May 23, 2013

پیش‌بینیِ نه‌چندان دور از واقع

بیش از دو ماه و نیم پیش، به تاریخ نهم فوریه، یعنی وقتی هنوز تا گرم شدن تنور بحث‌وفحث انتخابات خیلی فاصله بود در مطلبی با عنوان "آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين" در همین صفحه نوشتم:
[سیدعلی خامنهاى كه منبر خلافت اسلامىاش را بر چركينترين رفتار ذوبشدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابانهاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهمطلبانِ قدرتِ بىحد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بىاخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.
آن دوره گذشته است كه وقتى بىاخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنىصدر مىگذشت خودشان آماده كنار كشيدن بودند و بيرون راندنشان از قدرت با يك توطئهى برنامهريزى شده‌ی ساده انجامشدنى بود.]
[خامنهاى و آقامجتبايش حالا با مدعيانى از جنس خودشان روبرويند كه بيرون راندنشان از قدرت به سادگی عملی نیست و بی‌تردید با جلوههاى چركينى همراه خواهد شد كه آنچه در مجلس ميان احمدى نژاد و لاريجانى گذشت تنها نمونهى كوچكى از آن است.]

در آن مطلب "به نبرد خونبار مافيائى اين سه باند، رهبرى و بيتاش، رفسنجانى و طايفهاش، و احمدىنژاد و قوم و خويشش، که به اعتقاد من در افق انتخابات قابل رؤیت است" پرداختم و نوشتم:
[براى كسانى كه ممكن است همهى درگيرىهاى درونحكومتى را يك بازى تكرارى براى گرم كردن تنور انتخابات بدانند فقط به يادشان مىآورم كه اين "بازى"ها در اغلب موارد از بسيارى از درگيرىهاى جدى جدىتر، و گاهى حتى خونين از كار در آمده است. درگيرىهاى درونحكومتى در دوره خمينى كه به حذف نخست وزير، تبعيد رئيسجمهور، اعدام وزير امور خارجه، حصر خانگى جانشين ولى فقيه انجاميد كمى از يك بازى براى سرگرمى مردم سنگينتر به نظر مىرسد. در دوره خامنهاى هم از اين بازىهاى سنگين كم نبودهاند كه از آخرينش بيش از سه سال مىگذرد و آنچه در آن برد و باخت شده زندگى تباه شده‌ی دهها مقتول جنبش سبز است و زندانی شدن صدها فعال فرهنگی و سیاسی، و حصر خانگى موسوى و كروبى و رهنورد.]
و بر این پایه بود که این پیشبینیِ نهچندان دور از واقع را کردم:
[آنچه من در افق نه چندان دوردست سیاسی ایران می‌بینم درگیری چرکین و خونینی است میان آن سه دستهای که نام بردم که دیگر نمیتواند با تعامل و مدارا و وقتکشی به آینده‌ای نامعین موکول شود چرا که انتخابات پیش رو مثل یک ضربالاجل، تاریخ آخرین مهلت مماشات را تعیین کرده است.]
و حالا با رد صلاحیت هاشمی و مشائی، این دو باند مافیائی به شکل آشکاری در مقابل مافیای بیت رهبری قرار گرفتهاند. حرف آخر امروز من هم همان است که با آن مطلب قبلیام را بهپایان بردم:
[کدام باند مافیائی پیروز این نبرد کثیف است بر کسی روشن نیست چرا که سلاح برندهی هر سه دسته، مشابه یک دیگر است؛ سلاحی از جنس تزویر و توطئهچینی، لعابخورده با احادیث موثق اسلامی! یک چیز در هر سه دسته دقیقا مشابه هم است. نه "ایران"، نه "اسلام" و نه "رژیم اسلامی ایران" هیچیک برایشان مقدس نیست و اگر سهمشان از قدرت و ثروت به خطر بیافتد از نابود کردن هیچکدام پرهیز ندارند.]

□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:39 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

April 12, 2013

جادوگر موزیک جاز کوبا، دور از وطنش درگذشت

"بِبو بالدِس"، در سن نودوچهارسالگی، دور از وطنش در سوئد درگذشت. این جادوگر موزیک جاز کوبا در دوره‌ی دراز زندگی هنریش که از نوجوانی آغاز و تا همین سال پیش ادامه داشت به‌قدری با خلاقیت و موفقیت عجین بوده است که سخن گفتن از او در یک کتاب حتی نمی‌گنجد.
مرگ این بزرگترین چهره‌ی جهانی موسیقی کوبا که پس از ترک کشورش بیش از نیم‌قرن پیش هرگز به کوبا برنگشت، در وطنش خیلی کوتاه اعلام شد. روزنامه "گرانما"، ارگان حزب کمونیست، و بزرگترین روزنامه رسمی این کشور با تاخیری سه روزه در خبری کوتاه که با عکسی از او همراه است نوشته:
"بِبو بالدِس که در سطح جهانی به عنوان مهم‌ترین چهره‌ی موسیقی جاز کوبا شناخته می‌شد در سن نودوچهارسالگی در سوئد در گذشت."
من اما از چند روز پیش که این خبر را شنیدم سعی کردم تا حدی که وقتم اجازه می‌دهد کارهای او را دوباره بشنوم و زندگی پُربارش را مرور کنم تا مطلبی در موردش بنویسم. دوستان این صفحه شاید دو مطلب قبلی مرا در مورد "بِبو بالدِس" خوانده باشند. یکی مطلبی بود با عنوان "ترکیبی گوشنواز از موسیقی کوبا و فلامنکو" و یکی "کوبای زیبا".
اما بعد دیدم این روزها برای کسی که علاقمند باشد پیدا کردن اطلاعات در مورد هیچ‌کس سخت نیست چه برسد به افرادی به شهرت "بِبو بالدِس"! پس تصمیم گرفتم میان‌بُر بزنم و ترانه‌ی کوبای زیبا را به فارسی برگردانم که وقتی این ترانه را می‌شنوید سوزِ ساز "بِبو بالدِس" را که دور از وطن و برای وطن می‌نوازد بیشتر احساس کنید.
خواننده‌ی این ترانه در ویدئو زیر "دیه‌گو اِل‌سیگالا" کولی‌خوان نامداری است که در مطلب قبلی در باره‌اش نوشته‌ام. حاصل کار پیرمرد با این جوان، یعنی آلبوم "اشک‌های سیاه" جایزه بسیار پر ارزش "گرَمی" را برای "بِبو بالدِس" به همراه آورد. او البته شش‌بار دیگر هم به‌همین جایره دست یافته بود.

"بِبو بالدِس" در روز 22 مارس سال جاری به بیماری آلزامیر درگذشت.

□◊□

کوبا، زیبای زندگی من
کوبای زیبا، هرگز فراموشت نخواهم کرد.
آرزو دارم هم‌اکنون ببینمت
گوئی برای اولین‌بار
کوبا، زیبای زندگی من.
وقتی آواز "سون" کوبائی را می‌شنوم
آوازهای گذشته را
دلم می‌لرزد
و جوانی‌ام زنده می‌شود.
این گنجینه‌ی کوبائی
از سرزمین رویا و کِشش
سرزمینی که این‌همه دوستش دارم
و برایش می‌میرم.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:52 PM | Comments (0) | |

April 9, 2013

بی‌پرده، بی‌تعارف

گفتگوی بیپرده "مهدی فلاحتی"، تهیهکننده و مجری برجستهی "تلویزیون صدای آمریکا" با من، که بیتعارف باید بگویم که با یک هفته تاخیر پخش شد!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:30 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

April 2, 2013

چهار نوای مهربان از چمخاله

از دیروز عصر تا حالا که بالاخره بر تردیدم غلبه کردم و دارم این یادداشت را می‌نویسم جسم‌ام این‌جا، جان‌ام اما در چمخاله است.
تردید برای چه؟ از خودم می پرسم. که کسی را هزار فرسنگ آنسوتر، در وطنِ دورمانده از خود به خطر نیاندازی؟ اهل خطر نبودند که نوای مهربانشان را به گوش‌ات نمی‌رساندند. اسم‌شان را نمی‌بری نبر، اما مگر دل‌ات چقدر جا دارد که این همه شوق بازگوئی احساس‌ات را در آن تلنبار می‌کنی و درش را می‌بندی؟ نمی‌ترسی یک روز از این همه فشار بترکد؟
این هم جوابی است که به خودم می‌دهم و به نوشتن می‌پردارم. اگر سربسته بنویسم دوستداران این صفحه متوجه نمی‌شوند؟ می‌شوند! تازه، هر کس متوجه نشود صاحبان آن چهار نوای مهربان که متوجه می‌شوند. اصلا این یک یادداشت را فقط برای آن چهار نفر می‌نویسم. مگر قرار نیست در این صفحه حرف دل‌ام را بزنم؟ این که سایت خبری و روزنامه و مجله نیست. وبلاگ شخصی است. پس این همه رعایت برای چیست؟
دیروز عصر تلفن خانه‌ام زنگ زد. چند روزی برای فیلمبرداری در واشینگتن بودم و تازه به خانه برگشته بودم. صدای مهربانی با تبریک دیرهنگام نوروز شروع کرد و تا نامش را برد سخت شادمانم کرد. پرسیدم از کجا زنگ می‌زند گفت از چمخاله! حس کردم صدایش مثل نم باران‌های موسمی عطر شمال وطنم را دارد.
دو کلام که حرف زد گوشی را داد به مهربانی دیگر. وقتی این یکی نامش را گفت از شادی دایره‌وار دور خودم چرخیدم. انگار زیر همه چیز زده بود و دوربین به‌دست داشت از من فیلم می‌گرفت. چشمِ کنجکاو عدسی‌اش که به من افتاد دلش نیامد بگوید جایت این جا خالی است. ترسید بغضم بترکد. ولی گفت گوشی را می‌دهد به مهربان دیگری که کنارش ایستاده است.
و این یکی مرا برد به دوران کودکی‌ام؛ وقتی مثل نوزادی از شکمِ زندان سیاسی نامنتظر پا به جهان ناشناخته‌ی وطن طوفانی‌ام گذاشتم و دست در دست محمد مختاری، و سعید یوسف، و منصور و نسیم خاکسار، و او، که شعرِ تر می‌سرود، به راهی رفتم که گردبادش تنها پنج‌سال بعد به بیرون از کهکشان ایران پرتابم کرد.
در این رویا/کابوس بودم که او گوشی را به چهارمی داد و نوای مهربان آخرین‌شان را شنیدم. تا بیاید حرف بزند سرپوشِ دل‌ام را برداشتم و برایش تعریف کردم که آخرین باری که در شمال بودم فقط چندماه پیش از خروج اجباری‌ام از ایران بود. داشتم فیلمی با عنوان "راسته‌ی ماهی‌فروشان" می‌ساختم. فیلمی بود در مورد یک پسربچه کوچک که نان‌آور خانواده بود و هر بامداد برای ماهیگیری به تالاب انزلی می‌رفت... تازه فیلمبرداری را شروع کرده بودیم که "کمیسیون پاکسازی تلویزیون" مرا به تهران خواست و ...
تا این را گفتم یادم آمد که دارم با کسی در داخل ایران حرف می‌زنم و سخنم را درز گرفتم. خداحافظی که کردم تازه هجوم خاطرات تلخ/شیرین بود که سرازیر شد و سرِ باز ایستادن نداشت. شب را با رویای چمخاله صبح کردم و صبح را با همان رویا به عصر کشاندم، و دیدم تا ننشینم و با "نوشتن‌درمانی" دردِ‌ دوری را چاره نکنم کار دیگری از دستم بر نخواهد آمد.
و این شد که از آن چهار نوای مهربان، برای آن چهار نوای مهربان، این را نوشتم.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:13 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 21, 2013

نوروز

متن کوتاه زیر را قرار است چند ساعت دیگر در مراسم نوروز در پارلمان اروپا (بروکسل) بخوانم، البته به انگلیسی. دیدم بد نیست برگردان آن را به عنوان تبریک سال نو برای دوستان این صفحه بیاورم:
مفتخرم که قرار شد چند کلامی در مورد نوروز در این جمع حرف بزنم و بهعنوان یک ایرانی سالی شاد و موفق برای همهتان آرزو کنم.
ایرانیان و مردم فارسیزبان کشورهای همسایهی ایران بیش از سههزار سال است که نوروز را جشن میگیرند. شاید به نظر اغراق آمیز بیاید ولی حقیقت دارد. نوروز یکی از جشنهای باستانی در تاریخ بشریت است که آغازش به چندین سده پیش از تاریخنویسی مدون بازمیگردد.
آدم چگونه میتواند به خلاصه از حوادثی که این جشن در طول این زمان دراز از سر گذرانده یاد کند؟ اما آنچه تقریبا مسلم است این است که نوروز هرگز بیش از سه دههی گذشته در خطر نبوده است.
روحانیان مسلمان، بویژه آنان که پس از انقلاب 1357 به قدرت رسیدند و در قدرت ماندند تمام توانشان را برای دور کردن ایرانیان از جشن نوروزی بکار گرفتند و با بکارگیری روایات اسلامی سعی کردند آئینهای ریشهدار ایرانی را که علیرغم یورش اعراب در هزاروچهارصد سال پیش به ایران باز هم در جامعه دوام آوردند از اعتبار بیاندازند، که نوروز مردمیترین آنها بود.
اما همین حالا که ما در اینجا، بسیار دور از وطن محبوب من، جمع هستیم مردم ایران با ریشخند به فرامین ملایان مسلمان لباسهای نو به بر کردهاند، با دسته گلی بهدست از خانهی این دوست و فامیل به خانه دیگری میروند و با صدای بلند و شادمانه، همچون من به شما، میگویند:
نوروزتان پیروز
هر روزتان نوروز

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:16 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 19, 2013

"با من از دریا بگو"

یارانی در این صفحه دارم که اگر هفته‌ها هم فرصت نوشتن نیابم از سر زدن مجازی به من سر باز نمی‌زنند! هنوز گرفتار از آنم که چیزی بنویسم. چرائی‌اش را با انتشار این چند عکس توضیح می‌دهم هرچند برایم روشن است که این کار بیش از آن‌که به پرسشی پاسخ دهد ایجاد پرسش‌های تازه خواهد کرد!

  

   

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:46 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

March 7, 2013

مرگ "چاوز" از دیدِ "شان پن"، "الیور استون"، و "مایکل مور"

گمان نمی‌کنم کسی با بخش مترقی و آگاه سینمای آمریکا آشنا باشد و نام شان پن، الیور استون، و مایکل مور را در راس آن نشناسد. این هر سه اهل سینما که حساسیت‌های انسان دوستانه‌شان بر کسی پوشیده نیست از نزدیک با هوگو چاوز تماس داشته و با آن چه در ونزوئلا در دوره او گذشته به خوبی آشنایند. هر سه نفر نیز چنان از ثروت و شهرت و محبوبیت بهره دارند که نیازی به مجیزگوئی از این و آن رهبر ندارند، و عجیب نیست که هر سه از منتقدان بی‌پروای رهبران جامعه خود، آمریکا، بوده و هستند.
در زیر برخورد این سه تن را با مرگ هوگو چاوز می‌آورم و برای دوستانی که علت نگاه مثبت آنان به چاوز را درک نمی‌کنند این پیشنهاد را دارم که مطلب مرا با عنوان "چاوز احمدی نژاد نیست" بخوانند.
شان پن: "امروز مردم آمریکا دوستی را از دست دادند که هرگز نمی‌دانستند که دارند. و مردم فقیر جهان یک قهرمان را از دست دادند." (هالیوود ریپورتر)
الیور استون: "من سوگوار قهرمانِ مردمان بسیاری هستم که در تلاشند تا جائی برای خویش در جهان بیابند." (هالیوود ریپورتر)
و بالاخره مایکل مور در تویترش ضمن تمجید از اینکه چاوز درآمد سرشار نفت را در راه برنامه‌های رفاه اجتماعی برای محرومین صرف کرد می‌نویسد: "من و چاوز یک ساعت صحبت کردیم. چاوز گفت خوشحال است کسی را می‌بیند که پرزیدنت بوش بیشتر از من از او متنفر است!"
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:10 AM | مطالب اجتماعی مربوط به آمریکای لاتین |

March 6, 2013

بازنشر "چاوز احمدی نژاد نیست" به مناسبت مرگ چاوز

ساده كردن مسائل سياسى و سياهوسفيد ديدن افكار و اعمال سياستمداران يكى از مشكلاتى است كه موجب مىشود تحليلگران سياسى ما از درك عميقتر واقعيتهاى عينى باز بمانند. آنچه برخى آن را "كوررنگى" سياسى مىنامند ريشه در دو كمبود اساسى دارد. يك: كمدانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبهى نظرات و واقعيتها. دو: فعال باقیماندن ويروسى كه در دنياى دوقطبى جنگسرد بر ذهن تحليلگران سياسى ايران تسلط داشت و به آنان ديكته مىكرد كه قبل از هرچیز معین کنند در "تحليل نهائى" این یا آن سیاستمدار به کدام "قطب" تعلق دارد. و البته براى رسيدن به "تحليل نهائى" و تعیین "قطب" كافى بود (و براى خيلىها هنوز هم هست) كه يك انديشه يا يك عمل او را زير ذرهبين بگذارند و "قطب" او را يكبار براى هميشه تعيين کنند! و ديگر اين زحمت را به خود ندهند كه آيا باقى انديشهها و اعمال اين فرد با اين تحليل نهائى همخوانى دارد يا نه. و يا از اين مهمتر، آيا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعيين "قطب" طلب مىكند يا خیر.

