او که مرا آنهمه حکمت آموخت و راز شفای کوران و احیای مردگان را بر من گشود؟ او که آنهمه صادقانه جانش را به من اعتماد کرده بود؟ او که آنهمه دوستش داشتم؟] ص 57
فتانت در این "داستانِ داستانها" که نزدیک به 250 صفحه دارد به پرسشی که خود طرح میکند هرگز پاسخ نمیدهد و انگیزهاش را برای خیانتی چنین سنگین به "او"، کرامت دانشیان، نزدیکترین دوستش، توضیح نمیدهد. حتی از نامبردن "او" هم به صراحت پرهیز دارد گرچه جائی به نامش اشاره میکند:
[وای بر من... اینک حقیقت عریان. همههها به هیاهوها بدل شده بودند و نور "او" در دل رنجدیدگان گرمای دوبارهی حیات آفریده بود. "او"، از هر دهانی به سینهای نقل میشد و همه جا حدیث حکایتهائی بود از کرامتهای "او".] ص 64
و جابهجا، گوئی برای آرامش وجدان، به یهودا بودن خویش اعترافِ مکرر میکند:
[یهودا بودم، با دردی که تنها یهودا میشناخت، درد یهودا بودن.] ص 82
و باقی، آنچه مینویسد چیزی نیست جز شرح رنج و درد بسیاری که پس از رو شدن دستش برای فرار از مجازات در فضای انقلابزدهی ایرانِ پس از بهمن 57 کشیده است:
[اینک، روزها از آغاز حکومت خدا گذشته بود و روزها بود که فاجعهی بزرگ بر من به یکباره فرو ریخته بود. روزهائی که همه چیز چنان حادث شده بود که بر هیچ چیز جای تردیدی نبود. حقیقت عریان و آشکار همچون خورشید در دل روز... از شهری به شهری میگریختم و سیمای خود را از جهان میپوشاندم و ...] ص 82
و اینکه چگونه در بیغولهها خوابیده، به هیئت یک بلوچ از کشور گریخته، و پس از درد و رنجی مالیخولیاگونه بالاخره از کلمبیا، "بهشتِ یهوداها"، در آمریکای لاتین سر در آورده است!
[مرا از خویش گریزی نبود. من باید به جستجوی مذهبی تازه بودم که درهای بهشتِ آن، بر گناهکارانی چون من نیز بسته نبود. من باید مذهب تازهای میآفریدم که خویش و یهودا را نیز در آن رستگار مییافتم.] ص 58
[اگر نیاز و اشتیاق نسل تازه را به دانستن از پرجنجالترین پروندهی سیاسی حکومت شاه در دههی آخر سلطنتش نمیدیدم، و اگر روز به روز شاهد انتشار گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازیگرانش نمیبودم، هرگز انگیزه کافی برای بازگشتِ دردناکِ ذهنیام به آن دوران، و گزارش کردن آن به صورت یک کتاب، در خود نمیدیدم.
چشم و گوش حساس واقعیت، بر روی تک تک حرکات و حرفهای ما گشوده است و پردهپوشی را به هر دلیل، حتی رفاقت که شریفترین احساس انسانی است، در ردیف چیزی چون دروغگوئی میآورد، خصلتی که هرگز با واقعیت جمعپذیر نیست.]
این فرازی است برگرفته از متن کتاب تازهام "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" که در پشت جلد آن آمده است.
در طول دو سالی که با وقفههای کوتاه و بلند مشغول نوشتن خاطرات زندانم بودم، برایم مثل خود زندانی بودن روزهائی تلخ با خود داشت. با این همه کار را به سرانجام رساندم و کتاب، تا پایان ماه جاری توسط "بیژن خلیلی" مدیر "شرکت کتاب" در لس آنجلس در خواهد آمد.
ده روز اخیر را به شکل کامل صرف آخرین غلطگیریها، بررسی صفحهبندی، و بویژه تهیه فهرست اعلام کردم. با آماده شدن روی جلد که کار "فرناز صداقتبین" است، کتاب اکنون زیر چاپ رفته است و قرار است در هفته دوم ماه مارس با حضور خودم در لس آنجلس رونمائی شود، هرچند دو هفته پیش از آن نسخههائی از کتاب به دستم خواهد رسید تا در جلسه نمایش عمومی فیلم "تابوی ایرانی" در واشینگتن، (اول مارس)، و چند ایالت دیگربه هموطنان علاقمندم عرضه کنم.
برای پاسخ به کنجکاوی علاقمندن این صفحه، یا بهتر، برای بیشتر کنجکاو کردنشان، دو سه پاره از کتاب را در این جا میآورم و باقی را میگذارم برای وقتی که کتاب در آمده باشد.
□◊□
برای ورود به این پرونده بگذارید از نیمهی راه وارد شوم. سماکار در خاطرهاش از شب آخری که من و او و بطحائی در سلولهای وسط بودیم، همان شبی که خبر تخفیف مجازات ما از اعدام به حبس ابد اعلام شد، و نیز همان شبی که دانشیان و گلسرخی را از سلول مقابل ما بیرون بردند و فردایش به جوخه اعدام سپردند، مینویسد:
[هرگز فکر نمیکردیم که رژیم بتواند ما را به خاطر حرف خشک و خالی اعدام کند.] ص 251
اگر سماکار این جمله را در سالهای زندانی بودنش نوشته بود میشد فکر کرد که او از ترس اینکه مبادا این نوشته به دست ماموران بیافتد جوهر پروندهی بدان پر سر و صدائی را "حرف خشک و خالی" نامیده است. ولی او این جمله را 28 سال پس از آن شب دردناک، و 23 سال پس از سقوط پادشاهی، و در شرائط آزاد غرب نوشته و دلیلی ندارد بخواهد از اهمیت فعالیت سیاسی سابقش که در 250 صفحه قبل در همان کتاب اینهمه بدان بالیده است بکاهد و آن را "حرف خشک و خالی" بخواند.
