February 9, 2010
بیست و دوم بهمن: رویا، واقعیت، کابوس
صف آرائی سرنوشت سازی که از فردای درگیری خونین عاشورا در میان جنبش سبز دموکراسی طلبی مردم ایران از یکسو، و حاکمیت سیاه استبداد دینی از سوی دیگر آغاز شده بود شکل نهائی خود را یافته و حالا هر طرف دارد ابزار مبارزه خود را برای روز حادثه صیقل میدهد.
ابزار جنبش سبز، این صف متحد تازه شکل گرفتهی دموکراسی طلبی، انسانیترین، مدرنترین و کاراترین سلاحی است که در زرادخانهی بشر قرن بیست و یکمی یافت میشود: همسرائی صداهای متفاوت اما موزونی که به وسعت وطن آواز گوشنواز آزادی را فریاد میکنند؛ امواج آرام اقیانوسی از پیکرههای مواج آدمی که با نماد سبزشان به جنگلی با سرشاخههای نورسته ماننده است؛ میلیونها بازوی برافراخته با انگشتهای باز شده به علامت پیروزی؛ و از همه برتر، گام زدنی بلند و پر توان برای واقعیت بخشیدن به رویای شیرین آزادی؛ و این همه با انگشتی بر دوربینهای دیجیتال و انگشتی دیگر بر کیبورد کامپیوتر تا با انتشار بیوقفهی واقعیت، از حقیقت در مقابل دروغ محافظت شود.
حاکمیت سیاه استبداد مذهبی، این سیاهترین نوع استبداد، به ظاهر با دبدبه و کبکبه نظامی ولی در واقعیت با هیبتی پوشالی، غیرانسانیترین ابزار سرکوبش را آماده کرده است: پاهائی متزلزل و سست که در پشت هیبت لباسهای ضد شورش پنهان شدهاند؛ خیل عظیمی از انسانهای اجیر شده بسیجی و سپاهی شخصی پوش؛ خیل دیگری از مردم ناآگاهی که هنوز چشمشان به دروغ بزرگ حکومت دروغ پرداز باز نشده؛ گاز اشک آور و فلفل؛ تیر هوائی و زمینی؛ عربدهی ترسخوردهای که از گلوی گشاد بلندگوهائی دولتی بیرون میزند؛ و از همه مضحکتر، ادعای پوچ دولتیان در مورد پایههای مردمی «انقلاب شکوهمند اسلامی» که قرار است از سکوی رسمی میدان بیمسمای آزادی اعلام شود، تا واقعیتِ کابوس مانند بیست و دوم بهمن امسال را برای دشمنان آزادی قابل تحمل کند.
واقعیت، این سنجهی خدشهناپذیر حقیقت، بر هر سوی این صفآرائی اثر متفاوتی دارد. صف متحد دموکراسی طلبی، آبدیدهتر از همیشه، با بهرهوری از تجربههای موفق بشریت امروز، و تجربه روز بروز نیمسال گذشته خویش، با استواری بیسابقهای ایستاده است. این صف بر آن است که با تکیه بر آگاهیش رویای شیرین آزادی را یک قدم بلند به واقعیت نزدیک کند.
صف متزلزل استبداد دینی با چشم بستن به واقعیت خیال دارد با پس زدن کابوسی که خوابش را آشفته کرده است به کابوس سی ساله تسلطش بر این مردم به پا خاسته ادامه دهد. هر کس که دلی خواهان آزادی در سینه دارد، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، در بیست و دوم بهمن امسال چشم انتظار حماسه تازهای است که مردم حماسه ساز ایران در کار ساختنش هستند: حماسهای متکی بر واقعیت برای طرد کابوس استبداد، و تحقق رویای آزادی.
February 8, 2010
مادر توماج
هدیهای به زیبائی دشت سبز ترکمن صحرا، از احمد برادر توماج، یکی از داغهای همیشه تازهی وطنمان، با این یادداشت کوتاه: «آقای علامه زاده یک عکسی برایتان ارسال میکنم با سی سال فاصله».
کسالت قلبی باعث شد سفرم به گوتبرگ سوئد را ملغی کنم. آخر همین هفته قرار است فیلم مستند من «حرف بزن ترکمن» در آنجا به نمایش درآید. یکی از برگزار کنندگان، همین احمد برادر نازنین شهید توماج است. قرار بود مادرش هم از ایران برای این مراسم بیاید. همین امروز احمد تلفنی خبر داد که مادرش نمیتواند بیاید. گفتم شاید از خودخواهی باشد ولی از این خبر خوشحال شدم چون خیلی غبطه میخوردم اگر حالا که من نمیتوانم سفر کنم ایشان میآمد!
«یَدو» هم رفت
یداله خسروشاهی، یکی از نازنین ترین همبندان زندانم در سالهای پیش از انقلاب، در لندن به سکته مغزی درگذشت. خبرش را همین دیروز شنیدم و با شنیدنش موجی از خاطرات تلخ و شیرین سالهای بندی ام به مغزم هجوم برد.
«یدو» کارگر شرکت نفت آبادان بود که به جرم نماینده کارگران صنعت نفت بودن زندانی شده بود در سالهائی که اکثر مدافعان کارگران ابزاری سنگینتر از قلم و مداد به دست نگرفته بودند. او از بطن کار برآمده بود و به دانشی متکی به واقعیتهای زمانه مسلح بود. در عین سادگی و نجابت که در چشمان شفافش میدرخشید، از هوشی سرشار بهره داشت که به روشنی در ابراز نظرات آگاهانهاش جلوه میکرد. در سالهای همبندی، یکی از پیگیرترین شاگردان کلاس کوچک انگلیسی من بود که در گوشهی حیاط بند شش زندان قصر تهران برپا بود. من خودم انگلیسیام را در همان زندان یاد گرفته بودم. یدو، پس از انقلاب هر وقت فرصت دیداری دست میداد به شوخی دوست داشت به یادم بیاورد که شاگرد من بوده است!
دیروز هم خبر از دست دادنش را همبند سابق دیگری از لندن با یادآوری همین نکته که به ظرافت بغضش را پشت آن پنهان کرده بود به من داد: «یدو، شاگرد کلاس انگلیسیات درگذشت.»، آن هم تنها یک روز پس از آن که خودم سایه مرگ را از نزدیک دیده بودم.
February 6, 2010
ای دل من، دل من، دل من!
ساعت سه بامداد شنبه است و من چنان بیخوابی به سرم زده است که روی تختم در بخش قلب بیمارستان نشستهام و این یادداشت را مینویسم. دیروز صبح پس از یک عمل موفقیت آمیز قلب در بیمارستانی در آمستردام، با آمبولانس به بیمارستانی نزدیک محل زندگیم منتقل شدم تا یک شب را تحت نظر بگذرانم. حالا در این نیمه شب، در این اتاق چهار نفره که جز من کسی در آن نیست، چنان خواب از سرم پریده است که گمان نمیکنم دیگر به این زودیها برگشتنی باشد.
خوب شد به فکرم رسید لپتاپ کوچکم را با خودم بیاورم. وگرنه حالا به جای گوش سپردن به پنجهی تلخ-شیرین زنده یاد علی اصغر بهاری که نوای کمانچهاش را مثل سرُمی آرامبخش از طریق گوشی کامپیوتر در جانم روان کرده است، و دل سپردن به تو که خوانندهی مهربان تراواشات مغز خستهی منی، باید چشم به سقف اتاق بیمارستان میدوختم و برای باز گرداندن خواب به چشمانم دقیقه شماری میکردم.
علیرغم بیخوابیها و انتظار کشیدنها و نگرانیهائی که در طول یک ماه گذشته، هم در ذهن خودم و هم در نگاه عزیزانی که دورهام کرده بودند میدیدم، حالا با همهی کمخوابی احساس سرزندگی تازهای میکنم. میدانم باید روی تخت همچنان دراز بکشم، نه تنها امروز در این بیمارستان که سه چهار روز آینده هم در خانه، ولی اگر ولم میکردند لباس ورزشم را تنم میکردم و پیش از اینکه اولین رگهی نور از پنجره اتاقم به درون بتابد میزدم بیرون و در جنگل اطراف بیمارستان که وجب به وجبش را خوب میشناسم میدویدم و دلِ تازه تعمیر شدهام را جلا میدادم.
یا میرفتم و کفش و کلاه میکردم و موتور خوشدستم را که یک ماهی است استارت نخورده به غرش درمیآوردم و سرمای خشک این بامداد زمستانی را با اشتیاق به ریههایم میکشیدم و آخرین نشانههای حضور یکماهه مرگ در حول و حوشم را به دور دستهای زمان میتاراندم.
از دیروز که روی تخت عمل، بر مونیتوری تلویزیون مانند،تصویر سیاه و سفید و تار شیئی را دیدم که شبیه به تصویر اولین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت در رگهای قلبم حرکت میکرد، احساس میکنم کهکشان کوچک وجودم به دست قدرتمند انسان فتح شده است. دست که به سینهام میکشم آن ماهوارهای را که پانزده میلیمتر طول و سه میلیمتر قطر دارد و به فنری ظریف ماننده است را احساس میکنم که دست توانای انسان بر مدار قلبم قرار داده است.
به زیبائی بامداد سوگند که اگر دل، پایداری نمیکرد و در طول عمل از حرکت میایستاد تنها داغی که بر آن بجا میماند داغ ندیدن استقرار دموکراسی در وطنم بود.
January 30, 2010
دو قطره باران بر رنگین کمان دموکراسی طلبی
این معجزهی دموکراسی طلبی است که فریاد برآمده برای آزادی را از هر گلو که باشد باور دارد و ارج مینهد. رنگین کمان آزادیخواهی با هر قطره بارانی که در پسزمینهی آفتاب میبارد جلوهی تازهای مییابد و چشم جهانیان را بیشتر از پیش خیره میکند.
برخی از جریانات دموکراسی طلبِ برآمده از چپ، همچون آن دسته از تلاشگران دینباوری که در عمل از رژیم اسلامی بریده و صدای دموکراسی طلبیشان را در صدای دموکراسی طلبان ملی و لائیک و سکولار انداختهاند هنوز که هنوز است از به رسمیت شناختن بخشی از جنبش دمکراسی طلبی که از سلطنتباوری برآمده سر باز میزنند و به این نمیاندیشند که اگر قرار بود دموکراسیطلبانی که دستکم سی سال است علیه رژیم اسلامی مبارزه میکنند، با همین معیارهای نادرست به سره و ناسره کردن دموکراسی طلبان بپردازند، دموکراسیطلبی امروز خود آنان نیز زیر علامت سئوال میرفت.
من که در مخالفتم با رژیم دیکتاتوری شاه سابق تردیدی وجود ندارد و حتی اگر کسی از سابقه محکومیت سیاسیام در آن رژیم بیخبر باشد دستکم نمایش «مصدق» یا فیلم «شب بعد از انقلاب» مرا دیده یا از آنها مطلع است، مبارزه با دیکتاتوری سلطنتی را با مخالفت با طرفداران رژیم پادشاهی مبتنی بر دموکراسی و رعایت حقوق بشر، یکی نمیپندارم. اولی را یکی از اشکال دیکتاتوری و دومی را شکلی از دموکراسی که مصدق میخواست و بعدها بختیار به خاطرش جان داد میدانم؛ نوعی از دموکراسی که بیست و پنج سال است در وطن دومم هلند تجربهاش میکنم. اعدام آرش و محمدرضا، این دو گل نورسته در باغ دموکراسی طلبی ایران، گرچه از سرچشمه متفاوت از من آبیاری شده بودند اما این احساس مسئولیت را در من برانگیخت تا با نوشتن این مطلب بر اهمیت ایجاد صف متحد دموکراسی طلبی تاکید مجدد کنم.
شانزده هفده سال پیش، من در حین ساختن فیلم «جنایت مقدس» با این پرسش اساسی روبرو شدم که برخوردم با جانباختگان جنایات رژیم اسلامی در خارج از کشور، که هر یک برآمده از خواستگاههای فکری مختلف بودند چگونه باید باشد. و این مربوط به چندین سال پیش از زمانی است که مبارزان تازه نفس دموکراسی طلبی، چه آنان که از خواستگاه چپ برآمدند و با ترک حزب و سازمان و گروه و فرقهشان، و پیوستن به جنبش دمکراسی طلبی، توش تازهای به آن بخشیدند، و چه آنانی که از خواستگاه دینباورانه سربرآوردند و با ترک سپاه و بسیج و مجلس و دولت و حوزه و دانشگاه، رنگی بر رنگین کمان دموکراسی طلبی افزودند. اکنون آرزومندم که اگر آن پرسش برای چپ دموکرات و مذهبیون سکولار پیش نیامده حالا با بر دار رفتن دو پیکر جوان آرش و محمدرضا برای آنان نیز پیش بیاید. آرزوی برترم البته این است که پاسخ آنان نیز به این پرسش مثل پاسخ من در فیلم «جنایت مقدس» باشد؛ فیلمی که در آن همانقدر به شرفکندی سکولار و رجوی مذهبی پرداختم که به بختیار مشروطه طلب؛ همانقدر از قربانیان کمونیست و سوسیالیست و ملیگرا نامبرده شده که از مذهبیون و سلطنت طلبان. و از این واهمه نداشته باشند که به حمایت از رژیم دیکتاتوری گذشته که خود برای سرنگونیش کوشیدهاند متهم شوند.