يك نمونه آشكار از اين گونه كوررنگى در بينش سياسى تحليلگران ايرانى همرنگ ديدن "هوگو چاوز" رئيس جمهور ونزوئلاست با همتاى ايرانىاش محمود احمدىنژاد. آنچه موجب يكىپندارى ميان آن دو شده يكى گرايش پوپوليستى آندو، و دومى رابطه صميمانه و نزديك ميان دولتهايشان است. و از اين دو مهمتر البته شعارهاى ضدامريكائى و بهظاهر ضدامپرياليستى آندو است.

ولى آنچه از چشم تحليلگران ايرانى پنهان مانده است تفاوتهاى بنيادى در عرصههاى ديگر (و حتى ميان همان شباهتهاى ظاهرى) است كه براى بررسى آن بايد به جستجوى واقعياتى برآمد كه مثل چند عكس يادگارى مشترک، يا جملات شعارگونهى دو رئيسجمهور بهراحتى در دسترس نيستند!

بگذاريد از همين امروز شروع كنيم: چاوز در اين لحظه در بيمارستانى در هاوانا زير عمل جراحىهاى متعددى است كه اگر هم زنده از بيمارستان خارج شود بعيد است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف رياستجمهورى را داشته باشد. او همين چندماه قبل در انتخاباتى كاملا آزاد (به معناى مورد پذيرش همهى نهادهاى نظارتى بينالمللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفين سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نكردهاند. امروز هم حرف مخالفين نه ترديد در قانونى بودن مقام او بلكه ترديدشان در سلامت جسمى اوست كه موجب شده متقاضى تجديد انتخابات شوند. البته مىدانيد كه ديوان عالى ونزوئلا تجديد انتخابات صرفا به دليل عدم سلامت چاوز براى شركت در مراسم تحليف را رد، و اداره كشور تا تعيين تكليف سلامت او توسط معاونش "نيكلاس مادورو" را تائيد كرد.

اين را مقايسه كنيد با موقعيت قانونى احمدىنژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فيلتر شوراى نگهبان و رد صلاحيت بسيارى از طرفداران رژيم حتى، درمىگذرم و به ممنوعيت هرگونه تحزب و سازمانگرى در ايران كه آزادى فعاليتشان اولين شرط زمينهچينى براى هر انتخابات آزادى است نيز حرفى به ميان نمىآورم.

در مقابل مضحكه انتخابات در ايران كه جز "ولى فقيه" و "جنتى" و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هيچ يك از چهار انتخاباتى كه چاوز در آن پيروز شد مورد ترديد مجامع جهانى قرار نگرفته است (همينجا انتقادم را به چاوز فراموش نكنم كه با برگزارى يك رفراندم قبل از پايان دور سوم رياست جمهورىاش با اطمينانى كه به محبوبيتش ميان اكثريت مردم داشت قانون اساسى را بهگونهاى تغيير داد تا بتواند براى بار چهارم هم كاندايدا شود؛ كانديداتورىاى كه گرچه با پيروزى او همراه شد ولى همزمانى آن با ابتلايش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باترديد جدى مواجه كرده است)

چاوز در اولين انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظهای بر رقیبش پيروز شد ولى چون دوسال بعد در يك رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازهاى به تصويب ملت رسيد انتخابات رياستجمهورى بايد تجديد مىشد. در تجديد انتخابات نيز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامههاى اقتصادى او بويژه براى ايجاد كار در ميان طبقات پائين جامعه و استفاده از ثروت طبيعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبيت كمنظيرى برايش فراهم كرد. همين شيوهى پوپوليستى اقتصاد كه خودش به آن نام "سوسياليسم قرن بيستويكم" داده است موجب خشم سرمايهداران ونزوئلائى و كارتلهاى نفتى جهانى عليه او شد. اين خشم تا بدانجا پيش رفت كه فقط يكسال پس از دور دوم رياست جمهوريش چند افسر عالىرتبه نظامى با حمايت سرمايهداران و شركتهاى نفتى دست به كودتا زدند (آوريل ٢٠٠٢) و رئيسجمهور قانونى را دستگير و به نقطه امنى در كشور بردند و بدون كمترين توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام كرده و دولت انتقالى براى جانشينى چاوز تشكيل دادند. اين عمل تودههاى مردم و اتحاديههاى كارگرى را به اعتراضات وسيعى واداشت كه در كمتر از چهارروز كودتاگران تسليم خواسته مردم شدند و چاوز بهقدرت بازگشت.

حمايت فعال آمريكاى دوران "جورج دبليو بوش" نه تنها از رقيب چاوز در انتخابات كه حتى از كودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بيش از عقايد سياسى و اقتصاديش چاوز را به كوباى سوسياليستى نزديك كرد (همين جا بگويم كه اين نزديكى نه در تلاش برای برپائى سيستم تكحزبى يا كنترل دولتى بر رسانهها مثل كوبا، كه بيشتر براى كپى كردن شيوههاى توزيع ثروت در ميان طبقات كمدرآمد - مسكن، بهداشت، تحصيل - بوده است. چاوز اگر هم مىخواست -كه مطمئنم بىميل نبود- نمىتوانست دموكراسى را در ونزوئلا تعطيل كند چرا كه سنديكاهاى كارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشكلهاى اجتماعى، قوىتر از آنند كه اين كار بدون كودتامانندى خونبار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز كه حالا خود را نه تنها منتخب مردم كه رهبر انقلاب (!) آنها در مقابل كودتاگران مىديد زمينه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامريكائى فراهم كرد. چاوز كه همواره حسرت محبوبيت انقلابى فيدل كاسترو در دو دههى اول حكومتش را مىخورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمريكائى رهبران كوبا را طوطىوار تقليد كرد. زمينه تاريخى حك شده بر ذهن مردم آمريكاى لاتين، كه نتيجهى دشمنى دولتهاى متعدد آمريكا نهتنها با فعالين كارگرى و كمونيست و سوسياليست كه با هر انسان مردمدوست مخالف با دخالت چپاولگرانهى آمريكا در كشورشان بود، بستر پذيرش اين شعارها را در جوامع مختلف آمريكاى لاتين از قبل آماده كرده بود (ما ايرانىها با اين مسئله خوب آشنائيم. نفرتى كه به دليل كودتاى آمريكائى ٢٨ مرداد در مردم ما ايجاد شد بسترى بود كه شعارهاى توخالى "مرگ بر آمريكا" را از دهان مرتجعترين رهبران ايران پس از انقلاب پذيرفتنى كرد).

علاوه بر احساسات ضدامريكائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشيانهى "سالوادور آلنده" رئيس جمهور منتخب مردم شيلى میگذرد از ذهن مردم سراسر آمريكاى لاتين پاك نشده، بايد به يك فاكتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبيت غيرقابل بحث "سيمون بوليوار" و نگاه مردمى او به اتحاد مردم اين قارهى بزرگ.

بوليوار، قهرمان جنگهاى رهائىبخش اين مردم عليه كلونياليسم اسپانيا (در سه دههى اول قرن نوزدهم) نه تنها به رياست جمهورى در كشور خودش ونزوئلا رسيد بلكه در آزاد كردن ملل ديگر از يوغ اسپانيا مثل بوليوى، پرو، اكوادور و كلمبيا نقشى تعيينكننده بازى كرد. او سمبل بلامنازع مردمگرائى، دموكراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به كاستروها تنه مىزند - و در اينجا نیز به همتاى ايرانی‌اش شبيه می‌شود - عملكرد اجتماعى و نظرات اقتصاديش بر مدل سيمون بوليوار تكيه دارد.

مىدانيد كه برخلاف كشورهاى همسايهاش، ونزوئلا، كشور بسيار ثروتمندى است. هم اكنون با كشف منابع نفتى تازه گفته مىشود كه از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول كشورهاى جهان است. وجود همين ذخائر است كه كارتلهاى نفتى أمريكائى را به سنگاندازى در مقابل چاوز كه در معامله با آنان چموشى مىكند واداشته است. تماس نزديك چاوز با برادران كاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شركتها و دولت آمريكا فراهم آورده است.

اين نكته را هم لازم به يادآورى مىدانم كه در چشم مردم آمريكاى لاتين چهرهى فيدل كاسترو هيچ شباهتى به آنچه در نگاه آمريكائيان، و از آنطريق در نگاه اروپائيان تصوير شده، ندارد. حتى امروزه كه ناكارآمدى رژيم توتاليتر او و برادرش براى مردم آمريكاى لاتين روشنتر از هميشه شده آنها رژيم كوبا را رژيم متجاوز به حقوق تودههاى مردم نمىشناسند. كوبا كشورى فقير است. مردم آمريكاى لاتين در يك مقايسه ساده بين كوبا با كشورهائى مثل بوليوى و كلمبيا و اكوادور به اين نتيجه روشن مىرسند كه مردم كوبا دستكم مثل مردم كشورهاى فقير ديگر از امكان تحصيل و لقمهاى نان و سقف شكستهاى بر سر فرزندانشان محروم نبودهاند. ازاينرو رابطهى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل همياریهاى پزشكى و مبارزه با بيسوادى، كه كوبائىها بالاترين استانداردها و تجربهها را در اين زمينهها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمريكا نشانه دشمنى با خود تلقى مىشود از ديد مردم آمريكاى لاتين و بويژه محرومان ونزوئلائى عملى بسيار مثبت و ضرورى است.

از این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم و بیش به شکل دموکراتیک اداره میشوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاهوسفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوتهای چشمگیری با کشورهای به اصطلاح "سوسیالیستی واقعا موجود" داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوریهای آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطهاش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوقالجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمیکرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانهخوردهی شوروی کمکهایش را به کوبا قطع کرد تلخترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب میشود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمانهای تروریستی برای آشوبآفرینی در منطقه نشانهی سادهپردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هماکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردمگرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگبینی و شعارپردازیهای او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبههی قابلاتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کردهاند.

حالا عملكرد دولت چاوز را در رابطه با همسايههايش مقایسه كنيد با روش دولت احمدىنژاد با كشورهاى منطقه (تا مسئله را پيچيدهتر از آنچه هست نكنم اين واقعيت مسلم را موقتا نديده مىگيرم كه احمدى نژاد بيش از يك تداركاتچى براى "رهبر" نيست). حمايت از تروريسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا كشورهاى آفريقائى، و حمايت فعال از رژيم بشار اسد و اخلال در اتحاد جريانات مختلف در جنبش مردم فلسطين به سياست رسمى و پيگير رژيم ايران بدل شده كه در پيشبرد آن بحثى ميان "رهبرى" و "تداركاتچى"اش وجود ندارد.

اهل آوردن آمار و ارقام در مقالهام نيستم وگرنه خيلى راحت مىتوانستم نشان دهم كه برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حاليكه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معيشتى مردم ايران در هشت سال مديريت احمدىنژاد تا سطح نگرانكنندهاى سقوط كرده است.

همين توفيق چاوز و همفكرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلىترين نقطه قوت رژيم اوست كه بر مبناى آمارهاى موجود شانس اينكه معاون او، نيكلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آينده در يك روند كاملا آزاد و زير نظارت بينالمللى برنده شود را بسيار بالا مىبرد. در ونزوئلا ديگر مثل ايران اسلامى فاكتورهاى مذهبى نقشى در جهتگيرى سياسى مردم عادى ندارد. با اينكه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم ساير كشورهاى آمريكاى لاتين بهشدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دين از سياست نقشى براى رمالهاى شارلاتان كه از اختلاط اين دو عرصه سوءاستفاده مىكنند باقى نگذاشته است. حمايت مردم عادى از سياستهاى چاوز از اين رو نه موجب "ظهور" سريعتر مسيح بر زمين مىشود و نه بليت سفرهاى "زيارتى" را براى كسى به همراه مىآورد!

براى ما ايرانيان آنچه چهره چاوز را بيش از پيش مخدوش مىكند همپيمانى و همنوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ايران در عرصه بينالمللى. آنچه را كه در اين رابطه فراموش مىكنيم اين است كه در صفبندىهاى موجود در عرصه جهانى ايجاد يك بلوك و يا همبستگى با يك بلوك سياسى موجود از لوازم اجتنابناپذير سياست خارجى هر حكومتى است. در اين گونه صفبندىها دولتها تنها به تقويت بلوك خود و تضعيف بلوك مقابل مىانديشند و به مسائل ديگر اهميتى نمىدهند. اين است كه آمريكاى موافق برابرى زن و مرد در بلوكبندى سياسىاش عليه تروريسم به طور مثال با عربستان سعودى كه زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند همپيمان و همبلوك مىشود. بنابراين هم بلوك شدن ونزوئلاى سكولار با ايران مذهبى، يا ايران مذهبى با كوباى دينستيز نبايد تعجب يك عنصر اهل سياست را برانگيزد.

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدینژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازدهسال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی میماند همانی نیست که از احمدینژاد پس از هشتسال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ماند. شباهت آنها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازیهای توخالی کافی نیست تا تفاوتهای بنیادیشان را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با "اینهمانی" پنداشتن ایندو به کوررنگی دچار شویم.

□◊□

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 7:51 PM | مطالب اجتماعی مربوط به آمریکای لاتین |

March 3, 2013

وقتی خبری "داغ" می‌شود!

مطلب کوتاه قبلی‌ام با عنوان "وطن رنگارنگ ما" بیش از بسیاری از نوشته‌های قبلی در سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر بازنشر شد، بطوریکه از دیروز با بیش از سه هزار کلیک در "سایت بالاترین" قرار گرفت و از همین امروز صبح هم به قول بچه‌های بالاترین، "داغ" شد!
"داغ" شدنش جدا از گوش‌نواز و شگفت‌انگیز بودن اجرای "گروه رستاک"، که مرا واقعا "دیوانه" کرد، بیان همین احساس به زبان شیرین فارسی است در وبلاگم. نه تنها در "سایت بالاترین" که در سایت‌های دیگر از جمله سایت "تریبون زمانه" جدا از بسیارانی که با ابراز نظر بسیار مثبت از زیبائی اجرا نوشته‌اند چند نفری هم از کاربرد لغت "دیوانه" در نوشته من خرده گرفته‌اند.
البته در تمام سایت‌های نامبرده عنوان مطلب من از "وطن رنگارنگ ما" که به گونه‌گونی آواهای محلی در این اجرا اشاره دارد، به "اگر با این موزیک دیوانه نمی‌شوید بروید دکتر" تبدیل شده که من همین مفهوم را برای نشان دادن میزان قدرت بچه‌های "رستاک" در ایجاد شیفتگی در مخاطب در نوشته‌ام به کار برده بودم.
قربان دلِ کوچک هموطنانم بروم که از این شوخی آشکار من رنجیده‌اند! حالا برای اینکه دلشان را به دست بیاورم آن ها را به دیدن یک موزیک ویدئوی دیگر از همین گروه دعوت می‌کنم که جدا از موسیقی و اجرای زیبا، عطر وطن تنیده در لحظه‌به‌لحظه اجرای آن، باز هم مرا "از دیوانه دیوانه‌تر" کرده است! 
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:22 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 26, 2013

وطنِ رنگارنگ ما

به قدری درگیر فیلم تازه ام هستم که خودم هم نمی دانم کجایم! این البته باعث نمی شود یادم برود که اگر چیز دندانگیری به چنگم افتاد با یاران این صفحه به شراکت نگذارم.
نمی دانم نامی از گروه موسیقی "رستاک" شنیده اید یا نه. جوابتان چه مثبت باشد چه منفی، اگر این موزیک هفت دقیقه ای آن ها را بشنوید و دیوانه نشوید حتما باید بروید دکتر!