واقعیت اما این است که سماکار در این جمله صادقانهترین احساسش را نسبت به این پرونده بیان کرده است. جملهای که هزاران بار از زبان تک تک افراد این پرونده در آمده بود. حتی گلسرخی که در دادگاه کمترین ترسی از بیان نظراتش بروز نداد و جانش را در این راه گذاشت، وقتی از اتهامات ساواک به خودش یاد کرد این چنین گفت:
[اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی هستم. به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است دستگیر میشوم، تحت شکنجه قرار میگیرم و خون ادار میکنم... دو سال پیش حرف زدهام و اینک به عنوان توطئهگر در این دادگاه محاکمه میشوم.] ص201
□◊□
در بیرون، جز دو روزنامه عصر تهران، کیهان و اطلاعات، که خبر کوتاهی در صفحه اول در مورد برنده شدن این جایزه در همان روز دریافتِ خبر، نوشتند، و یک مصاحبه کوتاه که "ژاله کاظمی" در یک برنامه تلویزیونی با من داشت، دیگر هیچ خبری در مورد فیلم "دار" پخش نشد. "تقی مختار" که سردبیر مجله "ستاره سینما" بود بعدها برایم نقل کرد که روز پس از دستگیریام ماموران به چاپخانه آمدند و دستور دادند گزارش مفصلی را که او در مجلهاش نوشته بود در بیاورند. "مختار" که دوست نزدیک من و بازیگر نقش اول هر دو فیلم سینمائی قبلیام بود، ظاهرا در آن مطلب برایم سنگ تمام گذاشته بود! به گفته "حسین سماکار"، برادر عباس و معاون "لیلی امیرارجمند" مدیر عامل کانون پرورش فکری، دستور داده شد فیلم "دار" را از بخش مسابقه جشنواره جهانی فیلم مسکو، که بلافاصله پس از جشنواره خیخون برگزار میشد، بیرون بکشند.
همزمان با آن، ساواک برنده شدن من را به مقامات دربار، کانون، و تلویزیون نشانه جدی بودن بیش از اندازه طرح ترور و گروگانگیری جلوه میداد. فرح پهلوی در کتاب خاطراتش مینویسد:
[در سال 1352 رضا و من در حین شرکت در فستیوال فیلم کودکان، از خطر ربوده شدن نجات پیدا کردیم.] کهن دیارا، ص 185
این کتاب که بیش از سه دهه پس از آن ماجرا نوشته شده نشان میدهد ساواک به چه اندازه در جا انداختن این طرح در ذهن درباریان موفق بوده است، حتی در ذهن کسی مثل فرح پهلوی که خود در همین کتاب مینویسد:
[بعضی از مامورین ساواک متاسفانه از قدرت خود سوءاستفاده کرده، کارهائی انجام میدادند که قابل بخشش نبود. آیا آنها متوجه کار خود بودند؟ متاسفانه باید گفت آنها با انجام این حرکات ناشایست خود، شاید هم بدون قصد، به مقام سلطنت زیان میرساندند.] کهن دیارا، ص 230
با این وجود هنوز هم ایشان فکر میکند واقعا در "حین شرکت در فستیوال" از خطر ربوده شدن نجات یافته است، در حالیکه مراسم پایانی فستیوال، دستکم یک و ماه نیم با دستگیری آخرین نفر از این گروه، که من باشم، فاصله داشته است!
ساواک با توفیق در باوراندن این خطر بزرگ به شاه، توانست دو سنگری که تا حدودی از دستاندازی خودسرانه مامورانشان مصون مانده بود تصرف کند: "تلویزیون ملی ایران" و "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان".
"رضا قطبی" و "لیلی امیرارجمند" که از نزدیکان و معتمدمین فرح پهلوی بودند در راس این دو نهاد معتبر و فعال در عرصه فرهنگی کشور قرار داشتند. آندو که در میان درباریان افرادی روشنفکر و دموکراتمنش محسوب میشدند توانسته بودند با تکیه بر ملکه کشور دست ماموران بهانهجوی ساواک را تا حد زیادی از دخالت در امور این دو نهاد کوتاه کنند. بیجهت نیست که در فردای روز دستگیری من، رضا قطبی تشخیص داد که دستکم در یک حرکت نمادین باید از سمت خود در تلویزیون استعفا دهد:
[دوشنبه 2/7/52، ... قبل از مرخصی (از حضور اعلیحضرت) دو موضوع کوچک را عرض کردم. یکی استفعای رضا قطبی رئیس تلویزیون که دائیزاده علیاحضرت است و... در (این) مورد فکر میکنم به علت شهبانو تامل فرمودند و ... جوابی ندادند.] یادداشتهای اسدالله علم، جلد سوم، ص 157
□◊□
جز در ماههای اول آزادی که ناچار در بارهی پروندهمان و شرائط زندان سیاسی، به چند مصاحبه و یکی دو سخنرانی تن دادم، در طول بیش از سی و چند سالی که از آزادیام میگذرد از پرداختن به آن پرونده و آن دوره در این همه گردهمائی که به دلیل نویسنده و فیلمساز بودن در آنان شرکت داشتم، سر باز زدم. زیرا سالهای زندانم را پرانتزی میدانم که بدون اختیارم، جائی در زندگیام باز، و چند سال بعد، این بار هم بدون اختیارم، به خودی خود بسته شد. آنچه با اختیار کامل توسط خودم، چه پیش و چه پس از زندان، و چه در درون آن، انجام دادم کتابها و فیلمهایم هستند که مرا و نگاهم را به زندگی نمایندگی میکنند. از روزی که از زندان آزاد شدم همواره تلاشم این بوده است که با این دو عنوان، نویسنده و سینماگر، به من نگاه شود، نه به عنوان زندانی سیاسی سابق. چقدر از پساش برآمدهام را، به قضاوت دیگران وامیگذارم.