همبستگی و همگامی ملیگرایان و چپ دموکرات با خداباوران معتقد به جدائی دین از دولت، و سلطنتطلبان معتقد به دموکراسی نه تنها امروزه ضرورت مبارزه با دیکتاتوری اسلامی حاکم بر وطن ماست بلکه در آینده، یعنی در ایران آزاد و سکولار نیز برای حفظ دستاوردهای دموکراتیک مردم، و به یغما نرفتن آن توسط جریانات تمامیتخواه، از هر شکل آن، جنبه حیاتی دارد.
January 25, 2010
پیشگوئی!
ظریفی میگفت وقتی دیدم شهره آغداشلو که حاضر بود برای بازی در فیلمی از عباس کیارستمی در ایران حتی چادر سر کند با دستبند سبز در تظاهرات اعتراضی نیویورک شرکت کرد با خودم گفتم نصف این رژیم رفتنی است. حالا که شنیدم خود عباس کیارستمی از داوری جشنواره فجر امسال سر باز زده دیگر فهمیدم فاتحه این رژیم، به کل، خوانده است!
January 24, 2010
موج تحریم جشنواره فیلم فجر آغاز شد
اعلامیه تعدادی از سینماگران صاحبنام ایران که با عنوان «پیامی به سینماگران جهان» به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر شد با اینکه بدلیل امنیتی نامی از امضاء کنندگان آن را به همراه نداشت اولین پاسخ مثبت را از سینماگران نامداری همچون «کن لوچ»، « تئو آنجلوپولوس»، «فیلیپ لوره» و «الیا سلیمان» دریافت کرد. آنها در مصاحبهای با نشریه مشهور «ایندیپندنت» علت اصلی تصمیم به بیرون کشیدن فیلمهایشان از جشنواره فجر را همین اطلاعیه «پیامی به سینماگران جهان» عنوان کردند.
متن مقاله مفصل «ایندیپندنت» را میتوانید در [اینجا] بخوانید و متن پیام را در [اینجا].
January 20, 2010
نیروی محرکه جنبش سبز کدام است؟
تا آنجا که از نوشتهها و اظهار نظرهای مختلف برمیآید کسی در خصلت چندصدائی بودن جنبش مردم ایران پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر، تردید ندارد. یکی آن را تکثرگرا میخواند و دیگری تنوعگرا. یکی آن را چندوجهی مینامد و دیگری چندگرایشی. ولی همه یک معنا را مد نظر دارند؛ این که ترکیب این جنبش، یعنی نیروهائی که در این جنبش وجود دارند از یک خواستگاه اجتماعی و عقیدتی واحد برنیامدهاند.
ولی مگر خواستگاه اجتماعی و عقیدتی نیروهای حاضر در جنبشهای دیگر، یا مشخصا در جنبش انقلابی ضد سلطنتی ایران سی سال پیش از این، برآمده از یک منشاء بود؟ به هیچوجه. آنچه کمر رژیم پادشاهی را شکست شرکت وسیع نیروهای متنوع، از کارگر و کارمند، دانش آموز و دانشجو، روستائی و شهری، مذهبی و بیمذهب، ملیگرا و جهانوطن گرفته تا روحانی و بازاری، کپرنشین جنوب و آپارتماننشین شمال بود. حالا از تشکلات و سازمانها و احزابی که هر یک بخش کوچکی از این توده وسیع را سازماندهی کرده بودند میگذرم.
طبیعی است که هر دسته و گروهی از این نیروهای پویندهی جنبش سی سال پیش با خواستههائی معین، گرچه ناروشن، ولی به هر حال متفاوت با دیگران به میدان آمده بودند. بنابراین تا آنجا که به خصلت جنبش انقلابی 57 مربوط میشود آن را نیز نمیتوان جنبشی تک صدائی، تکثرگریز، تنوعگریز، تک وجهی یا تکگرایشی نامید. نکته قابل ملاحظه در این بحث البته این است که آن جنبش که پس از پیروزی، انقلاب اسلامی نامیده شد، از وقتی آقای خمینی به فرانسه رفت و رهبریش بر جنبش تثبیت شد روز به روز به سمت و سوی خواست یک نیرو از نیروهای موجود در جنبش تمایل یافت تا وقتی که با ورود خمینی به ایران، حتی چند ماه پیش از سقوط رژیم پادشاهی، نیروی مذهبی متشکل از روحانیت سنتی شیعه و بازاریان به نیروی محرکه بلامنازغ جنبش بدل شد، بدین معنا که از آن پس این نیرو حتی بدون حمایت نیروهای دیگری که تا آنزمان با آن همگام بودند میتوانست جنبش را به سرانجام مورد نظرش، یعنی سقوط پادشاهی و ایجاد جمهوری اسلامی، راهبر باشد.
اینکه چگونه شد که علیرغم آن طیف وسیع نیروهای درون جنبش، ملیگرایان، ملی-مذهبیها، مجاهدین، فدائیان، تودهایها و و ... مذهبیون سنتی توانستند نه تنها رهبری را به دست بگیرند که حتی به نیروی محرکه جنبش بدل شوند تا کنون موضوع صدها مقاله و کتاب بوده است که اغلب در یک پاسخ با هم مشترکند: سرکوب شدید نیروهای ملی و دموکراسی طلب، و چپ گرایان از هر دسته و گروهی، در طول ربع قرن پس از کودتای 28 مرداد 32، و همزمان با آن بازگذاردن دست مذهبیون سنتی در ایجاد تشکلهای مذهبی؛ تشکیلات وسیعی که با آغاز جنبش اعتراضی مردم در سال 56 توانست در غیاب احزاب سیاسی واقعی جای خالی آن را به راحتی پر کند.
چه با تحلیل فوق موافق باشیم چه نه، این واقعیت را باید بپذیریم که گرچه جنبش انقلابی سال 57 نیز با چندصدائی آغاز شد اما به تدریج خواست نیروی مذهبیون سنتی به عنوان نیروی محرکه انقلاب که چیزی جز ایجاد جمهوری اسلامی ایران نبود به خواست اصلی انقلاب بدل شد. حال ببینیم نیروی محرکه جنبشی که سبز نامیده میشود کدامیک از نیروهای متفاوت موجود در درون این جنبش، و خواست اصلی این نیرو کدام است؟
بیآنکه در تقدم و تاخر سیاهه زیر قصدی نهفته باشد به راحتی میتوان فعالین گروههای مختلف ملیگرا، چپ سوسیالیست، طرفداران پادشاهی مشروطه، مذهبیون سکولار، اصلاحطلبان مذهبی و روحانیت غیر دولتی را در صفوف متحد جنبش سبز از یکدیگر تشخیص داد که تماما، چه آشکارا و چه با کمی مِن و مِن، خواست اصلیاشان را جدائی دین از دولت، رعایت حقوق شهروندی، آزادی احزاب و اجتماعات، و در یک کلام، دموکراسی اعلام میکنند. در میان همین صفوف که با حاکمیت اسلامی رودررو ایستادهاند البته نیروهای دیگری نیز قابل تمیزند که خواستههائی متفاوت از این جمع دارند مثل چپ سنتی یا به قول خودش انقلابی که خواستار استقرار دیکتاتوری پرولتاریاست، یا مذهبیون غیرسنتی مثل مجاهدین خلق که روزی خواستار برپائی جامعه بیطبقه توحیدی بودند و حالا نمیدانم خواهان چگونه جامعهای هستند، و یا طرفداران سلطنت مطلقه پادشاهی که آرزوی بازگرداندن ایران به دوران استبداد پهلویها را دارند.
پاسخ خود من به پرسشی که در عنوان این مطلب طرح شده به روشنی این است که نیروی محرکه جنبش سبز ترکیبی است از گروههائی از جامعه امروز ایران که علیرغم خواستگاههای مختلف اجتماعی و نگرشهای سیاسی متفاوت، رسیدن به دموکراسی را بعنوان خواست اصلیشان مطرح کردهاند. سی سال پیش جنبشی چندصدائی به انقلابی تکصدائی فرو غلتید چرا که خاموش کردن صدای دگراندیشان لازمهی استقرار رژیم تمامیت خواه جمهوری اسلامی ایران بود. اما امروز خصلت چندصدائی جنبش سبز در هیچ مرحله از تکاملش نمیتواند به تکصدائی کاهش یابد چرا که تک صدائی با روح خواست این جنبش که همانا دموکراسیطلبی باشد در تناقض خواهد افتاد. ایرانِ دموکراتیک یعنی ایرانِ چندصدائی. مگر اینکه مثل گذشته به دموکراسی باور نداشته باشیم و آن را مرحلهای برای گذار به شکل دیگری از تمامیتخواهی ببینیم.
از آنجا که من خود از یکسو برآمده از چپ، و از سوی دیگر تلاشگر جنبش دموکراسیطلبی مردم ایران هستم تمایل دارم در برخورد برخی از سرشناسان چپ با جنبش سبز بیشتر باریک شوم. گروهی از میان چپهای طرفدار دموکراسی وجود دارند که کلا به این نکته باور ندارند که جنبش سبز با گرایش دموکراسیطلبانه همخوانی دارد. آنها با تکیه بر برخی از اظهار نظرات چهرههای شاخص جنبش، این حرکت را تلاشی برای بازگشت به معیارهای آغازین انقلاب اسلامی و در یک کلام عقبگرد بیشتر ارزیابی میکنند. اما دستهای هم وجود دارند که به خصلت دموکراسیطلبانه جنبش سبز باور دارند و با تمام امکانات به آن یاری میرسانند اما با پنهان کردن خواستهای روشن و قابل دفاع خویش به نوعی تقیه دست میزنند. مشکل این نگاه یکی هم این است که به اصلاحطلبان این تصور غلط را میدهد که آنها از امتیازاتی برخوردارند که دیگر نیروهای جنبش سبز از آن بیبهرهاند. این برخورد موجب میشود که نقد اصلاحطلبان از طرف نیروهای دیگر جنبش سبز، به عنوان سنگ اندازی در راه اتحاد تمامی نیروها تلقی شده، و این گروه از موهبت نقدپذیری محروم بماند. و از این نیز بدتر تصویر مخدوشی است که اینان از خود و جنبش چپِ دموکراسیطلبِ ایران به دست میدهند؛ تصویری از کسانی که همواره چیزی برای پنهان کردن از مردم خود دارند.
و حرف آخر اینکه: آنان که گمان میکنند برای حفظ همبستگی در جنبش سبز باید پشت زبان و ادبیات یکی از نیروهای متشکلهی این جنبش، یعنی اصلاحطلبان پنهان شد ناخواسته رنگی از این رنگین کمان زیبا را حذف میکنند؛ رنگین کمانی که نه تنها در گام به گام جنبش باید مقابل چشم جهانیان بدرخشد بلکه بویژه باید در فردای رسیدن این جنبش به اهدافش، یعنی در ایرانی دموکراتیک، مثل تخم چشم از آن محافظت شود.
January 18, 2010
پیامی به سینماگران جهان
یکی از فیلمسازان صاحبنام ایران اعلامیهای با عنوان «پیامی به سینماگران جهان» را از سوی جمعی از سینماگران متعهد و مردمدوست ایرانی به دو زبان انگلیسی و فارسی از ایران برایم ارسال کرده تا در پخش آن یاریشان کنم. همانطور که در آغاز پیام آمده این فیلمسازان به دلیل «فشارهای امنیتی» نتوانستهاند نامشان را در زیر این اعلامیه بیاورند (از همین رو من هم از نامبردن فیلمساز متعهدی که این پیام را برایم فرستاده معذورم).
از آنجا که تحریم جشنوارهی دولتی فیلم فجر و تقاضا از سینماگران دیگر کشورهای جهان برای پیوستن به این حرکت اعتراضی، و عدم شرکت در جشنواره از طرف میهمانان خارجی میتواند به جنبش دموکراسی طلبانهی مردم ایران یاری رساند از همه دوستان تقاضا دارم در پخش این پیام و بازنشر آن در رسانههای فارسی و انگلیسی زبان یاری کنند.