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:55 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 9, 2013

آقامجتبى، مهدى هاشمى و احمدى‌نژاد، جلوه‌هاى يك نسل چركين

سیدعلی خامنهاى كه منبر خلافت اسلامىاش را بر چركينترين رفتار ذوبشدگان در ولايتش، از تجاوز به پسر و دختر در زندان كهريزك گرفته تا زيرگرفتن معترضان در روز روشن در خيابانهاى تهران بنا نهاده است حالا براى بيرون راندن مدعيان و سهمطلبانِ قدرتِ بىحد و مرزش با نسل چركينى روبروست كه در نيرنگ و بىاخلاقى، فرزندان خلف خود او و سلفش، روح‌الله خمينى هستند.
آن دوره گذشته است كه وقتى بىاخلاقى و تزوير خمينى از حد تحمل مهندس بازرگان يا بنىصدر مىگذشت خودشان آماده كنار كشيدن بودند و بيرون راندنشان از قدرت با يك توطئهى برنامهريزى شده‌ی ساده انجامشدنى بود. اين دو كه نام بردم، و دهها بلكه صدها چهرهى با شخصيت ديگرى كه در مقامهاى پائينترى ماشين حاكميت اسلامى را مىگرداندند مثل طاهر احمدزادهها و دكتر ورجاوندها و صدر حاج سيدجوادىها، حاضر نبودند به قيمت نابودى شخصيت خود در مقامشان باقى بمانند و بنابراين به راحتى كنار گذاشته مىشدند، اما حالا نسل چركينى كه پروردهى اخلاق منحط حكومت اسلامى است، چه در كمپ احمدىنژاد كه مرتضوى نمونهاش باشد، و چه در اردوى به ظاهر خاموش هاشمى رفسنجانى كه آقامهدى سركردهگىاش مىكند، هيچكدام در بهكارگيرى شيوههاى چركين ولائى براى پيروزى در نبرد قدرت و ثروت، با بيت رهبرى كه آقامجتبى در رأسش است، ترديدى به خود راه نمىدهند.
خامنهاى و آقامجتبايش حالا با مدعيانى از جنس خودشان روبرويند كه بيرون راندنشان از قدرت به سادگی عملی نیست و بی‌تردید با جلوههاى چركينى همراه خواهد شد كه آنچه در مجلس ميان احمدى نژاد و لاريجانى گذشت تنها نمونهى كوچكى از آن است.
پيش از اينكه به نبرد خونبار مافيائى اين سه باند، رهبرى و بيتاش، رفسنجانى و طايفهاش، و احمدىنژاد و قوم و خويشش، که به اعتقاد من در افق انتخابات قابل رؤیت است بپردازم اجازه مىخواهم كمى به حاشيه بروم و تكليفم را با يك نكته روشن كنم: نكتهاى كه تخم لقش را "اكبر گنجى" در دهان اين و آن شكست و توسط مبارزان مسلمانى كه از حاكميت اسلامى، - و نه از اسلام سياسى- بريدهاند مرتب تكرار میشود. منظورم "سلطانى" ناميدن ماهيت رژيم خامنهاى در ايران امروز است.
نامگزارى رژيمى كه جز "خلافت" اسلامى نیست به "سلطانى"، كه نه در معناى فلسفى و نه در هويت سياسى و عملى به آن نزدیک است، ترفند مسلمانانى است كه تلاش مىكنند لكهاى از منجلاب واقعا موجود رژيم اسلامى ايران بر دامان اسلام عزيزشان ننشيند. و طرفه اين كه كم نيستند سكولارهائى كه بىتوجه به انگيزه اينگونه نامگذاریها در تكرار آن همت مىگمارند در حالیكه در هيچ رژيم سلطانى در طول تاريخ وطنمان، نه تنها پس از اسلام كه حتى پيش از آن نيز هم، هرگز سلطانى وجود نداشته است كه مقام رهبرى مذهبى مردم را نيز به خود بسته باشد. سلاطين با دادن بخشى از اختيارات خود به رهبران مذهبى از حمايت آنان بهره مىگرفتند و با تائید آنان لقب "سايه خدا بر زمين" را به خود مىبستند ولى هرگز جايگزين رهبران مذهبى مردم نمىشدند. آيا مقام و موقعيتى كه خامنهاى به عنوان "ولى مطلقه فقيه" در عمل و در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران دارد همانى است كه سلاطين ايران در دههها و سدههاى گذشته داشتهاند؟ بهعنوان نمونه همواره سلاطين اختيار اعلام جنگ را براى خود حفظ مىكردهاند اما آيا امكان اعلام جهاد را هم داشتهاند؟ اگر نه، پس وقتى صفات دقيقى همچون "خلافت" و "ولايت" در فرهنگ سیاسی اسلام وجود دارد چه نيازى است كه بهغلط رژيم خامنهاى را رژيمى "سلطانى" بناميم، مگر اينكه هدفمان منزه نگاه داشتن اسلام از انحرافاتى باشد كه پنهان داشتنش ديگر ناممكن شده است؟
تا حاشيه بر متن فزونى نگيرد به اصل مطلب برمىگردم.
براى كسانى كه ممكن است همهى درگيرىهاى درونحكومتى را يك بازى تكرارى براى گرم كردن تنور انتخابات بدانند فقط به يادشان مىآورم كه اين "بازى"ها در اغلب موارد از بسيارى از درگيرىهاى جدى جدىتر، و گاهى حتى خونين از كار در آمده است. درگيرىهاى درونحكومتى در دوره خمينى كه به حذف نخست وزير، تبعيد رئيسجمهور، اعدام وزير امور خارجه، حصر خانگى جانشين ولى فقيه انجاميد كمى از يك بازى براى سرگرمى مردم سنگينتر به نظر مىرسد. در دوره خامنهاى هم از اين بازىهاى سنگين كم نبودهاند كه از آخرينش بيش از سه سال مىگذرد و آنچه در آن برد و باخت شده زندگى تباه شده‌ی دهها مقتول جنبش سبز است و زندانی شدن صدها فعال فرهنگی و سیاسی، و حصر خانگى موسوى و كروبى و رهنورد.
آنچه من در افق نه چندان دوردست سیاسی ایران می‌بینم درگیری چرکین و خونینی است میان آن سه دستهای که نام بردم که دیگر نمیتواند با تعامل و مدارا و وقتکشی به آینده‌ای نامعین موکول شود چرا که انتخابات پیش رو مثل یک ضربالاجل، تاریخ آخرین مهلت مماشات را تعیین کرده است. زندانی و آزاد شدن مهدی هاشمی، زندانی و آزاد شدن سعید مرتضوی، فعال شدن آشکار هاشمی رفسنجانی که طبق روال شناخته شدهاش حرکت در تاریکی با چراغ خاموش را ترجیح میدهد، افشاگری احمدینژاد در مجلس از باجگیری برادران لاریجانی، و اتهامات علی لاریجانی به رئیس جمهور که او را غیرمستقیم متاثر از "منافقین" دانست و با بیان حدیثی "موثق" عمل او را جنگ با خدا نامید تنها "هل من مبارز طلبیدن ها"ئی است برای زورآزمائی نهائی که زمانش همان زمان انتخابات است ولی ابزار نبردش "رای" و "صندوق" نیست بلکه لجنمالی، حذف و زندان است.
کدام باند مافیائی پیروز این نبرد کثیف است بر کسی روشن نیست چرا که سلاح برندهی هر سه دسته، مشابه یک دیگر است؛ سلاحی از جنس تزویر و توطئهچینی، لعابخورده با احادیث موثق اسلامی! یک چیز در هر سه دسته دقیقا مشابه هم است. نه "ایران"، نه "اسلام" و نه "رژیم اسلامی ایران" هیچیک برایشان مقدس نیست و اگر سهمشان از قدرت و ثروت به خطر بیافتد از نابود کردن هیچکدام پرهیز ندارند.

□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:20 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

January 12, 2013

چاوز، احمدى نژاد نيست

ساده كردن مسائل سياسى و سياهوسفيد ديدن افكار و اعمال سياستمداران يكى از مشكلاتى است كه موجب مىشود تحليلگران سياسى ما از درك عميقتر واقعيتهاى عينى باز بمانند. آنچه برخى آن را "كوررنگى" سياسى مىنامند ريشه در دو كمبود اساسى دارد. يك: كمدانشى و عدم تلاش لازم براى بررسى همه جانبهى نظرات و واقعيتها. دو: فعال باقیماندن ويروسى كه در دنياى دوقطبى جنگسرد بر ذهن تحليلگران سياسى ايران تسلط داشت و به آنان ديكته مىكرد كه قبل از هرچیز معین کنند در "تحليل نهائى" این یا آن سیاستمدار به کدام "قطب" تعلق دارد. و البته براى رسيدن به "تحليل نهائى" و تعیین "قطب" كافى بود (و براى خيلىها هنوز هم هست) كه يك انديشه يا يك عمل او را زير ذرهبين بگذارند و "قطب" او را يكبار براى هميشه تعيين کنند! و ديگر اين زحمت را به خود ندهند كه آيا باقى انديشهها و اعمال اين فرد با اين تحليل نهائى همخوانى دارد يا نه. و يا از اين مهمتر، آيا گذشت زمان و تغییر شرائط بررسى مجددى را براى تعيين "قطب" طلب مىكند يا خیر. 

يك نمونه آشكار از اين گونه كوررنگى در بينش سياسى تحليلگران ايرانى همرنگ ديدن "هوگو چاوز" رئيس جمهور ونزوئلاست با همتاى ايرانىاش محمود احمدىنژاد. آنچه موجب يكىپندارى ميان آن دو شده يكى گرايش پوپوليستى آندو، و دومى رابطه صميمانه و نزديك ميان دولتهايشان است. و از اين دو مهمتر البته شعارهاى ضدامريكائى و بهظاهر ضدامپرياليستى آندو است.

ولى آنچه از چشم تحليلگران ايرانى پنهان مانده است تفاوتهاى بنيادى در عرصههاى ديگر (و حتى ميان همان شباهتهاى ظاهرى) است كه براى بررسى آن بايد به جستجوى واقعياتى برآمد كه مثل چند عكس يادگارى مشترک، يا جملات شعارگونهى دو رئيسجمهور بهراحتى در دسترس نيستند! 

بگذاريد از همين امروز شروع كنيم: چاوز در اين لحظه در بيمارستانى در هاوانا زير عمل جراحىهاى متعددى است كه اگر هم زنده از بيمارستان خارج شود بعيد است قدرت جسمى لازم براى انجام وظائف رياستجمهورى را داشته باشد. او همين چندماه قبل در انتخاباتى كاملا آزاد (به معناى مورد پذيرش همهى نهادهاى نظارتى بينالمللى) براى بار چهارم انتخاب شد و مخالفين سرسختش هم حتى او را متهم به تقلب در انتخابات نكردهاند. امروز هم حرف مخالفين نه ترديد در قانونى بودن مقام او بلكه ترديدشان در سلامت جسمى اوست كه موجب شده متقاضى تجديد انتخابات شوند. البته مىدانيد كه ديوان عالى ونزوئلا تجديد انتخابات صرفا به دليل عدم سلامت چاوز براى شركت در مراسم تحليف را رد، و اداره كشور تا تعيين تكليف سلامت او توسط معاونش "نيكلاس مادورو" را تائيد كرد. 

اين را مقايسه كنيد با موقعيت قانونى احمدىنژاد و ماجراى مفتضح انتخابات قبلى! حالا از فيلتر شوراى نگهبان و رد صلاحيت بسيارى از طرفداران رژيم حتى، درمىگذرم و به ممنوعيت هرگونه تحزب و سازمانگرى در ايران كه آزادى فعاليتشان اولين شرط زمينهچينى براى هر انتخابات آزادى است نيز حرفى به ميان نمىآورم. 

در مقابل مضحكه انتخابات در ايران كه جز "ولى فقيه" و "جنتى" و امثال خودشان کسی بر آزادبودنش باور ندارد، هيچ يك از چهار انتخاباتى كه چاوز در آن پيروز شد مورد ترديد مجامع جهانى قرار نگرفته است (همينجا انتقادم را به چاوز فراموش نكنم كه با برگزارى يك رفراندم قبل از پايان دور سوم رياست جمهورىاش با اطمينانى كه به محبوبيتش ميان اكثريت مردم داشت قانون اساسى را بهگونهاى تغيير داد تا بتواند براى بار چهارم هم كاندايدا شود؛ كانديداتورىاى كه گرچه با پيروزى او همراه شد ولى همزمانى آن با ابتلايش به سرطان شانس در قدرت ماندنش را باترديد جدى مواجه كرده است)

چاوز در اولين انتخابات در سال ١٩٩٩ با اختلاف قابل ملاحظهای بر رقیبش پيروز شد ولى چون دوسال بعد در يك رفرندوم سراسرى، قانون اساسى تازهاى به تصويب ملت رسيد انتخابات رياستجمهورى بايد تجديد مىشد. در تجديد انتخابات نيز چاوز با راى بالائى براى شش سال در مقام خود باقى ماند. برنامههاى اقتصادى او بويژه براى ايجاد كار در ميان طبقات پائين جامعه و استفاده از ثروت طبيعى نفت براى بالا بردن سطح زندگى مردم عادى محبوبيت كمنظيرى برايش فراهم كرد. همين شيوهى پوپوليستى اقتصاد كه خودش به آن نام "سوسياليسم قرن بيستويكم" داده است موجب خشم سرمايهداران ونزوئلائى و كارتلهاى نفتى جهانى عليه او شد. اين خشم تا بدانجا پيش رفت كه فقط يكسال پس از دور دوم رياست جمهوريش چند افسر عالىرتبه نظامى با حمايت سرمايهداران و شركتهاى نفتى دست به كودتا زدند (آوريل ٢٠٠٢) و رئيسجمهور قانونى را دستگير و به نقطه امنى در كشور بردند و بدون كمترين توجه به آراء مردم، قانون اساسى قبلى را ملغا اعلام كرده و دولت انتقالى براى جانشينى چاوز تشكيل دادند. اين عمل تودههاى مردم و اتحاديههاى كارگرى را به اعتراضات وسيعى واداشت كه در كمتر از چهارروز كودتاگران تسليم خواسته مردم شدند و چاوز بهقدرت بازگشت. 

حمايت فعال آمريكاى دوران "جورج دبليو بوش" نه تنها از رقيب چاوز در انتخابات كه حتى از كودتاى نافرجام نظامى براى سرنگونى او بيش از عقايد سياسى و اقتصاديش چاوز را به كوباى سوسياليستى نزديك كرد (همين جا بگويم كه اين نزديكى نه در تلاش برای برپائى سيستم تكحزبى يا كنترل دولتى بر رسانهها مثل كوبا، كه بيشتر براى كپى كردن شيوههاى توزيع ثروت در ميان طبقات كمدرآمد - مسكن، بهداشت، تحصيل - بوده است. چاوز اگر هم مىخواست -كه مطمئنم بىميل نبود- نمىتوانست دموكراسى را در ونزوئلا تعطيل كند چرا كه سنديكاهاى كارگرى، ان جى اوها، و احزاب و تشكلهاى اجتماعى، قوىتر از آنند كه اين كار بدون كودتامانندى خونبار در ونزوئلا عملى باشد.)

برخورد خصمانه دولت بوش با چاوز كه حالا خود را نه تنها منتخب مردم كه رهبر انقلاب (!) آنها در مقابل كودتاگران مىديد زمينه را براى گسترش شعارهاى توخالى ضدامريكائى فراهم كرد. چاوز كه همواره حسرت محبوبيت انقلابى فيدل كاسترو در دو دههى اول حكومتش را مىخورد حالا با خودشیفتگی – شباهتی دیگر با احمدی نژاد- شعارهاى ضدآمريكائى رهبران كوبا را طوطىوار تقليد كرد. زمينه تاريخى حك شده بر ذهن مردم آمريكاى لاتين، كه نتيجهى دشمنى دولتهاى متعدد آمريكا نهتنها با فعالين كارگرى و كمونيست و سوسياليست كه با هر انسان مردمدوست مخالف با دخالت چپاولگرانهى آمريكا در كشورشان بود، بستر پذيرش اين شعارها را در جوامع مختلف آمريكاى لاتين از قبل آماده كرده بود (ما ايرانىها با اين مسئله خوب آشنائيم. نفرتى كه به دليل كودتاى آمريكائى ٢٨ مرداد در مردم ما ايجاد شد بسترى بود كه شعارهاى توخالى "مرگ بر آمريكا" را از دهان مرتجعترين رهبران ايران پس از انقلاب پذيرفتنى كرد). 

علاوه بر احساسات ضدامريكائى که هنوز هم پس از گذشت چهاردهه که از سرنگونى وحشيانهى "سالوادور آلنده" رئيس جمهور منتخب مردم شيلى میگذرد از ذهن مردم سراسر آمريكاى لاتين پاك نشده، بايد به يك فاكتور مهم دیگر هم دقت داشت؛ محبوبيت غيرقابل بحث "سيمون بوليوار" و نگاه مردمى او به اتحاد مردم اين قارهى بزرگ. 

بوليوار، قهرمان جنگهاى رهائىبخش اين مردم عليه كلونياليسم اسپانيا (در سه دههى اول قرن نوزدهم) نه تنها به رياست جمهورى در كشور خودش ونزوئلا رسيد بلكه در آزاد كردن ملل ديگر از يوغ اسپانيا مثل بوليوى، پرو، اكوادور و كلمبيا نقشى تعيينكننده بازى كرد. او سمبل بلامنازع مردمگرائى، دموكراسى و استقلال در آنسوى جهان است. چاوز گرچه در حرف و شعارهای توخالی به كاستروها تنه مىزند - و در اينجا نیز به همتاى ايرانی‌اش شبيه می‌شود - عملكرد اجتماعى و نظرات اقتصاديش بر مدل سيمون بوليوار تكيه دارد. 

مىدانيد كه برخلاف كشورهاى همسايهاش، ونزوئلا، كشور بسيار ثروتمندى است. هم اكنون با كشف منابع نفتى تازه گفته مىشود كه از نظر ذخائر نفتى بالاتر از عربستان سعودى قرار گرفته و در واقع در رده اول كشورهاى جهان است. وجود همين ذخائر است كه كارتلهاى نفتى أمريكائى را به سنگاندازى در مقابل چاوز كه در معامله با آنان چموشى مىكند واداشته است. تماس نزديك چاوز با برادران كاسترو هم بهانه لازم را براى دشمنی این شركتها و دولت آمريكا فراهم آورده است.