نمردیم و بعد از بیست و چهار سال که از نمایش فیلم "میهانان هتل آستوریا" می گذرد یک بار دیگر پلاکارد فیلمی از من بر سر در سینمائی در لس آنجلس بالا رفت! بین این دو فیلم چند تای دیگر ساخته باشم خوب است؟
فردا چهارشنبه هشتم فوریه در "دانشگاه ساتمپتون سولنت" در حوالی لندن "ورک شاپ"ی خواهم داد با عنوان "از عکس به فیلمنامه". این ورک شاپ یا "ماسترکلاس" را در دانشگاههای دیگر هم دادهام که خیلی مورد توجه دانشجویان قرار گرفته بود (کاش این امکان فراهم شود که این ماسترکلاس را برای هموطنان ایرانیام در هلند هم بتوانم بگذارم).
روز بعد در همان دانشگاه سخنرانی خواهم داشت تحت عنوان "هنر و سیاست" که آن هم صرفا برای دانشجویان است، ولی در غروب همانروز در سالن نمایش دانشگاه، فیلم اخیرم "تابوی ایرانی" به نمایش در خواهد آمد که ورود در آن برای عموم آزاد است.
حالا که نام این فیلم آمد این را هم بگویم که این فیلم در هلند در روز بیست و ششم فوریه به نمایش در خواهد آمد که اطلاعات مربوطه در [این لینک] در دسترستان است. نمایشات دیگر، در شهرهای آمریکا و کاناد، را نیز در [این لینک] می توانید دنبال کنید.
به آن انگشتشمارانی که مخالفخوان حرفهای هستند و موجودیتشان را در نفی دیگران معنا میکنند کاری ندارم، بلکه به این دردآشنایانی که نگران برگخوردن از سیاستهای به غایت موذیانهی ملایان هستند اطمینان میدهم که: اگر نخل طلاى جشنوارهى "كن" توانست چهرهى زشت رژيم اسلامى حاكم بر وطنمان را در انظار جهانيان بزك كند و از نفرت ما ايرانيان، چه مانده در وطن و چه رانده از آن، نسبت به حاكمان تهران بكاهد، اسكار محتملى كه در پيش است نيز خواهد توانست دردى از اين رژيم دوا كند. تازه آن جايزه به كسى داده شده بود كه چه پيش و چه پس از گرفتنش، در حمايت از سانسور رژيم داد سخن داد، و اين يكى قرار است به دست كسى برسد كه دستكم تا امروز چنين موضعى از او ديده نشده است. از اين مهمتر، در آن روزهاى پس از دوم خرداد 1376 که "نخل طلا" به ایران رسید، نه تنها دنياى غرب، كه اکثریت بالائی از مردم ما نيز اميد به اصلاحاتى در ساختار حكومتى داشتند كه فضاى باز سياسى را نويد مىداد، ولى امروز پس از سركوب خشونت بار جنبش سبز، نه دنيا در تماميتش و نه مردم ما در كليتشان، كمترين باورى به امكان همزیستی با رژيم اسلامى ايران ندارند و هیچ "اسکار"ی هم این نظر را عوض نمیکند.
در تاثیر شرائط سیاسی بر تصمیمگیری جشنوارهها بویژه در مرحله نامزد کردن فیلمها که هنوز پای داوران اصلی جشنواره در میان نیست تردیدی ندارم. به تاثیر این شرائط حتی در مرحله بعد، بر داورانی که اغلب مستقل و صاحب اراده هستند هم باور دارم. چرا که آنان نیز انسانهائی اجتماعیاند و نظرات سیاسیاشان میتواند بر تصمیمات هنریشان تاثیر بگذارد. ولی غلو کردن در این نکته را به دور از واقعگرائی میدانم. اگر تحمیل یک فیلم به جشنوارههای معتبر توسط نمایندگان آشکار و پنهان رژیم اسلامی به همین سادگی عملی بود تردید نکنید که در طول سی سال گذشته دهها جایزه بینالمللی به فیلمهای الگوی اسلامی، از "توبه نصوح" در سالهای آغازین گرفته، تا "اخراجیها" در سالهای اخیر تعلق گرفته بود. آن بخش کوچک از سینمای ایران که در سه دههی گذشته افتخاری برای مردم ما آفریدهاند هیچکدام به "سینمای اسلامی"، "سینمای دفاع مقدس"، "سینمای ارزشی" و "سینمای معناگرا" که نامهای مختلفِ همان سینمای بیمعنا با محتوای اسلامی است، تعلق نداشتهاند.
البته رژیم مزور اسلامی همواره سعی کرده از موفقیت فیلمهائی که به دلیل نامیرائی هنر و تلاش هنرمندان ما، علیرغم سانسور چندین مرحلهای آفریده شدهاند، بهره برداری تبلیغاتی کند. ولی منصفانه نیست که این عمل مزورانهیرژیم را بدون داشتن دلائل قاطع نتیجهی همکاری هنرمندان وطنمان با مقامات رژیم اسلامی بدانیم.
جدا از ایرانیان، استقبال کم نظیر مردم عادی در کشورهای اروپائی و آمریکا از فیلم "جدائی نادر از سیمین" در سینماها امری نیست که هیچ شخص یا نهادی در جهان امکان سازمانگری آن را داشته باشد. البته استقبال مردم به تنهائی نشانهای بر ارزش هنری یا اجتماعی یک فیلم نیست - که اغلب هم معنائی به عکس دارد – ولی نشانگر این هست که فیلم از گیرائیهائی برخوردار است که ممکن است کمیته انتخاب یا داوران یک جشنواره را نیز تحت تاثیر قرار دهد.
