July 23, 2014

آیا "حکایتِ خارپشت و قُمری" در "هزارویک‌شب" حکایت خمینی با ما نیست؟

هزارویکشب را هربار که بخوانی نکته تازهای در آن یافت میکنی. فقط باید حوصله کنی و از کجومعوجهای قصهها بهسلامت بگذری، و دوغ را با دوشاب اشتباه نگیری تا از راز نهفته در کنجهای باریک و تاریک دهلیزهای قصهپردازی سردربیاوری.

ساختار کتاب هزاروهشتصد صفحهای هزارویکشب را همه میدانیم - یا به عنوان ایرانی قرار است بدانیم!- و آن بهخلاصهترین شکل، این است:

شهرباز و شاهزمان، دو شاهزاده از نوادگان "آل ساسان" بودند که هر یک در بخشی از سرزمین پهناور ساسانیان پادشاهی میکردند و هر یک روزی درمییابد که همسرش با غلامان بارگاه رابطه جنسی دارد. شاهزمان، همسر و غلامانش را میکشد و جسدشان را جلو سگها میاندازد، و شهرباز که بزرگتر و مقتدرتر از برادر است در واکنش به خیانت همسرش:

«هر شب باکرهای را به زنی آورده، بامدادانش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال گذشت. مردم به ستوه آمده دختران خود را برداشته هر یک به سوئی رفتند و در شهر دختری نماند.»

وقتی اخرین دختر شهر هم کشته میشود شهرباز از وزیرش میخواهد تا هر طور شده دختری برایش بیاورد. وزیر اتفاقا دو دختر دارد به نامهای شهرزاد و دنیازاد که اولی «دانا و پیشبین، و از احوال شعرا و ادبا و ظُرفا و ملوک پیشین آگاه» است.

شهرزاد که از نگرانی پدرش آگاه میشود و میداند که اگر دختری برای ملکشهرباز پیدا نکند کشته خواهد شد از پدرش میخواهد تا او را به همسری ملکشهرباز درآورد:

«یا من نیز کشته شوم و یا زنده مانم و بلا از دختران مردم بگردانم.»

ساختار حکایتدرحکایتِ کتاب، از همینجا، یعنی پیش از شب اول قصه پردازی شهرزاد برای ملکشهرباز، آغاز میشود. پدرش در جواب پیشنهاد شهرزاد میگوید:

«مرا بیم آن است که بر تو رسد آنچه به زن دهقان رسید. دختر گفت: چون است حکایت زن دهقان؟»

و آنگاه وزیر قصهی "دهقان و خرش" را برای دخترش تعریف میکند که سخت شیرین و ظریف است، ولی اگر بخواهم خلاصهای از آن را بنویسم شما را به همان گردابی فرومیکشم که خودم دارم در آن دستوپا میزنم!

القصه! وقتی ملکشهرباز با شهرزاد همبستر میشود، شهرزاد از او میخواهد تا اجازه دهد با خواهر کوچکترش دنیازاد، وداع کند. ملک رضایت میدهد و دنیازاد به شهرزاد میگوید که بدخوابی به سرش زده و اگر ممکن است حکایتی برایش نقل کند تا خوابش ببرد. اتفاقا:

«ملک را خواب نمیبرد و بهشنودن حکایات رغبتی تمام داشت؛ شهرزاد را اجازت حدیث گفتن داد.»

و بهاین ترتیب شبِ نخستین با "حکایت بازرگان و عفریت" آغاز میشود و تا هزارشب دیگر ادامه مییابد و نه فقط ملک‌‌شهرباز که نسلاندرنسلِ بشر را تا امروز سرِ کار میگذارد!

پیش از پرداختن به "حکایت خارپشت و قمری" که آن را تمثیلی از حکایت خمینی و خودمان میبینم، مهلت کوتاهی میخواهم تا مقولهی ساختاری این کتاب را تمام کنم.

تنها در شب دوم و سوم، پیش از قصهپردازی شبانهی شهرزاد، نویسنده اشاراتی به شخصیتهای دیگر کتاب، ملکشهرباز، دنیازاد و وزیر (پدر شهرزاد) دارد آن هم به اختصار و تنها در دو سه سطر، مثل این، در شب دوم:

«چون روز شد ملک به دیوان بر نشست... وزیر منتظر کشته شدن دختر ایستاده هیچ خبر نشنود.»

و یا این، در شب سوم:

«دنیازاد گفت: ای خواهر طرفه حکایتی گفتی. شهرزاد گفت: اگر از هلاک برَهم و ملک مرا نکشد در شب آینده حکایت صیاد که بسی خوشتر از این حکایت است، گویم.»

در شبهای بعد جملهی بسیار آشنا بهگوش ما ایرانیان، «چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست»، قصه را از یک شب بهشب بعد میکشد و بهجز چند شب انگشتشمار، در باقی این هزارویکشب مثل ترجیعبندی عینا تکرار میشود، و با این عبارت کوتاه به شب قبل پیوند میخورد:

«شهرزاد گفت ای ملک جوانبخت...»

و این چارچوب جز شب هزارویکم – که منطقا باید شکسته میشد – فقط در اواسط جلد دوم میشکند که به "حکایت خارپشت و قمری" بیارتباط نیست، و در تمام ششجلد کتاب بدون یک لغت پسوپیش، عینا تکرار میشود.

و اما در پایان شبِ هزارم، قصه اینگونه پیش میرود:

«چون قصه بدینجا رسید، دنیازاد به خواهر خود شهرزاد گفت: این حدیثها چه نیکوست...»

و باز شهرزاد میگوید اگر ملک مرا نکشد قصههای گیراتری دارم. و ملک رخصت میدهد و در پایان شبِ هزارویکم، زنجیرهی حکایتدرحکایت به پایان میرسد و قصهگو به قصهی اصلی باز میگردد:

«چون [شهرزاد] این حکایات به پایان رسانید زمین ببوسید و گفت: ای ملک جهان، اکنون هزاو یک شب است که حکایات و مواعظ متقدمین از بهر تو حدیث میکنم اگر اجازت دهی تمنائی دارم. ملک گفت: هرچه خواهی تمنا کن. شهرزاد بانگ به دایگان زد فرزندان او را حاضر آوردند. یکی راه رفتن توانستی و دیگری نشستن و سیمین شیرخوار بود. شهرزاد زمین ببوسید و گفت: ای ملک جهان اینان فرزندان تواند...»

باقی ماجرا پیداست. ملک شهرباز پسرانش را به سینه میفشارد و جشن و سوری بزرگ تدارک میبیند و به وزیرش، پدر شهرزاد، خلعت فاخر میبخشد و تا آخر عمر رعیت را مینوازد تا اینکه مرگ، این "برهم زنندهی لذات" و "پراکنندهی جماعات" بر ایشان میتازد. (قصهگویِ اصلی، نه شهرزاد، هیچ پاسخی به این پرسش احتمالی خواننده نمیدهد که چطور ملکشهرباز که هر شب در کنار همسرش بوده، از بارداری و زایمان مکرر او آگاه نمیشده. من اما اینگونه میاندیشم: قصهگوی اصلی، نه شهرزاد، میداند خوانندهای را که بیهیچ پرسشی صدها بار بهدنبال خود از دهلیزهای هول گذرانده و به گلشنهای شادی رهمنون شده، نیازی به یافتن دلیل برای شادمانی نهائیاش ندارد.)

همانطور که اشاره کردم جز شب دوم و سوم، و شب هزارم فقط همان جملهی تکراری "چون قصه بدینجا رسید..." است که شب ها را از هم تفکیک میکند. ولی گفتنی است که در میانهی جلد دوم، یعنی از شب یکصدوچهلوششم تا یکصدوپنجاهوسوم، موضوع حکایتها به خواست ملکشهرباز عوض میشود:

«ملک شهرباز با شهرزاد گفت: همی خواهم که از حکایات پرندگان حدیث گوئی.»

و در این هشت شب جز یک قصه کوتاه با عنوان "شبان و فرشته" باقی حکایتها (جمعا نُه حکایت) مربوط به حیوانات است که یکیازیکی خواندنیترند و ممکن است برخی از آنان بهاشکال دیگر، شعر یا نثر، در آثار دیگران هم آمده باشد که بررسی اینکه کدام در کجا آمده، یا کدام اول بوده و کدام دوم، را میگذارم به عهدهی پژوهشگری اینکارهتر (یا بیکارهتر) از خودم!

اما جالب است بدانیم که حکایت بسیار ضعیف "شبان و فرشته" که ماجرای شبانی است که گولِ وسوسهی فرشتهی زیباروئی را که برای آزمایشش آمده نمیخورد و به مقام زهد و یقین میرسد، موجبمیشود که ملکشهرباز که هرشب فقط گوش است در پایان این حکایتِ سطحی، به زبان بیاید که:

«ای شهرزاد مرا زاهد کردی و از کشتن زنان و دختران پشیمان گشتم و از کردار ناصواب خود به ندامت اندرم.»

شاید شهرزاد اظهار ندامت او را جدی نگرفت که هشتصدو پنجاهوسه شب دیگر هم به قصهگوئی ادامه داد!

"حکایت خارپشت و قمری"

«خارپشتی در کنار درختی مسکن گرفته بود و دو قمری نر و ماده نیز بر آن درخت آشیان داشتند و بفراز آن درخت به عیش و نوش میگذراندند. خارپشت با خود گفت که: قمریان از میوه درخت میخورند و مرا دست از آن کوتاه است. ولکن باید ناچار حیلتی سازم.»

"ولکن"، تکیه کلام آشنای خمینی، تنها شباهتی نیست که این خارپشت با خلفِ عمامهبهسرش دارد! ببینید چه حیلهی مشابهای برای به دام انداختن قمری به کار میگیرد:

«پس در پای درخت، نزد کاشانهی خود مسجدی بنا کرد و در آن جا تنها به عبادت مشغول شد.»

قمری سادهدل که خارپشت را دائما در حال عبادت و نیایش میبیند توجهش به او جلب میشود و گفتگوئی خواندنی میان آن دو درمیگیرد:

«[قمری] گفت: چند سال است تو بدینسان هستی؟

خارپشت گفت: سی سال است که در عبادت به سر میبرم.

قمری گفت: خوردن تو از کجاست؟

[خارپشت] گفت: اگر چیزی از درخت افتد به آن قناعت کنم.

قمری گفت: جامه تو چیست؟

خارپشت گفت: این خارهای درشت جامه من است.

قمری گفت: چونست که این مکان به جاهای دیگر برگزیدهای؟

خارپشت گفت: در بیراهه منزل گرفتهام تا راه گمکردگان را به راه دلالت کنم و جاهلان را علم بیاموزم.

قمری گفت: من تو را بدین حالت نمیدانستم. اکنون که تو را بدین حالت دیدم به تو مایل شدم...»

حیلهی خارپشتِ مسجدنشین بر قمری سادهدل موثر میافتد و گفتگو به اینجا میکشد:

«قمری گفت: مرا چه باید که از علائق دنیا خلاصی یابم و از خلایق بریده به پرستش پروردگاه مشغول شوم؟

خارپشت گفت: توشهی معاد آماده کن و به روزی قانع شو و به دنیا حریص مباش.

قمری گفت: چگونه مرا میسر آیند؟»

خارپشت که میبیند قمری را مثل موم در دستش نرم کرده به او راه "توشهی معاد" آماده کردن را نشان میدهد. میگوید تمام میوههای درخت را بچین و پای درخت در چالهای انبار کن تا در طول سال ناچار به چیدن میوه نباشی و وقت کافی داشته باشی تا تمام سال "بهطلب راه حق و پرستش پروردگار مشغول شوی."

«قمری گفت: خدا تو را پاداش دهد که آخرت را به یاد من آوردی و به راه سدادم دلالت کردی. آنگاه قمری با جفت خود میوه از درخت همیچیدند و به پای درختش همیریختند تا اینکه به درخت از میوه چیزی نماند.»

وقتی کار قمریان تمام میشود از درخت پائین می آیند ولی خبری از میوههائی که چیدهاند نمیبینند چون:

«خارپشت همهی میوه ها به خانه خود گرد آورده بود

قمریان به خارپشت گفتند:

«ای زاهد نکوکار و ای پندده امین، از میوهها اثری نمانده.

خارپشت گفت: شاید که بادش برده باشد. ولی شما ملول نباشید. هر آن کس که دندان دهد نان دهد.»

آیا به گوش نسلی که من متعلق به آنم این گفتگو آشنا نیست؟ دارم از نسلی میگویم که مثل قمریهای سادهدلِ این حکایت، تمامی ثمرهی انسانی و طبیعی یک ملت بزرگ را یکجا در اختیار زاهد شیادی گذاشت که روحی به خباثت خارپشت این حکایت داشت.

بگذریم! قصهی ما که هنوز ادامه دارد ولی قصهی قمریهای هزارویکشب اینگونه پایان میگیرد: قمریانِ سادهدل، باز گول نیرنگ خارپشت را میخورند و در نهایت دعوت او را میپذیرند و پای به خانهی شیاد میگذارند. خارپشت اما مهلتشان نمیدهد. در را برویشان بسته، دندان هایش را به هم میساید... و قصه گو، تردستانه این پایان ناروشن را به آغاز قصه دیگرش میپیوندد.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:52 PM | از کتاب و قصه و شعر |

July 18, 2014

"مارکز"، "هزارویک‌شب" و حکایت شگفت‌انگیز "عزیز" و "عزیزه"

از وقتی "گابریلگارسیا مارکز" (گابو)، نامدارترین قصه‌پرداز معاصر که بسیارانی او را بزرگترین قصه‌پرداز همه‌ی دوران‌ها می‌شناسند درگذشت، جدا از توّرق مجدد برخی از آثارش، وسوسه شدم کتاب شگفت‌آور "هزارویکشب" را دوباره‌خوانی کنم تا دریابم مارکز در این حکایت‌های تودرتوی درهم‌تنیده چه یافته بود که از این اثر بهعنوان یکی از اصلیترین منابع تاثیر‌پذیری ادبیاش نام برده، و بویژه بر تاثیر "هزارویکشب" بر رمان شگفت انگیزش "صدسال تنهائی" انگشت گذاشته است.