اين نكته را هم لازم به يادآورى مىدانم كه در چشم مردم آمريكاى لاتين چهرهى فيدل كاسترو هيچ شباهتى به آنچه در نگاه آمريكائيان، و از آنطريق در نگاه اروپائيان تصوير شده، ندارد. حتى امروزه كه ناكارآمدى رژيم توتاليتر او و برادرش براى مردم آمريكاى لاتين روشنتر از هميشه شده آنها رژيم كوبا را رژيم متجاوز به حقوق تودههاى مردم نمىشناسند. كوبا كشورى فقير است. مردم آمريكاى لاتين در يك مقايسه ساده بين كوبا با كشورهائى مثل بوليوى و كلمبيا و اكوادور به اين نتيجه روشن مىرسند كه مردم كوبا دستكم مثل مردم كشورهاى فقير ديگر از امكان تحصيل و لقمهاى نان و سقف شكستهاى بر سر فرزندانشان محروم نبودهاند. ازاينرو رابطهى دولت چاوز و دادن نفت ارزان در مقابل همياریهاى پزشكى و مبارزه با بيسوادى، كه كوبائىها بالاترين استانداردها و تجربهها را در اين زمينهها در جهان دارند، اگر از نظر دولت آمريكا نشانه دشمنى با خود تلقى مىشود از ديد مردم آمريكاى لاتين و بويژه محرومان ونزوئلائى عملى بسيار مثبت و ضرورى است.

از  این گذشته اغلب کشورهای آمریکای لاتین که پس از چند دهه تسلط نظامیان مورد حمایت آمریکا امروزه کم و بیش به شکل دموکراتیک اداره میشوند روابط بسیار خوبی با کوبا دارند. اعلب فعالین سیاسی که از دیکتاتوری های نظامی در منطقه جان سالم به در بردند به کوبا پناهنده شده بودند. اگر عینک سیاهوسفید دیدن را از چشممان برداریم کوبای دوران جنگ سرد تفاوتهای چشمگیری با کشورهای به اصطلاح "سوسیالیستی واقعا موجود" داشت. شوروی که در چپاول دسترنج مردم جمهوریهای آسیائی و اروپای شرقی تحت سلطهاش و حرام کردنشان در مسابقات تسلیحاتی ید طولائی داشت به دلیل اهمیت سوقالجیشی بسیار حساس کوبا از هیچ کمک مالی و غذائی و پوشاکی به دولت کاسترو دریغ نمیکرد. وقتی گورباچف حتی قبل از فروپاشی امپراتوری موریانهخوردهی شوروی کمکهایش را به کوبا قطع کرد تلخترین دوران زندگی مردم کوبا (بر مبنای آنچه در ادبیات و هنر دهه نود قرن پیش در آثار هنرمندان کوبائی انعکاس یافته) آغاز شد. کوبا همیشه فقیر بوده و امروز هم هست اما فقر به معنای نداشتن نان شب برای اولین بار در کوبای کاسترو در آن دوره به واقعیت روزمره تبدیل شد. برای کاسترو یک دهه طول کشید تا روی پای خود ماندن بدون عصای شوروی را بیاموزد. اتفاقا به قدرت رسیدن چاوز در سال دوهزار در کشور ثروتمند ونزوئلا، و حمایتش از کاسترو در دادن نفت ارزان به کوبا در ذهن مردم هر دو کشور نقطه پایان این دوره تلخ محسوب میشود. مشایه گرفتن این عمل انسانی چاوز با عمل ضدانسانی همتایان ایرانیش در ریختن ثروت ایران به پای سازمانهای تروریستی برای آشوبآفرینی در منطقه نشانهی سادهپردازی در مسائل پیچیده سیاسی است.

هماکنون در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین مثل برزیل و شیلی و اکوادور و نیکاراگوا و بولیوی بسیاری از سیاست‌مداران مردمگرا با گرایشات سوسیالیستی در اقتصاد، همچون هوگو چاوز ولی به دور از خودبزرگبینی و شعارپردازیهای او، بر سر کارند و در پیوندی مستحکم جبههی قابلاتکائی در آمریکای لاتین ایجاد کردهاند.

حالا عملكرد دولت چاوز را در رابطه با همسايههايش مقایسه كنيد با روش دولت احمدىنژاد با كشورهاى منطقه (تا مسئله را پيچيدهتر از آنچه هست نكنم اين واقعيت مسلم را موقتا نديده مىگيرم كه احمدى نژاد بيش از يك تداركاتچى براى "رهبر" نيست). حمايت از تروريسم در منطقه، از عراق و افغانستان گرفته تا كشورهاى آفريقائى، و حمايت فعال از رژيم بشار اسد و اخلال در اتحاد جريانات مختلف در جنبش مردم فلسطين به سياست رسمى و پيگير رژيم ايران بدل شده كه در پيشبرد آن بحثى ميان "رهبرى" و "تداركاتچى"اش وجود ندارد. 

اهل آوردن آمار و ارقام در مقالهام نيستم وگرنه خيلى راحت مىتوانستم نشان دهم كه برمبناى آمار رسمى از سوى سازمان ملل متحد سطح زندگى مردم در ونزوئلا در دهه گذشته چه از نظر درآمد سرانه و چه از نظر اشتغال ارتقاء محسوسى داشته در حاليكه بر مبناى همان آمار، وضع اقتصادى و معيشتى مردم ايران در هشت سال مديريت احمدىنژاد تا سطح نگرانكنندهاى سقوط كرده است.  

همين توفيق چاوز و همفكرانش در بهبود وضع زندگى روزمره مردم اصلىترين نقطه قوت رژيم اوست كه بر مبناى آمارهاى موجود شانس اينكه معاون او، نيكلاس مادورو، در انتخابات احتمالى آينده در يك روند كاملا آزاد و زير نظارت بينالمللى برنده شود را بسيار بالا مىبرد. در ونزوئلا ديگر مثل ايران اسلامى فاكتورهاى مذهبى نقشى در جهتگيرى سياسى مردم عادى ندارد. با اينكه مردم ونزوئلا مثل اغلب مردم ساير كشورهاى آمريكاى لاتين بهشدت مذهبى و حتى خرافاتى هستند ولى اصل جدائى دين از سياست نقشى براى رمالهاى شارلاتان كه از اختلاط اين دو عرصه سوءاستفاده مىكنند باقى نگذاشته است. حمايت مردم عادى از سياستهاى چاوز از اين رو نه موجب "ظهور" سريعتر مسيح بر زمين مىشود و نه بليت سفرهاى "زيارتى" را براى كسى به همراه مىآورد!

براى ما ايرانيان آنچه چهره چاوز را بيش از پيش مخدوش مىكند همپيمانى و همنوائى دولت اوست با دولت جمهورى اسلامى ايران در عرصه بينالمللى. آنچه را كه در اين رابطه فراموش مىكنيم اين است كه در صفبندىهاى موجود در عرصه جهانى ايجاد يك بلوك و يا همبستگى با يك بلوك سياسى موجود از لوازم اجتنابناپذير سياست خارجى هر حكومتى است. در اين گونه صفبندىها دولتها تنها به تقويت بلوك خود و تضعيف بلوك مقابل مىانديشند و به مسائل ديگر اهميتى نمىدهند. اين است كه آمريكاى موافق برابرى زن و مرد در بلوكبندى سياسىاش عليه تروريسم به طور مثال با عربستان سعودى كه زنان در آن حق رانندگى حتى ندارند همپيمان و همبلوك مىشود. بنابراين هم بلوك شدن ونزوئلاى سكولار با ايران مذهبى، يا ايران مذهبى با كوباى دينستيز نبايد تعجب يك عنصر اهل سياست را برانگيزد. 

سخن را کوتاه کنم: چاوز، احمدینژاد نیست و هرگز هم نبوده است. اگر سفر اخیرش به کوبا آخرین سفر زندگیش باشد آنچه از دوازدهسال ریاست جمهوری او برای مردم ونزوئلا باقی میماند همانی نیست که از احمدینژاد پس از هشتسال ریاست جمهوری برای مردم ایران برجا خواهد ماند. شباهت آنها در داشتن دهانی گشاد و در شعارپردازیهای توخالی کافی نیست تا تفاوتهای بنیادیشان را در عرصههای اجتماعی و اقتصادی ندیده بگیریم و با "اینهمانی" پنداشتن ایندو به کوررنگی دچار شویم.  

□◊□

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:20 PM | مطالب اجتماعی مربوط به آمریکای لاتین |

December 26, 2012

"دن كيخوته" دوباره سوار مى‌شود

اين دوست ما "امير ممبينى" باز ما را گذاشت سر كار! ديروز لينك يك فيلم سينمائى را در فيسبوكش گذاشت با عنوانى كه در بالا خوانديد. ديشب نشستم فيلم را ديدم و دوباره فيلام ياد هندوستان كرد. دوستانى كه با اين قلم آشنايند مىدانند كه من به "مادر رمان مدرن جهان" يعنى «نجیب‌زاده‌ی اصیل، دُن کیخوته از لامانچا»پيلهى ويژه دارم (دليل تلفظ متفاوت نام اين شواليه اومانيست را در نمايشنامهى "جلد آخر دن كيشوت" نوشتهى خودم از زبان سروانتس اينگونه آوردهام: «لعنت خدا بر این مترجمین فرانسوی که حتی به نام شخصیت‌های واقعی من هم رحم نکردن و چون خودشان زبانشان نمی‌چرخید حروف خ و چ را درست تلفظ کنن دُن کیخوته را دُن کیشوت و سانچو را سانکو نامیدن و این تخم لق را در دهن دیگران هم شکستن، حتی در دهان نویسنده‌ی همین نمایشنامه که از ترس اینکه مبادا شما تماشاچی‌هاش را از دست بدهد نمایش را به جای جلد آخر دن کیخوته، جلد آخر دن کیشوت نامید!»
حالا کمی از فيلم بگويم. همانطور كه از عنوان آن برمىآيد اين فيلم برداشتى آزاد است از رمان، نه به تصوير کشیدن خود آن. از اين رو قصهى فيلم از جائى شروع مىشود كه بخشهاى معروف رمان پشت سر گذاشته شدهاند، مثل جنگ دن كيخوته با آسيابهاى بادى، عوضى گرفتن لگن ريشتراشى يك سلمانى بیچاره با کلاه خُود سحر آمیز «مامبرینو»، و حمله به گله گوسفندان به خيال سپاه دشمن (اين سه فصل مهم كتاب در سه صحنه كوتاه به شكل مقدمه در فيلم مىآيد و تازه پس از آن فيلم آغاز مىشود با ماجراهائى كه بويژه در جلد دوم كتاب به تفصيل آمده و در فيلمهاى بسيارى كه از اين رمان ساخته شده كمتر ديده شدهاند.
يكى از دهها ويژگى اين رمان كه هنوز هم به اشكال مختلف در رماننويسى مدرن مورد استفاده قرار مىگيرد حضور خود نويسنده يعنى سروانتس در رمان خودش است. يكى از ظرائف كار سروانتس در اين كتاب اين است كه او خود را نويسنده اين رمان نمىنامد. يا بهتر، اصلا کتابش را رمان نمىداند! مىگويد كه اين يك كتاب تاريخى واقعى است از ايالت لامانچا (ايالتى در شمال مادريد كه مركز بسيار قديمى و ديدنیاش، "تولدو"، محل زندگى خود سروانتس بوده است.) مىنويسد كه نويسنده اين کتاب يك تاريخنگار عرب است و من یک روز در بازار شهر تولدو دستنوشته‌های او را از یک بچه‌ که داشت آن را بعنوان کاغذباطله به حریرفروشی می‌فروخت به پول سیاهی خریدم و با دادن هشت من کشمش و چهار کیسه گندم به جوانی که عربی می‌دانست همه را از عربی به اسپانیائی ترجمه کردم!
مىدانيد كه سروانتس با انتشار جلد اول كتابش بیش از چهار قرن پیش به شهرتى باورنكردنى رسيد. او جلد دوم كتاب را ده دوازده سال بعد نوشت وقتى كه چندين نويسندهى فرصتطلب جلد دوم آن را قبل از خود او نوشته، منتشر كرده و پول کلانی به جیب زده بودند! سروانتس در فصلى از جلد دوم کتابش به همين نكته هم اشاره مىكند: دن كيخوته در اتاق كارونسرائى صداى مسافران اتاق بغلى را مىشنود كه دارند از ماجراهاى دن كيخوته مىگويند كه در سفر او به ايالتی در شرق کشور برايش پيش مىآيد (نام ایالت را فراموش کردهام و حوصله هم ندارم بروم در کتاب دنبالش بگردم!). دن کیخوته به سانچو مىگويد حالا که این طور شد نبايد به آن ايالت برويم تا دست نويسندهی فرصتطلب رو شود! به عوض راهشان را كج مىكنند و به دنبال ماجراجوئى در جهت خلاف، به سوى بارسلونا، مىروند!
برگردم به فیلم. از صحنههاى زيبائی كه در فيلمهاى ديگر نديده بودم ماجراى فرماندار شدن سانچو پانزاست. مىدانيد كه دن كيخوته به مِهتر سادهدلش قول داده بود كه او را فرمانروای يكى از سرزمينهائى كه به چنگ مىآورد بكند. یکی از فصول بسیار خواندنی جلد دوم کتاب که بخش کوچکی از آن در این فیلم تصویر شده آنجاست که یک مالک بزرگ که با جنون عاشقانه دنکیخوته و سادهدلی مهترش آشناست آن دو را به املاک وسیعش میآورد و با کلکهای مختلف حوادث عجیب و غریبی برای این دو مهمان بریده از واقعیت بوجود میآورد و موجب تفریح زنان بیشمار درگاه، و خدمه بیشمارترش، میشود.
یکی از این کلکها این است که می گوید فرمانروای یکی از جزائر بزرگی که در قلمرو اوست به نام "مفتآباد"، کشته شده و نیاز به فرمانروای جدید دارد. آنگاه سانچو را به عنوان فرمانروا همراه با خدم و حشم فراوان به آنجا میفرستد. ماجرای فرمانروائی سانچو پانزا در مفتآباد که بهتفصیل در کتاب آمده سخت خواندنی است بویژه وقتی سانچو به عنوان حاکم باید در مورد اختلاف بین مردم قضاوت کند. در فیلم فقط یک صحنه از این قضاوتها تصویر شده است. ماجرای قضاوتها که از یک سو نشان از سادهلوحی سانچو و از سوی دیگر نشان از عمق شناخت او از مردم دارد آدم را بهیاد رفتار "بُهلول" در فرهنگ خودمان میاندازد.
فیلم با جابهجا کردن حوادث و تغییر آزادنه مکان رویدادها قصهاش را کاملا متفاوت با کتاب بهپایان میبرد. در کتاب، دن کیخوته در آخرین ماجراجوئیاش در ساحل بارسلونا با یک شوالیه ناشناس (شوالیه سپیدماه) روبرو میشود. شوالیه به او اعلام نبرد میکند و شرط نبرد این است که اگر دن کیخوته شکست خورد به روستایش در لامانچا برگردد و دیگر هرگز دنبال ماجراجوئی نرود. و او در این نبرد شکست میخورد و پایبندی‌اش به اصول شوالیهگری موجب میشود بر قولش بایستد و از دنیای تخیلی به واقعیت بازگردد (البته بعد معلوم میشود شوالیه سپیدماه کسی نبوده است جز "سانسون"، یکی از همولایتیهای جوانش، که با نقشه‌ی دوستان نزدیک او، "نیکلاس سلمانی" و "پدر پرز کشیش" که نگران سلامتش بودند دست به این کار زده بود.)
در فیلم وقتی دن کیخوته پس از شکست از شوالیه سپیدماه سوار بر اسبش به سوی لاماچا میراند یکی یکی ابزار نبردش را به زمین میاندازد و دور میشود.  ولی سانچو پانزا که به دنبال اوست آنها را از زمین بر میدارد و با هی زدن به خرش خود را به او می‌رساند.
سانچو در آخرین صحنه فیلم به دن کیخوته میگوید که دنیا همچنان سرشار از نامردمی و نابرابری است و درست نیست که او وظیفه "راست آوردن کژیها" را پشت گوش بیاندازد. دن کیخوته لختی به فکر میرود و سپس نیزه را از دست سانچو میگیرد و هر دو بهسوی افق میرانند (عنوان "دن كيخوته" دوباره سوار مىشود" بر این مبنا برای فیلم انتخاب شده است.)
گاهی دلم برای دن کیخوته و سانچو، و بیشتر از آن دو برای سروانتس میگیرد وقتی میبینم بر خلاف درک درستی که از کاراکتر این دو انسان پاک‌طینتِ اومانیست در دنیای اسپانیائیزبان وجود دارد در میان ما ایرانیان درکی به شدت متفاوت از "دن کیشوت" جا افتاده است.
نمیدانم چه کسی اولین بار از "دن کیشوتیسم" معنای حماقت و بیشعوری و دروغپردازی را استنتاج کرد و در زبان فارسی جاری ساخت. در فرهنگ اسپانیائیزبانان "بزرگنمائی"، "غرور"، و "پوچی" منفیترین معنائی است که از این لغت استنباط میشود. و تازه اینها در بسیاری موارد با اومانیسم و شیفتگی و عشق افلاطونی نیز در میآمیزد. حالا آیا دلم حق ندارد بگیرد وقتی میبینم بسیاری از اهل قلم ما گاهی شارلاتانی، حقهبازی و مردمفریبی آشکار افرادی مثل "خامنهای" و "احمدینژاد" را "دن کیشوتوار" مینامند؟
بگذریم! در قصهی سروانتس بر خلاف پایان این فیلم، دن کیخوته به روستایش بر میگردد و مدتی به چوپانی و شاعری (!) سر میکند و بر خلاف آرزوی سابقاش، نه در عرصه نبرد که در بستر مرگ میمیرد. "سانسون"، تنها فرد با سواد روستا بر سنگ قبرش این شعر پر مغز را مینویسد:
اینجا، نجیب‌زاده‌ی دلاوری آرمیده است
که به اوجی از شهامت رسید
که حتی مرگ با کشتنش
نتوانست بر او غالب شود.
به دنیا وقعی نگذاشت
مترسک بود و لولو بود
در دنیای آن‌روز،
چرا که این سعادت را داشت
تا مجنون زندگی کند
و عاقل بمیرد.