من شخصا "اصغر فرهادى" را نمىشناسم ولى سينمايش را چرا. اولين فيلمى كه چند سال پيش از او ديدم، "شهر زيبا" بود كه به نگاه من كارى منسجم از آب در آمده بود و نويد تولد يك فيلمساز خوب را میداد. فيلم "چهارشنبه سورى"اش البته به دلم ننشست، ولى "در باره الى" را فيلمى يافتم سخت گيرا، نه تنها در قصهى جذاب و بازىهاى روانش، كه بويژه در كارگردانى تردستانهاش. به عنوان کسی که با این حرفه ناآشنا نیست باید بگویم که کار کارگردانی در اغلب فیلمها به راحتی به چشم نمیآید. تبحر یا خامدستی کارگردان را در انتخاب زوایای دوربین، سایه روشن نور و رنگ، و یا در بازی بازیگران میتوان دید که هر کدام در واقع نتیجه کار مستقیم هنرمندان دیگر، مدیر فیلمبرداری، طراح صحنه و بازیگران است. ولی در ورای اینها مشکل است کار کارگردان را که هماهنگی این همه، و بسیاری جزئیات دیگر است تشخیص داد. "در باره الی" از معدود فیلمهائیست که در آن تسلط کارگردان را در تصویر کردن صحنههای بسیار پیچیده به وضوح میتوان دید. گمان میکنم فرهادی به این توانائیش واقف بوده که در فیلم "جدائی نادر از سیمین" خودش را در موقعیتهای بسیار مشکلتری از نظر کارگردانی قرار داده، و به حق از عهدهاش هم برآمده است.
چون نمیخواهم این نوشته به نقد فیلم بدل شود بیش از این به ساختار سینمائی فیلم نگاه نمیکنم بلکه به محتوای قصهی فیلم میپردازم که سرچشمهی نگرانی برخی از دردآشنایان، از جمله خود من است.
برخی از دوستان در مطالبی که انتشار دادهاند محتوای فیلم را در یک کلام دفاع از اخلاق مذهبی طبقه پائین جامعه، در مقابل طبقه متوسط که غیرمذهبی است میبینند. از زاویهی دید آنان، "نادر" و خانوادهاش در فیلم، نمایندگان طبقه متوسطاند که در مقابل "راضیه" و خانوادهاش که نمایندگان طبقه پائین جامعه ایران هستند قرار داده شدهاند تا واکنش آنها به یک مسئلهی عام انسانی، یعنی پایبندی به حقیقت و دوری از دروغ، به داوری گذاشته شود. اگر از همین زاویه هم به قصهی فیلم نگاه کنیم باید منصفانه بپذیریم که بر خلاف نتیجه گیری آنان، این "نادر" و خانوادهاش هستند که از این آزمون سربلند در میآیند. در این فیلم آنانی که تا آخرین لحظه به دروغگوئی ادامه میدهند "راضیه"ی نجس و پاکیدار، و شوهرش هستند. "راضیه"ی مذهبی، تنها وقتی قسم به قرآن مطرح میشود از ترس به شدتِ خرافى صدمه ديدن دخترش به خاطر قبول پول حرام، از ادامه دروغگوئی سر باز میزند. حتی در آن وقت هم شوهرش زیر بار حقیقت نمیرود و خشمش را با شکستن شیشه ماشین "نادر" فرو مینشاند. در حالیکه نمایندگان طبقه متوسط، "نادر" و همسر و دخترش، نه از ترس خدا و پیغمبر و بهشت و جهنم، بلکه صرفا به خاطر احترام به اخلاق انسانی از این که در لحظات حساسی دروغ گفتهاند رنج میبرند و در مقابل یکدیگر احساس شرم میکنند.
یکی از زیباترین لحظات فیلم، روبروئی "نادر" و "ترمه"، دخترش است که از پدرش میپرسد آیا دروغ گفته است یا نه. صحنهآرائی و بازیها در این لحظه حساس به نگاه من مثالزدنی است.
من کلا بر این اعتقادم که این طبقهی متوسط هر جامعه است که بار اخلاق سالم اجتماعی را برای رساندن به نسل بعدی به دوش میکشد. طبقات بالاتر به دلیل داشتن امکاناتی استثنائی در خطر لغزشهای ناگزیری از ارزشهای اخلاقی جامعه هستند، و طبقات فرودست به دلیلی کاملا بعکس گاهی ناچارند ارزشهای اخلاقی را زیر پا بگذارند.
با این همه گمان ندارم که این فیلم اصلا به این نکتهای که گفتم نظر داشته باشد. یا اگر هم نظر داشته آن را تنها در پسزمینه نگاه داشته است و فیلمساز بیش از این که به برخورد از زوایه طبقاتی اندیشیده باشد، به برخورد افراد يك خانواده (نادر و همسر و دخترش) با يكديگر در يك شرائط بحرانى (جدائى) پرداخته است. او در برخی لحظات موفق می شود کنه ذهن تک تکشان را بکاود و در مقابل چشم تماشاگر بیاورد. اگر نخواهیم دنبال بهانه برای محکوم کردن فیلم بگردیم میتوانیم بپذیریم که علت وجود شخصیتی مثل "راضیه"در قصه، از یکسو حضور فراوان چنین کسانی در جامعه امروز ایران است که خود نتیجهی تبلیغات مسموم روزمرهی رژیمی هستند که تمام وسائل ارتباط با جامعه را در دست قشریترین بخش خود قبضه کرده است، و از سوی دیگر قرار دادن خانوادهی رو به تلاشی "نادر" است در شرائطی که باید آن را "درماندگی" کامل نامید. "نادر" و "سیمین" در کنار مشکلات سنگینی که بیماری آلزایمر "پدر" به پیچیدگی آن افزوده است، حالا در اثر یک حادثهی کاملا اتفاقی باید با کسانی مثل "راضیه" و شوهرش همسخن شوند که ابدا زبان مشترکی با آنها ندارند. این درماندگی بویژه در صحنهای که "راضیه" پس از آن همه پافشاری خود و شوهرش برای گرفتن پول از "نادر"، به مدرسه میآید و از "سیمین" میخواهد برای گرفتن رضایت از شوهرش پولی به او پرداخت نکنند، به اوج خود میرسد. درماندگی "سیمین" در این لحظه، از درک آنچه "راضیه" از او توقع دارد به روشنی در فیلم تصویر شده است.