[متن پیام به فارسی] [متن پیام به انگلیسی]
January 14, 2010
اظهار محبت مجدد کیهان تهران به این حقیر!
روزنامه کیهان تهران (امروز پنجشنبه 24 دیماه، 14 ژانویه)
يك فيلمساز ضد انقلاب كه در پروژه هاي شبكه ناتوي فرهنگي همكاري مي كند، مهدي كروبي و ميرحسين را قابل اعتماد و هاشمي رفسنجاني را غيرقابل اعتماد معرفي كرد.
رضا علامه زاده پس از فرار برخي از عناصر مورد استناد و ادعاي كروبي، به مصاحبه با آنها پرداخت تا در سناريوي اتهام پراكني در جمهوري اسلامي به شبكه هايي نظير بي بي سي كمك كند. خروج اين افراد از كشور و همكاري بعدي با كارگردان بدسابقه و آلوده نظير علامه زاده، قوت بيشتري به اين احتمال داد كه آغاز تا پايان اين ماجرا، يك سناريوي از پيش نوشته شده بود كه كروبي فقط در آغاز آن به بازي گرفته شده است.
نامبرده طي مقاله اي در سايت گويانيوز به برخي اظهارنظرها درباره ايفاي نقش هاشمي به نفع جنبش سبز اشاره كرد و نوشت: دوباره خبر از تلاش هاي پشت پرده آقاي هاشمي رفسنجاني براي سوار شدن بر موج اعتراض به گوش مي رسد. اينكه جنبش سبز يكبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خيابان بيايد؛ اينكه در آن نماز جمعه هاشمي رفسنجاني راه ميانه پيش گرفت و يكي به نعل و يكي به ميخ زد آيا كافي است تا او را واسطه شايسته اي براي پيشبرد مذاكره ميان اين جنبش دموكراسي طلبانه و حاكميت ديكتاتوري در ايران بدانيم؟... من از آن دسته كساني نيستم كه باور دارند انسان ها تغيير نمي كنند و اگر كسي روزي در موضع معيني قرار داشت هرگونه تغيير موضعش را تاكتيكي يا رياكارانه مي دانند. اگر اينگونه بود احترام عميقي براي آقايان ميرحسين موسوي و مهدي كروبي قائل نمي بودم و شخصيتي چون زنده نام آقاي منتظري را يكي از چهره هاي كمياب تاريخ سياسي ايران نمي دانستم. اما يك كاسه كردن و به خوب و بد تقسيم كردن اين و آن را هم نوعي خلط مبحث مي دانم. آيا آقاي رفسنجاني كه در دوره هشت ساله رياست جمهوري اش تجاوزات آشكار به حريم مطبوعات ثبت شده (كه ماجراي تكاندهنده فرج سركوهي فقط يك نمونه از آن است)، مي تواند آزادي مطبوعات، كه تنها يكي از خواست هاي معترضين است را تحمل كند؟ ... تنها خواست مشترك آقاي رفسنجاني با مخالفان رژيم، كنار زدن احمدي نژاد است.
January 12, 2010
عقلای قوم، صفتی برای فرار از نامبردن بدنامان
دوباره از هر گوشه خبر از تلاشهای پشت پردهی آقای هاشمی رفسنجانی برای سوار شدن بر موج اعتراضات به گوش میرسد. گاهی با نام بردن از او، و اغلب با پنهان شدن پشت صفت تازهای که زیرکان برایش دست و پا کردهاند تا ناچار نباشند نامش ببرند!
اینکه جنبش سبز یکبار از فرصت حضور او در نماز جمعه بهره گرفت تا به خیابان بیاید؛ اینکه در آن نماز جمعه هاشمی رفسنجانی راه میانه پیش گرفت و یکی به نعل و یکی به میخ زد آیا کافی است تا او را واسطهی شایستهای برای پیشبرد مذاکره میان این جنبش دموکراسی طلبانه و حاکمیت دیکتاتوری در ایران بدانیم؟
برای پاسخ به این پرسش باید به دو پرسش بنیادی دیگر پاسخ داد:
یک) آیا باور داریم که گوهر جنبش کنونی مردم ایران که جنبش سبز نامیده میشود تلاش برای برقراری دموکراسی در ایران است یا نه؟ دو) آیا باور داریم که آقای رفسنجانی کسی است که تا همین چند ماه پیش دومین شخص در تمامی تصمیم گیریهای ضد دموکراتیک رژیم اسلامی بوده است یا نه؟
با کسانی که به این دو پرسش پاسخ منفی میدهند کاری ندارم اما اگر پاسخ به این دو پرسش مثبت باشد جواب دادن به پرسش قبلی آسان میشود. واسطهگریِ کسی مثل آقای هاشمی تنها با هدف بیرون کشیدن تمامیت رژیم از بحرانی است که حضور مردم آزادی طلب موجب آن شده است. اینکه آیا او قادر خواهد بود بحران را مهار کند یا نه البته پرسش دیگری است که به جای خود اهمیت ویژهای دارد، اما برای تمرکز بر موضوع این مقاله به آن نمیپردازم.
من از آن دسته کسانی نیستم که باور دارند انسانها تغییر نمیکنند و اگر کسی روزی در موضع معینی قرار داشت هرگونه تغییر موضعش را تاکتیکی یا ریاکارانه میدانند. اگر اینگونه بود احترام عمیقی برای آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی قائل نمیبودم و شخصیتی چون زندهنام آقای منتظری را یکی از چهرههای کمیاب تاریخ سیاسی ایران نمیدانستم. اما یک کاسه کردن و به خوب و بد تقسیم کردن این و آن را هم نوعی خلط مبحث میدانم. آیا آقای رفسنجانی که در دوره هشت سالهی ریاست جمهوریاش تجاوزات آشکار به حریم مطبوعات ثبت شده (که ماجرای تکاندهندهی فرج سرکوهی فقط یک نمونه از آن است)، میتواند آزادی مطبوعات، که تنها یکی از خواستهای معترضین است را تحمل کند؟ ایشان فقط وقتی حسابش را کمی از کلیت نظام جدا کرد که دید احمدی نژاد از «آزادی بیان»ی که رهبر به او داد استفاده کرد و در مناظره تلویزیونی انتخاباتی به چپاول مالی او و فرزندانش اشاره کرد. بعلاوه رفسنجانی بعنوان دومین فرد نظام پیش از هر کس دیگری شاهد برنامهریزی بیت رهبری برای تقلب گسترده در انتخاباتِ پیش رو بود؛ انتخاباتی که قرار بود به دستور رهبری در هر شرائطی احمدی نژاد را از صندوق در آورد. همین اطلاعات موجب شد که آقای هاشمی پیش از انتخابات در نامه سرگشادهاش به رهبر او را از خطرات تقلب در انتخابات بهراساند.
راستی اگر احمدی نژاد آنچنان به او و فرزندانش نمیتاخت و در مقابل میلیونها تماشاگر مستقیما دست روی نقطه ضعف بزرگ او نمیگذاشت آقای هاشمی باز هم از احتمال تقلب در انتخابات نگران میشد و نگرانیش را در نامهای سرگشاده به رهبر با مردم در میان میگذاشت؟ آیا در تمام این سی سال گذشته در این همه انتخابات که انجام شد هیچ تخلفی صورت نگرفت و تقلبی در کار نبود؟
برخی اینگونه تحلیل میکنند که هاشمی رفسنجانی به چنان وزنهای در سیاست ایران بدل شده که همراهیاش با باند رهبری به ضرر جنبش تازه پا گرفتهی سبز است. در این تردیدی ندارم. اما مگر عدم همراهی او با باند رهبری در اثر حمایت از جنبش سبز صورت گرفته است؟ خیر! آقای خامنهای که از آغاز رهبر شدنش بدون تکیه بر آقای رفسنجانی کارش پیش نمیرفت وقتی گمان برد از یکسو نسلی از ذوب شدگان در ولایتش را در سپاه و بسیج و ارگانهای اطلاعاتی به باردهی نشانده و از سوی دیگر بخش عظیمی از ملایان ریز و درشت را در مواضع کلیدی روحانیت به خدمت گمارده، ارادهی تمامیتخواهش بر این قرار گرفت تا یکبار برای همیشه از حق السهم دادن به یار غارش در تمامی فجایع، از قتل مخالفان در خارج و داخل گرفته تا سانسور و شکنجه و چپاول بیبندوبار، شانه خالی کند و مزهی واقعی ولایت «مطلقه» فقیه را بی باج دادن به او بچشد!
حالا برخی نه تنها در داخل رژیم که در بیرون از آن نیز تلاش میکنند اینگونه جلوه دهند که رفت و آمد پشت پرده آقای هاشمی، که او را یکی از عقلای قوم میخوانند، به بیت رهبری برای این است که رسیدن به برخی از خواست های معترضینی که برای اینکار خون دادهاند را تسهیل کند. عجیب است کسانی اینگونه شبهات را ترویج میکنند که بعضا امضاء کننده بیانیهی تقاضا برای محاکمه سران جمهوری اسلامی در دادگاه جنائی بینالمللی نیز هستند. باید از آنان پرسید پس چه کسانی قرار است در این دادگاه به میز محاکمه کشیده شوند اگر آقای رفسنجانی با آنهمه سوابق سیاه جزو آنان نیست؟ عامل اینهمه فجایع در طول اینهمه سال تنها خامنهای و آقا مجتبی بوده و هستند!؟
برخی حتی خلط مبحث را تا آنجا پیش میبرند که خصلت ارزشمندِ به دور از خشونت بودن جنبش سبز را به باری به هر جهت بودن آن تعبیر میکنند. گوئی برای این جنبش مهم نیست چه کس یا کسانی آن را نمایندگی میکنند. یا چون اصل مذاکره و سازش برای رسیدن به اهداف جنبش، پذیرفته و مقبول است هر شکلی از مذاکره و هر نوعی از سازش را با اهداف آن همخوان میبینند؛ حتی اگر این مذاکره میان رهبر و رفسنجانی در پشت درهای بسته بیت رهبری صورت بگیرد، و موضوع سازش یافتن راهی برای توافق میان خواستهای این دو نفر باشد.
آنها فراموش میکنند که تنها خواست مشترکی که آقای رفسنجانی با میلیونها مخالف رژیم اسلامی دارد کنار زدن احمدینژاد از ریاست جمهوری است. اما نه به انگیزهای مشابه آنها، بلکه به خاطر همهی امتیازاتی که خود و فرزندانش از آن بهرهمند بوده و هستند و حالا در خطر افتاده است. تردید ندارم که در پشت درهای بستهی بیت رهبری تنها سخنی که میان این «عاقل قوم» و «رهبر عظیم الشان» نمیرود خواستهای فریاد شده از گلوی ندا و سهراب و میلیونها کوشندهی جنبش سبز در ایران و بیرون از آن است. اگر رهبر دست آشتی ایشان را با تضمین مجدد این امتیازات بفشارد تا آنجائی که به رفسنجانی مربوط میشود او به خواستش رسیده است.
اما آیا این توافق در شرائطی که تعادل در رابطه مردم و حاکمیت به سود مردم به هم ریخته است مشکلی از رهبر میگشاید؟ بدون تردید پاسخ منفی است. اگر این امکان وجود داشت خیلی پیشتر این توافق بین این دو یار قدیمی صورت گرفته بود و آقای هاشمی نامهی سرگشادهای به هیچکس نمینوشت. جنبش سبزی که برای استقرار دموکراسی در ایران آغاز و با حمایت معنوی تمامی آزاداندیشان جهان روبرو شده ریشهایتر از آن است که در دست «عقلای قوم» به بازی گرفته شود. چهرههای شاخص این جنبش در ایران نیز تا کنون بر پیمانشان با مردم ایستادهاند و راهی برای رژیم اسلامی جز عقب نشینی باقی نگذاشتهاند. این بار مردمی که آگاهانه با خواست روشن دموکراسی طلبی و انتخاب شیوه مبارزه به دور از خشونت برای تثبیت گام به گام دستاوردهای حرکت اعتراضیشان در طول این راه دراز آمادهی مذاکره و سازش نیز هستند خودشان بهتر میدانند چه کسانی شایستگی نمایندگیشان را دارند.
January 11, 2010
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را // چندان امان نداد که شب را سحر کند
قتل زهرا کاظمی در اثر ضربهی مغزی در زندان بیتردید تنها جنایتی نیست که ارتکابش به دست قاضی مرتضوی صورت گرفته است. چندین بار دیگر پیش از آن نیز اسم این مومن ذوب شده در ولایتِ خامنهای به عنوان آمر یا عامل شکنجه و قتل این یا آن زندانی بر زبانها رانده شده بود. اثر این افشاء شدنها اما جز ارتقاء درجه در سیستم جانیپرور ولایت مطلقه فقیه و نزدیکی بیشتر او به بیت رهبری نتیجهای نداشت. چرا که ولایت، سکوت مردم در مقابل نابکاریهای حکومتش را مدیون همینگونه رفتارها از سوی قاضی مرتضویها میدید. اما وقتی مردم معترض علیرغم اینهمه سال سرکوب و تجاوز وارد صحنه شدند، معادلات بهم خورد. و این طبیعیترین تاثیر حضور مردم معترض در خیابانهاست. نه امروز، که همیشه.