□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:56 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 17, 2012

از جنایت مقدس تا لابی مقدس

یکی دو ماه پیش در تلویزیون "سی ان ان" مصاحبهای دیدم با سیدحسین موسویان، سفیر ایران در آلمان در زمان ترور میکونوس، و مذاکرهکننده ارشد از سوی جمهوری اسلامی با اتحادیه اروپا در مسئله اتمی ایران در زمان ریاست جمهوری خاتمی، و استاد فعلی دانشگاه پرینتسون در نیوجرسی آمریکا، که تا جائی که به یاد دارم قبل از رسیدن به مقام "استادی" در آمریکا به اتهام جاسوسی در ایران دستگیر و مدتی در زندان مانده بود. او وقتی به شکل موقت آزاد شد از ایران بیرون زد و نهایتا از آمریکا سر در آورد!

در گفتگوی سی ان ان، نه مصاحبهگر (کریستین امانپور) و نه طبعا خود موسویان کمترین اشارهای به عدم رابطه او با جمهوری اسلامی، یا اتهامات وارده به او و زندانی بودنش نکردند و طوری در مورد مسئله هستهای حرف میزدند که گوئی او همچنان در پست مذاکرهکننده ارشد مشغول انجام وظیفه است.

این نکته، همانوقت که برنامه را دیدم، برای چند ساعت موجب تعجبم شد ولی بعد یادم آمد که از مقامات سابق و اسبق و فعلی رژیم رمّال اسلامی بهقدری از این کرامات دیدهام که دیگر نباید چیزی مرا به شگفتی بیاورد!

دیروز بهطور اتفاقی یک برنامه ویدیوئی در یوتیوب دیدم با عنوان "از جنایت مقدس تا لابی مقدس" که در مورد دلائل پشت پردهی حضور موسویان در آمریکاست، و توسط سایتی بهنام "فوروم ایرانی" تهیه شده است. در این برنامه که "ذرهبین" نام دارد و توسط "حسن داعی" اجرا میشود سعی شده به پرسشهائی از این دست پاسخ دهد که: "چه کسانی موسویان را به آمریکا آورده و با مشاور وزارتخارجه همکارش کردند؟ چه کسانی برایش کتاب چاپ کرده و با حمایت مالی و سیاسی، درب مهمترین رسانهها را برویش باز میکنند؟"

به اعتقاد من سازندگان این برنامه موفق شدهاند با اسنادی خدشهناپذیر به این پرسشها و پرسشهای مشابه پاسخ روشنگرانه بدهند. این نکته را هم بگویم که نه تنها در عنوان این ویدئو، که در خود آن نیز از فیلم مستند من، "جنایت مقدس"، بهره گرفته شده است (البته من نقشی در ساخت این برنامه نداشته و حتی از وجود آن بی‌خبر بوده‌ام، ولی خوشحالم که از فیلم من استفاده مفیدی کرده‌اند.)

□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:47 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 14, 2012

آقای جعفر پناهی "مرزهای جغرافیائی عشق" کجاست؟

آقای پناهی عزیز خودت بهتر از هر کسی می‌دانی که من همواره برای آثار ارزشمندت اهمیت قائل بوده‌ام و این احساس را در نوشته‌های متعددی انعکاس داده‌ام، از جمله در "جعفر پناهی در آفساید!". و نیز می‌دانی که کار ارزشمندترت، آشتی‌ناپذیری با نامردمان حاکم بر وطنمان را تا چه میزان ارج نهاده‌ام، مثل آن‌چه در "احساسی مثل گمشدگی" نوشتم. این بار هم شاید یکی از اولین کسانی بودم که تعلق جایزه ساخاروف به تو و خانم نسرین ستوده را در مطلبی با عنوان "افتخاری برای سینما و وکلای مستقل ایران" از صمیم قلب تبریک گفتم. ولی وقتی پیامت را به مناسبت مراسم دریافت همین جایزه خواندم از برداشت تو در مورد رابطه‌ی میان عشق به وطن و مرزهای جغرافیائی متاسف شدم. تو در این پیام نوشته‌ای:
[دو سال پيش، پس از دريافت حكم محكوميتم، دوستى به من گفت: "مى‌دانى معنى اين حكم چيست؟! اين پيغامى است به تو، بايد از كشورت بگريزى و هرگز باز نگردى٠" نمی‌دانم واقعا پيام ِ اين حكم همين بود يا نه؟ اما اگر چنين بود، چرا بايد از كشورم كه عاشقانه دوستش دارم مى‌گريختم. اين عشق فراتر از مرزهاى جغرافيايى است.]
پناهی عزیز، یک بار دیگر این دو جمله‌ات را بخوان و ببین هر یک با دیگری متناقض نیست؟ "چرا بايد از كشورم كه عاشقانه دوستش دارم مى‌گريختم. اين عشق فراتر از مرزهاى جغرافيايى است." اگر عشق تو به وطن فراتر از مرزهای جغرافیائی است معنایش این است که در خارج از مرزهای جغرافیائی هم عاشق وطن خواهی ماند. گمان نمی‌کنم منظورت این باشد که اگر خارج از وطن باشی دیگر عشقی به وطن نخواهی داشت! یا بدتر، آنانی که خارج از مرزهای جغرافیائی وطن هستند عشقی به وطنشان ندارند.
دست روی نقطه حساسی گذاشتی. در وطن ماندنت زیباست. کاش من هم مثل تو می‌توانستم آنجا بمانم. اما دلیل این آرزویم برای در وطن بودن این نیست که فکر می‌کنم در خارج از مرزهای جغرافیائی ایران نمی‌توان عاشق وطن بود. یا نمی‌توان "فیلمساز اجتماعی" باقی ماند، آن‌طور که در فراز دیگری از همان پیام طرح کرده‌ای:
[مگر نه اين كه من، فيلمساز اجتماعى‌ام؟ فيلمسازِ اجتماعى از جامعه‌اى كه در آن زندگى مى‌كند الهام مى‌گيرد تا اثر خود را بيافريند. اين آفرينش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است.]
این جملاتت را هم یک بار دیگر بخوان، لطفا. چه کسی گفته است که اگر "فیلمساز اجتماعی" در خارج از کشورش باشد دیگر نمی‌تواند از جامعه اش الهام بگیرد تا اثر خود را بیافریند. می‌گوئی :"آفرينش محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس، با گوشت و پوست و احساسِ هنرمند از آن جامعه است" ولی نمی‌گوئی چرا با زندگی در خارج از چهارچوب جغرافیائی ایران، این "محصول تجربه‌ى سال‌ها زندگى و درك و لمس" به‌ناگهان ناپدید می‌شود.
پناهی عزیز، کسی که از طرف تو جایزه ساخاروف را در مراسم اهدای آن گرفت، و موجب افتخار مضاعف تو شد، یعنی "کوستاگاوراس"، یک هنرمند یونانی است که سال‌ها خارج از وطنش، در فرانسه زیسته و معروف‌ترین کارهایش مثل فیلم "Z" را علیه دیکتاتوری سرهنگ‌ها در یونان، خارج از وطنش ساخته است، فیلمی که جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را هم به خاطرش برد. اگر از مطلب دور نمی افتادم نام ده ها هنرمند دیگر را هم می بردم که در خارج از وطنشان از عشق به وطن شعر سروده، رمان نوشته، و فیلم و نمایش ساخته‌اند.
من به گواه ده‌ها نوشته‌ی منتشر شده‌ام هیچگاه ترغیب کننده‌ی کسی برای ترک وطن نبوده‌ام؛ چه هنرمند و چه غیرهنرمند. فیلم "چند جمله ساده"ام که بیست‌و شش سال از ساختش می‌گذرد از درد غربت یک کودک در کشوری ناهم‌زبان می‌گوید، و فیلم "میهمانان هتل آستوریا"یم با این بیت از حافظ آغاز می‌شود: "به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم". ولی نه مثل برخی از ترکِ‌وطن‌کردگان، هنرمندان مانده در وطن را مشاطه‌های رژیم اسلامی می‌دانم، و نه مثل برخی در وطن‌ماندگان، هنرمندان خارج از کشور را ریشه‌بریدگانِ خارج از کشور می‌شناسم.
در وطن ماندن یا خارج از وطن بودن نه افتخار دارد و نه ننگ. کارنامه یک هنرمند مستقما در رابطه با آثارش تعیین می‌شود، نه در چارچوب تنگِ "مرزهای جغرافیائی" زندگی‌اش.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:05 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

November 29, 2012

سانسورگری، "چپ" و "راست" نمی‌شناسد!

اخیرا فیلم مستند "حرف بزن ترکمن" که تنها چهارماه پس از پیروزی انقلاب در ترکمن‌صحرا ساختم در "یوتیوب" گذاشته شده است. کسی که با نام کاربریِ "چپ‌گرد" فیلم را در یوتیوب آپلودکرده در توضیح کوتاهی در مورد فیلم نوشته: [فیلم «حرف بزن ترکمن» در سال 1358 و در فاصله‌ی جنگ اول و دوم گنبد به کارگردانی «رضا علامه‌زاده» و همراهی «کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن» ساخته شده است و یکی از با ارزش‌ترین اسناد تصویری بازمانده از شوراهای ترکمن صحرا محسوب می‌شود. این فیلم برای اولین بار چند سال پیش توسط سازمان فدائیان (اقلیت) در دسترس عموم قرار گرفت.]

جالب این که بر خلاف این اطلاعات درست، در تیتراژ خودِ فیلم، هم اسم مرا که سازنده‌اش هستم در آورده‌اند و هم در تیتری که به فیلم افزوده شده نوشته‌اند: «تهیه شده توسط کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن»، یعنی این فیلم را آن کانون تهیه کرده است. و از این هر دو مهم‌تر این که مدت فیلم که نزدیک به یک‌ساعت بوده را به حدود نیم‌ساعت تقلیل داده‌اند بی‌آنکه تماشاگر اصلا متوجه آن شود، چرا که سر و ته فیلم سر جایشان هستند و فقط صحنه‌هائی به سلیقه‌ی "رفقای اقلیت!" از این‌جا و آن‌جای فیلم حذف شده است!
من در تیتراژ اصلی فیلم به‌دلائل امنیتی و به‌خواست خود همکارانم نامی از فیلمبردار و صدابردار و تدوین‌گر و سایر عوامل فنی فیلم نیاورده بودم و فقط نوشته بودم "گزارشی از رضا علامه‌زاده". هنوز هم نمی‌توانم نامشان را ببرم چون هم‌چنان در ایران مشغول کارند. اما در مورد تهیه فیلم که به "کانون سیاسی فرهنگی خلق ترکمن" نسبت داده شده باید بگویم این فقط نوعی "مصادره"ی اموال دیگران است که "چپ" و "راست" در آن، مثل سانسورگری، ید طولائی دارند!
فیلم، هیچ تهیه‌کننده به مفهوم حرفه‌ای نداشت. کار تدارکاتی تهیه‌کنندگی به عهده‌ی یکی از دوستان که کار صدابرداری را هم به عهده داشت و خود من بود، و بودجه‌ای – حتی محدود- هم در اختیار نداشتیم. فیلم خام را فیلمبردار و صدابردار از تلویزیون و استودیوهائی که با آن سروکار داشتند گرفته بودند چرا که کار تولید فیلم در ماه‌های اول پس از انقلاب کاملا خوابیده بود و تهیه فیلم خام کار پرخرجی نبود (این فیلم با نگاتیو 16 میلیمتری فیلمبرداری شده است).

یکی از آشنایانی که مثل خود من از "سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران" هواداری می‌کرد جیپ آهوی بیابانی در اختیارم گذاشت و با رابطه نزدیکی که در دوران زندانی بودنم با هم‌بندانی که حالا مسئولیت‌هائی در "ستاد خلق ترکمن" در گنبدکاووس و بندرترکمن داشتند توانستم راهم را به روستاهای ترکمن صحرا باز کنم. از همه مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر آشنا شدنم بود با جوانی که هنوز که هنوز است داغش بر دلم سرد نشده: شیرمحمد درخشنده "توماج".
توماج در تمام طول دوران فیلمبرداری هم‌راه و هم‌سفر ما بود. او با همه جوانی چنان مورد احترام ترکمن‌ها بود که هیچ خواست او را بی‌پاسخ نمی‌گذاشتند. مترجم ما با روستائیانی که فارسی بلد نبودند هم توماج بود. توماج حتی در یکی از صحنه‌های مهمی که در نسخه‌ی یوتیوب حذف شده به‌عنوان مصاحبه‌گر ما ظاهر شده بود. چرا این صحنه نسبتا بلند از فیلم درآمده پرسشی است که پاسخش برایم روشن نیست. شاید چون روستائیان ترکمن در این صحنه تاکیدکرده بودندکه این جنگ توسط پاسداران به آنان تحمیل شده و "سازمان چریک‌های فدائی" در آن نقش نداشته، چیزی نیست که امروزه خوشآیند "رفقای اقلیت" بوده باشد! (خوشخبتانه بخشی از مصاحبه خود من با توماج در این نسخه هست و وجود همین صحنه و دیدن چهره‌ی جذاب او باعث می‌شود من از دیدن این فیلم با همه‌ی اشکالاتی که دارم به آن می‌گیرم راضی باشم.)
تدوین فیلم توسط دو همکار حرفه‌ای‌ام انجام گرفت اما نه در یک اتاق مونتاژ ثابت. مونتاژ اولیه آن در ساعات غیر اداری در "مدرسه عالی تلویزیون سینما" که خودم مدرّس‌اش بودم انجام گرفت. با آغاز مجدد جنگ در ترکمن صحرا نیاز به جای امن‌تری برای نگهداری و ادامه مونتاژ پیدا شد. بنابراین فیلم‌ها به اتاق تدوین یک موسسه نیمه دولتی که یکی از همکاران من کلیدش را داشت منتقل شد و نهایتا در یک استودیوی آشنا کار به سرانجام رسید و به‌این‌طریق گرچه تدوین آن مخارجی در بر نداشت اما انجام آن بیش از شش ماه به‌درازا کشید.
درست زمانی که تدوین فیلم بالاخره به‌پایان رسید خبر فجیع کشته شدن توماج و سه دوست و هم‌رزم ترکمنش به دست پاسداران، ایران را تکان داد. و همین تکان، بسیار بیش از کیفیت خود فیلم موجب شد که نمایش آن با استقبالی باور نکردنی روبرو شود؛ استقبالی که دو دست آورد بزرگ برای من داشت: آشنائی با "بیژن شاهمردای" یکی از مسئولین کمیته نمایش فیلم "پیشگام"، که مسئولیت نمایش این فیلم را به عهده گرفته بود و از آن پس تا همین امروز به همکار دائمی‌ام بدل شد، و یکی تامین مالی برای راه انداختن یک دفتر تولید فیلم با نام رسمی "آتلیه فیلم" که چیزی نبود جز همان "کارگاه فیلم ایران" که در آغاز به "سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران" و سپس به "فدائیان اکثریت"، و آنگاه به جریان موسوم "16 آذری"ها یا "کشتگری"ها وابستگی داشت و تا دستگیری بیژن شاهمرادی و خروج من از ایران همچنان فعال بود.
نه تنها "حرف بزن ترکمن" که هیچ‌یک از فیلم‌های کوتاه و بلندی که من در طول سرپرستی‌ام بر "آتلیه فیلم" ساخته‌ام متعلق به سازمان‌هائی که نام بردم نبود و آن‌ها در تولید هیچ‌کدام نقش تهیه‌کنندگی نداشتند (من در فاصله‌ی آزادی از زندان تا خروج از وطن، یعنی در طول نزدیک به پنج سال، جدا از فیلم "حرف بزن ترکمن" که مستقلا ساخته شد، یک فیلم برای "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" و سه فیلم برای تلویزیون ساختم که تمام بودجه مربوطه توسط همان نهادها تامین شده بود، و البته خودشان هم آن‌ها را سانسور و توقیف کردند!)
برگردم به حرف اصلی: برداشتن نام من از تیتراژ فیلم "حرف بزن ترکمن" به قدری بی‌معناست که مرا به یاد حرف کسی (شاید زنده‌نام گلشیری) می‌اندازد که گویا به یکی از سانسورگران جمهوری اسلامی گفته بود اجازه نشر ندادن به کتابی که هفده بار منتشر شده خیلی بی‌معناست! حالا برداشتن نام من از فیلمی که صدها بار با نام خودم پخش شده خیلی بی‌معناترست. دو دهه پیش مقامات سیمای جمهوری اسلامی مثل "رفقای اقلیت" با دو فیلم دیگر من، "آقای بیمه‌ای" و "نقش" همین برخورد را کردند و فقط به شرط حذف نام من بود که به آن‌ها اجازه پخش دادند!
از حذف نام سازنده‌ی اثر بدتر، حذف صحنه‌هائی از یک فیلم است که به هر دلیلی انجام گرفته باشد شرم آورست. دست به این کار زدن، بدون اطلاع و موافقت خالق اثر، حتی به دلیل هنری و تکنیکی و حرفه‌ای، عملی است بسیار مذموم. بویژه آنکه این تیغِ بی‌دریغ نزدیک به نیمی از فیلم را از دَم‌اش گذرانده باشد! یکی از صحنه‌های قابل ملاحظه‌ای که نمی‌دانم به چه دلیل حذف شده تاریخچه ترکمن صحراست از زبان یکی از ریش سفیدان ترکمن. شاید اگر ذهنم یاری می‌کرد و حرف‌ها و تصاویر این صحنه را به یاد می‌آوردم می‌توانستم علت حذف آن را حدس بزنم.
با اینهمه دیدن دوباره این فیلم پس از این‌همه سال برایم تلخ/شیرینی‌های بسیار به‌همراه داشت. یاد آن همه شور و شوق برای دفاع از بی‌پناهانی که امروزه بی‌پناه‌تر از پیش نیز شده‌اند. و باز هم یادی از توماج و آن سه ترکمن جوان که در اوج همان شور و عشق به زخمی بر دل ما بدل شدند.
مطلب را با یاد مادر داغدیده‌ای به پایان می‌برم که همین چند روز قبل عزیزانش را تنها گذاشت و به دنبال پسرش، توماج، رفت. یادش گرامی.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:45 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

November 22, 2012

"وصیّت" من!