به نقل از "بارگاس یوسا"، که او هم همین چهار سال پیش جایزه ادبی نوبل را ربود، "گابو" در نامه‌ای تائید کرده است که:

«تاثیراتی که در رمان‌هایم از دیگران گرفته و پراهمیت‌شان می‌دانم این‌هایند: از نقطهنظر تکنیکی، ویرجینیا ولف، ویلیام فاکنر، فرانتس کافکا، ارنست همینگوی. از نظر قصه‌گوئی، هزارویکشب که اولین رمانی بود که در هفت سالگی خواندم، آثار سوفکل، و قصه‌های پدربزرگ و مادربزرگِ مادری‌ام.» [از نشریه ادبی "اِنکوئنترو لیبرال، ٢٢ آوریل ١٩٦٧]

تردیدی نیست که گابو "هزارویکشب" را در سنین بالاتر هم خوانده بوده است. معتبرترین ترجمه اسپانیائی از هزارویکشب كه از متن فرانسوی کتاب توسط "بلاسکو ایبانی‌یِز"، نویسنده فقید و نامدار اسپانیائی، انجام گرفته نزدیک به دوهزار صفحه دارد و بعيد است يك كودك هفتساله قادر به خواندنش بوده باشد. بی‌‌تردید آنچه گابو در هفت‌سالگی خوانده خلاصه‌ی کتاب بوده که برای کودکان تدوین شده و در هر زبانی به اشکال مختلف یافت میشود.

و اما خود کتاب ششجلدی "هزارویکشب" دنیای پر رمزورازی است سرمست‌کننده و سرگیجه‌آور، که از هرسو به "صدسال تنهائی" نماند از این دوسو می‌ماند!

"هزارویکشب" برای ما ایرانیها کتابی است که بسیاری از قصه‌هایش را این‌جاوآن‌جا شنیده‌ایم بی‌آنکه اغلب فرصت کرده باشیم این کتاب حجیم پرماجرا را از سرتاته خوانده باشیم. ده دوازده سال پیش مدیر انتشارات آرش در استکهلم (سوئد) چاپ تازه‌ای از این کتاب را درآورد و نسخه‌ای از آن را هم بههدیه بهمن داد. در حین خواندن کتاب سعی کردم نقش زن در این کتاب را دنبال کنم ببینم به جز شهرزادِ قصه‌گو، که از نظر شخصیت‌پردازی یکی از برجسته‌ترین زنان در رمان‌های موجود جهان است، دیگر کدام‌یک از زنان قصه‌ها از برجستگی خاصی برخوردارند. یادداشت بسیاری برداشتم ولی هرگز فرصت فراهم نشد روی آن کار کنم و موضوع فراموش‌ام شد.

این‌بار اما، که به دلیل اشارات "گابو" به هزارویکشب دارم از زاویه شیوه قصه‌گوئی به کتاب می‌پردازم، خیال دارم کار را به بعد موکول نکنم و در هر مرحله، هرچه دریافت می‌کنم را نشر دهم تا مثل بار قبل تعلیق‌به‌محال نشود!

زنجیره‌ی حکایت‌ها

"هزارویکشب" در مجموع زنجیرهای از نزدیک به دویست حکایت است که گرچه در کتاب با عنوانهای متفاوت از هم تفکیک شده‌اند اما آغاز و پایانشان درهمتنیده است. در بسیاری موارد در درون هر یک از این حکایات هم حکایت‌های تازه‌ای گنجانده شده که گاه در اهمیتِ قصه‌پردازی و در زیبائی از حکایت اصلی برترند. یکی از همین حکایت‌های فرعی، ماجرای عاشقانه‌ی "عزیز" و "عزیزه" است که در جلد دوم در میانه‌ی حکایت طولانی‌تری با عنوان "حکایت تاج‌الملوک" آمده است.

اما اجازه دهید پیش از پرداختن به این حکایت عاشقانهی شگفتانگیز کمی از خود کتاب بگویم برای خوانندگانی که ممکن است فرصت پرداختن به این اثر طولانی را پیدا نکرده باشند؛ یا حتی اگر کرده باشند در حد یک یادآوری، خالی از فایده برایشان نباشد.

میدانیم که هزارویکشب پرحجمترین، پرخوانندهترین و پرماجراترین کتابِ بیصاحبِ جهان است. کتابی است که در طی دستکم ششقرن بارها نوشته و بازنوشته، حذف و اضافه، گموگور و پیدا، به هر زبان زنده و مرده و نیمهجانی ترجمه شده ولی هرگز هیچکس یا کسانی مدعی نوشتن آن نبودهاند. با اینهمه از ایرانیان پیش از اسلام و پس از آن گرفته تا هندوان و اعراب و ترکان، همهوهمه این کتاب را متعلق به خود دانستهاند!

برای من که شخصا خیلی با همسایگانم منوتوئی ندارم خیلی فرق نمیکند که این حکایتها در کدام تکه از خاک پهناور شرق ریشه داشته است ولی برایم بسیار جالب است وقتی در مقدمهی کوتاه "عبداللطیف طسوجی"، مترجم فارسی هزارویکشب که صدوهفتادسال پیش نوشته، میخوانم که این کتاب را بهدستور "بهمنمیرزا، فرزند ولیعهد مغفور عباسمیرزا، از تازی بهفارسی که خوشترین لغات است" برگردانده. نکتهی جالب اینکه مترجم میگوید بهمنمیرزا به "میرزا سروش" که لقب "افصحالشعرا" داشته فرموده که "به جای اشعار عربیه، شعر فارسی از کتب شعرا، مناسب همان مقام بنویسد و هر شعری که به قصهای منوط و به حکایتی مربوط باشد، مضمون آن را خود انشا نماید." این است که یک کتابِ ترجمه شده از عربی، سرشار است از اشعار ناب فارسی از بزرگان ادبی ایرانزمین؛ فردوسی و مولانا و حافظ و سعدی و سنائی و معزی و سعدسلمان و خواجویکرمانی و منوچهریدامغانی و... از روزگار باستان گرفته تا زمان ترجمه کتاب، یعنی تنها صدوهفتادسال پیش، بیآنکه نامی از هیچکدامشان ببرد. و البته اشعار سست و ابیات بندتنبانی هم در آن کم نیامده که بعضا باید ترشحات طبع خودِ "افصحالشعرا" باشد!

حکایت "عزیز" و "عزیزه"

"عزیز" تنها پسر یک بازرگان مرفه است که از کودکی با دخترعمویش "عزیزه" بزرگ شده چون عزیزه در کودکی پدرش را از دست داده و عمویش سرپرستی او را بعهده دارد. وقتی هردو بزرگ میشوند بازرگان تصمیم میگیرد عزیز و عزیزه را به عقد هم درآورد:

«همه‌گونه حلیه‌ها فروچیدند و عود بسوزاندند و عنبر بسائیدند و به انتظار مردم نشستند که پس از نماز آدینه مردم حاضر آیند و صیغه‌ی نکاح بخوانند.»

اما "عزیز"، این جوان خوشسیما از حمام دامادی در میآید و بجای آمدن به خانه بهدنبال یافتن خانهی یکی از دوستانش در کوچهها سرگردان میشود تا او را بهمجلس عقد دعوت کند. وقتی خسته و عرقریزان بر سکوئی مینشیند تا عرق از پیشانی پاک کند دستمالی سفید از پنجرهای بر دامانش میافتد. سر بلند میکند و دختری در قاب پنجره میبیند که هوش از سرش میرباید. دختر وقتی نگاهش به نگاه "عزیز" میافتد "انگشت شهادت بر لب نهاد. پس از آن انگشت میان را با انگشت شهادت جفت کرده به میان دو پستان نهاد." و بعد پنجره را بست و آتش حسرت بر دل "عزیز" گذاشت.

"عزیز"، سرمست از این دیدار در کوچه‌های شب ویلان می‌شود و ساعت سه بامداد به خانه می‌رسد؛ جائی‌که مجلس عقد برهمخورده و "عزیزه" گریان و پریشان منتظرش نشسته. "عزیزه" اما عاشقی است از تبار دیگر. وقتی ماجرای غیبت عزیز را از دهان او می‌شنود یقین می‌کند که معشوقش عاشق کس دیگری شده است و به او می‌گوید:

«اگر من کسی بودم که بیرون رفتن و آمدن می‌توانستم هرآینه به اندک زمان تو را با او به یک‌جا جمع آوردی و راز شما را پوشیده داشتمی.»

"عزیزه" آنگاه اشارات ناروشن دخترک به "عزیز" را برایش اینگونه تعبیر میکند:

«انگشت به لب نهادن اشارت است برآنکه تو در نزد او جای روان اندر تنی... و اما دو انگشت بر سینه نهادن اشارت است براین‌که او با تو گفته است که پس از دو روز بیا تا از دیدار تو حزن و اندوهم برود.»

دو روز بعد عزیزه عزیز را عطر و گلابزده به سوی مشعوقه روان میکند و وقتی عزیز گیج و منگ از اشارات تازهی دخترک به خانه برمیگردد با حوصله به نقل او گوش میسپارد:

«چون [دختر] مرا دید آستین بالا زد و پنجانگشت بگشود و به سینه خود بنهاد. پس از آن با هر دو دست آئینه برداشت و از منظرهاش باز نمود [= از پنجره نشانش داد]. آنگاه دستارچه سرخ بگرفت و سه بار دستارچه از منظره فروآویخت و بالا کشید. پس از آن دستارچه را بفشرد و ...»

"عزیزه" این اشارات را نیز برای عزیز تعبیر میکند که باید پنج روز دیگر به دکان رنگرزی بروی و منتظر بمانی تا کسی را با پیغامی به سویت بفرستم. گاه تعبیر اشارات با زیبائی تصویری شگفتانگیزی همراه است:

«اینکه آئینه به دست گرفته و اندر کیسه کرده قصد او این بوده است که تا غروب آفتاب صبر کن، و افشاندن گیسوها بر رو، اشاره است بر اینکه چون پردهی ظلمت بر روی روز بیاویزد، بیا.»

القصه! این قصه همینگونه میان این سه نفر پیش میرود تا اینکه قرار میشود "عزیز" برای دیدار "لعبت پریزاد" به باغی برود و هر جا روشنائی دید وارد شده و منتظر بنشیند. عاشقِ شیفته همان میکند و به جایگاهی میرسد بسیار زیبا و مجلل با میوههای تازه و غذاهای مطبوع. چند ساعتی به انتظار مینشیند و خبری از معشوقه نمیرسد. ماجرای آن شب را خود این گونه تعریف میکند:

«بویهای خوش خوردنیهائی که بهخوان اندر بود مرا به شوق آورد و نفس من اشتهای چیزخوردن کرد... پس پارچهای گوشت خوردم و رو به حلوا کردم. از هر [کدام]، یک قرصه، دو قرصه، سه قرصه، چهار قرصه خوردم و نیمی از یک مرغ بریان خوردم. پس در آن هنگام شکم من پر شد و بخار مغز مرا فروگرفت و از بیخوابی رنجور بودم. سر بهبالین نهاده بخسبیدم.»

عاشق به خواب میرود و آمدن و رفتن معشوقه را نمیبیند. این ماجرا چند شب دیگر هم تکرار میشود و هر شب عاشق بیآنکه گفتهی "عزیزه" یادش بیاید که "خواب بر عاشقان حرام است" نمیتواند جلو شکمش را بگیرد!

این بار نیز عزیز از عزیزه میخواهد تا چارهای بیاندیشد. عزیزه با عشقی تمام در روز روشن او را در آغوش میگیرد و به خوابگاه میبرد و دستوپایش را میمالد تا بخوابد و  خود تا غروب بالای سرش مینشیند و بادش میزند. بعد برایش همه رنگ غذا آورده و سیرش میکند. آنگاه دستی به سرورویش میکشد و قبل از روانه کردنش به میعادگاه، بیتی شعر میخواند و از او میخواهد آنرا به خاطر بسپارد و موقع جدائی از معشوقه، برایش بخواند.

شیوهی تعلیق در قصهپردازی قصهگو در اینجا، از زبان عزیز، به اوج میرسد:

«به باغ رسیدم و در همان مکان نشستم. ولی سیر بودم و بیدار نشستم تا چهاریکِشب بگذشت و شب بر من دیر دیر میگذشت و من بیدار بودم تا اینکه از شب یکربع بیش نماند و گرسنگی بر من چیره شد. برخاسته بر سر خوان بنشستم و بقدر کفایت از همهگونه خوردنی بخوردم. سرم سنگین گشت. همیخواستم که بخوابم که آوازی از دور شنیدم. برخاسته دستودهان خویش شستم و خواب از سرم بپرید. ناگاه بدیدم که زهرهجبین بیامد.»