از این زاویهای که سعی کردم شرح دهم، بحث محوری فیلم را نه بررسی شرائط اجتماعی و طبقاتی امروز ایران، بلکه وارسی درونی شخصیتهای اصلی فیلم میدانم. و از همین رو نیز هست که دادگاهی که در فیلم میبینیم را نه به عنوان نمونهای از دادگاههای واقعا موجود در جمهوری جهالت اسلامی، که صرفا دادگاهی تمثیلی میفهمم که قاضیاش ما تماشاگران فیلم هستیم (مگر فیلم با گفتگوی مستقیم دو شخصیت اصلیاش که رو به دوربین حرف میزنند شروع نمیشود؟)
با این همه، نگرانیهای دردآشنایان را به خوبی درک میکنم. ما در شرائط طبیعی زندگی نمیکنیم که سینمایمان را هم بتوانیم با معیارهای طبیعی بسنجیم. این پرسش که در شرائط کنونی آیا موقعیتی که این فیلم یافته میتواند کمکی به جنبش دموکراسیطلبی مردم ایران باشد یا به عکس، پرسش نادرستی نیست. از این درستتر، این پرسش است که تاثیر این موفقیتها در وضعیتِ از همیشه نگران کنندهتر سینما و سینماگران ایران چیست. در طول سه دهه که از این حاکمیت فاسد میگذرد هرگز سینما و سینماگر ایرانی این چنین بیحرمتی ندیده، و ابعاد سانسور فیلم به زندانی کردن فیلمساز فرو نلغزیده بود. پس بیجا نیست به این نکته اندیشید که وزن موقعیت استثنائی این فیلم در جهان، که در تاریخ سینمای ما بیبسابقه است، بر کفهی کدام سوی این کشمکش افزود خواهد شد.
پاسخ من به این پرسش حساس، به روشنی این است: باید فیلم را از فیلمساز جدا کرد. فیلم "جدائی نادر از سیمین" به خاطر ارزش هنریاش مورد توجه جهانیان قرار گرفته. خود فیلم نه به جنبش دموکراسیطلبی مردم ایران ارتباط دارد و نه به دشمنان این جنبش. این سازندهی فیلم است که باید نشان دهد در نبرد سرنوشتسازی که مردمش در آن درگیرند کدام سمت را انتخاب کرده است، یا خواهد کرد. از آن جا که هنوز حرف با صراحتی از زبان "فرهادی" نشنیدهام برداشت قابل اتکائی از شخصیت او ندارم. و از آن دسته هم نیستم که به صرف اینکه این فیلم در ایران از سدِ سانسور اسلامی گذشته، در جشنوارهی دولتی فجر تجلیل شده، و یا حتی از طرف حکومت به "اسکار" معرفی شده را برای محکومیت فیلم و سازندهاش کافی بدانم.
یادمان نرود که محتوای اغلب قریب به اتفاق آوازهای سَمبُل آوازخوانان مردمی ما، استاد "شجریان"، که از دیوان شاعران کلاسیکمان انتخاب شدهاند، ربطی به مسائل امروز ایران ندارند و تمام آلبومهای متعدد او با مجوز حکومت در آمدهاند ولی این "شجریان" است که تکلیفش را در این میانه روشن کرده، و در کنار مردمش ایستاده است. اکثر فیلمسازانی که در ایران زیر فشار هستند نه به خاطر فیلمی است که علیه رژیم حاکم ساختهاند بلکه به دلیل همدلیشان با مردم است که در حرفها و حرکات روزمرهشان نشان میدهند. "جعفر پناهی" در مرحلهاى از رشد هنرىاش با درك اين واقعيت که شخص سینماگر هم مسئولیتی کمتر از خود سینما در جامعه ندارد، رفتار و گفتاری منطبق با خواست مردمش پيشه كرد و آن گاه تاوانش را با زندانی و خانهنشین شدن پرداخت.
او به روشنی نشان داد که اگر شرائط امروز ایران به یک فیلمساز این امکان عملی را نمیدهد که فیلمی از مسائل اساسی جامعه بسازد دلیل نمیشود که فیلمساز نتواند به این محدودیتها انتقاد کند. این کاری است که صدها روزنامه نگار و وبلاگنویس و بسیاری از فیلمسازان مطرح دیگر در ایران به شکل روزمره انجام میدهند و شجاعانه پای عواقب آن هم ایستادهاند.
"فرهادی" با موفقیتی که در عرصه جهانی به شایستگی یافته است حالا این شانس را دارد که نشان دهد همانطور که در هنرش نگران اخلاق شخصیتهای فیلمش است نگران اخلاق خود نیز هست. اگر در پاسخ پرسشی در مورد وضعیت هنر و هنرمند در ایران اسلامی، به هر انگیزهای دروغ "مصلحت آمیز" را به حقیقتگوئی ترجیح دهد باید بداند که صحنهای مثالزدنیتر در مقابل چشمان دخترش، که اتفاقا بازیگر نقش "ترمه" دختر "نادر" نیز هست، در زندگی واقعیاش خواهد آفرید.
[کارگاهِ فیلمنامهنویسی در "مدرسه تلویزیون و سینما"ی کوبا که توسط "گابريل گارسيا ماركز" رهبری میشود یکی از جذابترین کلاسها برای فیلمنامهنویسان جوان اسپانیائیزبان است. بحث در این کلاسها معمولا بر روی نوار ضبط، و سپس به صورت کتاب برای استفاده دانشجویان دیگر منتشر میشود. مطلبی که بخشهائی از آن را که جنبه عمومی دارد به فارسی برگرداندهام، گفتار مقدماتی گارسيا ماركز است در اولین جلسهی یکی از همین کارگاهها.]
با اين واقعيت آغاز میكنم كه اين كارگاههاى فيلمنامهنويسى مرا خیلی بد عادت كرده است. تنها چيزی كه در زندگى مىخواستم انجام دهم - و تنها كارى كه كم و بيش به خوبى انجام دادهام - قصهپردازى است. اما هرگز فكر نمىكردم قصهپردازى به شكل دستهجمعی تا اين حد دلانگيز باشد.