دلتان را خوش نکنید صحبتی از وصیتِ خودم نیست! این عنوان فیلم بلندی است که در دست تهیه دارم. یا دستکم فعلا عنوانش این است. "وصیت" که فیلمی مستند/داستانی در خواهد آمد باز هم با یکی از دُمل‌هائی سروکار دارد که دستاورد چرکین رژیم اسلامی برای ملتی است که چشم بسته در استقرارش کوشید و هنوز دارد بهای سنگین آن حمایت را می‌پردازد؛ یعنی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت‌وهفت.
از آخرین فیلم‌های "مستند/داستانی" که ساخته‌ام نزدیک به سه‌دهه می‌گذرد. عنوانشان این بود: "آقای بیمه‌ای!" و "نقش". اولی در مورد بچه‌ای بود که در جنوب شهر تهران در یک تعمیرگاه ماشین‌آلات سنگین کار می‌کرد، و دومی در مورد پسرکی که در کارگاه نمدمالی پدرش در شهر کازرون مشغول کار بود. این دو فیلم را در مجموعه‌ای با عنوان "نان‌آوران کوچک"، دو سه‌سال پس از انقلاب، برای تلویزیون ساختم. مشغول ساختن سومین فیلم از این مجموعه، "راسته ماهی‌فروشان"، بودم که در نیمه‌راه مجبور به اختفا، و سپس خروج از وطن شدم.
هر سه فیلم‌نامه مستند بودند با خط باریکی از قصه که مستقیما از واقعیت برداشت شده بود. ساختار دو فیلمی که ساخته شدند هم ترکیبی بود از صحنه‌های مستند و گفتگوهای مستقیم که در طول قصه‌واره‌ای که به آرامی در زیر در جریان بود پیش می‌رفت (حیف که هیچکدم را ندارم وگرنه همین جا برایتان به نمایش می‌گذاشتمشان.)
حالا باید ضمنا این را هم روشن کرده باشم که علت غیبت طولانی‌ام از این صفحه درگیری‌ام با فیلم "وصیت" بوده است؛ درگیری‌ای که حالا حالاها ادامه دارد!
دوستی که طرح مقدماتی این فیلم را خوانده بود از من پرسید: "راست می‌گوئی که این وصیتِ خودت نیست؟"
پاسخش را در دلم این‌گونه دادم: "شاید هم باشد!"
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:33 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 27, 2012

افتخاری برای سینما، و برای وکلای مستقل ایران

دیروز ظهر وقتی فیلمبردار و صدابردارم مشغول آماده کردن صحنه برای مصاحبه با دو شخصیت بین‌المللی که در رابطه با "ایران تریبیونال" در دادگاه لاهه حضور داشتند بودند، تلفن دستی‌ام زنگ زد. خبرنگاری بود از رادیو فردا. می‌خواست ببیند کی می‌توانم با او مصاحبه‌ای داشته باشم. فکر کردم باید در باره ایران تریبیونال بوده باشد. ولی نبود.
خبر شیرین و افتخارآمیز برنده شدن "جعفر پناهی" و "نسرین ستوده" را همو بود که به من داد و نظر مرا می‌خواست. چنان شادمان شدم که بارها از اینکه این خبر شیرین را به من داده است سپاسگزاری کردم. و البته گفتم که خودم دارم آماده می‌شوم برای مصاحبه، و تمام روز گرفتارم.
 
اما حالا که فرصتی دارم این چند خط را به جبران مافات می‌نویسم و به این دو شخصیت مورد افتخار ما ایرانیان از صمصم قلب تبریک می‌گویم. شاید جالب باشد این را هم بگویم که یکی از مصاحبه‌های دیروز من با کسی نبود جز "پرفسور موریس کاپینتورن"، نماینده ویژه پیشین سازمان ملل متحد برای بررسی وضع حقوق بشر در ایران که خبر افتخارآمیز تعلق "جایزه‌ی ساخاروف" به ستوده و پناهی را از خود من شنید.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:07 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 17, 2012

"جوزف آنتون"، کتاب خاطرات سلمان رشدی

اولین چیزی که توجه خواننده را، حتی پیش از باز کردن جلد آن، به خود جلب می‌کند عنوان کتاب است. بسیار آگاهانه. جوزف آنتون نام مستعاری است که او در سال‌های مخفی بودنش برگزیده بود که تنها واحد ویژه‌ی پلیس انگلستان آن را می‌شناخت. و او این نام را با ترکیب نام اول دو نویسده مورد علاقه‌اش "جوزف کنراد" و "آنتون چخوف" خلق کرده بود.
 
دومین ویژگی این کتاب ششصد و اندی صفحه‌ای، که از اولین سطورش به چشم می‌خورد، انتخاب ضمیر سوم شخص برای روایت خاطرات خود است؛ گوئی سلمان رشدی نه خاطرات خود که خاطرات جوزف آنتون را نوشته است:
"بعدها، وقتی جهانِ دور و برش منفجر شد و پرندگاه سیاه مرگبار بر داربست بازی بچه‌ها در حیاط مدرسه انبوه شدند، از خودش لجش گرفت که چرا نام آن خبرنگار بی‌بی‌سی را فراموش کرده که به او گفته بود که زندگی قبلی‌اش پایان گرفته، و یک زندگی تاریک‌تر تازه دارد شروع می‌شود."
[جلوجلو بگویم که هنوز به میانه این کتاب حجیم نرسیدهام که دارم این معرفی را مینویسم و اگر درگیری با فیلم تازهام نگذاشت بخش پایانی آن را بنویسم پیشاپیش مرا ببخشید!]
رشدی تصویری که از "پرندگاه سیاه مرگبار بر داربست بازی بچه‌ها در حیاط مدرسه" داده را برای کسانی که ممکن است فیلم "پرندگان" هیچکاک را ندیده باشند چندین صفحه بعد وقتی از فتوای خمینی می‌نویسد این چنین توضیح می‌دهد:
"در آن روز جماعتی در خیابان‌های تهران راه افتادند که عکس‌های او را با چشم‌های از جا درآمده در دست داشتند، مثل جنازه‌های فیلم پرندگان."
رشدی با اشاره به فتوای خمینی که ترجمه‌اش را آوردم آغاز می‌کند ولی در یک مسیر روائی نمی‌ماند. ذهنش را رها می‌کند و هر وقت خواست عقب و جلو می‌رود. از کودکی و زندگی در بمبئی، و پدر دائم‌الخمری که برایش قصه‌های هزارویکشب و حمزه‌نامه می‌گفت، و مادر غیبت‌کن‌اش، قصه‌ها می‌گوید! از نزدیکانش همانقدر با جزئیات می‌نویسد که از کاراکترهای کتاب‌هایش، بویژه از "بچه‌های نیمه‌شب" و "شرم"؛ رمان‌هائی که خودش می‌گوید قصه‌نویس بودنش را تثبیت کردند. یکی دو کتاب قبلی‌اش خودش را هم به نویسنده بودنش متقاعد نکرده بود.
رشدی بارها به انگیزه‌ی واقعی تندروان مسلمان از جمله خمینی به کفرآمیز خواندن کتاب "آیه‌های شیطانی" پرداخته ولی هیچ‌کجا بهتر از تکه‌ی زیر به روشنی و اختصار از فرصت‌طلبی خمینی حرف نزده است:
"آدمکشِ پیرِ رو به مرگ در اتاقش، آخرین فرمان را به‌شکل افتخار سیاه و مرگباری صادر کرد. امام پس از به‌قدرت رسیدن، بسیاری از کسانی که او را برکشیده بودند، و هر کسی را که دوست نداشت کشت. اعضای سندیکاها، طرفداران زنان، سوسیالیست‌ها، کمونیست‌ها، همجنس‌گراها، فاحشه‌ها، و حتی کارگزاران خود را. تصویری از امامی مشابه او در آیه‌های شیطانی هست، امامی که به هیولائی بدل می‌شود و دهان غول‌آسایش انقلاب خودش را می‌بلعد. امام واقعی، کشورش را به جنگی بیهوده با همسایه‌اش کشید، نسلی از جوانان ، صدهاهزار جوانان مملکت نابود شدند تا اینکه او بس کرد. گفت صلح با عراق مثل نوشیدن جام زهر است، و آن را نوشید. سپس مرده‌ها به فریاد در آمدند و انقلاب او مطرود شد. حالا دنبال راهی می‌گشت که مقلدانش را متشکل کند و این را در شکل یک کتاب و نویسنده‌اش پیدا کرد. کتاب، کار شیطان بود و نویسنده‌اش شیطان، و این دشمنی را که بدان نیاز داشت به او داد. همین نویسنده که در طبقه همکف آپارتمانی در ایزلنگتون با همسری که داشت با او بیگانه می‌شد مخفی شده بود. او، شیطانِ مورد نیاز امام رو به مرگ بود."
رشدی در تشریح کتاب آیه‌های شیطانی در خاطراتش، کم شیطانی نمی‌کند! از روزی که خمینی فتوای مرگبارش را صادر کرد تا حالا که خاطراتش را منتشر کرده نزدیک به ربع قرن گذشته است و او سُر و مُر گنده باقی مانده، و پیداست که دیگر همان رشدی نیست که ناچار به معذرت‌خواهی شد. تعداد شیطان‌های فتواگرفته در میان نویسندگان و شعرا و طراحان و خوانندگان، و ملاهای فتوادهنده در این سو و آن سوی دنیا به قدری زیاد شده که دیگر گندش در آمده است! تازه خطرِ به تیر غیب گرفتار شدنِ فتواگرفتگان بسیار کمتر از فتوانگرفتان است که نه محافظی دارند و نه امکانات امنیتی.
رشدی می‌گوید در دانشگاه کمبریج تنها دانشجوی رشته تاریخ در میان همکلاسی‌های خودش بوده که برای تحقیق، تاریخ اسلام را انتخاب کرده بوده است. از این رو در زندگی محمد و شکل‌گیری اسلام مطالعه کرده. و از این رو به خود اجازه می‌دهد که در کتاب خاطراتش خیلی راحت اشکالاتش را به قرآن، نه به طنز و تمثیل، که به‌صراحت مطرح کند:
"هر کس قرآن را بخواند به‌سادگی می‌بیند که بسیاری از سوره‌ها دارای گسیختگی‌های اساسی است، موضوعات بدون مقدمه عوض می‌شوند، و گاهی برخی سوره‌های نیمه‌رها‌ شده بی‌مقدمه در سوره دیگری دنبال می‌شوند که تا آن وقت در مورد موضوع دیگری بوده‌اند."
تاریخ، نه لزوما تاریخ اسلام، که بویژه تاریخ پر فراز و نشیب هند و انگستان، نقشی پررنگ در کتاب خاطرات سلمان رشدی بازی می‌کند. و گاهی این جنبه از کتاب سخت خواندنی و زیباست و قدرت قلم او به شکل آشکارتری نمایان می‌شود. جائی تعریف می کند که یکی از اساتیدش با اشاره به عکسی بر دیوار دفتر کارش با افتخار می‌گوید این عکس "ویلیام هادسون" یکی از دانشجویان سابق همین دانشکده است. رشدی در معرفی صاحب عکس می‌نویسد:
"ویلیام هادسون افسر سواره نظام انگلیس بود که پس از سرکوب قیام هندوها در سال 1857 بهادر شاه ظفرِ شاعر، آخرین امپراتور مغول را دستگیر، و سه پسرش را برهنه کرد و با شلیک گلوله کشت و جواهراتشان را برداشت و جسدهاشان را بر خاک یکی از دروازه‌های دهلی بر زمین انداخت که بعدها دروازه‌خونی نامیده شد."
این جنبه‌های مختلف، مذهبی، تاریخی، و سیاسی را سلمان رشدی به راحتی با مسائل شخصی و زندگی خانوادگی، رابطه عاطفی با فرزند و مناسبات متزلزل با همسران به‌هم می‌پیوندد و گهگاه به راحتی حتی از خیانت به همسر و درگیری‌های نابجا با این‌وآن دوست حرف می‌زند.
نگاه فلسفی رشدی در توضیح این زمانه، و آنچه شخص او را درگیر خود کرده است نگاهی موشکافانه است. پیداست مشکل بزرگی که زندگی او را دگرگون کرد این فرصت را برایش فراهم آورده تا به عمق این مسئله بیاندیشد:
"اگر آنگونه که هگل طرح کرده است تاریخ به شکل دیالکتیکی رشد می‌کند پس سقوط کمونیسم و برآمدِ اسلام انقلابی نشان داد که ماتریالیسم دیالتیک در ریشه‌ها جریان یافته است... در این دنیای تازه، در دیالکتیکِ جهانی ورای درگیری کمونیستی-کاپیتالیستی، روشن می‌شود که فرهنگ هم اصل است... درگیری ایدئولوژی و فرهنگ داشت به وسط صحنه‌ی کشمکش کشیده می‌شد. و رمان او، با تاسف برایش، به عرصه‌ی این نبرد بدل شد."
یادتان باشد که در سطور بالا نیز او خود را نه "من" که "او" می‌نامد!
سلمان رشدی اعتراضاتی که از تظاهرات و کتاب سوزان توسط مسلمانان انگلستان شروع شد را یک‌به‌یک با ذکر تاریخ و محل و محرکان و برنامه‌ریزان آن‌ها برمی‌شمرد و طبعا همه‌شان را به باد انتقاد می‌گیرد. بویژه مقامات دولتی انگلستان و نمایندگان پارلمان انگلیس را که مستقیم یا غیرمستقیم محتوای کتابش را تقبیح کرده بودند. برداشت شخصی‌اش این است که بسیاری از جوایز ادبی که باید به او می‌رسید صرفا از روی محافظه‌کاریِ هیئت‌های داوری به کتاب او داده نشد وگرنه با تثبیت اهمیت ادبی کتاب آیه‌های شیطانی، زمینه برای آرام‌تر شدن اعتراضات فراهم می‌شد. او تمام این افراد را به نام در کتابش معرفی می‌کند و انگیزه‌هایشان را با برداشت خود برمی‌شمارد.
وقتی کتاب در زادگاهش توقیف می‌شود نامه‌ای تندلحن به رجیو گاندی می‌نویسد و از اینکه در قدیمی‌ترین دموکراسی سکولار جهان تضییقات مذهبی اعمال می‌شود و دولتمردان سکوت می‌کنند شکوه می‌کند (با نمک این است که کتاب آیه‌های شیطانی توسط وزارت فرهنگ یا وزارت اطلاعات هند ممنوع نشده بود بلکه وزیر دارائی بر طبق ماده‌ای مربوط به مقرارت گمرک ورود کتاب را به هند ممنوع اعلام کرد!).
وقتی مسئله‌ی اعتراضات اوج می‌گیرد و عده‌ای در تظاهرات پاکستان کشته می‌شوند دیگر وحشت زبان رشدی را می‌بندد و تازه بعد از این حوادث خونین است که خمینی به ارزش ورود به این بازی پی می‌برد و فتوای قتل او را صادر می‌کند؛ فتوائی که از نظر مذهبی پر اهمیت‌تر از فتاوی روحانیون معترض دیگر در مصر و هند و پاکستان نبود ولی از طرف کسی صادر می‌شد که فقط یک روحانی مسجدنشین نبود بلکه امکانات یک کشور بزرگِ ثروتمند و پرقدرت، و لشگری از آدمکشان حرفه‌ای را برای اجرای فتوایش در اختیار داشت.
با ترجمه‌ی فرازی از کتاب که در آن، روز اعلام فتوای خمینی به زیبائی و سادگیِ یک قصه از قصه‌های هزارویکشب تعریف می‌شود، این مطلب را می‌بندم:
"حالا یک پیرمرد بیمار مردنی بود که در اتاقش دراز کشیده بود. و پسرش بود که به او خبر کشته شدن مسلمانان در هندوستان و پاکستان را می‌داد. پسر به پدرش گفت که یک کتابی هست که باعث این ماجرا شده، کتابی که علیه اسلام است. چند ساعت بعد پسر با کاغذی در دست به دفتر تلویزیون ایران رسید. فتوا یا حکم قاعدتا سندی رسمی است که امضاء دارد، در حضور شاهدانی نوشته شده و مُهر شده است اما این فقط یک تکه کاغذ بود با یک متن تایپ شده. اگر هم چنین سندی وجود داشته باشد هیچکس این سند رسمی را ندیده است، اما پسر پیرمرد بیمار مردنی گفت که این حکمِ پدرش است، و کسی تمایل نداشت با او بحث کند. تکه کاغذ به گوینده‌ی خبر داده شد و او آن را خواند.
آن روز، روز والنتاین، [روز عشاق] بود."
[ادامه دارد، احتمالا!]
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:47 AM | از کتاب و قصه و شعر |

October 16, 2012

دادنامه‌ای به شکل فیلم

انجمن‌های فرهنگی "پرسپولیس"، "اروپرس"، "رازی" و "تشکل اتحاد برای ایران - بلژیک" با پشتیبانی کانون حقوق بشر «امید»، در یک همکاری موفق فیلم "تابوی ایرانی" را در بروکسل به نمایش گذاشتند. در این رابطه، نقد و گزارشی خواندنی از "سیامک فرید" به دستم رسید که حیفم می‌آید دوستان این صفحه را در جریان آن نگذارم.
  