قصهگو که معمولا در طولوتفصیل دادن استاد است درست بعکس، اینجا بیآنکه حتی چند سطر حرام کند از همخوابگی این دو تن با بیپروائی و گشادهدستی تمام، بیترس از جانماز آبکشیدنهای مرسوم در ادبیات فارسی، این گونه میگوید:

«به نزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و به سینهی خود بچسبانید و مرا ببوسید و من او را ببوسیدم. او لب من بمکید و من لب او را بمزیدم [= مزه کردم]. پس دست برده کمر او را بفشردم و بهزمین آمدیم و شلوار از سرین او تا به خلخال در افکندم و با همدیگر به مغازله و معانقه و غنج و دلال و سخنان باریک مشغول شدیم. آنگاه رگهای او سست گشت و شهوت غالب آمد. ساقهای او را به دوش گرفتم و با او درآمیختم.»

دیدارهای شبانه تکرار میشود و هربار که "عزیز" به دیدار معشوقه میآید "عزیزه" از او میخواهد بیت تازهای را به ذهن بسپارد و برای معشوقه‌‌اش بخواند. آخرین بیتی را که "عزیز" از "عزیزه" به ذهن میسپارد و برای "دختر قمرمنظر" میخواند این است:

«گوش بنهادیم و پذرفتیم و خوش دادیم جان / عاشق آن بهتر که جانش در ره جانان شود»

و بالاخره قصه از زبان "عزیز" اینگونه به سرانجام میرسد:

«پس چون شب برآمد به عادت معهود به باغ رفتم. دختر قمرمنظر را دیدم بهانتظار من نشسته. طعام خورده، شراب بنوشیدیم. پس از او کام گرفته، در همان مکان تا بامداد بخفتیم. چون آهنگ بازگشت کردم بیتی را که دخترعمم گفته بود بر او خواندم. چون بیت بشنید فریادی بلند زد و آهی کشید و گفت: به خدا سوگند که خواننده این بیت مرده است... پس من برفتم و به تشویش اندر بودم. چون به سر کوی رسیدم آواز نوحه شنیدم. خبر بازپرسیدم. گفتند: عزیزه را در پشت در خانه مرده یافتهاند.»

حکایت "عزیز" البته با مرگ "عزیزه" در کتاب پایان نمیگیرد ولی افت چشمگیری میکند. اتفاقا همین بیراهه رفتنِ قصهها یکی از اصلیترین نقاطضعف کتاب هزارویکشب است که خواندنش را برای نسل حاضر دشوار میکند. بویژه آنکه اغلب بیمقدمه پای "عجوز"ی پیش میآید که قهرمان قصه را گول میزند و از "هفتدهلیز" عبورش میدهد و .... جان آدم را بهلب میرساند تا حکایت دیگری در دل این بیراهه شکل بگیرد و خواننده را درگیر ماجرای شنیدنی تازهای کند.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:45 AM | از کتاب و قصه و شعر |

July 2, 2014

غنچه‌اى بر درخت كهنسال زندگى‌ام

پس از شبى بسيار پربار و موفق در دانشگاه استنفورد (شمال كاليفرنيا)، بههمراه نمايش "با من از دريا بگو" در سالن بزرگى مملو از تماشاگرانِ مشتاق، كه به همت دوست خوبم عباس ميلانى برگزار شد، در اولين ساعات بامداد كه هنوز شيرينى ديدار ياران را در كام داشتم خبر برآمدن غنچهاى تازه بر درخت كهنسال زندگىام رسيد.

Charlotte%20abd%20Nasim.jpg

چگونه پر كشيدن به سوى وطن دوم‌ام، هلند را تا روز پرواز تاب آوردم خودم هم نمىدانم. مستِ عطر نوزائى طبيعت بودم و هستم كه انسان و زاد و مرگش نيز از قانون ابدى آن جدا نيست. 

نيستان رفتند و هستان مىرسند. 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:49 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

June 24, 2014

عطر خوش دیدار

عازم سفری کوتاه مدت و دراز فاصله، به شمال کالیفرنیا هستم، جائی که از هم اکنون عطر خوش دیدار با دوستان آنسوی اقیانوس را به مشامم رسانده.

سفر به همت دوست مهربان و پژوهشگر برجسته، عباس میلانی، فراهم شد تا در نمایش فیلم اخیرم "با من از دریا بگو" در دانشگاه استنفورد حضور داشته باشم. استنفورد را این روزها ما ایرانیان با نام میلانی و بهرام بیضائی، استاد برجسته‌ی تئاتر و سینمای ایران، می‌شناسیم.

از آخرین باری که فرصت دیدار و بوسیدن روی هر دوشان دست داد هفت هشت ماهی می‌گذرد، وقتی که رفته بودم تا به همت یاران دیگرم، ناصر رحمانی‌نژاد و کامران نوزاد و آذر فخر و همکارانشان صدای فارسی همین فیلم را ضبط کنم. از اینکه بار دیگر شانس دیدار با ناصر و کامران و آذر نصیبم شده سخت خوشحالم.


Tell%20me%20LOGO.jpg

منصور تائید، دوست خوبی که فیلم قبلی‌ام "تابوی ایرانی" به همت او ساخته شد در شب بعد از نمایش استفورد، در تئاتری که سرپرستی‌اش را به عهده دارد، برنامه‌ای ترتیب داده که با تماشاگران این دو فیلم گفتگوئی خودمانی داشته باشم.

در این سفر سه روزه، جز منصور و عزیزان دیگری که نام بردم، شانس دیدار کدام دوست دیگری را خواهم یافت برایم روشن نیست، ولی این البته برایم روشن است که دوست و همکار وفادارم، بیژن شاهمرادی، همزمان با من از لس آنجلس به سان‌فرانسیسکو خواهد رسید تا عطر خوش دیدار را کامل کند.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:39 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

June 17, 2014

"با من از دریا بگو" در جشنواره جهانی مونترآل

فيلم "با من از دريا بگو" ساختهى تازهام، به تهيهكنندگى بيژن شاهمرادى و با موسيقى اسفنديار منفردزاده براى شركت در جشنواره جهانى فيلم مونترال (كانادا) انتخاب شد. 

اين فيلم كه در رابطه با كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته، و به "مادران خاوران" تقدیم شده است، دقيقا در بيستوششمين سالگرد اين فاجعه، در بخش مستندهای جهان جشنواره مونترال به نمايش در خواهد آمد (این جشنواره از اول تا دهم شهریور امسال در کانادا برگزار می شود).


 Montreal%20invitation.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

June 9, 2014

چه‌گويم؟ عيب آن شب كوتهى بود!

از سفرى دلپذير، سرشار از مهربانى و همدلى (همدردى؟) بازگشتهام، و هنوز پس از شباروزى كه از رسيدنم به يار و ديار خويش گذشته، ذهنم از يادش جدا نمانده است. 

برنامهى نمايش فيلم "با من از دريا بگو" را "انجمن فرهنگى ايران و دانمارك" در دانشگاه كپنهاك سامان داده بود كه به شكلى بسيار سازمانيافته، در سالنى مجهز و با تماشاگرانى مشتاق برگزار شد.

حس همدلى و همدردى با "مادران خاوران" در چشمان اغلب نَمدار كسانى كه پس از پايان فيلم در فضائى سخت صميمانه در انتظار آغاز گفتگو با من بودند به حدى بود كه به شكل پيشنهادى گيرا از دهان يكى از تماشاگران درآمد: بيائيد با اعلام يك دقيقه سكوت شروع كنيم!

و جمعيت در سکوتی سنگین به پا ايستاد تا به ياد همه بياورد كه چيزهائى در تاريخ يك ملت است كه هرگز نبايد از يادها برود. 

از تفصيل همصحبتى و همنشينى دلپذير با يكى از زلالترين دوستانى كه مىشناسم، "فريدون وَهمن"، در مىگذرم. فقط قلمم با من قهر مىكند اگر همينقدر ننويسم كه همچون قلندرى از پير ديرش، چه طُرفهها كه من از آن عزیز نديدم و نشنیدم. 

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:28 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

May 27, 2014

پیام

با اینکه اعلام شده بود که در نمایش فیلم "با من از دریا بگو" در آخر هفتهای که گذشت حضور خواهم داشت اما متاسفانه موفق به سفر به هانوفر و برلین نشدم. دلائلش را در پیامی که در زیر میبینید نوشتم و در اختیار دوست خوب و رفیق مسئولم، اصغر سلیمی، گذاشتم تا در پایان نمایش برای دوستان شرکتکننده بخواند.

دوستان گرامى

اگر در طول ديدن اين فيلم فقط يك بار قلبتان لرزيده يا چشمتان تر شده باشد، درمىيابيد كه بر من كه بيش از يك سالونيم، بهشكلى مداوم و هر روزه درگير نوشتن و فيلمبردارى و تدوين اين فيلم بودهام چه گذشته است. 

در سالهاى نه چندان بلند فيلمسازىام در ايران، توقيف اغلب فيلمهايم بود كه مرا از ديدنشان به همراه تماشاگران احتمالىام محروم مىكرد، و در سالهاى دورى از وطن، بازتاب سنگين، و گهگاه غيرقابل تحمل دردى است كه خود براى روايتش آستين بالازدهام ولى بارها پيش آمده كه از ديدن دوبارهاش در هراس بودهام. روايت دردهائى از اين دست كه فيلمسازانى مثل من و يارانم در اين فيلم، خود را موظف به بيانش مىدانيم، خود دردى مضاعف است كه با هر بار نمايشش بر قلب من و همكارانم سنگينى مىكند. 

همين هفته گذشته در دومين روز نمايش در آلمان، هم به دليل شرائط نامساعد جسمى - كه در هفتادسالگى غريب نيست-، و هم به دليل روحى كه در بالا به اشاره از آن گذشتم، بيش از ده دقيقه نتوانستم در سالن نمايش حضور داشته باشم  و به ناچار گفتگو با عزيزان حاضر در پايان جلسه نيز با اختصار كامل انجام شد. 

از شما عزيزانى كه در اين روزهاى بىتفاوتى و سرددلى نسبت به مسائل وطنمان، كه بويژه در محيط آزاد بيرون از دسترس گزمههاى حريص رژيم اسلامى جلوهى ناميمونى دارد، وقت گذاشته و به ديدن اين فيلم آمدهايد، و نيز از يارانى كه با احساس وظيفه نمايش‌های فيلم را سامان دادهاند، سپاسگزارم و به دليل عدم امكان حضورم در جمع شما عزيزان، از تكتكتان پوزش مىخواهم. 

با آرزوى ايرانى آزاد و آباد

رضا علامهزاده

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:41 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

May 19, 2014

تیم "آفتاب" یک بر صفر تیم "خاوران" را شکست داد!

روز شنبه همزمان با دو بازی سرنوشت‌ساز فوتبال در چهارچوب بازی‌های قهرمانی تیم‌های اروپا، بازی دیگری در مرکز شهر کلن، بین دو تیم ایرانی "آفتاب" و "خاوران" برگزار شد.

حدود صد تن از هوادران تیم "خاوران" که در زیر سقف یک سینما با ظرفیت بیش از سیصد نفر جمع شده بودند پس از پایان "بازی" با چشمانی تر و قلبی به‌درد آمده از آن‌چه بر پرده‌ی نمایش دیده بودند، از سالن در آمدند.

اما غم سنگین در نگاه تک تک "بازیکنان" تیم "خاوران"، علیرغم فریادهای صمیمانه‌ی سپاس که از حنجره‌های لرزان از بغضِ هوادارانشان در می‌آمد حاکی از شکست تیمی بود که پس از بیست‌وپنج سال دورخیز، در مقابل تیم تازه از راه رسیده‌ی "آفتاب" که هوادارانش در آن عصر روز شنبه در سینه‌کش‌های آفتابی سرتاسر شهر کلن پراکنده بودند، "بازی" را یک به هیچ باخته بود.

به شکلی اتفاقی این "بازی" همزمان شد با مراسم اهدای یک جایزه حقوق بشری در کره جنوبی به دو تن از نمایندگان جمعی از داغداران وطنمان که به شکلی اتفاقی با تیم "خاوران" هم‌نامند: "مادران خاوران".

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:10 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

May 15, 2014

بوسه بر چشم بيدار مادرانِ خاوران

قرار است جايزهها موجب افزايس حيثيت برندگانشان شوند. اما كم نيستند جايزههائى كه حيثت خود را از برندگانشان مىگيرند. تازهترين نمونه در مورد اخیر، اختصاص جايزه حقوق بشر "گوانگجو" در كره جنوبى به مادرانِ خاوران است. 

مادران خاوران كه بيستوپنج سال است با باری از دردى توانسوز بر دوش، از پا ننشسته، و در كشورى كه حتى مويه بر گور عزيزت ممنوع است، بىمحابا كشتار ٦٧، اين راز سربهمهر رژيم اسلامى را برملا كردهاند، نمونهى درخشان مبارزه در راه حمایت از حقوق بشر در ایران هستند، که بسیار پیش و بیش از اینها شایستهی دریافت جوائز حقوق بشری بودهاند.

khavaran0001.jpg

حالا با اختصاص این جايزه حقوق بشرى به مادران خاوران، نام اين جمع شريف در عرصهاى تازه طرح شده است؛ عرصهى جهانى. همان عرصهاى كه سالهاست نام جمع مشابهى را میشناسد كه پرچم مشابهى را در دست دارند: مادرانِ ميدان "مايو" در آرژانتين. مادرانی که بیش از چهار دهه هر هفته در میدان اصلی شهر بوئنوسآیرس، با عکسی از فرزندان گمشدهشان در دست، جمع میشوند تا پاسخ این پرسش را بیابند که عزیزانشان چرا و چگونه سربهنیست شدهاند.

mayo001.jpg

چند ماه پيش كه با بیژن شاهمرادی، تهيهكننده، داشتیم نسخه انگليسى فيلم "با من از دريا بگو" را آماده مىكرديم با اين پرسش روبرو شديم كه نوشتن عبارت "تقديم به مادران خاوران" كه در نسخه فارسى وجود دارد در نسخه انگليسى، براى غيرفارسىزبانان مفهوم خواهد بود يا نه؟ شهرام قنبرى، مشاور آگاه من در اين فيلم، در پاسخ اين پرسش برايمان نوشت که براى شناساندن اين جمع شريف به جهانیان، و براى حك كردن نام خاوران در حافظه جمعى غيرايرانيان، بايد از جائى شروع كرد و چه جائى مناسبتتر از همين فيلم كه موضوعش كشتار ٦٧ است. او در یادداشتش به جهانی شدن نام مادران میدان مایو اشاره کرده بود و اینکه این نام اکنون برای تمام جهانیان شناخته شده است.