تا امروز اگر نگويم ناممكن، اما مشكل به نظرم مىآمد که شاهد بازىِ خودسرانهى تخيل باشم؛ غافلگير كردن آن لحظهى دقيق كه در آن يك ايده شكل مىگيرد، مثل يك شكارچى كه به ناگهان از مگسَك تفنگش لحظهى دقيق جهش یک خرگوش را كشف مىكند. اما وقتى با متن تمام شده روبروئیم، اين كاری ساده است. آدم بايد به عقب برگردد و بگويد: "درست همين جاست". چون متوجه خواهد شد كه از اين به بعد است كه قصه ضرب گرفته، شكل يافته، و راه قطعى اش را پيدا كرده است.
يكى از سردرگمىهاى معمول، تا جائى كه به كارگاه فيلمنامهنويسى مربوط مىشود، در اين باور نهفته است كه ما آمدهايم اينجا كه فيلمنامه بنويسيم. البته طبيعى است. تقريبا تمام شماها يا فيلمنامهنويس هستيد يا مىخواهيد باشيد، میخواهید بنويسيد و يا براى نوشتن براى تلويزيون يا سينما ايده بدهيد، و چون اينجا مدرسه تلويزيون و سينماست بسيار منطقى است كه با ورودتان به اينجا عادات روانى اين حرفه را كسب كنيد. دائما به اصطلاحات تصويری بيانديشيد، به ساختار دراماتيك، صحنهها و سكانسها، "اينطور نيست؟" خوب. فراموش كنيد! اينجا هستيم تا قصهپردازى كنيم. چيزى كه اينجا دوست داريم بياموزيم اين است كه چطور داستانگوئى مىكنند، چگونه مىتوان قصهپردازى كرد.
گرچه با صداقت كامل مىگويم كه براى خودم اين پرسش مطرح است كه آيا اصلا اين چيزى است كه بشود آموخت. نمىخواهم توى دل كسى را خالى كنم، ولى باور دارم كه دنيا تقسيم شده بين كسانى كه بلدند قصه بگويند و كسانى كه بلد نيستند. آنچه مىخواهم بگويم اين است كه یک قصهپرداز، زاده مى شود، ساخته نمى شود.
روشن است كه ذوق كافى نيست. براى كسى كه تنها ذوقش را دارد ولى حرفه را نمىشناسد خيلى چيزهاى ديگر هم لازم است: دانش، تكنيك، تجربه... اما درست است که بگوئیم: او اصل قضيه را دارد. شايد چيزى باشد كه از خانواده به او مىرسد، نمىدانم، يا از طريق ژن، يا در اثر گفتگوهاى خانوادگى. اين افراد كه استعداد ذاتى دارند معمولا بدون اينكه از آنان خواسته شود قصهپردازى مىكنند، شايد به اين خاطر كه راه ديگرى براى بيان حرفشان نمىشناسند.
خود من، براى اينكه راه دور نروم، قادر نيستم به مفاهيم مجرد بيانديشم. تا در يك مصاحبه از من مىپرسند نظرم در باره لايهى اوزن چيست، يا به اعتقاد من چه عواملى آيندهى سياسى آمريكاى لاتين را تعيين مىكند، تنها چيزى كه پيش مىآيد اين است كه برايشان يك قصه مىگويم. خوشبختانه حالا برايم خيلى آسان شده است زيرا تجربه دارم و بلدم هر بار قصهام را مختصرتر، و در نتيجه كمتر خسته كننده تعريف كنم.
نيمى از قصههائى كه از طريق آنها چيزى آموختم را از مادرم شنيدم. حالا هشتاد و هفت ساله است و هرگز نشنيدم در مورد ادبيات، يا از تكنيك قصه پردازى، يا چيزى از اين دست حرف بزند اما بلد بود يك ضربهى موثر را تدارك ببيند، بلد بود بهتر از چشمبندهائى كه از يك كلاه دستمال و خرگوش در مىآورند یک آس را لای آستینش قایم کند. یادم هست یک بار كه داشت برايمان چيزى تعريف مىكرد، بعد از نام بردن از كسى كه هیچ ربطى به ماجرا نداشت داستانش را انگار نه انگار، با همان حرارت دنبال كرد، بىآنكه از آن آدم حرفى بزند، تا اينكه قصه داشت تقريبا به پايان مىرسيد، بووووم! دوباره همان آدم، و حالا، بايد گفت به شكل يك شخصيت اصلى، و همهى ما با دهان باز از تعجب، و من پرسان از خودم كه مادرم اين تكنيك را از كجا ياد گرفته كه ديگران بايد تمام زندگيشان را وقف يادگيريش كنند.
براى من، قصه مثل يك اسباببازى است، و شكل دادن به آن، مثل يك بازى. فروتنانه بگويم كه من خودم را آزادترين انسان جهان مىشناسم - به اين معنا كه نه به چيزى وابستهام و نه به كسى- و اين را مديون اين واقعيت هستم كه در تمام طول زندگيم فقط و منحصرا كارى را كردهام كه دوست مىداشتهام، كه همانا قصهپردازى است.
به ديدار دوستانم مىروم و بىترديد برايشان قصهاى تعريف مى كنم؛ به خانه بر مىگردم و قصه ديگرى مىگويم، شايد قصهى همان دوستانى كه قبلا به قصه من گوش كردهاند؛ مىروم زير دوش و در حالیكه دارم خودم را صابون مىزنم براى خودم قصهاى را مىگويم كه در روزهاى اخير در كلهام مى گشته... منظورم اين است كه جنونِ دلانگيز قصهپردازى را با خودم حمل مىكنم. و از خودم مىپرسم: اين جنون آيا مىتواند واگير داشته باشد؟ آيا مىتوان ابتلاى ذهنى را تدريس كرد؟
اعتقادم بر اين است كه كسى كه قصه مىخواند خيلى آزادتر از كسى است كه فيلم مىبيند. خوانندهى رمان، چيزها را به شكلى كه دلش مىخواهد تصور مىكند - چهرهها، فضا، مناظر...- در حاليكه تماشاگر سينما يا تلويزيون جز اين كه تصوير ظاهر شده بر پرده را ببيند چاره ديگرى ندارد، آن هم در وسیلهی ارتباطی كه چنان مسلط است كه جائى براى برداشت شخصى باقی نمىگذارد. فكر مىكنيد چرا اجازهى فيلم شدنِ صد سال تنهائى را نمىدهم؟ چون مىخواهم به خلاقيت خواننده احترام بگذارم، به حق انحصارى تصور كردن چهرهى عمه اورسلا يا كلنل، به شكلى كه خودش تمايل دارد.