نمایش تابوی ایرانی در بروکسل
شنبه شب سیزده اکتبر، سینمای کوچکی در نزدیکی قلب تاریخی بروکسل، «گراند پلاس»، شاهد نمایش فیلم تابوی ایرانی بود. سالن کوچک سینمای «اکتورز» مملو از جمعیت به تماشای فیلمی نشست که در نوع خود یک دادنامه است و فریاد؛ فیلمی که با تلاش فراوان رضا علامه‌زاده و دوستانش گوشه‌ای از رنج‌های بهائیان ایرانی را به تصویر کشیده است. رضا علامه‌زاده سینماگر مقیم هلند در این شب از میهمانان سالن سینمای اکتورز بود. مردی که دوربینش را مانند نیشتری بکار برد تا سر از زخمی چرکین باز کند. همان زخمی که تابوی ایرانی‌اش نام نهاد. فیلم با تصاویری از زنی بهائی که ایران را ترک کرده است آغاز می‌شود و در ادامه قبرستانی با سنگ‌هائی که شکسته شده‌اند را با تصاویر یک ویدئو لرزان آماتوری به نمایش می‌گذارد. وقتی دوربین از ارتفاعات کوه‌های مازندران بالا می‌رود و پای سخن روستائیان بهائی در«ایول» می‌نشیند تا طنزی تلخ را در خود ثبت کند ضربه سختی به پیش ذهنیت‌هائی که با شنیدن نام بهائی به ذهنم می‌رسید زد. وقتی صدای تلخ خنده‌های جسته گریخته از گوشه کنار سالن نمایش بر می‌خیزد، می‌شنوم که کسی می‌گوید: نخند خوب نیست! جائی که فاجعه و طنز به هم می‌آمیزد نمی‌دانی باید بخندی یا های‌های گریه کنی!
فیلم تنها گوینده ظلم‌هائی که به بهائیان شده است، نیست بلکه از تلاش خستگی ناپذیرشان برای بقا نیز سخن می‌گوید. دانشگاه زیرزمینی بهائیان اوج این تلاش است .
موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای داریوش اقبالی انعکاس دقیق فاجعه است. صدای داریوش که می‌خواند: "ما نشستیم و تماشا کردیم" همه ما را کمی روی صندلی جابجا می‌کند.
رضا علامه زاده سخنی کوتاه از چگونگی ساخت فیلم و مشکلات بر سر راهش به زبان انگلیسی گفت و سپس به دلیل کمبود وقت همه با سئوالاتی فراوان سالن را ترک کردیم تا در گوشه‌ای دیگر با علامه‌زاده گفتگویی صورت گیرد.
موقع خروج از سالن یک نفر به فرانسوی به همراهش می‌گفت: جالب است که ایرانیان به این مسئله پرداخته‌اند. با اینکه فیلم تابوی ایرانی به صورت کامل روی یوتیوب وجود دارد و مدت‌ها از پخش آن از تلویزیون‌های ماهواره‌ای پارسی‌زبان از جمله صدای امریکا می‌گذرد، چنین استقبالی در بروکسل از رضا علامه‌زاده نشانه بزرگی کاری است که صورت گرفته است. این یک فیلم نیست که ساده از آن بتوان گذشت، بلکه دادنامه‌ای است که شاید هرگز به این بلندی فریاد نشده است.
سیامک فرید
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:35 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

October 9, 2012

برای اولين همسرم، بانو

[چند روز پیش وقتی باز این دلِ صاحب‌مرده بیقراری کرد و پایم را به بیمارستان کشاند فکر کردم اگر این بار روزگار با دل من راه نیاید و بروم آنجا که عرب نی انداخت، چه چیزی در این دلِ بی‌صاحب‌مانده می‌ماند که می‌توانست نماند؟ که باید می‌کرد و نکرد؟ دیدم هیچ، اگر می‌توانست که کرده بود!
بعد به یاد خاطره‌مانندی افتادم با عنوان "برای اولین همسرم، بانو" که مدتی قبل نوشته بودم ولی به دلیلی دلشوره‌مانند دستم نرفته بود در این صفحه منتشرش کنم. امشب که برای صدمین‌بار داشتم به ترانه‌ی مازندرانیِ "بانو" گوش می‌کردم دیگر نتوانستم جلو وسوسه‌ام را بگیرم و تصمیم گرفتم با این مقدمه، پیش از آن که این دلِ بی‌صفت کار دستم بدهد، هم این ترانه و هم آن نوشته را در این صفحه بگذارم.]
□◊□
برای اولين همسرم، بانو
می‌دانم روز عقدمان را به یاد نمی‌آوری. چطور می‌توانی به یاد بیاوری؟ سِن‌ات قَد نمی‌داد. خیلی کوچکتر از من بودی. من هم خودم سن‌وسالی نداشتم. ولی تو که دیگر خیلی کوچکتر بودی. کدخدای دهِ "چَمان" این پیشنهاد را به پدرت کرده بود. "مش‌رضا"، پدرت، هم بله گفته بود. از تو که نمی‌توانست بپرسد. خیلی کوچک بودی. به من هم همان کدخدای چَمان بود که پیشنهاد کرده بود برای مَحرمیّت، داماد "مش‌رضا" بشوم.
روز عقدمان، بالا خانه‌ی منزل شما پر از مهمان بود. همه از اهالی دهِ چَمان بودند. تو پیراهن سفید پوشیده بودی ولی پاهایت در قُنداق بود. من لباس سربازیِ سپاه‌دانشی‌ام را نپوشیده بودم. کت‌وشلوار تهرانی‌ام را تن کرده بودم. بی‌خود نبود همیشه "رضا تهرانی" صدایم می‌کردند.
دهِ چَمان آخوند نداشت. یک آخوند از یک ده دیگر برای عقدمان آورده بودند. با ورود آخوند به بالاخانه‌ی منزل شما، همه جلو پایش بلند شدند. من هم بلند شدم. تو اما کنار من روی تشکچه‌ای دراز کشیده بودی. خواب نبودی، تاجائی‌که یادم هست.
آخوند پس از کمی حرف‌وگپ با این‌وآن، مراسم عقد من و تو را شروع کرد. تو که جای خود داری، من هم که دیپلمه و معلم دهِ شما بودم چیزی از حرف‌های عربی‌اش نفهیمدم. فقط یادم هست وقتی آخوند رو به تو کرد و پرسید «"بانو"جان، آیا حاضری همسر آقا مدير بشی؟» تا آمد پدرت به جای تو بگوید «بله!»، تو مثل یک جوجه‌کفتر، بَغبَغوی بلندی کردی. همه یکباره از جا پریدند و برایت کف زدند. آخوند هم حتی خندید و گفت "مبارک است، عروس کوچولو خودش بله داد!"
بعد عمویت، که تنها چَمانی بود که دوربین عکاسی داشت، آمد از من و تو عکس انداخت. تو در لباس سفید در حالی که پاهایت در قُنداق بود در بغل من بودی و من داشتم مستقیم به دوربین نگاه می‌کردم. خیلی جوان بودم. فقط نوزده سالم بود. تو که خیلی کوچکتر بودی. چهارماه بیشتر نداشتی. معلوم است که نمی‌توانی چیزی از مراسم عقدمان به یاد بیاوری.
از آن روز به‌بعد من دیگر نه در چمان غریبه بودم، و نه در خانه شما نامحرم. حالا دیگر مادرت "ننه‌خانم" و خواهر بزرگ‌ترت "سليمه" می‌توانستند بی‌نگرانی با دامادشان در یک‌خانه زندگى كنند.
یک‌سال‌و‌نیمه بودی که ترکت کردم. طلاقت ندادم ولی ترکت کردم. دوره سربازی‌ام تمام شد و برگشتم تهران.
آخرین باری که دیدمت یازده‌ساله بودی. این را دیگر باید به‌یاد داشته باشی. شک ندارم که نمی‌توانی آن شب را فراموش کرده باشی. من برای ساختن فیلم "دار" در جنگل‌های شمال بودم. یک روز که با جیپ آهوی بیابانِ "کانون پرورش کودکان و نوجوانان" به همراه راننده‌مان به "نکاء" آمدم تا خریدی بکنم اتفاقا مش‌رضا، پدرت، را دیدم. گفت سليمه، خواهر بزرگترت، عروسی کرده و دعوتم کرد یک شب شام بیایم به خانه‌تان. یکی دو شب بعد، از همان "نکاء" دوتا سکه نیم‌پهلوی خریدم. یکی برای "سلیمه"، خواهر تازه‌عروس‌ات، و یکی هم برای "بانو"، همسر اول خودم که تو باشی. تازه هوا تاریک شده بود که با راننده و جیپ آهوی بیابان به دهِ چَمان رسیدیم، و یکراست از دروازه‌ی بزرگ منزل‌تان وارد حیاط خاکی‌تان شدیم.
مادر و پدر، و خواهر و شوهرخواهرت که منتظرم بودند بسویم دویدند. تو اما تا جیپ وارد حیاط شد مثل یک بره‌آهو فرار کردی و بیست‌متر دورتر پشت چپرها قایم شدی. یازده ساله بودی و از وقتی به یاد داشتی از مادر و پدر و در و همسایه شنیده بودی که زنِ "رضا تهرانی" هستی که یک روز با یک جیپ از تهران می‌آید و تو را با خودش می‌برد! و حالا قلب کوچکت مثل گنجشک در سینه می‌زد و می‌ترسیدی این کابوس واقعیت یافته باشد.
من اما فقط آرزو داشتم از نزدیک همسر اولم را بعد از ده‌سال ببینم. خودم دوباره ازدواج کرده بودم و پسر نوزادی هم داشتم. پسرم هم‌سن‌وسال تو بود، آن‌وقت‌که زنِ من شدى. چهارپنج‌ماهه بود. تو اما این‌ها را نمی‌دانستی و نگران بودی مبادا آمده باشم ببرمت. در تاریکی، پشتِ چپر ایستاده بودی و تا یک قدم به طرفت برمی‌داشتم دو قدم عقب می‌رفتی.
شام را با خانواده‌ات در همان اتاقی که من و تو را عقد کرده بودند خوردیم در حالیکه تو همچنان دور از ما پشت چپرها مانده بودی. حتی وقتی مادرت از روی ایوان صدایت کرد و گفت «بیا ببین برات چه آورده‌« و از دور سعی کرد جعبه‌ی كوچك حاوى نیم‌پهلوی را نشانت بدهد حاضر نشدی یک قدم جلو بگذاری.
وقتی سوار جیپ شدم تا برگردم نکاء، تو همچنان مثل بره‌آهوئى رمیده، با چشمان درشتِ نگرانت در تاریکی پشت همان چپر منتظر رفتن من مانده بودی. و من این تصویر دلگیر از تو، همسر اولم را، چهل‌سال است که در ذهن دارم.
حالا شاید بپرسی چطور شد پس از این همه سال به یاد اولین همسرم افتاده‌ام. پاسخش این است. همین چند هفته پیش ایمیلی داشتم از دکتر جوانی از لندن که برایم نوشته بود از اهالی دهِ "چَمان" بوده، و با اینکه وقتی من در آن‌جا بودم هنوز به دنیا نیامده بود ولی از پدرش در مورد من شنیده، و قصه‌های مرا در مورد چَمان خوانده است. مشتاقانه پاسخش را دادم و احوال تو و پدرت را از او پرسیدم.
خبر تلخ تصادف مرگبار پدر نازنینت "مش‌رضا"، و خبر شیرین سلامتی و ازدواج تو را از همو بود که شنیدم.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:38 PM | از کتاب و قصه و شعر |

October 4, 2012

حسِ شیرینِ همکاری

چند روز گذشته را درگیر سروسامان دادن به مراسم گشایش نمایشگاه فرناز در پاریس بودم. شاید این اولین بار بود که احساس کردم دارم کاری برای فرناز انجام می دهم. همیشه فرناز بود که شانه زیر بار کارهای من می داد. از کشیدن تابلوهای نمایش مصدق و کارهای سنگین پشت صحنه آن تا دوندگی های بی پایان فیلم تابوی ایرانی، از آغاز راه تا همین حالا که نمایشش این ور و آن ور ادامه دارد، همواره پشتم به پشتکار بی دریغ فرناز گرم بود. نمی خواهم خیلی به عقب بروم وگرنه باید به بیست و پنج سال پیش برمی گشتم و از فیلمبرداری بخشی از فیلم میهمانان هتل آستوریا در هلند شروع می کردم که او یکی از یاوران پیگیر این کار در تدارک دکور صحنه ها بود.
این دو کلام را نوشتم تا شما را به دیدن یک ویوئو کلیپ کوتاه که از مراسم افتتاح نمایشگاه اخیرش در فرهنگسرای پویا (پاریس) تدوین کرده ام دعوت کنم؛ مراسم گرمی که جدا از همه چیز این فرصت را فراهم آورد تا با دوستان نازنینم در پاریس که تماما از سرشناس ترین شخصیت های فرهنگی و هنری و اجتماعی کشورمان هستند ملاقات مجدد داشته باشم.
 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:34 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 25, 2012

رفسنجانی: کفتاری در محاصره‌ی لاشخورهای ولایت

از میان تمامی جانوران، خزنده و چرنده و پرنده، حضرت نوح تنها اجازه داد یک چهارپا با یک بالدار بر عرشه کشتی در کنار هم قرار بگیرند؛ کفتار و لاشخور. نوح در پاسخ جانداران دیگر گفت: چرا که هر دو از یک تبارند و هرگز هم را نمی‌درند، ولی هر کدام که فرصت بیابد دیگری را به لاشه‌ای بدل می‌کند تا مردارش را به دندان بگزد، یا به منقار بخراشد.
[از یک کتابِ مقدس نانوشته، به روایت خودم!]
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:18 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