انگار همین دیروز بود که شاه با دستگیری تیمسار نصیری، رئیس ساواکش موافقت کرد و او به دست تیمسار ازهاری که از خودش خوشنامتر نبود به زندان افکنده شد. و از سرنوشتش همه خبر دارند. آنروز دیگر به تیمسار نصیری به عنوان یکی از عوامل استمرار سکوت معترضین در نزدیک به دو دهه نگاه نشد بلکه بعنوان عامل شکستن آن سکوت دیده شد. اگر پیش از آن «عقلای قوم»ِ آن زمان باز گذاشتن دست او را در هر جنایتی لازمهی بقای رژیم پادشاهی میدانستند، آنروز دست بسته به زندان فرستادنش را برای تداوم رژیم ضروری تشخیص دادند.
از وقتی حرکت اعتراضی مردم وطنمان از سطح «الله اکبر» و «یا حسین میر حسین» به عمق «مرگ بر دیکتاتور» و «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» رسید پیدا بود که دیر یا زود رژیم ولایت مطلقه فقیه به موازات تشدید سرکوب و فشار و سانسور ناچار میشود به قربانی کردن برخی از مهرههایش تن در دهد. و همین یعنی آغاز فروپاشی ساختار رژیم از درون. فرقی نمیکند چه کسانی به دست چه کسانی از کار کنار زده، محاکمه یا زندانی میشوند. همینقدر که این روند آغاز شود به این معناست که مردمی که برای رسیدن به آزادی اینگونه مصمم به میدان آمدهاند دارند میوه شیرین نهالی که کاشتهاند را برداشت میکنند.
شاید برخی در داخل و خارج رژیم به این امید بسته باشند که به اصطلاح خودشان «عقلای قوم» بتوانند جنبش دموکراسی طلبانه مردم ما را مهار کنند. من از این بابت نگرانی ندارم. این «عقلای قوم» اگر واقعا عاقل بودند آنوقت که زمام امور را در دست داشتند تا این حد پا از گلیمشان درازتر نمیکردند و کمی به خواست مردم ایران اهمیت میدادند. شاه هم وقتی زیر فشار تظاهرات خیابانی و آغاز اعتصابات، شریف امامی را به عنوان نخست وزیر انتصاب کرد و به آزادی زندانیان سیاسی رضایت داد خیال کرد کار را به دست عقلای قوم زمان خودش سپرده است. او گمان میکرد شریف امامی که نخست وزیریاش حدود دو دهه پیش از آن با قتل دکتر خانعلی در تظاهرات مسالمتآمیز آموزگاران و فرهنگیان ساقط شده بود از ذهن مردم به اندازه کافی دور مانده است. دور گرفتن عقلای قوم در آخرین ماههای قبل از خروج شاه از کشور جز تشدید مبارزه نتیجهای برای او نداشت. رژیم شاه به روشنی در بن بست قرار گرفته بود. نه راه پیش داشت نه راه پس. تندروان به وضوح نشان داده بودند که دیگر قادر به مهار جنبش نیستند و میانهروان هم به عینه دریافتند که پس از آن همه سال تندروی تمامی پلهای پشت سر برای میانهروان فرو ریخته است. وضعیتی که امروزه رژیم ولایت مطلقه فقیه با آن روبروست. بن بست! در شرائط فعلی باز گذاشتن دست تندروان برای سرکوب و جنایت بیشتر، به وضوح نتیجهای جز تشدید نارضایتی و سرعت گرفتن جنبش مردم نخواهد داشت، و عقب نشینی و قربانی کردن چهرههائی همچون قاضی مرتضوی به دست کسانی که در تجاوز به حقوق مردم دستکمی از خود او ندارند نیز نیروبخش جنبش اعتراضی مردم خواهد بود.
متهم شناخته شدن قاضی مرتضوی در سه قتل در بازداشتگاه کهریزک که تنها مشتی از خروار است گام آغازین در برپائی محاکماتی است که دیر یا زود سران جمهوری اسلامی، از رهبرشان گرفته تا آنان که «عقلای قوم» نامیده میشوند را انتظار میکشد؛ دادگاهی با نظارت بینالمللی و رعایت تمامی حقوق متهمان؛ حقوقی که زهرا کاظمی و هزاران هزار زندانی سیاسی دیگر در تمام این سالهای سیاه رژیم اسلامی به تمامی از آن محروم بودهاند.
January 9, 2010
وصیتنامهی سرگشاده!
دکترم، خانمی میانسال و هنوز جذاب، قبل از اینکه چیزی بپرسد چرخی در پرونده پزشکیام بر صفحه کامپیوترش زد و وقتی دید جز قرص سیالیس - مشابه نامعروفتر و کارآتر ویاگرا-، داروی دیگری در طول سه سال گذشته برایم تجویز نکرده است با نیشخند شیرینی پرسید: مشکل تازهای پیدا شده؟
نیشخندش، هنوز توضیحاتم تمام نشده، به اخمی ناشی از نگرانی بدل شد. بیآنکه معاینهام کند گفت همین حالا تلفنی برایم قرار میگیرد تا مستقیم بروم بیمارستان برای کاردیوگرافی چون فشاری که چند روز گذشته بیمقدمه روی قفسه سینهام احساس کردهام میتواند نشانهی سکته خفیف قلبی باشد.
حرفش تمام نشده نفسی به راحتی کشیدم. بالاخره چیزی پیش آمده بود که نزدیکانم نگران من شوند! این آرزو را داشتم به گور میبردم. فرزندانم از اینکه هر زمستان چندین بار در رختخواب میافتند و من راست راست راه میروم بفهمی نفهمی ناراحتند. نه اینکه آرزوی بیماری برای من داشته باشند یا خدای نخواسته بدم را بخواهند. ولی به هر حال جائی در ته دلشان بدشان نمیآمد یکبار هم آنها بر بالین من بیایند؛ حالا اگر نه در بیمارستان، دستکم در خانه.
یکبار، یک کدامشان حتی این را به زبان آورد. یخبندان شدیدی بود و پسرم سرمای سختی خورده بود. وقتی با صدای ناله مانند زنگ زد و این را گفت، بدون اینکه به او چیزی بگویم یک دیگ کوچولو سوپ درست کردم و قابلمه سوپ را توی خورجین موتورسیکلت خوش دستم گذاشتم و نیم ساعت در جادههای یخزده گاز دادم و سوپ را که هنوز ولرم بود رساندم به خانهاش. وقتی با حال نزار و سر و روی آشفتهای که داشت مرا در لباس چرمی موتورسواری و یک قابلمه سوپ دید با اینکه از محبتم خیلی خوشحال شد ولی نتوانست احساس بدی که همزمان به او دست داده بود را پنهان کند و گفت: یکی نداند خیال می کند من بابای شما هستم!
از آن جدیتر وضعیت من و فرناز است. طفلی هفده هیجده سال جوانتر است ولی تا حرف میشود میگوید وقتی من مُردم این کار را بکن، این کارو نکن! وقتی من مُردم این حرف را بزن، این حرف را نزن! وقتی من مُردم این.... از بس مطمئن است که پیشمرگ من میشود!
توی راه بیمارستان از داخل ماشین به فرناز زنگ زدم. اول فکر کرد دارم سر به سرش میگذارم. بعد که فهمید شوخی نمیکنم فکر کرد دارم میروم عیادت دوستی یا همکاری. تا صد تا قسم نخوردم حرفم را باور نکرد. وقتی هم باور کرد به جای نگرانی زد زیر خنده و گفت یادم نرود قبل از ورود به بیمارستان وصیتنامهام را بنویسم! باز هم خندید، اما این بار وسط خنده یکباره مکث کرد و خیلی جدی گفت: ببین، خیلی نگران شدم. تا نیم ساعت دیگه تو بیمارستانم.
در اتاق انتظار بیمارستان یک پرستار صدایم زد بروم روی دوچرخهی ثابت پا بزنم تا نوار قلبی ازم بگیرد. وقتی مشغول پا زدن بودم فکر کردم کاش شوخی فرناز را جدی میگرفتم و وصیتنامهام را قبل از ورود به بیمارستان مینوشتم. وسطِ پا زدن و هِن و هِن کردن داشتم فکر میکردم راستی اگر میخواستم بنویسم چه مینوشتم.
دیدم مال و اموالی که ندارم که بخواهم به کسی ببخشم. همینقدر که بدهیهای بانکیام را بپوشاند دور و بریهایم باید کلاهشان را بیاندازند هوا. کتابهائی که نوشته و فیلمهائی که ساختهام هم که جز دردسر در زندگی برایم نداشتهاند. چه کسی غیر از خودم حاضر است مسئولیت کارهائی را که نه به درد دنیا میخورند و نه به درد آخرت به عهده بگیرد؟ به هر کس ببخشمشان میگوید مال بد بیخ ریش صاحاب!
تنها سرمایهی به دردخوری که دارم همین اعضاء سالم بدنم است که آنها را هم چندین سال پیش در یک سند رسمی در سازمان بهزیستی پیشاپیش به نیازمندانش بخشیدهام، و قرار است وقتی زبانم لال بعداز هزار سال کارم تمام شد، قبل از اینکه سوزانده شوم هر عضو به دردخوری که دارم را سوا کنند برای بیماران نیازمند.
وقتی در اتاق انتظار منتظر پاسخ آزمایش پا زدن بودم به فرناز گفتم اگر جواب آزمایش بد بود و قرار شد دوا بخورم بی بروبرگرد تقاضای اوتانازی میکنم! مرگ در آرامش واقعا به روزی سه بار سر ساعت قرص خوردن ترجیح دارد!!
پانوشت:
January 4, 2010
«قابیل»، رودرروئی دوباره ساراماگو با خدا
هنوز یک سال از انتشار رمان شگفت انگیز ساراماگو، «سفر فیل»، نگذشته است که رمان تازه ای از این نویسنده هفتاد و هشت ساله ی پرتغالی و برنده نوبل ادبیات سال هزار و نهصد و نود و هشت با عنوان «قابیل» منتشر می شود، رمانی که پس از نزدیک به بیست سال که از انتشار رمان «انجیل به روایت مسیح» او می گذرد یک بار دیگر نویسنده در آن مستقیما رو در روی خدا میایستد. این را، هم به اعتراف خودش در چند مصاحبه رادیو تلویزیونی و نشریات، و هم به اعتبار اعتراض رسمی کلیسای کاتولیک پرتغال، و نیز خاخام اعظم یهودیان این کشور به انتشار «قابیل» می گویم چرا که خودم جز فصل اول رمان را که در یک سایت ادبی اسپانیا منتشر شده نخواندهام (نسخه اسپانیائی رمان را که همزمان با نسخه پرتغالی در آمده سفارش دادهام که در راه است. ترجمه انگلیسی آن هنوز منتشر نشده.)
رمان، که در واقع دوباره نویسی قصهی آدم و حوا و پسرانشان هابیل و قابیل است، شخص خدا را محرک اصلی قابیل در کشتن برادرش هابیل معرفی میکند و بدین ترتیب ارتکاب اولین جنایت بشری را به خودِ خدا نسبت میدهد. این نیشتری است که سوزشش را تنها خداباوران احساس میکنند. ساراماگو قبلا نیز در رمان «انجیل به روایت مسیح» از همبستر شدن عیسی با مریم مجدلیه سخن رانده بود؛ نیشتری که خشم کلیسای کاتولیک را چنان بر انگیخت که خود ناچار به ترک پرتغال و اقامت در جزایر قناری (اسپانیا) شد. آن وقت اما هنوز به یک نویسنده نامدار جهانی برکشیده نشده بود. این بار جایزه معتبر نوبل ادبیات کار مذهبیون را برای تندروی بیشتر علیه او سخت کرده است.
«خدا، چه مظهر خوبی، چه مظهر بدی، تنها در مغز ما حضور دارد، نه در بهشت و نه در جهنم، که این دو هم زائیده مغز خود ماست... جامعه بشری بدون انجیل وضع بهتری میداشت.» این را ساراماگو در مصاحبه اش پس از انتشار «قابیل» میگوید. وقتی برای معرفی این کتاب به شهرک زادگاهش در شمال پرتغال میرود حرفهائی تندتر از این هم میزند:
«من گمان نمیکنم این رمان مشکلی برای کلیسای کاتولیک ایجاد کند چون کاتولیکها اصلا انجیل نمیخوانند!» بعد هم مثل همیشه نیشی به خاخامهای یهودی میزند: «ممکن است به یهودیان بر بخورد ولی من اهمیتی به آن نمیدهم.» او یکبار هم، چند سال پس از بردن جایزه نوبل ادبیات، تلختر از این شده و سرزمین فلسطین را «آشویتس» خوانده بود.