اشارهای بجا که بلافاصله اجرا شد.

همزمان شدن خبر اهدای جایزه حقوق بشر به مادران خاوران را با اولین دور نمایش عمومی فیلم "با من از دریا بگو"، که از فردا در شهر آخن در آلمان آغاز و در کلن و هانوور و برلین در همین ماه، و سپس در کپنهاک و سانفرانسیسکو در ماه آینده ادامه مییابد به فال نیک میگیرم و همراه با تبریکات صمیمانه، این فیلم را یکبار دیگر از سوی خودم و تمامی همکاران، و دوستان برگزارکننده نمایشات، همچون بوسهای بر چشمان بیدار مادرانِ خاوران، تقدیم حضورشان میکنم.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:04 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

May 9, 2014

نمایش "با من از دریا بگو" آغاز شد

به همت دوستان، نمایش فیلم "با من از دریا بگو" تا کنون در چند شهر زیر برنامهریزی شده است:

آخن (آلمان)، جمعه شانزدهم می

کلن، شنبه هفدهم می

هانوفر، شنبه بیستوچهارم می

برلین یکشنبه بیستوپنجم می

کپنهاک (دانمارک) جمعه ششم ژوئن

سانفرانسیسکو (دانشگاه استنفورد) جمعه بیستوهفتم ژوئن


screenings%20in%20Germany.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:25 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

May 8, 2014

گله‌گزاری از شاه، و عشق‌وحال با ارباب، در یادداشت‌های عَلم

(متن کامل)

جلد تازه انتشار یافته‌ی یادداشت‌های اسدالله عَلم که به‌دلیلی ناشناخته بجای جلد اول، جلد هفتم نامیده شده، مثل مجلدات شش‌گانه‌ی قبلی سرشار از صداقت و ظرافت و ایجاز در بیان است.

شنیده بودم این جلد شامل بخش‌های تازه یافته، یا به‌دلائلی حذف شده از مجلدات قبل است ولی چنین نیست، و در توضیح مفصلی که در مقدمه کتاب آمده نیز پاسخی به این پرسش که چرا جلد اول پس از شش جلد بعدی منتشر شده، داده نشده. فکر کردم شاید اگر کتاب را بخوانم از لابلای سطور ممکن است خودم پاسخ این پرسش را بیابم که نیافتم. یعنی حدس‌هائی زدم ولی چون مطمئن نیستم از آن می‌گذرم.

کار جالب و بسیار مفیدی که در این جلد انجام شده تدارک یک فهرست اَعلام مفصل است که شامل هر هفت جلد می‌شود، و کار را برای محققین آسان می‌کند. به این معنی که مثلا زیر لغت شاه (که طبعا در هر صفحه وجود دارد) لیست بلندی آمده که بر مبنای موضوع، تفکیک شده است، مثل: "اعتماد و دلبستگی به ارتش"، "پایبندی به اسلام و خداپرستی"، "ثروت شخصی"، "حساسیت در باره رسانه‌های جمعی"، و جز این‌ها، که پژوهشگران را به‌راحتی به صفحات مورد نیازشان در تمامی هفت جلد راهنمائی می‌کند.

البته باید بگویم برای پژوهشگرنمائی از قماش من که در یادداشت‌های خواندنی علم بیشتر به دنبال آنچه در عنوان همین مطلب آمده می‌گردد تا اظهارنظرهای سیاسی در مورد مسائل روز ایران و جهان، باید دو تفکیک موضوعی دیگر صورت می‌گرفت که نگرفته است: یکی گله‌گزاری‌های عَلم از شاه، و دیگری "گردش" و عشق‌وحالش با، و بی ارباب!

گلهگزاری

تا جائی که به ذهنم مانده در مجلدات شش‌گانه قبلی این‌همه گله‌گزاری از شاه در یادداشت‌های عَلم ندیده بودم. شاید به این دلیل که جلد اخیر همانطور که گفتم بخش اول یادداشت‌های او را در بر دارد، یعنی مربوط به دو سال اول وزارت دربار اوست و هنوز رابطه‌اش با شاه در این سِمتِ حساس جا نیافتاده بوده است.

علم در آبان‌ماه سال ١٣٤٥ وزیر دربار می‌شود ولی نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش را از اول اردیبهشت ١٣٤٦ آغاز می‌کند. خودش می‌نویسد:

[امروز در ژنو هستم. این یادداشت را اینجا نوشتم و دفترم را در بانک می گذارم. مقدمه دفتر را اگر عمری بود، در سفر دیگر خواهم نوشت. چون من این یادداشتها را از ماه پنجم یا ششم وزارت دربارم شروع کردم. به علاوه خیال دارم یادداشتهای سی سال زندگیم را با شاه بنویسم. اگر وقت و عمری باشد یادداشتهای متفرقه دارم که باید جمع بشود.

ولی به دخترم رودی که همه زندگی من در دست اوست وصیت می کنم که مبادا خدای نکرده این یادداشتها را در موقعی که شاهنشاه و من یا یکی از ما زنده باشیم منتشر کند، یا خدای نکرده موقعی که کوچکترین خطری برای رژیم در بر داشته باشد. به هر صورت مسلما اگر انشالله رژیم برقرار باشد که برقرار هم خواهد بود، باید پنجاه سال صبر کند،بعد آنها را منتشر سازد. اگر خودش نتوانست اولادش انشالله این کار را بکنند.

ژنو- شانزدهم دیماه ١٣٤٧مطابق ششم ژانویه ١٩٦٨]

علم در جای جای این کتاب از نگرانیش از انتشار زودهنگام یادداشت هایش حرف می زند:

[سه شنبه ٢٩-١٢-٤٦ دو راه دیگر هم به نظرم رسیده که در مورد خلیج و شیخ نشینها می توان عمل کرد که خیلی ماکیاولی است. می ترسم بنویسم، مبادا بمیرم و این یادداشتها زودتر از موقع به دست اشخاص ناباب بیفتد. من چه می دانم دخترم با چه کسی شوهر می کند.]

[پنجشنبه ٢-٣-٤٧ مطالبی که آن خارجی گفته بود عرض کردم. بعد شاهنشاه یک مطلب خیلی محرمانه به من فرمودند که پشتم لرزید که خدای نکرده اگر درز بکند تکلیف چیست. چون غیر از شاهنشاه و من کسی خبر ندارد. لابد من متهم می شوم، گو اینکه صد در صد طرف اطمینان هستم. حتی مطلب را نمی توانم بنویسم. یعنی جرات ندارم. شاید فردا که به شیراز می روم، طیاره بیفتد و بمیرم و این یادداشتها به دست کسی بیفتد.]

علم البته تا آخرین روزی که در سمت وزیر دربار خدمت کرد، یعنی بیش از ده سال، به نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش ادامه داد و هرگز کسی از آن مطلع نشد. شاه با آغاز ناآرامی‌ها در مرداد ١٣٥٦ وقتی علم برای معالجه در فرانسه بود تلفنی به او امر به استعفا کرد و هویدا رقیب سرسخت او را بجایش به وزارت دربار گماشت که این آخرین گلایه‌ی علم از اربابش را موجب شد، و من آن را از آخرین صفحات جلد ششم نقل می‌کنم و دوباره به همین جلد اخیر برخواهم گشت:

[شنبه ١٥ مرداد دولت جدید به ریاست جمشید آموزگار... تشکیل گردید و هویدا هم وزیر دربار شد، و باز جای تعجب است که در استعفانامه خود می گوید چون شاهنشاه کار دیگری برای من در نظر گرفته اند استعفا می دهم. این قدرت نمائی هم مثل جواب دادن به اقلیت هنگام تقدیم بودجه که چندین سال گفت شما چه بخواهید چه نخواهید من سالها این بودجه را خواهم آورد از معماهای روزگار است، که فقط شاهنشاه و خودش می داند.]

علم البته در فروردین ١٣٥٧ دور از میهن درگذشت و معمای دیگر روزگار در زندانی شدن هویدا توسط شخص شاه، و اعدامش توسط خمینی پس از سقوط سلطنت را ندید؛ همان خمینی که خودِ عَلم وقتی نخست‌وزیر بود جنبش واپسگرایانه‌اش را در سال ١٣٤٢ با قدرت تمام سرکوب کرده بود.

و اما از گلایه‌های فراوانش از شاه در جلد اخیر بنویسم. شاه از متن مصاحبه خودش با مجله اشترن ناراضی است ولی عَلم را استنطاق می‌کند:

[پنجشنبه ٤-٣-٤٦ توضیحات مفصلی ضمن عریضه به پیشگاه مبارک عرض کردم که قربان خاکپای مبارکت شوم، خودت مصاحبه می فرمائی، مرا در جریان نمی گذاری، نمی دانم بعد از آن نظرت چیست، باز ایرادش را به من می گیری؟ خدا عمرت بدهد. ولی من که نوکر و غلام صمیمی تو هستم باید بدانم که چه می خواهی.]

ضمنا، تا آنجا که به خاطر دارم در سراسر یادداشت‌ها، عَلم تنها دوبار شاه را "تو" خطاب می‌کند. یکی همین که نقل شد، و یکی هم در تکه‌ی زیر که بیشتر از این‌که جنبه‌ی گله‌آمیز داشته باشد صبغه‌ی دلبری دارد!

[دوشنبه ١٤-١٢-٤٦ من اربابم را تا حد غیرقابل تصوری دوست دارم. گاهی چنان مرا ناراحت می کند که از خدا طلب مرگ می کنم. مگر نمی دانی همه چیز من، حتی زندگی من متعلق به تو است؟]

گله‌گزاری‌های عَلم از شاه البته اغلب جدی‌تر از این حرف‌هاست:

[دوشنبه ٣-٧-٤٦ شورای اقتصاد در پیشگاه مبارک بود. عجیب است رئیس دفتر مخصوص را امر فرمودند شرکت کند اما من را نفرمودند. این هم از مسائل بزرگی ست که من پی نبرده ام. با همه اعتماد و مرحمتی که نسبت به من هست، ولی گاهی هم حس می کنم که:

مرا خواجه بی دست و پا می پسندد // مرا خواجه بی بال و پر می پسندد!]

از این دست گلایه در یادداشت‌ها فراوان است. علم بارها سعی کرده نشان دهد که شاه نمی‌توانسته موفقیت‌های او را در هر کاری که داشته ببیند، چه در زمان نخست‌وزیری، چه بعنوان رئیس دانشگاه شیراز، و حتی در همان شغل وزارت دربار که جز خدمت‌گزاری به شخص او وظیفه دیگری برای خودش نمی‌شناخته.

[سه شنبه ٦-٩-٤٦ شاهنشاه فرمودند تو که عوض خواهی شد و دیگر رئیس دانشگاه (شیراز) نخواهی بود. علیاحضرت برآشفتند و به اعلیحضرت فرمودند چرا هرجا که درست می شود خرابش می کنید. چرا علم را برمی دارید؟ فرمودند، علم دیگر با این همه کار که این جا دارد نمی رسد. من فرمایش شاهنشاه را تصدیق کردم، ولی دلیل این کار را خودم می دانم! اواخر ایامی که حسب الامر شاهنشاه نخست وزیر بودم، بعد از همه جنگها که با آخوند و مرتجع و توده ای و چپی کرده بودیم، در نهایت موفقیت بودیم... هیچکس خیال نمی کرد دولت رفتنی باشد مگر خودم، و همین طور هم بود. یک شب که در نهایت خوشحالی هیئت دولت داشتیم، من احضار شدم برای شام، و بعد تکلیف به استعفا فرمودند که فوری اطاعت شد و خیلی طرف توجه قرار گرفت. خود شاهنشاه هم تصور نمی فرمودند به این آسانی مطلب را هضم کنم، ولی من منتظر بودم و دلیلش را هم خودم می دانستم زیرا الملک عقیم.]

این ضرب‌المثل عربی "الملک عقیم" را عَلم بیش از ده بار در همین یک جلد به کار برده است. دنبال معنایش گشتم و دریافتم که یعنی حکومت فرزند ندارد. و منظور این است که پادشاهان برای حفظ قدرت به فرزندانشان هم رحم نمی‌کنند چه رسد به دیگران.

[یکشنبه ١٧-٩-٤٧ در شرفیابی درست احساس نکردم از احترام فوق العاده ای که رئیس جمهور آمریکا به نخست وزیر (هویدا) گذاشته و حتی به سفارت برای دیدن نخست وزیر رفته، شاهنشاه راضی یا ناراضی بودند. کسی چه می داند؟ زیرا الملک عقیم است.]

این خصلت شاه که از بال‌وپر گرفتن هر کس در هر زمینه در هراس بود البته خصلت بسیار شناخته شده‌ی او در میان اطرافیانش بود ولی کسی جرات نداشت این نکته را برویش بیاورد:

[دوشنبه ٢٥-١٠-٤٦ بعدازظهر شورای اقتصاد بود. من پیاده گردش رفتم. در شورای اقتصاد شرکت نمی کنم. دلیلش را می دانم، ولی به روی خودم نمی آورم. آخر اگر انسان هرچه را بداند و بفهمد اظهار بکند، یک وقت زبان سرخ سر سبز بر باد می دهد.]