اما، خيلى از موضوع، كه چيزى نيست جز كار فيلمنامهنويسى دور افتادم، يعنى همين كه بتوانيم جنون قصهپردازى را كه هر كدام كم و بيش بدان مبتلائيم تغذيه كنيم. هرچه زودتر بايد نيرويمان را براى بحث و فحص كارگاه بكار بگيريم. يك كدام از شما پرسيد كه آيا امكان دارد با يك تير دو نشان زد و صبحها در كارگاه فيلمبردارى زير آب، كه همينجا تدريس مىشود شركت كرد، به او گفتم فکر جالبى نيست. اگر كسى خيال دارد نويسنده شود بايد بيست و چهار ساعت در روز، و سيصد و پنجاه و پنج روز در سال در حال آماده باش باشد. چه كسى بود كه گفته بود وقتى چيزى به ذهنم برسد میبینم که در همان آن مشغول نوشتنش هستم؟ او مىدانست چه دارد مىگويد. اهل تفنن مىتوانند كيفِ پروانهوار داشته باشند، تمام زندگيشان از يك چيز به چيز ديگر بپرند بىآنكه در عمق هيچكدام فرو روند، ما اما نمىتوانيم. كار ما كار محكومان به بردگى است، نه كار اهل تفنن.
گرچه در پند ناپذیری ام تردید نیست اما این پند آقای هالو را هرگز پشتِ گوش نیانداخته ام. هنوز عرقِ سفر به پاریس خشک نشده کوله باز سبکی بسته ام تا برای دو هفته به جزیره ای دور افتاده بروم که نه به تلفن دسترسی داشته باشم و نه به اینترنت.
وقتی برگردم، دستکم برای این صفحه، دستِ خالی برنخواهم گشت.
این عنوان نمایشنامه تازهای است از دوست فرهیخته و هنرمندم "محسن یلفانی" که به کارگردانی دوست هنرمند دیگرم "ابراهیم مکی"، در اولین پایان هفتهی فوریه امسال در پاریس به صحنه خواهد رفت.
نقش کوچکی هم در این کار به من سپرده شده بود که برای انجامش چند روزی در پاریس بودم و با آماده شدنش به خانه برگشتم و تا این یادداشت را ننویسم نمیتوانم نفسی به راحتی بکشم!
نمایش "سرای بیم و امید"، آنطور که در بروشور آن عنوان شده به تماشا گذاشتن پنجاه و هفت سال زندگی تب آلود یک زوج پاکباخته است در برابر دورنمای سراسر تلاطم و التهاب این سرزمین بیم و امید.
حدود پانزده ماه پیش که برای برنامهریزی فیلمبرداری "تابوی ایرانی" در پاریس بودم، "محسن" و "ابراهیم" متن این نمایشنامهی نیمهنوشته شده را در اختیارم گذاشتند تا در تدارک و تدوین صحنههائی که نیاز به فیلمهای مستند دارد کمکشان کنم. با عشق پذیرفتم. دو سه ماه پیش، "محسن" چند روزی در هلند مهمان من بود و فیلمهای مورد نیازش را از آرشیو شخصیام، و بیش از آن از آرشیو بسیار پربارتر دوست سینماشناسم "آران جاویدانی" انتخاب کرد؛ صحنههائی مستند از قیام سی تیر سال سی و یک شمسی گرفته تا کودتای بیست هشت مرداد و میتینگ جلالیه و انقلاب سفید و جشن های شاهنشاهی و .... انقلاب اسلامی و بالاخره خیزش اخیر که "جنبش سبز" نام گرفته است.
اوائل هفته گذشته، من و "آران" با کوله باری از وسائل فنی تدوین فیلم به پاریس رفتیم و در کنار "محسن" به شکل ضربتی با روزی چهارده ساعت کار مداوم، صحنههای لازم را تدوین شده بر روی دیویدی تحویل او دادیم و همین دیروز به هلند بازگشتیم.
متاسفانه در موقع اجرای نمایش در پاریس، من باید برای تدریس و نمایش فیلم "تابوی ایرانی" به لندن بروم و از دیدن اولین اجرای آن محروم خواهم بود ولی امیدوارم در اجراهای دیگر این شانس را از دست ندهم.
داشتم فکر میکردم در آستانهی سال نو مسیحی چه هدیهای میتوانم به دوستان این صفحه بدهم که کمی بیشتر از کارت تبریکهای دیجیتال که تنها با یک کلیک قابل ارسالند و با یک کلیک هم فراموش میشوند، در ذهن گیرندگانش بماند. هنوز در جستجو بودم که شنیدن یک برنامهی رادیوئی 4 دقیقهای در مورد استاد مسلم موسیقی ایرانی "عبدالوهاب شهیدی" که کار دوست برنامهساز پرسابقهام، "شهرام میریان" است و در اصل برای "رادیو فردا" ساخته شده، همچون شاهدی از غیب رسید و راهم را کوتاه کرد.
یادش بخیر وقتی جوان بودم ته صدای گرفتهای داشتم و همین ترانهی "آن نگاه گرم تو جام شرابه" را با سوزی دلنشین در هر محفلی زمزمه میکردم و خودم خیال میکردم از استاد شهیدی بهتر میخوانم ولی البته من تنها کسی بودم که این خیال باطل را جدی میگرفتم!
حالا از شوخی گذشته، با آرزوی سالی پربار، شاد و آزاد برای هموطنان مسیحی و غیرمسیحی، و آرزوی سلامت و تداوم عمر برای "استاد عبدالوهاب شهیدی" شما را به شنیدن این برنامهی کوتاه که سوز صدای استاد و ساز او در تار و پود آن تنیده شده، دعوت میکنم.