December 23, 2009
در باره رمان «فصل تابستان» از جان کوتزی
آخرین رمان جان کوتزی که سال گذشته منتشر شد یکبار دیگر نام این نویسنده سفیدپوست آفریقای جنوبی را که گوشه گیریش موجب شده تا کمتر کسی به یاد بیاورد که او برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2003 است مطرح کرد. این رمان با عنوان کاملا بی مسمای «فصل تابستان» که به همه چیز ربط دارد جز تابستان از نظر ساختاری واقعا بیبدیل است. خط قصه در دو کلام این است: یک بیوگرافی نویس انگلیسی خیال دارد در مورد یک رمان نویس سفیدپوست آفریقای جنوبی که به خاطر جایزه نوبل ادبیات شهرتی جهانی دارد و چند سال پیش فوت کرده کتابی بنویسد و یک دوره از زندگی او را مستندوار گزارش دهد. از این رو با چند نفر از آشنایان و نزدیکان او که در آن دوره با رمان نویس متوفا در تماس بوده اند مصاحبه های طولانی می کند. نام این رمان نویس فوت شده، اما، جان کوتزی، یعنی نویسنده همین رمان است!
جان کوتزی با این بازی غریب در رمان "فصل تابستان" ما را از طریق پنج مصاحبه طولانی با یک دوره از زندگی جان کوتزی آشنا می کند؛ دوره ای پنج ساله از 1972 تا 1977 وقتی او در سالهای سی ام زندگیش بود.
اما گمان نکنید بازی همین جا تمام می شود. نه! جان کوتزیِ متوفا گرچه در بسیاری از خصوصیات با جان کوتزیِ زنده یکی است، مثل عنوان رمانها یا جوائزی که برده یا نام پدر و فک و فاملیش، اما خیلی جاها فقط محصول تخیل قصه پردازانهی رمان نویس است. تعیین اینکه کجا قصه و کجا واقعیت است تنها کار کسانی است که از نزدیک رمان نویس را میشناسند ولی منطق رمان و اطلاعات ابتدائی از زندگی جان کوتزی که در زندگینامهی مختصرش هم آمده نشان از تلفیق خلاقهای از واقعیت و تخیل دارد. مثلا جان کوتزی واقعی در همین دوره پنج ساله مردی دارای همسر و فرزند بود که در رمان به مردی عزب که با پدرش زندگی می کند تبدیل شده.
رمان «فصل تابستان» در واقع مجموعه پنج مصاحبه است با یک مقدمه و موخره که یعنی یادداشتهای نویسندهی فوت شده بوده اند. و اما خاطرات برخی از این پنج مصاحبه شونده، که هر کدام زبان و شیوه بیانی خاص خودشان را دارند، به شدت گیرائی دارد. یکی از آنها، «جولیا»، زنی شوهر و بچه دار است که با جان کوتزیِ عزب روی هم می ریزد و هر وقت شوهرش در مسافرت است جان را به خانه می کشاند. او که قرار است در مصاحبه با بیوگرافی نویس از رابطهاش با کوتزی بگوید در واقع علاوه بر آن داستانی زیبا از رابطه خود و همسرش می سازد که سخت خواندنی است.
از آن گیراتر مصاحبه «آدریانا»،زنی برزیلی الاصل ساکن آفریقای جنوبی است که معلم رقص است و در غیاب شوهری که در بیمارستان است سرپرستی دو دخترش را به عهده دارد. دختر کوچکتر که ده دوازده ساله است به قدری زیبا و جذابست که آدریانا همواره نگران اوست. وقتی این دختر در مدرسه برای درس خصوصی انگلیسی شاگرد جان کوتزی می شود نگرانی آریانا به اوج می رسد چرا که حس می کند کوتزی عزب به دختر خردسالش نظر دارد. ماجرای این نگرانی و کارهائی که او برای دور کردن کوتزی از دخترش می کند در بطن ماجراهای مربوط به زندگی خودش و شوهرش و اینکه چگونه از آنسوی عالم پایشان به افریقای جنوبی رسید به تنهائی رمانی است بسیار خواندنی و زیبا.
«آدریانا» که در وقت مصاحبه در برزیل زندگی میکند اصلا باور ندارد آدمی مثل جان کوتزی نویسنده معروفی شده باشد و جایزه نوبل برده باشد. او ماجرای شرکت کوتزی در کلاس رقص خودش را با ظرافتی به یاد ماندنی تعریف می کند. ادعا می کند که کوتزی چون چشم به دختر او داشته برای نزدیکی به دخترک به خودش – یعنی به آدریانا - اظهار عشق می کند و برایش اشعار عاشقانه می فرستد که زن مستقیما نامه ها در ظرف آشغال می انداخته. و شیرین ترین صحنه اخراج کوتزی است از کلاس رقص آدریانا که باید خودتان بخوانید تا بدانید چه می گویم.
از دید من البته همه مصاحبه ها به یک اندازه گیرا نیستند. مصاحبه با «مارگوت» دخترعمه ی جان کوتزی بعنوان نمونه یکی از فصلهای خسته کننده برای من بود. اما در مقابل مصاحبه «سوفی»، همکار دانشگاهی او سخت پر کشش است. این زن فرانسوی الاصل که مدتی در دانشگاه «کیپ تاون» با کوتزی همکار بوده بیش از دیگر مصاحبه شوندگان از کاراکتر کوتزی انتقاد می کند و هیچ چیز چشمگیری در او نمی بیند! سراسر مصاحبهها پر است از اظهار نظرات تند و انتقادآمیز از کاراکتر نچسب و خشک و تخیلاتی مردی که تنها چیزی که بلد نبود رابطه گرفتن با دیگران بود.
و اما جان کوتزی واقعی - یعنی همانی که این رمان را پرداخته نه آنکه کاراکتر اصلی این رمان است - در مصاحبه با تنها مرد این گروه مصاحبه شونده، «مارتین»، سعی می کند نقطه نظرات سیاسی و اجتماعیش را در مسئله آپارتاید در آفریقای جنوبی توضیح دهد. این را بگویم که جان کوتزی گرچه در شمار نویسندگان مخالف آپارتاید به حساب می آید اما در سالهای آپارتاید با مشکلی از نظر انتشار آثارش روبرو نبود. همزمان با او، شاعر و رمان نویس هموطنش، «بریتن بریتنباخ»، بود که سال ها زندان و تبعید را به خاطر مبارزه با آپارتاید تجربه کرد (او هم مثل جان کوتزی از نسل هلندیهای آفریقای جنوبی است). به هر حال اینگونه به نظرم رسید که در فصل مصاحبه با «مارتین»، جان کوتزیِ رمان نویس سعی کرده است مواضع اجتماعی کم رنگ جان کوتزیِ کاراکتر رمانش را توضیح دهد.
شاهدی هم از همین رمان دارم. همانطور که گفتم این رمان علاوه به پنج مصاحبه یک مقدمه و موخره هم دارد که مثلا یادداشتهای به جا مانده از جان کوتزی متوفایند که به دست بیوگرافی نویس انگلیسی رسیده. ببینید در یکی از همین یادداشتها چه نیش ظریفی به «بریتن بریتنباخ» می نویسد:
[16 آوریل 1973. نشریه ساندی تایمز در همان شماره ایکه رابطه سوزان عاشقانه میان معلمها و شاگردها در شهرستانها را در میان تصاویری از زیبارویان لب قلوهای با مایوهای دو تکهی باریک، و نیز رو کردن وحشیگری نیروهای امنیتی آورده است گزارش می دهد که وزیر کشور به بریتن بریتنباخ ویزا داده است تا برای دیدار از پدر و مادر بیمارش به کشور باز گردد. اسمش را ویزای شفقت گذاشتند؛ هم برای خودش و هم برای همسرش.
بریتنباخ سالها پیش کشور را ترک کرد تا در فرانسه زندگی کند، و بعد به خاطر ازدواج با یک زن ویتنامی، یعنی یک آسیائی و غیر سفیدپوست، کار دست خودش داد... بریتنباخ در یک کنفرانس ادبی در کیپ تاون حضور مییابد . سالن مملو از جمعیتی است که با دهان باز نشستهاند. بریتنباخ در سخنرانی اش سفیدان آفریقای جنوبی را حرمزاده میخواند...
آنچه باید تحقیق شود حسادتی است که سفید پوستان (مردها) نسبت به بریتنباخ احساس کردند که چه راحت می توانست دور جهان بگردد، و نیز چه آسان به همبستر جذاب و زیبایش دسترسی داشت.] (ص 8)
December 11, 2009
"غزل مثنوی پائیزی"
اگر این "غزل مثنوی پائیزی" را از هیلدا صدیقی، شاعر جوان نازک خیال و سخت اراده، ببینید و بشنوید و قلبتان نلرزد و چشمتان تر نشود باید به قدرت کنترل احساساتتان آفرین گفت
December 4, 2009
شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست
می دانم که خارج از گود نشستن و شعار دادن کار آسانی است. ولی این را هم می دانم که از خارج از گود هم می توان بر نتیجه ی مبارزه ی داخل گود تاثیر گذاشت. بسیارانی در همین خارج از گود وجود دارند که برترین آرزویشان پیوستن به داخل گود است. این مبارزه ی شریف برای دست یافتن به آزادی که هم اکنون در ابعاد وطن ما با گرمائی بی سابقه در جریان است از دیروز آغاز نشده و به امروز ختم نمی شود. هزاران هزار بیرون از گود نشینان امروز در مرکز مبارزه پنجه در پنجه ی سرکوب گران آزادی انداخته بودند و حالا یا تنها نامی از آنان باقی مانده که زینت بخش صفحات تاریخ تلخ تلاش برای رهائی یک ملت است، و یا اگر سر به سلامت به در برده اند با همه ی توان خویش سعی کرده اند تا ابعاد گود مبارزه را تا دور دست های جهان گسترش دهند.
فرقی نمی کند مادر دو فرزند باشیم یا پدر بزرگ سه نوه. فرقی نمی کند که کارگر کارخانه نخ ریسی باشیم یا کارمند اداره ای دولتی. روز شانزده آذر امسال هر ایرانی معترض یک دانشجوست. دانشجوئی که بیش از نیم قرن است که در این روز تاریخی که با یک جنبش شریف ملی پیوند دارد هر ساله شعار «اتحاد، مبارزه، پیروزی» را فریاد کرده است.
«اتحاد» برای همبستگی همه ی دموکراسی طلبان ایران از هر رنگ و سنخ و رده ای. «مبارزه» ای متحدانه، متمدنانه، پیگیر و به دور از خشونت با پلیدی در هر کجا که لانه کرده است. و بالاخره «پیروزی» بر نیروهای اهریمنی حاکم بر وطن اشغال شده مان ایران.
November 19, 2009
سالگرد فروهرها: آزمونی برای جنبش سبز
اطلاعیه کوتاه زیر که به امضای پرستو و آرش فروهر انتشار یافته را آزمونی برای جنبش سبز میدانم تا نشان دهد تا چه میزان به ریشههای درد حساس است:
[هم میهنان، یازده سال از فاجعه قتل داریوش و پروانه فروهر میگذرد. ما فرزندان همیشه داغدر را در بزرگداشت آن دو سردار میهن تنها مگذارید.
زمان: یکشنبه یکم آذرماه، از چهار و نیم تا هفت بعد از ظهر
مکان: خیابان سعدی شمالی، خیابان هدایت، کوچه شهید مردزاده، پلاک 22.]
جنبش سبز در هیئت رشد یافتهی اکنونی اش نمی تواند آرش و پرستو فروهر را در سالگرد جنایتی که به اعتراف خود رژیم اسلامی به دست مقامات رسمی همین رژیم انجام گرفت تنها بگذارد. جنایاتی از این دست البته نه با پاره پاره کردن تن زنده نامان، داریوش و پروانه فروهر اغاز شد و نه با آنان پایان گرفت. تاریخ سی سالهی تسلط دین فروشان بر میهن ما از این صفحات خونین بسیار دارد. و درست به دلیل مکرر در مکرر بودن این جنایات میتوان ادعا کرد که آدمکشی یکی از خصیصههای ذاتی این رژیم است. و اگر ما برای جنبش سرافراز سبز اعتباری تاریخی قائل باشیم باید بپذیریم که این جنبش برای مقابله با پلیدیهای این رژیم، از جمله جنایاتی از همین دست، شکل گرفته است.