عَلم در یادداشت زیر با صراحت بیشتری این مشکل را موشکافی می‌کند:

[پنجشنبه ٥-١١-٤٦ عجب زندگی کثیف بدی دارم. حتی در محیط اداری هر روز تنزل می کنم. توجه دستگاهها احساس می کنم که کم و کمتر می شود. این هم لازمه روال کار ارباب عزیز من است که بی نهایت هم دوستش دارم، ولی هر کس در هر مقامی که هست، باید مفلوک و خاک بر سر باشد. فرقی نمی کند، چه آن که مورد مرحمت است مثل من و چه آن که مورد بی مرحمتی است. گمان می کنم هم وصیت شاهنشاه فقید و هم تجربه شخصی شاه این روال را برای ارباب عزیزم برگزیده که هر کس قدرت داشته خیانت کرده. من در هر مقامی که بوده ام چه وزیر و چه نخست وزیر و چه رئیس دانشگاه، از این مسئله رنج برده ام که ارباب من می سازد و باز بر زمین می زندنش!]

ادامه‌ی مطلب «گله‌گزاری از شاه، و عشق‌وحال با ارباب، در یادداشت‌های عَلم»
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:06 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

برنامه افق و یادمان گارسیا مارکز

دو شب پیش به همراه "مُنیرو راونیپور"، رماننویس نام آشنا، و "محسن عماد"، شاعر و مترجم، در برنامه افق "تلویزیون صدای آمریکا" شرکت داشتم و سعی کردم در گفتگو با "سیامک دهقانپور"، مجری توانای برنامه، رابطه مارکز با سینما را توضیح دهم. دوستان علاقمند به موضوع میتوانند این بحث را در ویدئو زیر دنبال کنند.


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:26 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

April 18, 2014

آنچه شاید کمتر از "گارسیا مارکِز" شنیده باشید

مارکز بیتردید مشهور و محبوبتر از آن است که خبر درگذشتش را نشنیده باشید. حتی کسانی که با ادبیات بیگانهاند هم بعید است نام او و رمانی که با آن زبان قصهپردازی را در همهی زبانها دگرگون کرد نشنیده باشند. از اینکه جایزه نوبل ادبیات در شهرت جهانیاش نقش بسیار داشت بحثی نیست ولی واقعیت این است که او رمان "صدسال تنهائی" را پانزده سال قبل از آن نوشته و از همان اولین چاپ به شهرتی باورنکردنی رسیده بود. رمان بسیار مشهور دیگرش "پائیز پدرسالار" نیز هفت سال قبل از جایزه نوبل منتشر شده بود.

یکی از نکاتی که کمتر در مورد مارکز ممکن است شنیده باشید این است که بر خلاف اغلب برندگان نوبل ادبیات، خلاقیت او با دریافت این جایزه روبهپایان نرفت و آثار بعدیاش به اعتقاد بسیارانی از کارهای قبلی نیز قدرتمندترند: "عشق در سالهای وبا"، "ژنرال در هزارتوی خویش"، و به اعتقاد شخص من "از عشق و شیاطین دیگر" که اوج خلاقیت قصهپردازی مارکز را به نمایش میگذارد.

دو اثر آخر مارکز، یکی زندگینامهی بلندش با عنوان "زندگی برای بازگوئی" و یکی کوتاهترین رمانش "خاطرات فاحشههای غمگین من" نیز همچنان جزو آثار ادبی برجستهی زمانِ مایند.

اما آنچه در مورد گارسیا مارکز کمتر دانسته شده نقش فعال و خلاق او در حمایت از سینمای نوین قاره‌ی پهناور آمریکایلاتین است. مارکز با درآمد سرشاری که پس از دریافت جایزه نوبل نصیبش شد به همراه دو سینماگر آگاه از کوبا و آرژانتین دست به تاسیس دو مرکز مرتبط با سینما زد که تاثیری شگرف بر هنر سینمای آمریکایلاتین گذاشت. درست دهسال پیش در همین زمینه مطلبی نوشتم که در آن آمده است:

"شاید باور نکنید که گابریل گارسیا مارکز بیش از اینکه در عرصه ادبیات فعال باشد در زمینه سینما فعالیت دارد. مارکز نه تنها یکی از بنیانگزاران و مدیرعامل فعالترین نهاد سینمائی آمریکایلاتین یعنی "بنیاد سینمای نوین آمریکایلاتین" است بلکه بعنوان مربی فیلمنامهنویسی در بزرگترین مدارس سینمائی آن خطه به طور منظم کار میکند. اجازه‌ی شرکت در کلاسهای درس او در "مدرسه بینالمللی  سینما و تلویزیون کوبا" به جایزهای بدل شده است که سالهاست به فارغالتحصیلان ممتاز مدارس سینمائی اسپانیا و مکزیک و برزیل اهدا میشود. همشانه و همردیف او در سینمای امریکایلاتین کم نیستند ولی دو نفر از آنها بیش از دیگران نام آورند و همسنگ مارکز در تربیت فیلمساز آگاه  و حرفهای فعالند: یکی اهل کوباست به نام "خولیو گارسیا اسپینوزا" و دیگری اهل آرژانتین است به اسم "فرناندو بیری". این سه تفنگدار (!) تقریبا نیمقرن پیش، در عنفوان جوانی، برای تحصیل سینما به رم (ایتالیا) رفتند و در کلاسهای "مرکز سینمای تجربی رم" شرکت کردند."

نکته دیگری که در مورد مارکز گاهی از ذهنها دور میماند گرایش انسانگرایانه او در زندگی اجتماعی است که به دور از هرگونه وابستگی حزبی و گروهی اما بیوقفه ادامه داشته است. ممکن است شنیده باشید که رابطه نزدیک مارکز با فیدل کاسترو بارها مورد اعتراض برخی منتقدان او بوده است. آنها میگویند فیدل کاسترو از این ارتباط نزدیک با یک نویسندهی آزاده و بهشدت محبوب برای پوشاندن چهرهی سانسورگر خود و رژیمش سوء استفاده کرده است.

پاسخ مارکز همواره این بوده که رابطه صمیمانه بین او و فیدل به آغاز پیروزی انقلاب کوبا برمیگردد که او بعنوان یک روزنامهنگار جوان برای پوشش خبری انقلاب به کوبا رفته بوده. او معتقد است که فیدل انسانی واژهشناس و اهل ادب است و همین خصلت ادامهی چند دهه دوستی بین آنان را علیرغم مخالفت در بسیاری از موارد، ممکن ساخته است.

جالب است بدانیم که یکی از دوستان نزدیک مارکز بیل کلینتون رئیس‌جمهور اسبق آمریکا بوده است. در زمان ریاست جمهوری او مارکز به شکل غیررسمی رابط کاسترو و کلینتون بود و تسهیلات بسیاری که در زمان کلینتون در رابطه با مهاجرین کوبائی مقرر شد حاصل مستقیم این میانجی‌گری بوده است.

کسانی که مثل من با "مدرسه بینالمللی  سینما و تلویزیون کوبا" در تماس بودهاند میتوانند شهادت دهند که حضور گارسیا مارکز در میان هیئت امنای این دانشکده تضمینی بود برای کوتاه کردن دست مامورین حزب کمونیست حاکم که هر کجا در عرصه‌ی هنر و خلاقیت پا می‌گذارند جز سانسور و یکسویه‌نگری و کلیشه‌سازی در کولبار کَمبارشان ندارند.

در پایان این نوشته که به پایان زندگی پربار مارکز مرتبط است جا دارد نگاهی گذرا داشته باشیم به گوشهای از زندگی او از زبان و قلم خودش:

"زندگی آنی نیست که آدم گذرانده بلکه آنی است که به ياد می‌آورد تا بيانش کند." این جمله‌ای است که بر پيشانی زندگينامه گابريل گارسيا مارکز با عنوان "زندگی برای بازگوئی" نقش بسته است. اين کتاب که نزديک به ششصد صفحه حجم دارد مملو از خاطرات شنيدنیِ نامدارترين قصه‌گوی جهان است. آنچه در اين کتاب بيش از همه برای من لذت‌بخش است جاهائی است که مارکز رابطه کاراکترهای قصه‌هايش را با آدم‌های واقعی دوروبرش رو می‌کند. خالقِ سبک واقعگرائی جادوئی در اين کتاب نشان می‌دهد که اصلی‌ترين شخصيت‌های قصه‌هايش را از نزديکترين آشنايانش گرفته است، حتی شخصيت‌های غيرواقعگرايانه‌ی رمان بزرگش "صد سال تنهائی" را. او تک‌تک اين افراد را با نام و نشانِ واقعی‌شان معرفی می‌کند و ديدار و آشنائيش با آن‌ها را به تفصيل شرح می‌دهد. جالب‌تر از همه دو عاشق و معشوق عجيبِ رمان "عشق در سال‌های وبا"يند که کسی جز پدر و مادر خود او نيستند.

اين کتابِ خاطرات، ساختاری چنان قصه‌گونه و زبانی چنان روان دارد که بسياری از منقّدين آنرا بهترين "رمان" مارکز ناميده‌اند. با بيان گوشه‌ای از خاطرات مارکز شما را به دنيای او که جائی ميان دنيای واقعی ما و دنيای ذهن خلاق او معلق است دعوت می‌کنم.

در صفحات صدونه و صدوده متن اصلی، مارکز خاطره‌ای را که از پنج‌سالگی به ياد دارد بازگو می‌کند. مقدمتا بايد بگويم که در آن سال‌ها او همواره با پدربزرگش که سرهنگ باز‌نشسته بود (کاراکتری که در بسياری از رمان‌هايش حضور دارد) به اين طرف و آن طرف می‌رفت، از جمله به خانه يک پيرمرد بلژيکی‌الاصل که حريف شطرنج پدر بزرگ بوده است. مارکز تنها خاطراتی که از اين خانه دارد سکوت وحشتناک دو پيرمرد است که بی‌توجه به اين کودک که حوصله‌اش به شدت سر رفته است ساعت‌ها به صفحه شطرنج خيره می‌ماندند.

يک روز پس از بازگشت از مراسم تدفين اين پيرمرد، که کاراکتر خود او و ماجرای خودکشی‌اش با سيانور سخت شنيدنی است، گابر‌يل کوچک با اشاره به کسالت‌بار بودن ديدارهايشان به پدر بزرگ می‌گويد: "بلژيکی ديگه شطرنج بازی نمی‌کنه." باقی را از زبان خودش بشنويد:

" يک اظهار عقيده ساده بود ولی پدربزرگم آنرا برای همه فاميل بعنوان يک نشانه نبوغ تعريف کرد. زن‌های خانه با چنان هيجانی آنرا پخش می‌کردند که من برای مدتی از هر مهمانی‌ای می‌گريختم چرا که می‌ترسيدم جلو من دو باره آنرا بگويند يا از من بخواهند آنرا تکرار کنم.

همين جريان مسئله‌ای را در مورد بزرگترها برای من روشن کرد که بعدها در نويسندگی خيلی برايم مفيد واقع شد: هر کدام ماجرا را با جزئيات تازه‌ای بيان می‌کردند تا جائی‌که روايت‌های مختلف ديگر رابطه‌ای با اصل قضيه نداشتند. هيچکس باور نمی‌کند از آنروز به بعد چه احساس همدردی‌ای می‌کنم با آن بچه‌های بيچاره‌ای که پدر و مادرهاشان آنها را نابغه معرفی می‌کنند و بچه‌ها مجبور می‌شوند در مهمانی‌ها بخوانند، صدای پرندگان را تقليد کنند و حتی برای سرگرمی آن‌ها دروغ بهم ببافند.

با اينهمه همين امروز متوجه شدم که آن جمله‌ی به آن سادگی اولين توفيق ادبی من بود."