دیشب میزگری در رابطه با موضوع بهائی ستیزی در ایران، و فیلم تابوی ایرانی، از رادیو فرانسه پخش شد که علاوه بر خود من، فریدون وهمن و کاظم کردوانی هم در آن شرکت داشتند. برای خواندن متن گفتگو، و یا شنیدن این برنامه ی رادیوئی 20 دقیقه ای، اگر وقتتان اجازه داد، روی نشانه زیر کلیک کنید
برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید
January 25, 2012
□◊□
برای دسترسی به برنامه نمایش فیلم "تابوی ایرانی" در شهرها و کشورهای مختلف لطفا روی لوگوی فیلم کلیک کنید:
□◊□
September 16, 2010
برای دریافت متن کامل کتاب "سراب سینمای اسلامی ایران" به صورت فایل پی دی اف روی عکس زیر کلیک کنید.
August 20, 2009
با سلام آقای علامه زاده. دو مصاحبه شما در باره تجاوز به زنان اقدامی تاریخی است که در تاریخ ایران بجا خواهد ماند و در موزه های اینده برای نسل های بعد درس تلخی خواهد بود تا دیگر هوس رژیم اسلامی نکنند . خواهشمند است این کار را هر چند که می دانم برای ما تلخ است ادامه دهید زیرا زنان زیادی هستند که بخاطر شرم و حفظ قداست خود و خانواده این جنایات را افشا نمی کنند. حال با این دو مصاحبه بدلیل شهامت زیاد انها اکنون دیگر انها قهرمان ملی اند و در تاریخ ایران جاودان خواهند ماند . حتی اگر مصاحبه صوتی هم که شده این فعالیت را در قالب بنیاد تجاوز به زنان در زندان های جمهوری اسلامی ادامه دهید . پاینده باشید.
August 14, 2009
جناب علامه زاده عزیز با چشمانی گریان فیلم مستند شما را از تجاوز به انسانی شریف دیدم استدعا می کنم اگر اسناد دیگری هم در دست دارید منتشر نمایید چون این جنایت ها باید برملا شود و امروز بهترین زمان برای این کار است این جانب هر آنچه که در توان دارم بکار بسته تا به نشر بیشتر این فجایع کمک نماییم. با احترام. مسعود دهکایی
April 12, 2009
سلام، جناب علامهزاده. چند وقته در ایران دسترسی به وب سایت شما حتی با فیلترشکن هم امکان پذیر نیست. خواهش میکنم ما را از حال خودتان بیخبر نگذارید چون مدتی است که از خواندن مطالب زیبای شما محروم هستیم. با تشکر. آروین.
آروین عزیز، ایمیل پر مهرت را در اینجا میآورم با این امید که یکی از خوانندگان این صفحه راه حلی برای این مشکل بداند و به من اطلاع دهد تا دوستان در ایران را در جریان بگذارم. آمین!
April 4, 2009
بسر عمو ها ی عزیزم تیوسک وشوبن
وقتی امروز از بابا بهمن شنیدم که عمو رضا با شما چه کار کرد تمام مد ت مشغول گریه
هستم و امیدوارم و مطمئن هستم در محل جدید و در اولین فرصت عمو رضا بدیدنتان خواهد
امد وشماها را فراموش نخواهد کرد . فدای شما . شوشو
March 17, 2009
این هم چند نظر دلگرم کننده که در همین دو سه روز اخیر به دستم رسیده از خوانندگانی که نامشان را صرفا به دلیل رعایت حقشان حذف کردهام. باور کنید اگر دلسرد کننده هم بودند در انعکاسشان تردید نمیکردم!
[با گرمترین درودها
از خوانندگان گاه نوشتهای زیبا و پربار شما هستم
جناب علامه زاده بزرگوار
از زحمات شما بینهایت متشکرم. خسته نباشید.
رخت ارغوانی، دلت شادمان]
□□
[رضای عزیز
یک بار دیگر چرخی در سایتت زدم و مثل تنفس هوای آزاد بود. در مورد فیلم میلک و زاغهسگ میلیونر نمیتوانم با تو بیش از این همنظر باشم. کار بزرگت را ادامه بده. شانس به همراهت. (متن پیام به انگلیسی است)]
□□
[آقای علامه زاده، "سایت" شما را دیدم و با "تماشای" آن فراوان لذت بردم. خواندن دقیقترش را به دلیل تنبلی به اوقات آینده موکول کردم. کاشکی گردانندگان سایت گویا مرحمت کرده و این نوشتههای ارزشمند شما را با نمایش آن در صفحه اول ،بیشتر در معرض دید افرادی دیگر قرار بدهند. آمین!
ذکر این نکته نیز بر بنده فرض است که از صداقت گفتارتان لذت بردم بخصوص در این زمانه که اکثر ما ایرانی ها بدلائل فراوان !!!... از صداقت و صراحت گریزانیم و...
پایدار باشید.]
□□
[درود بر تو، آقا رضا
پایدار باشی]
□□
March 4, 2009
فرصتی دست داد تا نسخهی انگلیسی فیلم «جنایت مقدس» را به شکل کامل، یعنی با زیرنویس و با گفتار انگلیسی، در صفحهام در یوتیوب بگذارم. اگر دوستان غیر ایرانی دارید که با زبان انگلیسی آشنا و به فیلمهائی از این دست علاقمندند خواهشمندم لینک زیر را برایشان بفرستید.
مطلب حاشیهای امشب را مثل ناصرالدینشاه تقریر میکنم و کاتبِ من آن را تحریر میکند. به زبان ساده، منظورم این است که من میگویم و دوستی آن را مینویسد، چون از صبح امروز که کف دست راستم را در بیمارستان عمل کردم، عملا دستم تا دو هفته وبالِ گردنم خواهد ماند. این را تقریر نکردم که از دوستانِ وفادار این صفحه انتظار عیادت داشته باشم، بعکس، هدفم این است تا به آنان اطلاع داده باشم که دستکم تا دو هفتهی دیگر منتظر مطلب تازهای از من نباشند و سری به این صفحه نزنند و شرمندگی را به ناسوریِ دست من نیافزایند!