تا این لحظه که این یادداشت را مینویسم جائی ندیدهام که شخصیتهائی که در موقعیت رهبری این جنبش قرار گرفتهاند به این دعوت به حق فرزندان فروهرها پاسخ مثبت داده باشند اما این واقعیت تامل برانگیز نباید موجب شود که جنبش سبز را از حرکت در روز یکشنبه باز دارد چرا که رهبران این جنبش از آغاز تا کنون بیش از اینکه پیشاپیش آن گام زده باشند به دنبال آن کشیده شدهاند.
فرصت سازی و استفادهی آگاهانه از امکانات موجود تا کنون یکی از ویژگیهای چشمگیر پویندگان جنبش سبز بوده است. شما جوانانی که با حماسه آفرینیهای مکررتان چشم جهانیان را خیره کردهاید بیائید با همصدائی با آرش و پرستو فروهر در روز یکشنبه آینده به روشنی نشان دهید که خواست تاریخیتان بسیار والاتر از رای چپاول شدهتان در مضحکهی انتخابات گذشته است.
October 27, 2009
جشن تولد استثنائی
با اینکه در این دیار غربت در غربت، انتظار جشن تولدی نداشتم اما دلم طور دیگری گواهی میداد. دیروز عصر وقتی از کلاس درس خلاص شدم و داشتم به دفترم میرفتم «کریس»، معلم صدابرداری، تا مرا در راهرو دید انگار هول شده باشد گفت اگر وقت دارم برویم پائین یک قهوه با هم بخوریم. گفتم خیلی خستهام و با تشکر ازش جدا شدم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که «انت»، معلم فیلمنامهنویسی، از اتاقش در آمد و او هم تا مرا دید با همان دستپاچگی همان پیشنهاد را تکرار کرد. همان جواب را دادم و وقتی «لارا»، معلم فیلمبرداری، قبل از اینکه در اتاقم را باز کنم از دفترش در آمد و پیشنهاد آن دو را تکرار کرد، آن هم با همان دستپاچگی، دیگر مطمئن شدم دلم بیراه گواهی نداده است.
اول فکر کردم لابد همکاران یک دسته گل گرفتهاند و گذاشته اند روی میز کارم. بعد فکر کردم اگر این کار را کرده باشند دیگر نباید جلوم را میگرفتند که به دفترم بروم. فکر کردم لابد در کافهی زیر دانشکده جمع شدهاند. این فکر عاقلانهتر بود. رفتم توی دفترم و اثاثم را برداشتم و وقتی داشتم در را قفل میکردم «جنیفر»، معلم بازیگری، سینه به سینهام شد و گفت اگر میل دارم برویم کافهی زیر دانشکده لبی تر کنیم. دیدم لوس بازی در نیاورم بهتر است. اگر کسی بخواهد سورپریزم کند خوشم نمیآید خیطش کنم.
به کافه که وارد شدیم جای سوزن انداز نبود. زیرچشمی سرگرداندم تا همکارانم را ببینم و اگر دیدم یکباره جا بخورم و نشان دهم اصلا حدسش را نمیزدم. ولی هیچکدام را ندیدم. حتی کریس و انت و لارا را. جنیفر قهوه گرفت و من یک جام شراب قرمز. هنوز لب به قهوهاش نزده بود که تلفن دستیاش زنگ زد. به بهانه سر و صدا از من دور شد و در حالیکه پیدا بود حواسش به من است چند دقیقهای حرف زد و برگشت. بیاینکه سئوالی از او بکنم شروع کرد به توضیح اینکه پسرش بود که از لندن زنگ میزد. و هنوز دو قلپ نزده بود که قهوه را زمین گذاشت و گفت باید همین حالا برگردد به دفترش. پرسید برنامه امشبم چیست. گفتم شرابم را خوردم میروم خانه. گفت پس تا زود. فکر کردم به جای تا زود باید میگفت تا فردا. وقتی من جوابش دادم تا فردا لبخندی مرموزی زد و رفت.
توی اتوبوس وقتی به طرف خانه میرفتم نمیتوانستم جلو پرواز ذهنم را بگیرم. حرفها و نگاه همکاران و از آن مهمتر گواهی دلم به من اطمینان میداد که با سورپریزی مواجه خواهم شد. و هر چه میکردم ذهنم را کنترل کنم تا دست به پیشبینی نزند موفق نمیشدم.
پشت در خانه لحظهای مکث کردم تا ببینم صدائی میشنوم یا نه. بلافاصله فکر کردم کار درستی نیست موشکافی کنم. سرم را زیر انداختم و در زدم. صاحبخانه که با یکی از همکارانم نسبت دارد و اتاقی به من اجاره داده است، در را باز کرد. در نگاهش چیزی مثل یک راز برای پنهان کردن بود. به روی خودم نیاوردم و داخل شدم. توی راهرو نتوانستم جلو وسوسهام را بگیرم و قبل از اینکه مثل معمول به اتاقم در طبقه بالا بروم سری به اتاق بزرگ پذیرائی نزنم.
در را که باز کردم با همان که دلم گواهی داده بود روبرو شدم. اتاق پذیرائی مملو از دوستانم بود. دوستانی که با دیدن من بیکباره فریاد شادی کشیدند و مهربانانه دورهام کردند. نمیدانستم کدامشان را اول ببوسم. تک تکشان را به نام و به چهره میشناختم گرچه اکثرشان را هرگز ندیده بودم. از همه جای دنیا آمده بودند. از کانادا، از آمریکا، از همین اروپا. و از همه هیجانانگیرتر، از ایران. آن هم نه فقط دوستان قدیمی که از پیش میشناختم، بلکه دوستان تازهای از نسل جوان وطنم که در همین چند ماه اخیر با من در ارتباط قرار گرفتهاند.
ناباوارنه و از سر شادمانی با سرعت برق به اتاقم در طبقه دوم دویدم، بطری شراب نیمه نوشیده را برداشتم و با همان سرعت به اتاق پذیرائی برگشتم. روی یک صندلی راحتی در گوشه دنجی از اتاق در آرامش کامل نشستم و جامی شراب سرخ را به یاد همهی دوستان مهربان دنیای مجازیام، در تنهائی نوشیدم.
October 23, 2009
با کتاب و از کتاب
مدتی است مطلبی در مورد کتاب ننوشتهام. آخرین مطلب باید معرفی رمان «سفر فیل» بوده باشد که چند ماهی از انتشارش در این صفحه میگذرد. اما ننوشتن از کتاب به معنای کتاب نخواندن یا کتاب قابل طرح نخواندن نیست، چرا که در همین مدت، در کنار مشغلههای دیگرم، چندین کتاب ارزشمند خواندم و هر کدام را هم که تمام میکردم میگفتم مینشینم و چیزی در موردش مینویسم. یکی از آنها مثلا کتاب «رویاهای پدرم» بود نوشتهی «باراک اوباما» رئیس جمهور فعلی آمریکا که چاپ اولش چهارده سال پیش یعنی حتی قبل از سناتور شدنش انتشار یافت. صفحاتی از این کتاب را علامت زده بودم تا برای این صفحه به فارسی برگردانم تا قدرت قلم، تخیل سرشار و زبان ادبی شیوای نویسنده را نشان دهم. متاسفانه کتاب را در اختیار ندارم که اینکار را بکنم، چرا که در سفر هستم، ولی میتوانم در مورد فصلی از کتاب که به شیرینی و زیبائی یک رمان عالی نوشته شده چند خطی بنویسم. در این فصل «باراک» از اولین دیدار با پدرش که پس از سالها دوری از کنیا برای سفری کوتاه به هاوائی، محل سکونت باراک و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش میآید مینویسد. باراک - اگر اشتباه نکنم چون دارم از ذهنم مینویسم - حدودا ده ساله است و هیچ خاطرهای از پدرش به ذهن ندارد. تصویری که او از پدری سختکوش، سختگیر، ناهمخوان با فضای خانه، ترسناک و دوست داشتنی به دست میدهد یکی از زیباترین چهرهپردازیهائی است که در یک کار ادبی خواندهام. یا آنجا که خجالت میکشد همشاگردیهایش پدرش را در مدرسه ببینند ولی وقتی او بالاخره به خواست آموزگار سر کلاس میآید فضائی چنان صمیمانه پدید میآورد که باراک از حس بدی که داشته است شرمنده میشود.
اولین دیدار با خواهری که هرگز او را ندیده بوده است هم یکی از فصلهای زیبای کتاب است. باراک بیست و اندی ساله است و در اتاقکی در نیویورک ساکن است که خواهر نوجوانی که از زنپدر افریقائیاش دارد به دیدارش میآید. دیدار این دو و گفتگو در مورد پدرشان یکی از ظریفتترین لحظات انسانی را در سطر سطر خود دارد (کاش کتاب را داشتم و دستکم تکهای از این فصل را ترجمه میکردم).
کتاب دیگری که در این فاصله خواندم و به ذهنم مانده است کتاب «گریز ناگزیر» است که به ویراستاری مولف پیگیر، ناصر مهاجر منتشر شده است و در بر گیرندهی سی خاطرهی فرار از ایران است. در این کتاب دو جلدی و پر حجم تا دلتان بخواهد ماجراهای جالب و خواندنی از نسلی که نیمی از آن نابود و نیمی دیگر فراری شد، نهفته است. یکی از آنها خاطرهی کاکای خودم، نسیم خاکسار است که اتفاقا من هم یکی از شخصیتهای قصهی اویم چون هر دو با هم جانمان را گذاشتیم در کوله پشتیمان و در رفتیم!
یک کتاب خواندنی دیگر هم خواندم و تا دلتان بخواهد یادداشت برداشتم تا مفصل به آن بپردازم که وقت یاری نکرد. این کتاب هم دم دستم نیست که بتوانم وارد جزئیات شوم ولی به جرات میتوانم بگویم که صادقانهترین، بیادعاترین و شیرینترین کتابی است که در مورد تلخترین دورهی زندان جمهوری اسلامی نوشته شده. بله، منظورم «کلاغ و گل سرخ» است نوشتهی مهدی اصلانی.
دو کتاب خواندنی مرتبط به هم را نیز به شکل همزمان خواندم و به کسانی که به فیلمنامهنویسی علاقمندند توصیه میکنم این کار را بکنند. یکی رمان «خواننده»، نوشتهی «برنارد شلینک» آلمانی، و یکی هم فیلمنامهی مبتنی بر آن به همان نام ولی نوشتهی «دیوید هر» انگلیسی (فیلمی که «استفن دالدری» از روی آن ساخت یکی از فیلمهای مطرح سال گذشته بود.) خواندن این دو کتاب، یعنی رمان و فیلمنامهی منتشر شده، و دیدن فیلم ساخته شده مبتنی بر آن یکی از بهترین راهها برای بررسی نقاط اشتراک و افتراق زبان قصه و زبان تصویر است.
این دو کتاب هم فعلا در دسترسم نیست ولی دو کتاب مرتبط به هم دیگر را - که میخواهم این نوشته را با اشاره به آنها تمام کنم - در روی میز کارم حی و حاضر دارم چون چند روزی بیش نیست که تمامشان کردم. دوست خوبی که میدانست من علاوه بر ترجمه، روی نمایشی بر مبنای رمان «دن کیشوت» کار میکنم پیشنهاد کرد نمایشنامه «ژاک و اربابش» نوشته «میلان کوندرا» را بخوانم چرا که این نمایش بر مبنای رمان «ژاک قضا و قدری» نوشتهی «دنی دیدرو» نوشته شده که دویست سال از انتشارش میگذرد. چون به ترجمه فارسی این دو کتاب دسترسی نداشتم نسخههای انگلیسی آنها را خریدم و به شکل مقایسهای هر دو را همزمان خواندم، و باید بگویم سخت لذت بردم، هم از تک تک آثار و هم از خلاقیتی که میلان کوندرا در پیاده کردن اثر دیدرو از دنیای قصه به عرصهی صحنه به خرج داده است.
سخن را کش نمیدهم فقط این نکته را میگویم که آنچه رمان «ژاک قضا و قدری» را ماندگار کرده است بازی جالب و غریبی است که «دیدرو» با من و توی خواننده میکند. به جرات میگویم حتی در مدرنترن رمانها ابعاد به بازی گرفتن خواننده به حد این رمان که دویست سال پیش نوشته شده نمیرسد. به بازی گرفتن و مخاطب قرار دادن خواننده در رمان البته چهار صد سال پیش با اولین رمان به معنی امروزی کلمه که همان «نجیب زادهی اصیل دُن کیخوته از لامانچا» باشد شروع شد. «سر وانتس» بارها و بارها مستقیما سربسر خواننده میگذارد و از او میخواهد شعورش را به کار بیاندازد و خودش در مورد صحت و سقم روایات عجیبی که میآورد تصمیم بگیرد. ولی ابعاد کاری که «دیدرو» در رمانش کرده است هنوز که هنوز است باور نکردنی است. او تنها در اینجا و آنجای قصه خواننده را مخاطب قرار نمیدهد تا مستقیم با او حرف بزند بلکه خواننده را مثل یک کاراکتر فعال وارد بازی میکند بطوریکه خواننده – که من و تو باشیم – با نویسنده در مورد ماجرای قصه و شخصیتهای آن وارد جر و بحث میشود. برای نمونه این چند جمله را که میان خواننده و نویسنده میگذرد بخوانید:
[همچنانکه درگیر بحث بودند [ژاک و اربابش] طوفانی درگرفت و ناچار به دنبال پناهگاه گشتند.