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:05 PM | از کتاب و قصه و شعر |

April 17, 2014

در معنای سفسطه و وقاحت

[اگر یک مولفه در تمام شخصیت‌های سیاسی و فرهنگی و هنری و اقتصادی ایران اسلامی بتوان یافت همان قدرت سفسطه و وقاحت در کلام است.]
این جمله را بیستوسه سال پیش در فصل "سینمای الگوی اسلامی" در کتاب "سراب سینمای اسلامی ایران" نوشتم (چاپ اول ص. 69) و هر بار که به سخنان هر یک از مقامات گوش میکنم به درستیِ این برداشت اطمینان بیشتری مییابم. این "قدرت سفسطه و وقاحت در کلام" ظاهرا یکی از دستآوردهای انقلاب اسلامی است که متولیانش بشکلی روزافزون تلاش در حفظ و گسترش آن دارند، به شکلی که نه تنها مقامات و مسئولان که حتی منتقدان و رقبای درونیاشان هم در این زمینه از یکدیگر کم نمیآورند.
در این عرصهی بسیار اختصاصی دیگر فرقی میان خامنهای و رفسنجانی و خاتمی و روحانی نیست. همین آخری در همین روزهای آخر در کمال سفسطهگری و وقاحت مدعی شد که در "قانون اساسی این نظام هیچ تفاوتی بین اقوام وجود ندارد و همه از حقوق شهروندی برابری برخوردارند."
خیال ندارم برای اثبات ادعای بیستوسه سال پیشم از سفسطههای اینوآن شاهد بیاورم که از بیستوسه هزار نمونه افزون خواهد شد؛ نه تنها از این چند نخبه که نامبردم، که از مخالفان و مدعیان نامدارشان همچون گنجی و سروش نیز هم!
بلکه فقط میخواهم اشارهای بکنم به پاسخ سرگشادهی یک هنرمند سرشناس به سفسطه و دروغپردازی اخیر یکی از برادران لاریجانی که مثلا مسئول رعایت حقوق بشر از نوع اسلامیاش در ایران است.
"شبنم طلوعی"، بازیگر و کارگردان تئاتر، خطاب به محمدجواد لاریجانی مینویسد:
[من – "خانم حکمتی" مجموعهی تلویزیونی بدون شرح - همانم که وقتی مامور معذور حراست فرم معروف را در محل فیلمبرداری بهدستم داد و برایش به خط خوش موروثی با خودکار بیک بیارزشم جلوی مذهب نوشتم "بهائی"، لرزید، و بعد با من عکسی به یادگار گرفت برای همسر و فرزندانش. چون میدانست با این "اعتراف" به زودی توسط دستان ناپیدا حذف میشوم، نه فقط از آن سریال که از هرجا که بودهام، انگار که هرگز نبودهام.]
[اصلِ نامه را میتوانید در اینجا بخوانید]
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:19 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

April 3, 2014

مرگ در دريا

نمیدانم دوستان این صفحه چقدر با شعر مجید نفیسی آشنایند. اگر در سالهای "پیشااینترنت!" اهل ورقزدن ماهنامه و گاهنامههای ادبی خارج از کشور بوده باشید بیتردید کارهایش را خواندهاید. در عصر اینترنت اما اشعارش راحتتر در دسترس است. کافی است نامش را "گوگل" کنید تا نه تنها بتوانید اشعار تازهاش را بیابید بلکه بتوانید اغلب کتابهایش را هم دانلود کنید.
حالا چرا دارم این را مینویسم؟ دلیلش شعر زیر است که همین دیروز خواندمش. شعر "مرگ در دریا". اول انگلیسیاش را خوانده بودم. اینقدر فضا و راز و رمز در آن بود که دلم خواست به فارسی برش گردانم. من مترجم نیستم ولی ترجمه، آن هم ترجمه شعر، کم نکردهام. فقط برای دل خودم. اگر اهل موسیقی فلامنکو باشید برگردانهای فارسی مرا از ترانههای کولیها باید دیده باشید.
داشتم میگفتم حسی در شعرهای مجید نفیسی هست که ذهنم را تحریک میکند. این بود که یک بار در ذهنم همین شعر "مرگ در دریا" را به فارسی برگرداندم ولی قبل از اینکه فرصت کنم بر کاغذ بیاورمش دیدم اصل فارسیاش هم وجود دارد! کدام اصل است؟ یعنی مجید این تصاویر زیبای شعری، و این زبان رمزآلودش را اول به فارسی بر کاغذ آورده و بعد انگلیسیاش کرده یا بعکس؟
برای من و شما چه فرقی میکند! فارسیاش این است. امیدوارم شما هم از خواندنش لذت ببرید:
نيای من ابوتراب
پدرِ خاك بود
اما به آب پيوست
و پارهای از دريا شد.

آخرين سفرش به مكه بود.
در بازگشت به كشتی نشست
تا خود را به بوشهر برساند
اما در راه، بيمار شد.
جاشوان، تن تبدارش را
رو به آسمان گذاشتند
و چشمانش برای آخرين بار
ستارهای را دنبال كرد
كه راهِ خانه را مینمود.

آنگاه مردی بر او نماز گذاشت
جاشوان پيكرش را
به خيزابهها سپردند،
ماهيانِ آبهای گرم
به گرِدَش حلقه زدند
و همراهش كتابهای او را
به خانه بازگرداند.

من در كتابخانهی پدرم
كتابی از پدربزرگش ديدهام
با جلد سياه چرمين
در "جبر و اختيار"
و با خود انديشيدهام:
اگر از راهِ ريگ بازگشته بود
شايد به خاك میپيوست.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:53 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 30, 2014

نورورخوانی پرویز صیاد!

ما مازندرانیها یک سنتِ نوروزی زیبا داریم که به آن نوروزخوانی میگوئیم. حالا خبر ندارم، ولی هزار سال پیش که در ایران بودم میدانستم که در ولایت ما در روزهای نوروزی گروهی متشکل از نقارهزن و طبال و خواننده در کوچهها راه میافتادند و نوای شادِ بهاری سر میدادند.
نمیدانم این روزها در ولایت ما چه خبر است ولی میدانم که "گروه رستاک" همین نوروزخوانی مازندرانی را به شکل زیبا و شیوائی بازخوانی کردهاند که دل آدم را میلرزاند (لینکش را قبلاها با عنوان "وقتی خبری داغ میشود!" در همین صفحه گذاشتهام).
اما حالا شما را به یک نوروزخوانی از نوع غیرمازندارنیاش دعوت میکنم؛ نوروزخوانی پرویز صیاد که به مناسبت نوروز همین امسال ترانهی تلخ/شیرینی را میخواند که نه تنها دل همولایتیهای من، که دل همه‌ی هموطنانم را میلرزاند.
بخش آغازین

 
بخش میانی

 و بخش پایانی

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:26 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 25, 2014

يادداشتهاى علم: جلد هفتم يا جلد ماقبل اول!؟

از ماه پيش كه آگهى انتشار جلد هفتم يادداشتهاى علم را ديدم چشمم دنبال اين بود كه هرچه زودتر نسخهاى از آن را بخرم. دو سه هفته پيش وقتى براى اولين نمايش فيلمم در لس آنجلس بودم گشتى در "تهرانجلس!" زدم ولى پشت ويترين كتابفروشيها نديدمش. امروز اما بيژن شاهمرادى يك نسخه از آن را برايم با پست فرستاد كه تا بدستم رسيد كارم را زمين گذاشتم و كتاب را برداشتم بخوانم.

اولين چيزى كه توجهم را جلب كرد اين بود كه اين جلد هفتم شامل يادداشتهاى علم است كه از ارديبهشت ١٣٤٦ شروع و به بيست و يكم بهمن سال ١٣٤٧ ختم مىشود يعنى دقيقا سه روز قبل از اولين يادداشت علم در جلد اول همين كتاب!
از اول هم برايم اين پرسش مطرح بود كه وقتى جلد ششم با يادداشت روز هفتم مهرماه ١٣٥٦، كه به صراحت اشاره به پايان روزنگارى نويسنده دارد خاتمه مىيابد جلد هفتم ديگر چه جائى مى تواند داشته باشد. ولى فكر كردم لابد جلد هفتم بخشهاى تازه پيدا شده يا قسمتهائى كه به دلائلى از شش جلد قبلى حذف شده بودند را شامل مىشود. با همين اميد مقدمه جلد هفتم را با عنوان "يادداشت توضيحى" خواندم اما هيچ توضيحى در اين مورد نيافتم. اين مقدمه كه مشخص نشده نوشتهى ويراستار كتاب، علينقى عاليخانى، است یا کس دیگری، در هيجده صفحه تاريخ سلطنت محمدرضاشاه از آغاز پادشاهى تا اواسط دهه چهل شمسى (آغاز يادداشتنويسى علم) را بشكلى قلمانداز برمىرسد ولى چيزى در پاسخ اين پرسش كه چه شد كه جلد هفتم سر جای خودش بعنوان جلد اول پيش از مجلدات قبلى در نيامد نمىدهد.
اين يادداشت را من صرفا براى دستگرمى مىنويسم و نوشتن در مورد اين جلد تازه را مىگذارم براى وقتى كه کتاب را خوانده باشم. در مورد مجلدات ديگر يادداشتهاى بسيار خواندنى اسدالله علم بارها در همين صفحه مطالبى نوشتهام كه اگر نخواندهايد و به خواندنشان تمايل داشته باشيد لينكشان را در زير همين مطلب خواهم گذاشت. شك ندارم جلد هفتم (يا بهتر بگويم جلد ماقبل اول!) هم دستكمى از شش جلد قبلا انتشار یافته نمى تواند داشته باشد؛ هم از نظر سنديت تاريخى، هم از نظر صداقت و صراحت بيان، و هم از نظر ظرافتِ زبانى و ايجاز در كلام.
لینک به برخی از نوشتههای قبلیام در رابطه با یادداشتهای علم:
مهمان دیوانه شاه
نثر طنزآلود اسدالله علم در یادداشت هایش
اعلیحضرت و آن دختره ی پدرسوخته!
خاطرات شیرین اسدالله علم
شاه و من و موتورسیکلت!
یادداشتی برای دستگرمی
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:47 PM | از کتاب و قصه و شعر |

March 16, 2014

سوغاتی های خوش طعم

دو هفته پیش فرصتی دست داد تا ساعاتی میزبان دو یار صمیمی باشم که بارها میزبانم در کلن بودند و شرمنده ی مهربانیهایشان بودم. اصغر و سهیلا، این دو یار خستگی ناپذیر اهل سیاست و فرهنگ این بار راه درازی را پیمودند و به دیدنم آمدند. اصغر، به رسم مهربانان شمالی، انگار از ده به شهر آمده باشد باری از سوغات روستائی به همراه داشت: زیتون و انار و گردو و نعنا. هرچه گفتیم خوردنی و نوشیدنی به حد وفور آماده است دست برنداشت و تا رنده و تخته ساطور به دست نگرفت آرام ننشست و در چشم به هم زدنی برایمان زیتون پرورده درست کرد که مزه اش حالا حالاها زیر دندانمان است!

اما خوش طعم تر از آن مطلب گیرائی بود که هفته بعد در باره فیلم من در سایت گویا نیوز منتشر کرد. او و سهیلا فیلم را همان شب در خانه خودم دیده بودند. دوستانی که هنوز آن مقاله را نخوانده اند می توانند آن را [در اینجا] بخوانند

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:39 PM | Comments (0) | از فیلم و سینما و نمایش |

March 15, 2014

گزارش تصویری سایت "قدیمی ها" از نمایش افتتاحیه

سایت قدیمی ها گزارشی تصویری از مراسم افتتاحیه فیلم "با من از دریا بگو" منتشر کرده که [در اینجا] می توانید آنرا بخوانید/ببینید

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:18 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 13, 2014

بی بی سی" و فیلم با من از دریا بگو"

"گفتگوی فیروزه خطیبی با من در باره فیلم "با من از دریا بگو" را که در سایت "بی بی سی فارسی منتشر شده در [این لینک] می توانید بخوانید
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 12, 2014

از اولین نمایش "با من از دریا بگو"

هشتم مارس در مناسبت با روز جهانی زن، در سالن سینمائی در دانشگاه ایالتی لس‌آنجلس با حضور بیش از دویست ‌نفر اهل هنر و فرهنگ، و دوست و آشنا، فیلم "با من از دریا بگو" برای اولین‌بار به نمایش در آمد و با احساسات شایان توجهی که از سوی بینندگان در پایان فیلم ابراز شد خستگی من و بیژن و پشتیبانان مالی فیلم دررفت و نفسی به راحتی کشیدیم. متاسفانه همکاران دیگری که در ساخت فیلم با ما شریک بودند مثل اسفندیار منفردزاده و احمد نیک‌آذر و شهرام قنبری و آذر آل‌کنعان و دخترش نینا (و البته بسیاری دیگر که به دلائل روشن امنیتی قرار نیست نامی از آنان برده شود) در سالن حضور نداشتند تا کمی خستگی آن‌ها هم در برود!
و این هم چند عکس یادگاری از آن شب فراموش‌ناشدنی با عکاسی وفا خاتمی.
با هما سرشار که صبح همانروز هم در برنامه پرشنوندهی رادیوئیاش حضور داشتم

 

با ویدا قهرمانی و بیژن شاهمرادی

 

با علی پورتاش

 

با همکار سابق تلویزیونیام فریبرز یوسفی

 

با پرویز صیاد

 

با بیژن خلیلی مدیر انتشاراتی شرکت کتاب و ناشر خاطرات زندان من

 
و بالاخره با بخشی از تیم فیلممان که در مراسم حضور داشتند: در سمت راستم به ترتیب بیژن شاهمرادی و بیتا میلانیان و فرشاد مهجور و شیدان تسلیمی. و در سمت چپم زوج نازنینی که زحمت برگردان فارسی و انگلیسی فیلم را بعهده داشتند؛ لیلا و مهران تسلیمی.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:48 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 27, 2014

اسپانیا در مرگ پاکو دِ لوسیا می گرید

نوازنده ی نابغه ی گیتار که او را یکی از خلاق ترین گیتاریست ها در جهان در تمام دوران می شناسند دیروز در سن شصت و شش سالگی درگذشت. او که در یک شهر ساحلی مکزیک با فرزندانش مشغول بازی فوتبال بود دچار سکته قلبی شد.
شهردار محل تولد این فرزند نامدار موسیقی فلامنکو در اندولس اسپانیا دو روز اعلام عزای عمومی کرده است و نه تنها اسپانیا و دوستداران فلامنکو که جهان موسیقی از این خبر گریان است.
من در این صفحه بارها و بارها از پاکو د لوسیا نوشته ام. در اینجا تنها شما را به دیدن و شنیدن یکی از اجراهای کوتاه او دعوت می کنم.