- کجا؟ کجا؟
- خواننده، فضولی تو واقعا آزار دهنده است. آخر این چه ربطی به تو دارد؟ اگر میگفتم در پونتوآ یا سن ژرمن یا لورتو یا کومپوستلا خیلی اطلاعاتت بالا میرفت؟ اگر اصرار کنی به تو میگویم که رفتند به طرف... آره، چرا که نه؟... طرف آن قصر بزرگ که روی سردرش نوشته بود: «من متعلق به هیچکس نیستم و متعلق به همه هستم. تو پیش از اینکه وارد شوی اینجا بودی و بعد از اینکه بروی هم اینجا خواهی بود.»
- آیا وارد قصر شدند؟
- نه، چون یا آن نوشته دروغ در میآمد یا آنها قبل از اینکه وارد بشوند آنجا بودند.
- خوب، حداقل توانستند از آنجا خارج بشوند یا نه؟
- نه، چون یا آن نوشته دروغ در میآمد یا حتی بعد از خروجشان هم آنجا بودند.
- پس چیکار کردند؟ ... صص 37، 38 متن انگلیسی]
سراسر این رمان دارای چهار کاراکتر اصلی است، ژاک، اربابش، دیدرو و خواننده رمانش که من و تو باشیم. نکته دیگری که پرداختن به آن از حوصله این نوشته خارج است ولی نمیتوانم به آن اشاره نکنم چالشی است که نویسنده در قالب این رمان با تکنیک رمان نویسی زمانهاش میکند که هنوز پس از دویست سال چالشی نو و ضروری است.
October 18, 2009
بوچلی و ترانه مرا ببوس
دقایقی پیش دیدم که عزیزی در فیس بوک لینکی داده است به ترانه ای با صدای جاودانه آندرهآ بوچلی که دلم نیامد برای دوستانی که ممکن است با زبان اسپانیائی آشنا نباشند به فارسی برش نگردانم. چند دقیقه ای فرصت اگر دارید اول نگاهی به ترجمه بیاندازید و سپس به این ترانه که نزدیک به سه میلیون نفر تا کنون در یوتیوپ آنرا دیده اند گوش بسپارید.
مرا ببوس، بسیار
طوری که انگار امشب آخرین شبمان است.
مرا ببوس، بسیار
چرا که میترسم پس از این از دستت بدهم.
میخواهم کنارم باشی
در چشمانت خیره شوم
نزدیک خود ببینمت
فکر میکنم فردا، شاید
دور از تو باشم
بسیار دور از تو.
مرا ببوس، بسیار...
امان از «ره و رسم سفر»
بیست سال پیش در اولین نمای فیلم «میهمانان هتل آستوریا» به بیتی از حافظ شیراز متوسل شدم که هم با پیام فیلم میخواند و هم با حال و هوای سرگردانی آن زمانیام، آنجا که میگفت: به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار // که از جهان ره و رسم سفر براندازم.
«ره و رسم سفر» اما برانداخته که نشد هیچ، چیزی نمانده است که دودمان خودم را براندازد! در این سه هفتهای که از سفرم به انگلستان میگذرد هم از سفر خلاصی نداشتهام و دو آخر هفتهی گذشته را باز در سفرهای اضطراری بودم، یکبار به هلند و یکبار به لندن. و این تنها آخر هفته است که جائی نرفتهام و میتوانم بنشینم و بنویسم.
اما با این فاصلهای که افتاده است از چه میتوانم بنویسم؟ از رجزخوانیها و شاخ و شانه کشیدنهای ذوب شدگان در ولایت و تهدید آقای کروبی به محاکمه به خاطر افشای تجاوز در زندان؟ از جوابیه او که از محاکمه استقبال میکند چون میتواند فجایع دیگری را هم افشاء کند؟ اگر از این جور چیزها بنویسم ناچار میشوم از این شیخ شریف بپرسم که چرا افشاگری را به عنوان تهدیدی برای پیشگیری از محاکمه مطرح میکنید؟ شما که شجاعت به خرج دادید و از تجاوز در زندان پرده برداشتید چرا باید برای افشای فجایع دیگر تا روز محاکمه احتمالی صبر کنید؟ آمد و محاکمهتان نکردند میخواهید این رازها را با خود به کجا ببرید؟ مگر ندیدید این ملت شریف و پر گذشت به محض اینکه شما صداقت را بر پرده پوشی ترجیح دادید خطای سنگین شما را در ماجرای معروف به «حکم حکومتی»، آنوقت که رئیس مجلس بودید، نادیده گرفت؟ افشای فجایع و نامردمی وظیفهای اخلاقی است نه وسیلهای برای دفاع از خویش. شما برای افشاگری نیازی به تریبون دادگاه ندارید. آنچه نیاز دارید پایبندی کامل به قولتان است.
از این اگر ننویسم از کدام بنویسم پس؟ از دادن جایزهی صلح نوبل به باراک اوباما به این خاطر که موضعش را در امیدی که به صلح در جهان آفریده تقویت کنند؟ کدام امید؟ سرمنشاء جنگ خانمانسوزی که در خاورمیانه، افغانستان، پاکستان و حتی در بخش عظیمی از افریقا در جریان است از کورهی سوزان جنگ فعلا خاموش اسرائیل و فلسطین گرما میگیرد. آیا اوباما در این رابطهی معین جز عقب نشینی گام به گام در مقابل اسرائیل قدم دیگری برداشته است؟ اگر جواب شما هم به این پرسش نه باشد شاید منظور کمیته جایزه نوبل از دادن جایزه صلح به او این بوده باشد که موضع اوباما را در مقابل اسرائیل تقویت کند. اگر جایزه صلح در عمل این اثر را داشته باشد باید گفت کمیته صلح بهترین انتخاب را کرده است.
از اینها اگر ننویسم باید از محاکمهای دیگر که در جمهوری اسلامی در پیش است بنویسم؛ از محاکمه هفت بهائی که اعلام شده از سران بهائیت ایرانند و اتهامشان سنگینترین اتهامی است که در جمهوری اسلامی میتوان به کسی زد: جاسوسی برای اسرائیل! گفتن ندارد که هیچ اقلیت مذهبی مثل بهائیان وحشیگری رژیم اسلامی را تجربه نکرده است. سی سال اخراج، زندان، اعدام، چپاول اموال منقول و غیرمنقول، تکفیر، توهین و حتی بلدوزر زدن گورستانهای بهائیان جائی برای سرپوش گذاشتن بر این فجایع باقی نگذاشته است.
به این هم اگر نمیپرداختم لابد باید از دهها چشم جوان و شفاف و هشیار میگفتم که بعنوان دانشجوی کارگردانی سینما هر روزه در کلاسهای درس من در دانشگاه متروپولیتن لیدز مینشینند و با اشتیاق به تنها استاد ایرانیالاصلشان گوش میسپارند و من را به یاد دورهی دانشجوئی خودم در مدرسه عالی تلویزیون و سینمای ایران میاندازند که خوره وار حرفهای زندهنامان فریدون رهنما و هژیر داریوش را میبلعیدم.
و جز این، میماند همان حرف اولم که: امان از این «ره و رسم سفر»! دروغ نگفته باشم کمی ورزش و شنای هر روزه پس از پایان کلاسهای درس اگر نمیبود تا همین جایش فغانم از دوری «یار و دیار» به عرش رسیده بود.
September 27, 2009
برای عزیزی که تو باشی
در یکی دو هفته گذشته، مقدمه چینی سفری که از ساعتی دیگر آغاز و تا حدود سه ماه به طول خواهد انجامید، بدجوری بین من و توئی که به این قلم محبت داری فاصله انداخت. دیرترک، طبق معمول سالهای اخیر، برای تدریس کارگردانی سینما در دانشگاه متروپولیتن لیدز به انگلستان پرواز خواهم کرد و برای مدت سه ماه، جز در برخی از آخر هفته ها، از وطن دوم نازنینم، هلند، به دور خواهم بود.
به تجربه میدانم بر خلاف روزهای اول که فرصت پرداختن به این صفحه را نخواهم یافت در هفته های بعد به اندازه کافی وقت خواهم داشت که به نوشتن ادامه دهم و حس خوبِ بودن با عزیزی که تو باشی را گم نکنم.
September 18, 2009
قدس آینده ساز
نازنین جوانان وطن! بگذارید بی هیچ کم و بیشی، با صراحتی به زلالی چشمان بیدار شما، به عنوان فردی از نسلی سوخته و به خطا رفته که با کمترین آگاهی از منافع مردمش نوجوانی و جوانی اش را برای سعادت آنها سودا کرد، به شما نازنین جوانان وطنم که در اوج هُشیاری و آگاهی به منافع خود و ملت خویش و نسلهای آینده میدان مبارزه را ترک نمیکنید و شعار تقیه آمیز «الله اکبر» را به شعار آشکار «مرگ بر دیکتاتور»، که من آن را «مرگ بر دیکتاتوری» میفهمم فرا رویاندید، و نیز به خاطر حماسه ای که در این روز موسوم به قدس آفریدید دست مریزاد بگویم و چشمان شفافتان را با همه وجود ببوسم.
بگذارید به شما اطمینان دهم که مردم تحت ستم و آگاه فلسطین، نه آنها که با کالای دین در کار دکان باز کردن برای دین فروشیاند و اتفاقا شعار الله اکبر سر میدهند، بلکه آنان که به دنبال احقاق حق خود به عنوان یک ملت درگیر مبازرهای مدنی هستند حرکت شکوهمند امروز شما را سر آغازی برای رابطه ای شریف میان دو ملت ایران و فلسطین میشناسند و در آینده ای نزدیک این آنان هستند که به سپاس از شما جوانان نازنین ایرانی، روز قدس را هر ساله در کشور فلسطین مستقل، آزاد و دموکراتیک گرامی خواهند داشت.
September 17, 2009
فحش از دهن تو طیبات است!
فيلمساز فراري قباي كروبي را لاي درگذاشت (خبر ويژه)
[عین مقاله کیهان تهران در مورد فیلمهای تجاوز]
شاهد ادعايي كروبي، در يك سناريوي از پيش طراحي شده به سراغ وي رفته بود و در واقع، از سوي يك ضد انقلاب فيلمساز كه در خارج از كشور اقامت دارد و در سناريويي در زمينه سياه نمايي عليه جمهوري اسلامي داراي سابقه است، به خدمت گرفته شده بود.
چند روز پس از آن كه كروبي ادعا كرد «الف-ش» شاهد مورد نظر وي (كسي كه ادعا مي كند در جريان بازداشت مورد تجاوز جنسي قرار گرفته) مفقود شده، رضا علامه زاده ماركسيست فراري در وبلاگ خود فيلم ويدئويي از «الف-ش» را در سايت خود گذاشت كه در آن فرد ياد شده ادعا مي كرد مورد تهديد قرار گرفته و مخفي شده است. علامه زاده ادعا كرد چون «ش» از وي درخواست كرده، ويدئوي وي در توضيح جزئيات بازداشت و تجاوز را در وبلاگ خود مي گذارد، اين در حالي است كه بلافاصله فيلم مذكور از سوي رسانه ها و سايت هاي زنجيره اي آمريكايي و انگليسي منتشر شد.
آنچه در اين ميان جالب است اينكه علامه زاده- كه زيگزاگ هاي فكري و سياسي فراواني در زندگي خود داشته- عنصري سابقه دار در توليد و توزيع فيلم و سي دي هاي مشابه است به نحوي كه از وي به عنوان پيمانكار محافل اطلاعاتي آمريكا در زمينه نوارسازي هاي جعلي ياد مي شود. وي پيش از اين چند تن از بازيگران ضد انقلاب (نظير كتايون - الف) را نيز جلوي دوربين برده تا از طريق آنها ادعا شود كه بازداشت شدگان در زندان هاي جمهوري اسلامي مورد تعرض جنسي قرار مي گيرند.
علامه زاده از جمله عناصر ضد انقلاب مقيم هلند است و در شبكه رسانه اي جنگ نرم فعاليت مي كند. پيش از اين رد پاي عناصري چون الهه هيكس، شيرين عبادي و محسن - ر (روحاني چپ نما) در پرونده نوارسازان هم ديده مي شد.
سازمان هاي جاسوسي بيگانه در ماجراي اغتشاشات از پيش طراحي شده اخير، سرمايه گذاري گسترده اي روي صحنه سازي و تصويربرداري از صحنه هاي نمايشي و سپس انتشار گسترده اي در سطح اينترنت انجام دادند. قتل مشكوك خانم ندا آقا سلطان و تصويربرداري از آن و سپس انتشار آن در بي بي سي نيز از مدل و ترفند مشابهي پيروي مي كرد. آرش حجازي شاهد صحنه قتل چند روز قبل از اين ترور، به تهران آمد و روز بعد بلافاصله به انگلستان بازگشت تا تحليل و نريشن مورد نظر بي بي سي انگليس را روي تصاوير جان سپردن يك دختر جوان قرائت كند.
به احتمال قوي الف-ش شاهد قلابي آقاي كروبي هم پس از بازي دادن وي و بازي با آبروي جمهوري اسلامي، بلافاصله از كشور خارج شده است و حالا به قول خود آقاي كروبي «كروبي مانده و قباي وي كه لاي در گير كرده است». به عبارت ديگر كروبي در كنار الف-ش يكي از آكتورهاي سياه بازي عناصري نظير علامه زاده بوده است.
پيش از اين دادستان كل كشور محتواي سي دي ارائه شده از سوي كروبي را مخدوش و جعلي و غير واقعي عنوان كرده.
ذكر اين نكته هم ضروري است كه الف-ش با يكي از سفارتخانه هاي خارجي به بهانه اخذ ويزا مرتبط بوده است.
نامبرده در ويديوي ساخته شده از سوي علامه زاده ادعا مي كند در بازداشتگاهي بوده كه مأموران با شعار يا حسين يا حسين به شكنجه بازداشت شدگان مي پرداختند.
September 16, 2009
افشاگری محسنی اژهای در مورد فیلم اخیر من!
بخشی از سخنان غلامحسین محسنی اژهای معاون دادستان کل کشور و یکی از اعضای هیات سه نفره تحقیق در باره حوادث پس از انتخابات که دو شب پیش در گفتوگوی ویژه خبری ساعت 22:30 شبکه دوم صدا و سیمای جمهوری اسلامی به زبان آورد: [به نقل از روز آنلاین]
|
محسنی اژهای در ارتباط با یکی از این افراد که با عنوان "الف.ش" معرفی شده، ابتدا به نحوه دستگیری او اشاره کرد که در خیابان جردن و خارج از تظاهرات و درگیریهای خیابانی و در حالی که از یک سفارتخانه بیرون آمده، انجام شده است. این فرد که پس از مراجعه به کروبی و باز جویی توسط ماموران امنیتی و قضایی مخفی شده، دیروز فیلمی برای رضا علامه زاده، فیلمساز مقیم خارج فرستاده که در آن با جزییات ماجرای دستگیری و تجاوز به خویش را توضیح داده و گفته است توسط عده ای دستگیر و به مکان نامعلومی برده شده و پس از ضرب و شتم و تجاوز در حوالی تهران رها شده است. محسنی اژهای ضمن رد ادعاهای مطرح شده از جانب "الف.ش" اعلام کرد که "با بررسیهای کارشناسی و اطلاعاتی، تماما محرز و مشخص شده است که فیلم تهیه شده کاملا حساب شده بوده و دیالوگها به کلی تمرین شده بوده است و قبلا چندین بار تصویربرداری و دوباره اصلاح شده است." |
September 15, 2009
نامه شاهد شجاع تجاوز، ابراهیم شریفی، به من و به جوانان ایران
سلام آقای علامه زاده شب و روز هائی که گذشت از تلخترین ساعتهای عمرم بود.
مصاحبه خیلی سخت بود اما ناگزیر بودم چون اگر این کار انجام نمیشد جان خیلیها در خطر میافتاد. جان کسانی مثل من که حکومت برای حذف آنها به دفتر آقای کروبی حمله کرد. اما چیزی که قّوت قلب زیادی بهم داد لطف مردم بود که بر خلاف گفتار آن مامور قضایی که میگفت خودتو بی آبرو کردی من بی آبرو نشدم. من دوست دارم با مردم از طریقه ایمیل شخصی خودم در ارتباط باشم لطفا email من را در وبلاگت منتشر کن.
و همچنین صفحه فیس بوک من را
http://www.facebook.com/ebysharifi
اما یه خواهشی هم از مردم ایران دارم، از برادرها و خواهرهایی که من با گفتن این موضوع نمی خواستم عملی که با من شده با اونها بشه. ازشون خواهش میکنم که نگذارند خانواده من در تهران توسط نیروهای حکومتی مورد تعارض قرار بگیرن. دیروز وقتی آقای کروبی تو نامه اش گفته بود موتور سوار مسلح در خونه ما رفته خیلی نگران شدم. من تمام تلاشم رو کردم از شما هم میخوام نگذارید آسیبی به خانواده من برسه.
از لطف تک تک شما متشکر و سپاسگزارم
September 14, 2009
تجاوز: پلیدترین نوع شکنجه
هنوز یک روز از پخش ویدئوی شاهد سوم «ابرهیم شریفی» که در گزارش رسمی گروه سه نفره ی سرپوش گذاران به تجاوز در جمهوری اسلامی با حروف اختصاری «ا.ش» نامیده شده نگذشته که ساعتی دو هزار نفر از آن دیدن کرده اند. دست تمام دوستانم، چه در فیس بوک و چه جز آن، درد نکند که با احساس مسئولیت در پخش سریع و وسیع این ویدئو، خستگی جسمی و روحی این دو روزه را از تن من در آوردند.
همانطور که دیشب در مصاحبه ای گفتم گمان نکنید خیلی برایم شیرین است که با دستی لرزان و بغضی در گلو ساعتها و بلکه روزها بنشینم و کاری روح خراش مثل همین سه ویدئوی مربوط به تجاوز را برای نمایش آماده کنم. جانم از این همه شرارت و نامردمی که بر جوانان وطنم می رود به لبم می رسد تا کاری از این دست را به سرانجام می رسانم. نمی شود هم که سکوت کرد. در سکوت است که جانیان اشغالگر وطن من و شما می توانند با پلیدترین نوع شکنجه جوانان ما را زجر بدهند و به سکوت وادارند.
وه که چه لذتی می برم وقتی نظرتان را در زیر این ویدئوها می خوانم که این جوان شریف، ابراهیم شریفی را، مثل آن دو شیرزن قبلی قهرمان خطاب می کنید. ما ملتی حساس و سپاسگزار هستیم. رنج هر انسانی قلبمان را می لرزاند و هر خدمتی به آنان را ارج می نهیم. وقتی دلمان برای یک بچه بی پناه در این سو و آن سوی جهان می لرزد چگونه می توانیم به آنچه بر بچه های خودمان می رود چشم ببیندیم.
دست مهربان تک تک شما را که با پخش هرچه وسیع تر این ویدئو به وظیفه انسانیتان عمل می کنید و با پیامهای محبتبارتان قهرمانان قربانی وطنتان را میستائید از صمیم قلب میفشارم.
September 13, 2009
شاهد تجاوز در زندان پس از انتخابات اخیر
در حالی دارم این یادداشت را می نویسم که بیش از بیست و چهار ساعت است که چشم به هم نگذاشته ام و دستکم دوازده ساعت است که از پشت کامپیوتر برای تدوین فیلمی که در زیر برایتان می گذارم برنخاسته ام. چون نه این فیلم نیاز به توضیح دارد و نه من جان توضیح دادن، تنها آرزو می کنم که آن را بپسندید.
September 10, 2009
مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست
رژیم دیکتاتوری اسلامی در ایران روز به روز حلقه محاصره را بر گرد اصلاح طلبان حکومتی از یکسو، و مردم به ستوه آمده از سوی دیگر تنگتر میکند. رهبران جنبش سبز اما هنوز از به فعل در آوردن توان تاریخساز جنبش مردمی نگرانی دارند.
به نظر میرسد رهبران جنبش به تفاوت میان «مبارزه بدون خشونت» و «مبارزه در چارچوب قانون» توجه ندارند. در جوامعی با حکومتهای غیر دمکراتیک، این دو تعبیر به کلی از هم جدایند. اولی شیوه ای از مبارزه با حکومت است که در مقابل مبارزهی خشونتبار مثل عملیات تروریستی قرار دارد، و دومی مبارزه ای است که ابعادش را خود حکومت تعیین کرده است تا هر حرکتی بیرون از آن را با توجیه غیرقانونی بودن سرکوب کند.
اگر گاندی، پدر جنبش بدون خشونت، می خواست در قالب قانون مستعمرهگران انگلیسی مردمش را به استقلال رهبری کند راه به جائی میبرد؟ آیا نلسون ماندلا میتوانست در چهارچوب قانون آپارتاید سیاهان را به موضع برابری با سفیدان برساند؟
پس چگونه است که در طول چند ماه گذشته چندین بار اطلاعیهای برای گردهمائی از سوی رهبران جنبش صادر میشود ولی یک روز مانده به مراسم از طرف همانها به توجیه نداشتن «مجوز قانونی» لغو میشود؟ حتی اگر تقاضای مجوز قانونی از رژیمی که پیداست جواب مثبت بدان نخواهد داد را تاکتیکی قابل پذیرش بدانم لغو مراسم بر مبنای جواب رد گرفتن را به هیچ رو قابل توجیه نمیدانم. آیا تکرار این کار موجب نشده است که نیروی عظیم جنبش به تدریج فرسایش یابد؟ آیا همین فرسایش امکان سرکوب و تعقیب و آزار بیشتر برای سرکوبگران حکومتی فراهم نکرده است؟
این را همه قبول دارند که دیکتاتورها از تاریخ درس نمیگیرند و باور ندارند که دیر یا زود به سرنوشت شوم دیکتاتورهای پیش از خود مبتلا خواهند شد. ولی این را شک دارم که همه قبول داشته باشند که برخی از رهبران جنبشهای اجتماعی هم از تاریخ این درس را نمیگیرند که نیروی تاریخساز مردم سرمایه دائمی آنان نیست که هر وقت اراده کردند به کارش بزنند. جنبشی که روز به روز به تعمیق نرود هرچند میتواند ذخیرهای باشد برای زمانی دیگر با شعارهائی عمیقتر، اما به هر حال رو به سردی خواهد گرائید. بازگشت از شعار «الله اکبر»ی که با فریاد رسای «مرگ بر دیکتاتور» معنا مییافت به الله و اکبری خشک و خالی نه تنها بر امنیت شعاردهندگان نمیافزاید که دیکتاتور را هم جریتر خواهد کرد؛ همانطور که کرده است، به خبرهای دستگیری و پلمپ کردن و مصاحبه از زندانی گرفتن و جز اینها نگاه کنید.
این درس را تاریخ یک بار به آقای خاتمی داده است. آن روزها که مردم ایران تشنه تغییر پشت سر او صف کشیدند همین «قانون» حکومتی بود که پای او را در پوست گردو گذاشت و با آن همه امکان که مردم برایش فراهم آورده بودند به وظیفه خطیرش در مقابل آنان عمل نکرد. این درس را تاریخ باید به آقای کروبی نیز داده باشد که وقتی در قدرتمندترین جایگاه قانون گزاری قرار داشت دستور دیکتاتورمآبانه خامنهای را «حکم حکومتی» نامید و خود و وکلا را از انجام ابتدائیتری وظایفشان بازداشت. سرپیچی شرافتمدانهی امروز آقای کروبی از احکام حکومتی خامنهای که هر روزه از بیت متزلزلش صادر میشود نشان از درس آموختگی ایشان دارد.
بر گردم به حرف اولم. مبارزه بدون خشونت به معنای مبارزه در چارچوب قانون نیست. ما در آستانهی بازشدن مدارس و دانشگاهها، یعنی کانون همیشه گرم مبارزه برای آزادی هستیم. قوانین موجود از صدر تا ذیل، از خود قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران گرفته تا قوانین جزئی و آئیننامههای مربوط به مراکز علمی بدون استثنا برای خاموش کردن ندای آزادی تدوین شدهاند و پایبندی به آنها هیچ افتخاری برای هیچکسی نیست. مبارزه بدون خشونت به عنوان درکی انسانی، امروزه و کارآمد نباید به مبارزه در چهارچوب قانون تدوین شده توسط دیکتاتورها و جیرهخواران آنها تعبیر شود. مبازره بدون خشونت تنها به یک قانون پایبند است: تداوم مبارزه تا پیروزی.

*