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:41 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

February 25, 2014

تریلر فیلم برای انگلیسی زبانان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:56 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 19, 2014

شهرنوش پارسی پور و من

گفتگوی شهرنوش پارسی پور رمان نویس پرآوازه را با من که از رادیو پویای کالیفرنیا پخش شده [در اینجا] می توانید بشنوید.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:34 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 13, 2014

روز جهانى زن، و نمايش افتتاحيه "با من از دريا بگو"

فيلم بلند داستانى - مستند "با من از دريا بگو" روز شنبه هشتم مارس سال جارى (ماه آينده) در سالن سينماى "جیمز بریجز" در مجتمع دانشگاهى "يو.سى.ال.ا" در لسآنجلس براى اولين بار بهنمايش در خواهد آمد. اين فيلم كه بهمناسبت بيستوپنجمين سالگرد كشتار زندانيان سياسى در تابستان ٦٧ ساخته شده، عملا در روز جهانى زن افتتاح خواهد شد كه مناسبت بسيار بجائى است چرا كه اين فيلم به "مادران خاوران" تقديم شده و چهار شخصيت اصلى آن، دو مادر و دختر هستند.
"تيزر" فارسى ("تريلر"، "شورت فيلم" يا هرچه بناميدش!) حاضر شده كه در زير مىتوانيد ببينيدش. تیزر انگلیسی بهزودی آماده خواهد شد.

باقى مىماند سپاس فراوان از گوینده توانا، و هنرمند شناختهشده، "ميرعلى حسينى"، كه از صداى گرم و گيرايش در اين تيزر استفاده كردهام.
□◊□
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:24 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 7, 2014

به گيسوى تو سوگند كه آسوده شدم

[دوستان و همكاران عزيزم. پس از يكسالونيم كار مداوم كه شما نيز در مراحل مختلف آن در كنارم بوديد فيلم "با من از دريا بگو" با همهى تاخيرات اجبارى ناشى از مشكلات مالى، بالاخره بهپايان رسيد.
بار سنگينى كه يار هميشه همراهم، بيژن، در طول اين مدت بر دوش كشيد پايه‌ى اصلى پاگرفتن اين كار بود كه در كنار سخاوت بزرگوارانهى دوستانى كه بار مالى فيلم را بهعهده گرفتند، آن را بهسرانجام رساند.
 >
>
از تكتك دوستانى كه در اين فيلم با هنر و كار و تخصصشان، در مقابل يا پشت دوربين، يارىام كردند سپاسگزارم.
از اين پس اخبار اين فيلم را از بيژن خواهيم شنيد كه در تدارك نمايش افتتاحيه فيلم در لسآنجلس براى نيمه اول ماهمارس است.]

این پیام را دیروز برای همکارانم در این فیلم فرستادم تا هم تشکری کرده باشم و هم خاتمه کار را بهاطلاعشان رسانده باشم. اما برای یاران این صفحه دوست دارم چند جمله بهآن بیافزایم.
>
 

>
هر بار نوشتن کتاب یا ساختن فیلمی را بهسرانجام میرسانم این حس را دارم که بار سنگینی را بهسرمنزلش رساندهام. حس شیرینی است. حسی مثل حس آسودگی. اما هنوز مزهی شیرین این حس را در کام دارم که احساس میکنم بار بهمنزل نرسیدهای منتظرم است!
و این حس تازه نمیگذارد از طعم شیرین آسودگی لذت ببرم. این احساس از کجا میآید؟ چه کسی این وظیفه را برای من تعیین کرده است که بی باری بر دوش احساس بیهودگی کنم؟
نمیدانم.
نه پاسخ این پرسش را میدانم و نه حتی اگر بدانم کمکی میکند. بار تازه، -کتاب باشد یا فیلم-، تا بداند جانی در بدن دارم همانجا بر زمین منتظرم میماند!
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:47 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 5, 2014

هيس! آدم‌ها دروغ نمى‌گويند!!

روى سخنم با مسعود كيميائى است. وقتى ساعتى پيش فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" ساختهى شجاعانهى "پوران درخشنده" را ديدم احساس كردم تا چيزى ننويسم آرام نخواهم شد. عنوان آن چيز (!) در آغاز "نامه سرگشاده به كيميائى" بود. ساعتى بعد كه فرصت نوشتن دست داد، البته عنوانش را مناسب نيافتم.

لابد شنيدهايد كه مسعود كيميائى از سوى هيئت انتخاب فيلم براى نمايندگى سينماى ايران در اسكار امسال، متنى "ادبى - هنرى" منتشر كرد كه گرچه فهمش نياز به دانش سينمائى و ادبى بالاتر از بضاعت من داشت ولى كموبيش دستم آمد كه مىخواست بگويد چرا فيلم "گذشته" را براى معرفى به اسكار بر فيلم "دربند"، كه هنوز شانس ديدنش را نيافتهام، ترجيح داده است.
دليلش هر چه بود حالا كه فيلم گذشته در اولين الك كردنها از رقابت اسكار حذف شده ديگر ارزش بازگوئى ندارد (من در دو مطلب جداگانه نظرم را در مورد اين فيلم، و در مورد انتخاب نابجاى آن بعنوان نماينده سينماى ايران ابراز كردهام: "گذشته فرهادى و بدآموزى جشنواره‌ها" و "كلاه شرعى مرسوم در المپيك به اسكار هم سرایت کرد!").
تا آنجا كه از گزارشات همان هئيت انتخاب براى اسكار در ايران بر مىآيد فيلم "هيس، دخترها فرياد نمىزنند!" تا روز نهائى يكى از گزينهها براى ارسال به رقابت اسكار بوده است.
گرچه فيلم دربند "پرويز شهبازى" را نديدهام، كه مدعى اصلى نمايندگى فيلم ايرانى براى ارسال به اسكار بود، ولى حالا كه فيلم پوران درخشنده را ديدهام بيش از پيش از عمل غيرمسئولانه و غيرهنرمندانهى هيئت انتخابى كه كيميائى سخنگويش بود در شگفت شدم.
پوران درخشنده در اين فيلم روى موضوعى دست مىگذارد كه كمتر كسى شهامت و دانش لازمه را براى پرداختن به آن دارد: كودك آزارى جنسى.
حتى در سينماى غرب كه سدى دولتى و اجتماعى و اخلاقى در مقابل فيلمسازان براى پرداختن به سوژههائى از اين دست وجود ندارد باز به اين دليل ساده كه پرداختن به چنين سوژهاى نياز به دانش و بررسى و تحقيق دارد و شانس تجارى ازآبدرآرودنش پائين است، از آن فاصله مىگيرند. آنوقت خانم فيلمسازى در كشورى مثل ايران اسلامى با همهى محدوديتهاى شناختهشدهاش براى زنان و سوژه هاى اجتماعى، دست به چنين كارى مىبرد و فيلمى گيرا و پرمحتوا از آن مىسازد، و اين هیئت چشم بر جذابيتهاى چنين فيلمى براى معرفىاش به اسكار مىبندد.
ترديد ندارم كه اگر فيلم گذشته پشتوانهاى به قدرت تهيهكننده فرانسوى و پخشكننده امريكائىاش نداشت نمىتوانست حق يك فيلم ايرانى، چه "دربند"، چه "هيس..." و چه فيلمى ديگر را به اين راحتى از آن خود كند. نه خود فيلم گذشته و نه حتى موقعيت بسيار والاى سازندهى خلاق و برجستهی آن، "اصغر فرهادى"، براى توجيه اين بدهبستان غيرهنرى كافى نمىبود.
بگذريم!
"هيس..." با صحنهاى گيرا، پيش از نامنگارى فيلم، آغاز مىشود: داماد جوانى با دسته گلى در دست در انتظار عروس ايستاده است اما وقتى انتظار بهپايان مىرسد رنگ از چهرهاش مىپرد و دسته گل با دست لرزانش از كادر تصوير بيرون مىلغزد.
عروس در لباس عروسى مرتكب قتل شده و قصهى اين حادثهى غريب صحنهبهصحنه بهگيرائى باز مىشود. عروس در كودكى با بى توجهى والدين خود مورد سوء استفاده جنسى رانندهشان قرار گرفته و همچنان كه خود در دادگاه مىگويد در همان هشتسالگى كشته شده بىآنكه كسى به دنبال قاتلش گشته باشد.
خيال ندارم خلاصه قصه فيلم را بازنويسى كنم. از درازنويسى هم گريزانم. همينقدر مىنويسم كه فيلم نیشترى دردناك به دُملى چركين در جامعه ايران مىزند كه مسببيناش مادرها و پدرها و معلمين و ناظمها و ... و تمام كسانىاند كه حامل عقبماندهترين افكار و آراء اجتماع مايند و آن را عين اخلاق و "آبرو" مىدانند. پاسداران اخلاق و آبرودارى منحطى كه خود اولين قربانيان آنند.
و فيلمساز به زيبائى و با دقت عمق نگاه اين قربانيانى كه خود حامى متجاوزين به فرزندان خويشند را مىكاود. كاش همين نگاه ژرف و هنرمندانه در صحنههاى پايانى فيلم هم وجود مىداشت؛ آنجا كه مسئله قصاص و پرداخت ديه براى نجات از چوبه دار مطرح شد: يك واقعيت اجتماعى دردناک در ايران اسلامزده كه به مضحكه پهلو مىزند
باز كردن آنچه سربسته نوشتم به درازنويسى خواهد انجاميد كه از آن در پرهيزم! به همين بسنده مىكنم كه بگويم به نگاه من پوران درخشنده در پرداخت صحنههاى مرتبت با جستجو براى يافتن برادر مقتول، "ولى دَم!"، بيننده را بىدليل به اينسو و آنسو مىكشاند و او را از تفکر به آن‌چه فیلم در ذهنش برانگیخته باز می‌دارد.
اگر سخنگوى هيئت انتخاب - مسعود كيميائى را مىگويم - همين ضعف كوچك فيلم را كه مورد انتقاد من است دليل بر كنار گذاشتن "هيس..." در مقابل "گذشته" عنوان كند آنوقت با صداى بلند به او خواهم گفت: هيس! آدم‌ها دروغ نمىگويند!!!
باقى مىماند برپا شدن، و برداشتن كلاه از سر براى "پوران درخشنده"، اين بانوى هنرمند شجاع و آگاه سينماى وطنم، ایران.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:30 PM | Comments (0) | از فیلم و سینما و نمایش |

December 8, 2013

كَل مَمد كى ره دارنه؟

مازندرانىها بايد با اين قصه آشنا باشند. كَل مَمد خانه شاگردى بود تو دهى در سارى. از كودكى در خانه كدخدا خدمت مىكرد؛ از آب كشيدن از چاه تا وجين كرتِ صيفىجات با او بود. زمستان برف مىروبيد و تابستان، وقتى كدخدا روى ايوان چرت قيلوله مىزد مىرفت صحرا انجير رسيده از درخت كهنسال وسط مزرعهى حاجى مىچيد و توى يك باديه آبِ خنك مىگذاشت بالا سر كدخدا.
اين ماجراى "كل ممد كى ره دارنه؟" مال يكى از همان ظهرهاى گرم تابستان است كه ما مازندرانىها به آن گرمای "انجيلپزان" مى گوئيم.
يك روز خدا، تو يك ظهر انجيلپزان، كه ده در خواب ظهرگاهى بود يكباره كسى با ضربههائى محكم به دروازهى خانهى اهالى، همه را از خواب پراند. فرياد كسى كه پس از چندين ضربه به دروازهى هر خانه بگوش مىرسيد اين بود "كَل مَمد دار دَكِته، كَل مَمد دار دَكِته = كل ممد از درخت افتاد، كل ممد از درخت افتاد".
كدخدا از جلو و باقى اهالى خوابزده به دنبالش دويدند به سوى صحرا، و وقتى رسيدند ديدند درست است. كل ممد، زانو به بغل، زير درخت انجير افتاده و فرياد مىزند "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بِشكِسته = آى پام دررفت، آى پام شكست".
حاجى و يكى دو جوان زير بغلش را گرفتند و كمك كردند بلند شود، در حالى كه كل ممد از درد بخودش مىپيچيد و فريادش قطع نمىشد "آى مه لينگ در بورده، آى مه لينگ بشكسته".
به هر دردسرى بود بلندش كردند و گذاشتند روى كول يكى از جوانها و راه افتادند به طرف ده. وسط راه حاجى ازش پرسيد كى بود آنكسى كه آمد و با سروصدا اهالى محل را خبر كرد. كل ممد به سادگى گفت:
"كل ممد كى ره دارنه؟ من شِه بيَمومِه خبر هِدامِه! = كل ممد كى رو داره؟ خودم اومدم خبر رو دادم!"
*
هر وقت فيلمى كه در دست دارم رو به پايان مىرود احساس "كل ممد" بودن به من دست مىدهد! يكى مىپرسد "درسته که تو نویسنده و کارگران و مونتور این فیلمی ولی زيرنويس فارسى را كى درست كرده؟" يكى ديگر مىپرسد "این افكت دريا را كى پيدا كرده اینجا گذاشته؟" یکی دیگر می پرسد "نسخه انگلیسی را کی قراره آماده کنه؟ و.... و پاسخ من همواره همين است: كل ممد كى رو دارنه؟ شِه هاكردمه!
يادش بخير مادربزرگم وقتی از کار خانه هلاک میشد مىگفت خدا را شكر اطو كردن بلد نيستم وگرنه اين هم مىافتاد گردن من!
*
درد دلى بود با ياران اين صفحه تا هم توجيحى باشد بر غيبت طولانىام و هم مقدمهاى بر معرفى بيشتر فيلم تازهام "با من از دريا بگو"، كه بالاخره كارهاى استوديوئی‌اش هفته آينده آغاز مىشود و اواسط ژانويه ٢٠١٤ آماده نمايش خواهد بود.
آدرس سايت رسمى فيلم را كه در شكل ابتدائی‌اش از همين امروز قابل رويت است در اينجا مى آورم:
http://www.tellmeoftheseas.com/
و اين هم اولين فلاير فيلم كه به زبان انگليسى است. فلاير فارسى با نظارت "كل ممد" در حال اجراست!
□◊□
 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:30 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 3, 2013

كلاه شرعى مرسوم در "المپيك" به "اسكار" هم سرايت كرد!

در رقابتهاى سينمائى اسكار در بخش فيلمهاى غيرانگليسىزبان هر كشور از محصولات يكسالهى سينمائى خود تنها يك فيلم را بهعنوان نمايندهى آن كشور مىتواند معرفى كند. در تمام كشورها، از جمله در ايران، از سوى نهادهاى سينمائى مرتبط با دولت كميسيونى تعيين مىشود كه فيلم مورد نظر براى رقابتهاى اسكار را انتخاب كند. در ايران امروز تعيين اعضای اين كميسيون به عهدهى "بنياد سينمائى فارابى" است كه خود از زيرمجموعههاى "وزارت ارشاد اسلامى" است.
 
تا آنجا که من اطلاع دارم، و بویژه در روزهای اخیر تدقیق و تحقیق کردهام، این اولین بار است که فیلمی از طرف یک کشور به اسکار معرفی میشود که نه تنها زبان و مکانش ربطی به آن کشور ندارد بلکه رسما "محصول" کشور دیگری است.
تهیهکننده فیلم "گذشته" ساخته تازهی کارگردان آگاه و موفق ایرانی، اصغر فرهادی، "ممنتو فیلمز پروداکشن" است که یک شرکت سینمائی فرانسوی است و در سیاههی طولانی شرکتهای شریک یا حامی تولید این فیلم که در سایت رسمی سینمائی جهان (IMDb) نام برده شده حتی یک نام ایرانی وجود ندارد. این فیلم در "جشنواره کن" نیز به عنوان یک فیلم فرانسوی شرکت کرده بود.
تهیهکنندگان این فیلم وقتی در مقابل فیلم "رنوار" ساختهی "ژیل بوردو" نتوانستند به موفقیت برسند و فیلمشان از سوی کشور فرانسه به اسکار معرفی نشد همه تلاششان را کردند تا کلاه شرعی مرسوم در مسابقات ورزشی را در عرصه هنر سینما هم بیازمایند، گیرم به شکل کلاه وارونه!
میدانید که در مسابقات ورزشی میان ملتها، هر کشور حق دارد تنها قهرمانانی را معرفی کند که شهروند آن کشور باشند. برخی کشورهای ثروتمند همواره تلاش کردهاند قهرمانان کشورهای فقیرتر را با اهدای حق شهروندی بعنوان شهروند خود در مسابقات جهانی شرکت دهند. این کلاه شرعی گاهی بقدری رو بوده که مثلا کمیته المپیک را واداشته تا راهی برای پیشگیری از تکرار این تقلب آشکار بیابد.
امروزه طبق مقررات كميته ورزشى المپيك چنانچه ورزشكارى مليتش را عوض كند تا سه سال حق شركت در رقابت مسابقات المپيك را از سوى كشور تازه ندارد. اين قانون براى اين است كه تا حدى جلوى موج كاسبكارانهى خريد ورزشكارهاى كشورهاى فقير توسط كشورهاى ثروتمند از طريق اعطاى شهروندى به آنان گرفته شود. طبق آمار رسمى المپيك تنها در بين سالهاى ١٩٩٢ تا ٢٠٠٨ پنجاه قهرمان المپيك از كشورهاى جهان سوم با مهاجرت به آمريكا بهعنوان امريكائى در مسابقات المپيك بعدى شركت كردهاند.
در عرصه سینما اما جابجائی سینماگران محدودیتی ندارد. این جابجائی خود فیلم است که مقررات خاص خود را دارد. فیلمها یا محصول یک کشور یا محصول مشترک چند کشورند. حضور فیلم در هر جشنوارهای همواره با نام کشور یا کشورهای تهیهکنندهی فیلم گره میخورد. من تا کنون نشنیدهام فیلمی که محصول کشور معینی است به نام کشور دیگری به جشنوارهای برود بویژه جشنوارهی اسکار که هر کشور فقط یک شانس در آن بیشتر ندارد. شنیدهام که مدافعین این تصمیم شرکت فیلم "آمور=عشق" از طرف کشور اتریش را در اسکار سال پیش دلیل می آورند در حالیکه با یک تحقیق ساده میتوانند بینند که گرچه "آمور" در فرانسه فیلمبرداری شده ولی رسما محصول مشترک اتریش و فرانسه بوده است نه انحصارا محصول فرانسه. دلائل دیگری هم که برای سپردن سهم ایران در اسکار امسال به یک فیلم محصول فرانسه آورده شده تنها توجیهاتی برای سرپوش گذاشتن به اصل موضوع است.
به اعتقاد من لابیگری موفق تهیهکنندگان "گذشته" در ایران بیش از اینکه متوجه جایزه اسکار تازهای در بخش فیلمهای غیرانگلیسیزبان برای فیلمشان باشد (که به پیشبینی اهل فن در مقابل فیلمهای امسال از فرانسه، فلسطین و عربستان سعودی شانس زیادی برای کاندیدا شدن ندارد) متوجه "برنیس بژو" بازیگر خوشاستیل آرژانتینیالاصل فرانسوی است که با فیلم "هنرپیشه" کاندیدای اسکار شده بود و ممکن است از این سکوی تازه پرش موفقی برای کاندیدائی بهترین بازیگر زن داشته باشد، چرا که حالا برای بازی در همین فیلم جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره کن را نیز در جیب دارد.
بیتردید کاندیدا شدن برنیس بژو در اسکار امسال به تنهائی موفقیت غیرقابل باوری برای او و تهیهکنندگان فیلم "گذشته" خواهد بود چون اگر لابیگری در ایران جواب نمیداد هیچ شانسی برای آنها در اسکار آینده باقی نمانده بود.
حالا با کلاه وارونهای که کمیته اسکار در ایران با معرفی فیلمی محصول فرانسه بهعنوان نماینده سینمای ایران بر سر اسکار گذاشته است باید منتظر بازار سیاه تازهای در سینمای جهان باشیم؛ بازار سیاه خریدوفروش سهم کشورهای جهان سوم در رقابت اسکار!
برای اثبات کافی است به حرفهای "سلیمی" مسئول روابط عمومی بنیاد فارابی نگاهی بیاندازید که تنها یک هفته قبل از اعلام فیلم "گذشته" بعنوان نماینده سینمای ایران بر زبان آورده و در روزنامه مشرق به چاپ رسیده است:
"این فیلم محصول کشور فرانسه است و حتی مشارکتی هم ساخته نشده بنابراین به لحاظ قانونی امکان ارسال آن را نداریم. البته ما در حال تلاش هستیم تا در صورت امکان بخشی از سهم شرکت سازنده را خریداری کنیم که اگر آنها این پیشنهاد را قبول کنند تبدیل به محصول مشترک ما خواهد شد."
اگر کمی دقت کنید معنای "خرید بخشی از سهم شرکت سازنده" برای محصول مشترک جلوه دادن فیلم "گذشته" هیچ معنائی جز فروش سهم ایران در اسکار امسال به شرکت سازنده آن در ازای دریافت سهمی از درآمد آینده فیلم ندارد. البته این را سالهاست فهمیدهایم که در رژیم اسلامی ایران همه چیز قابل خریدوفروش است!
من تنها دلم پیش آن فیلمسازانی است که در شرائطی سخت در ایران فیلم میسازند و شانس مطرح شدنشان در عرصه جهانی هر روز به شکل تازهای به بازی گرفته میشود. پارسال همین بنیاد فارابی به این دلیل ابلهانه که در هالیوود فیلمی علیه اسلام ساخته شده اسکار را تحریم و فیلمسازان ایرانی را از این شانس محروم کرد. و امسال با یک کلاه شرعی آخوندپسند سهم ایران را به فرانسه واگذاشت.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:54 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 27, 2013

اكبر گنجى استادِ قياس مع‌الفارق!

اول از خوانندگان اين نوشته عذر مىخواهم كه بهجاى عبارت سادهى "مقايسه نامناسب" يا "همگونپنداری بىمورد" عبارت عربی "قياس مع الفارق" را در عنوان مطلب به كار بردم. خواستم آقاى گنجى كه مخاطب اصلى من در ميان خوانندگان است سريعتر كنايهام را بگيرد!
گنجى در مقاله اخيرش در سايت "گويا نيوز" با عنوان "جنايتكار در دولت حسن روحانى" به قول خودش "خطر كرده و مدعاى عجيبى را مطرح" كرده است. و اين مدعا پس از طول و تفصيل هميشگى ايشان، اين است كه حضور مصطفی پورمحمدى بعنوان وزير دادگسترى در دولت حسن روحانى مغايرتى با "تدبير و اعتدال" و "گذار آرام به دموكراسى" در ايران ندارد. من از باریک شدن در تمهیداتی که گنجى براى كاستن از "خطر" اندیشیده - اينكه پورمحمدى ممكن است تغيير كرده باشد يا شايد آزادى زندانیان سیاسی منوط به وزير شدن او بوده باشد – در میگذرم چون به بحث من مربوط نمىشود. آنچه البته مربوط است مقايسه نابجائى است كه او بين شرائط امروز ايران، پس از روى كار آمدن حسن روحانى با شرائط اسپانيا پس از مرگ فرانكو، شرائط شیلی پس از سرنگونی پینوشه، و شرائط آفريقاى جنوبى پس از رئيس جمهور شدن نلسون ماندلا مىكند.
می نویسد: "ماندلا مجازات و حذف اقلیت سفیدپوست سرکوبگر را تعقیب نکرد"، "در شیلی مخالفان برای برگزاری انتخابات آزاد و گذار به دموکراسی، نه تنها از مجازات و اجرای عدالت سخن نگفتند، بلکه امتیازات فراوانی ... به جنایتکاری چون پینوشه دادند" و "در اسپانیا نه تنها همین داستان تکرار شد، بلکه به دلیل تاریخ کثیفی که همگان در ساختن اش نقش داشتند، شعار "ببخش و فراموش کن" را دنبال کردند."
گنجی در این نمونه آوردنها خلط مبحث غریبی میکند. با اینکه میداند و همان‌جا می‌نویسد "که در ایران نه انقلابی صورت گرفته، نه گذار به دموکراسی مطابق تجربههای یاد شده. جمهوری اسلامی همچنان به بقای خود ادامه داده و انتخابات ریاست جمهوری دیگری در چارچوب معیارهای همین رژیم صورت گرفته است" باز از مقایسه بیمورد میان جابجائی روحانی با احمدی نژاد از یکسو، و سرنگونی رژیم فرانکو و پینوشه و آپارتاید از سوی دیگر دست برنمیدارد. انگار که در ایران امروز، رژیم سرکوبگر و جنایتکار جمهوری اسلامی مثل همسنخهایش در اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی سرنگون یا تسلیم شده است و حالا بحث بر سر دو برخورد متفاوت با جانیان است! یکی برخورد انتقام جویانه مثل برخورد خمینی با کارگزاران دوره شاه پس از سقوط پادشاهی، و یکی برخورد نلسون ماندلا با کارگزاران رژیم آپارتاید پس از تسلیم شدنشان.
و در نتیجه حسن روحانی به جای حذف و انتقامگیری از مصطفی پورمحمدی که به گفته آقای گنجی در همین مقاله "نقش او در قتل عام حدود 4 هزار زندانی سیاسی در تابستان 1367 پیشینه او را به رنگ دیگری در آورده" حالا نه تنها از او انتقام نمیگیرد بلکه یک گام هم جلوتر از نلسون ماندلا میرود و او را برای یافتن حقیقت در مورد آن کشتار بزرگ به "دادگاه حقیقتیاب" فرانمیخواند، و با پذیرش او در دولت خود راه گذار مسالمتآمیز به دموکراسی را هموار میکند! اعتدال مگر معنای بهتری دارد؟!
قبول ندارید پس نتیجه گیری مقاله ایشان را بخوانید: "اگر پورمحمدی واقعاً تغییر کرده باشد و اگر او بتواند در آزادی کلیه زندانیان سیاسی روحانی را یاری کند، انتخاب پورمحمدی با "عقلانیت و اعتدال و تدبیر" مورد نظر حسن روحانی سازگار است."
گنجی جان! به قمر بنیهاشم، اگر شما یک کم از وقتی که برای ممارست در علوم فلسفی پیش دانشگاهی میگذارید را به خواندن تاریخ معاصر اسپانیا و شیلی و آفریقای جنوبی اختصاص دهید به راحتی در مییابید که سقوط رژیمهای سرکوبگر در این سه کشور و گذارشان به دموکراسی حاصل چندین دهه مبارزه مسالمتجویانه و گاه خشونتبار، اما پیگیر و آشتیناپذیر دموکراسیطلبان با جانیان حاکم بر کشورشان بوده است. این که من و شما برخورد انسانی نلسون ماندلا را با شکستخوردگان مثل اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان شریف و متمدنانه میدانیم هیچ ربطی به وزیر دادگستری شدن یک جانی شناخته شده در دولت کسی که خودش هم همواره از کارگزاران همان رژیم سرکوب بوده است ندارد.
با خواندن مطالب اخیر شما، آقای گنجی، من دارم به این باور میرسم که مسئله اصلی شما جابجائی نابجایتان از "پوزیسیون" حکومت اسلامی به "اپوزیسیون" آن است.
این بار باید از خوانندگان این نوشته به خاطر کاربرد لغات فرنگی "پوزیسیون" و "اپوزیسیون" عذرخواهی کنم. باز هم خواستم طوری حرف بزنم که آقای گنجی کنایهام را بگیرد!
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:58 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34