September 22, 2012

بخشش زیر آفتاب

من پیش از این چند قصه از یک مجموعه داستان‌های کوتاه با عنوان "قصه‌نویسان جدید کوبا" را برای خوانندگان این صفحه از متن اصلی به فارسی برگردانده بودم؛ مثل "اتوبوس" و "روزی که به نیویورک نرفتم".
قصه‌ای را که حالا برایتان ترجمه کرده‌ام نوشته‌ی خانم "آدلایدا فرناندز دِ خوان" است که پزشک متخصص امراض داخلی است و در هاوانا کار می‌کند. او حالا پنجاه ساله است. همین قصه‌ی کوتاه که حدود سال دوهزار منتشر شد نه تنها نامش را به عنوان یک نویسنده‌ی خلاق ثبت کرد بلکه اجرای نمایشی همین نوشته نیز مورد توجه بسیار قرار گرفت. من شخصا این قصه را یکی از خوش‌ساخت‌ترین قصه‌های کوتاهی می‌شناسم که تا کنون خوانده‌ام، تا نظر شما چه باشد.
بخشش زیر آفتاب
من را "کوکی" صدا می‌کنن چون اسمم زیادی درازه؛ "اِونجلینای لس مرسدس کنسپسیون دِ لوس مونتس و کارباخال". تحمل کنین عالیجناب، اجازه بدید همه چیز را به شیوه خودم براتون تعریف کنم. بله، من "میره‌یا"، معشوقه‌ی "ره‌یِس" را کُشتم، گرچه قصدم این نبود. شما روزش را می‌دانید، و حتی ساعتش را می‌دانید. من "ره‌یس" را از پانزده سالگی می‌شناختم؛ این را دقیق می‌دانم چون به سنِ "ولودیا"، پسرشه که از "اِکاترینا"ی روسی داره. "این موضوع اهمیتی نداره؟" شما خواهید دید که داره. من که متهم شده‌م، پس اجازه بدین حرف بزنم، اجازه بدین تا ته‌وتوی ماجرا را تعریف کنم چون خیلی برام اهمیت داره.
"ره‌یس" و "اِکاترینا" وقتی درس ره‌یس در روسیه تمام شد آمدن خانه بغلی ما زندگی کنن. بله، آنوقت‌ها اسمش اتحاد جماهیر شوروی بود، اما من هم مثل عموم، که مرا بزرگ کرده، همان آقای سرطاسی که روی نیمکت ردیف آخری نشسته، همیشه می‌گم روسیه، البته وقتی "میگل"، پسرم، پیش‌ام نباشه، چون خوشش نمی‌آد. "پسر من؟" چهارده ساله است قربان، یک سال کوچکتر از "ولودیا". بله، پسرم خبر داره که من "میره‌یا" را کشته‌م، و یک کمی می‌ترسه گرچه ته دلش به من افتخار می‌کنه. من شوهر نکردم گرچه در مجموع مشغولیات زیادی دارم، نه فقط با مردا، که خیلی زیاد نیستن، بلکه با اشخاص دیگه، و بخصوص با چیزای دیگه که فکر می‌کنم اسمش عقیده باشه، من خیلی زبانم خوب نیست.
به شما گفتم که ره‌یس و اِکاترینا همسایه من بودن. با شما روراست هستم. بار اولی که اکاترینا را دیدم به نظرم غیرقابل تحمل آمد، عصاقورت‌داده، یک روسی تمام عیار بود، به قدری سفید بود که نور خورشید از چشماش رد می‌شد، با موهای بور و تقریبا ژولیده، و مثل نی‌قلیون باریک بود، و بدتر از همه وقتی آمد حامله بود. مثل یک رشته‌فرنگی بود که وسطش گره خورده باشه.
مغرور به نظر می‌رسید، دماغ‌سربالا، و وقتی آمد توی راهرو، تا وقتی ره‌یس ماچ و بوسه نکرد و بغلم نزد با من سلام‌علیک نکرد. تصورش را بکنین، شما می‌دانید ما چه جوری هستیم، حتی اگر به شما بر بخورد خودتان هم مثل مائید. فضولی گاهی جلو نجابت را می‌گیره، این بود که در اولین فرصتی که به دست آوردم وارد خانه ره‌یس شدم. همان اولین هفته‌ای بود که رسیده بودن. تا خودم را نشان دادم (با یک بشقاب شیربرنج تو دستم، برای رد گم کردن) دوباره آن بو به دماغم خورد، بوی فروشگاه‌هائی که چند اتاقک دارن که آدم برای اولین‌بار توشان لباس امتحان می‌کنه. بله، چون ره‌یس و اِکاترینا همیشه لباس روسی تنشان بود، انگار می‌خواستن احساس کنن که همچنان اونجا زندگی می‌کنن. شما تصور بفرمائین، با آن همه سروصدا، آن همه گرما، آن همه مگس. چطوری می‌تونستن؟ بله، خانم این جوری وقت می‌گذراند. وقتی مرا دید از جاش بلند شد، در حالت دفاعی، مثل مرغ‌ها وقتی یک سگ جلو قفس‌شان عوعو کنه، اما من بشقاب را به طرفش دراز کردم و لبخند زدم، لبخند یک زنِ دورگه‌ی بیست‌وشش ساله، و او کنار رفت تا برم تو.
"این حرف‌ها ربطی به اون مقتول نداره؟" "کدام مقتول؟". آها! آن زنِ مرده. اما لطفا اجازه بدین صحبت کنم، البته که داستان من به آن فاحشه‌ای که ناخواسته کشتمش ربط داره. شما که فعلا مرا محکوم کرده‌ید، لطفا صبر داشته باشین، به من گوش بفرمائین و دیگران هم به من گوش کنن شاید به طریقی بتونیم خودمان را کمی تطهیر کنیم.
"اِکاترینا" یک کلمه اسپانیائی بلد نبود، من همان‌روز اول ملتفت شدم. می‌خواست سلام‌علیک کنه نتونست. شیربرنج شیرین را روی میز گذاشتم و باش دست دادم. گفتم: کوکی. اسم تو؟ بیچاره، همانطور درمانده ایستاده بود. بعد دستش را روی سینه‌ام گذاشتم و تکرار کردم: کوکی. چند بار گفتم تا این که آن ماچه‌سگ چون با هوش بود متوجه شد و گفت: کوکی. بعد دستم را همانطور روی سینه او گذاشتم و گفتم: اِکاترینا. اِکاترینا.
"ره‌یس؟" نه فرزندم، ره‌یس سر کار بود، اگر بود یک کلمه نمی‌تونستیم با هم حرف بزنیم. شما آقایان به قدری زمخت هستین که همه چیز را می‌پیچانین و خراب می‌کنین. یک چاقو برداشتم و بش دادم تا شیربرنج شیرین را بچشه، باور کنین که بعیده همسر جنابعالی بتونه مثل من درست کنه، با خلال پوست نارنگی شیرین، با دارچین سابیده روش، بدون اینکه توی شیربرنج حل بشه... ببخشین، حالا انگار یه‌کمی از موضوع منحرف شدم. جریان اینه که، می‌دانید قربان، این جوری شد که اکاترینا اسپانیائی یاد گرفت. بش برنج را نشان می‌دادم و می‌گفتم برنج، شیر، شکر، دونه‌های شکر را با انگشتام می‌گرفتم، چه جوری بگم، همانطور که معروفه به شکل "اُدیو ویژوآل"، و وسط این کارها شکم اکاترینا هی بزرگ و بزرگتر می‌شد.
هنوز پسر من "میگل" وجود نداشت، بنابراین وقت اضافی زیاد داشتم. عموم صبح زود می‌رفت کارخانه تنباکو و من می‌رفتم بقالی برای خودم و برای اکاترینا خرید می‌کردم، بعدش برای هر دوتامان آب می‌آوردم و عصر که می‌شد کلاسمان شروع می‌شد.
"واسه چی اینکار را می‌کردم؟" ببخشید قربان یا جنابعالی ساده هستین، یا کودنی معمولی آقایانه. برای من یک تغییر بزرگ بود، احساس می‌کردم دارم کار می‌کنم، یادتان باشه که من تا حالا دورتر از تونل ورودی هاوانا نرفته‌م. اکاترینا با لغت‌هائی که یادش می‌دادم ذره‌ذره ماجرای زندگی خودش را برام تعریف می‌کرد. یک روز یک نقشه بزرگ روی تخت پهن کرد و محل تولدش را نشانم داد، جائی که درس خوانده بود، جائی که با ره‌یس آشنا شده بود. می‌گفت: "ری را خیلی دوست داشت!" بش می‌گفت "ری" و رو هوا یک تاج روی سرش می‌کشید. معلومه که منظورش را می‌فهمیدم. ره‌یس براش شاه بود["ری" به اسپانیائی یعنی شاه. مترجم] من بش می‌گفتم: نه، اِکاترینا، همه مردا حرامزاده هستن، شیطانن. نمی‌دانم چرا اینجوری باش حرف می‌زدم، مثل این سرخپوست‌های عروسکی. این بود که ما خیلی عادت کردیم با هم باشیم. من برای اولین بار تو خانه‌ش آش چغندر با کلم و ماست خوردم، به من گفت بش می‌گن بورش، گوش کنین، چائی‌ای که به من می داد حرف نداشت.
نه، من هیچوقت "اوسوالدو"، پدر بچه‌ام را به او معرفی نکردم، و او هیچ ارتباطی با این پرونده نداره. نه اسم فامیلشو می‌گم و نه آدرسشو می‌دم، مهم اینه که زن داره و با اینکه اونو بیشتر از هر مرد دیگری تو زندگیم (که تعدادشان کم نبود) دوست دارم، می‌دانم که یک ترسی در طبیعتش داره که من در شماها هم می‌بینم؛ فکر می‌کنم تحمل حتی یک پرسش را هم نداره. آن روزها "اوسوالدو" زیاد به خانه من رفت‌وآمد می‌کرد، و من در اثر غفلتِ خودم، حامله شدم. وقتی متوجهش شدم دیگر دیر شده بود، و من متاسف نیستم، به باکره مقدس قسم که "میگل" بهترین و تقریبا تنها چیزی است که من در زندگی دارم.
"کوکی، آمد! آمد!" انگار اِکاترینا بود که درد زایمانش گرفته بود. ره‌یس رفته بود سرکشی معدن‌ها و تا دو روز دیگه نمی‌آمد. جانم به لبم رسید تا کمکش کردم از پلکان مارپیچ عمارت پائین بیاد و بردمش به خیابان که یک گربه هم توش نبود. بالاخره یقه‌ی یک پاسبان موتورسوار را گرفتم و لطف کرد و ما را برد بیمارستان. "ولودیا" پسرکی لاغر و سفید مثل مادرش به‌دنیا آمد، و کاش بودین و می‌دیدین که گریه‌کنان می‌گفت: اسپاسیوا کوکی، اسپاسیوا! راستش، چیزی سر در نیاوردم. عموم می‌گه به این می‌گن احساسات روسی، اما من فکر می‌کنم بیشتر از این باشه.
قرار گذاشم با "ولودیا" اسپانیائی صحبت کنم؛ اکاترینا و ره‌یس فقط روسی حرف می‌زدن، و توجه بکنین که این فرشته کوچولو فقط از من می‌تونست یاد بگیره، و عالی هم یاد گرفت و وقتی رشد کرد معلوم شد. هشت ماه بعد از تولدِ "ولودیا"، درد زایمان من شروع شد.
از اِکاترینا خواستم مواظب عموم باشه تا من تنهائی برم بیمارستان. "میگل" از روز اول تولدش قنبل بود و شکمو، درشت و خوشگل مثل باباش. و شما این را می‌دانستین؟ تنها کسی که ملاقاتم آمد اکاترینا بود. زیر بارون آمده بود، وقتی دیدمش سرتاپاش خیس آب بود، با یک فلاسک چائی و یک کاسه شیربرنج، نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم. چه کسی تا بحال یک زن روس دیده که غذای محلی ما را درست کنه؟ پسرهامون با هم بزرگ شدن، باید به شما بگم که میگل دیوانه‌ی چائیه و ولودیا، خدا شاهده، به قهوه‌ی دهاتی که من درست می‌کنم معتاده.
"میره‌یا" را اولین بار تو خانه ره‌یس و اکاترینا دیدم، پنج سالی میشه. ره‌یس آورده بودش چون، اینجور که خودش می‌گفت، متخصص معروف الرژی بود و می‌خواست ولودیا را بخاطر سرفه کردن بچه ببینه. از همان لحظه که دیدمش احساس بدی کردم. اکاترینا را صدا زدم و خلوتی بش گفتم: خوب نیست، اجازه نده این دختره اینجا تو خونه‌ت بیاد. "برای چی کوکی؟" هر چی بت میگم بکن، خانم‌روسی، و زیادی سئوال نکن. جریان این بود که میره‌یا شروع کرده بود هر هفته بیاد خانه‌شون، تا اینکه به اونجا رسید که از من خواست قبول کنم بیاد میگل را هم معالجه کنه چون گاهی وقت‌ها شب‌ها سرفه می‌کرد. نه قربان، همیشه می‌دونستم که بچه‌ها تو محله هاوانای قدیمی بخاطر خاک‌وخُل دیوارها همیشه سرفه می‌کنن، و وقتی بزرگ می‌شن تمام میشه. بله، من خیلی سریع رَم‌ش دادم و یک روز ولمان کرد و رفت.
اکاترینا به کار مترجمی ادامه می‌داد. آن روزهائی بود که روسی مد بود. نوشته‌ها را می‌آورد خانه و با یک ماشین‌تایپ که خط عجیب غریب داشت ساعت‌ها و ساعت‌ها مشغول ترجمه می‌شد. من وظیفه‌م بردن بچه‌ها به مدرسه بود و باقی کارها. "خرجم از کجا در می‌آمد؟" از پولی که عموم در می‌آورد، از رفت‌وآمد "اوسوالدو"، و از فروش شیربرنج. زیاد نیست قربان، ولی از پسش برمی‌آم، و اکاترینا هم کمک می‌کرد، خیلی می‌کرد. ضمنا غرقِ چیزهائی بودم که می‌خوندم، معذرت می‌خوام که باید بگم که کتاب روس‌ها را می‌خوندم.
همه چیز از اونجا شروع شد که اکاترینا کتاب‌های ترجمه شده را می‌گرفت تا برای کارش استفاده کنه، و تشویقم می‌کرد که بخونمشون. بش هشدار می‌دادم که به جائی نمی‌رسه، چون نمی‌تونم یک روزنامه را هم تا ته‌ش بخوانم، اما او اصرار داشت شروع کنم. لطفا گوش کنین، من فکر می‌کردم مردای روسی زمخت و کله‌شق هستن، مثل مردای خودمان، با انگشت‌های کلفت و ران‌های شل‌و ول که بدرد هیچی نمی‌خوره، تا اینکه "آنا کارنینا" را خوندم. پناه بر خدا! بله این یک رمانه، نه اون سریال توی تلویزیون. "و راجع به چخوف؟" نویسنده محبوبش بود. یادمه که هر وقت "بانو با سگ ملوسش" را می‌خوند می‌زد زیر گریه. عموم می‌گفت احساسات روسی، ولی من فکر می‌کنم خودش بود که گریه می‌کرد نه احساساتش.
چیزهائی که خریده بودن هی توی خانه ناپدید می‌شدن، و اِکاترینا غیض‌اش را سر ملاقه چوبی در می‌آورد که دو تکه‌اش می‌کرد، سر ساعت‌هائی که مثل کلیدِ در کرملین بودن و خسته برای همیشه خوابیده بودن، زنگ زده، و بدتر از همه وقتی عکس بسیار بزرگ کلیسای سان بازیلیو را جر داد که پسرامون ازش بادبادک ساختن.
برای من همه این چیزا طبیعی بود، همیشه بش می‌گفتم که چیزای روسی گَندن، اما دردش را می‌فهمیدم، و اجازه بفرمائین به شما عرض کنم، برای من هم دردناک بود. آنقدر به ساعت مچی‌هائی که یک تُن وزن داشتن، و کفش‌هائی که مثل آجر بودن عادت کرده بودیم که وقتی یک‌باره ناپدید شدن نمی‌دانستیم چکار کنیم. "و راجع به گوشت کنسروی؟" نه، صدام را پائین نمی‌آرم، نه تن‌ام می‌خاره، و نه آب تو رگ‌هام جاریه، چقدر گشنگی‌هامونو با گوشت‌های روسی و سیب‌های کورَکی اونا درکردیم. حقیقت اینه که یک اشعه‌ی روشنی را می‌شناختن، اما حالا چی؟ نه رعدی، نه اشعه‌ای، نا مادری که اون‌ها را زائید.
طفلک اِکاترینا. تنها وسائل خانه‌اش نبود که فرو می‌ریختن. ره‌یس هم شروع کرده بود صداش را بلند کردن، و فریادزدن، همیشه هم به زبان روسی، و ولودیا، فرشته کوچولو، فرار می‌کرد و تو اتاق من قایم می‌شد. خیلی شب‌ها می‌آمد با میگل می‌خوابید. خیلی نگران می‌شدم، اما روز بعد اکاترینا دنبال تایپ کردنش را می‌گرفت و ره‌یس برمی‌گشت سر معدن‌ها، و بعضی وقت‌ها برای تمام هفته.
یکی از آن روزها که رفتم پارک شیربرنج بفروشم "میره‌یا" را دیدم. از میگل پرسید، بعد از ولودیا، و بالاخره از ره‌یس؛ که آیا خبری ازش دارم. پرسیدم چرا دنبالش می‌گردی؟ گفت خواستم سلام بش برسونم، همین. و همانوقت شستم خبردار شد که باش می‌خوابه. ظرفام را برداشتم و رفتم.
برای اولین بار مطمئن شدم که همه چیز تمام شده. من هم وقتی اوسوالدو مدتی بی‌خبرم می‌گذاشت در موردش پرس‌وجو می‌کردم. نه، این دو تا مثل هم نیستن، تصور نفرمائید من و میره‌یا تو یک چیز با هم مشترک هستیم چون با مردای زن‌دار رابطه داریم.
ببینین به اکاترینا چی گفتم: دخترجان، این اخلاق گندِ دم‌به‌ساعت روسی صحبت کردن با ره‌یس را ول کن! وقتی باش می‌خوابی باید بگی بابا چه کلفته، داره دیونه‌ام می‌کنه! اون هی خندید و خندید و مثل دختربچه‌ها سرخ شد: به حرفام گوش نکردی حالا نتیجه‌شو داری می‌بینی.
از آخرین باری که به اتاقم آمد بیشتر از یک سال می‌گذره. خیلی تعجب کردم وقتی دیروقت دیدمش، با آخرین لباس روسی که براش باقی مانده بود که فقط وقتی می‌پوشیدش که می‌رفت کاخ کنوانسیون تا ترجمه‌ها را تحویل بده.
نمی‌دانست چطور به من بگه داره میره. شروع کرد با یادآوری روزی که براش شیربرنج برده بودم، روزی که ولودیا دنیا آمد، آخرین روزهای هر سال که با هم جشن می‌گرفتیم و بچه‌هامان را تو سرما بغل می‌زدیم. میری خاطرات بنویسی، که چه جهنمی بت گذشت؟ آره میرم، ولودیا را هم می‌برم، و دیگه بر نمی‌گردم، و دیگه نمی‌تونم جلو گریه‌مو بگیرم، و گردنم را با فشار بغل زد، گوش کنین لطفا، خدمتتان عرض می‌کنم که این اتفاقی نبود که ما سقوط کردیم.
میگل را بیدار نکن، دلم نمی‌آد ازش خداحافظی کنم. بعد خودت به‌اش توضیح بده. و دوید به طرف پلکان مارپیچ، در حالی که من جاخوره دنبالش افتاده بودم و داد می‌زدم: گوش کن، اِکاترینا! چیزی لازم نداری؟ کمکی از من بر نمی‌آد؟ فریاد زد: چرا، خوشبختی، برام خوشبختی آرزو کن، کوکی. و پاش لیز خورد. ضجه‌ی ولودیا هنوز اینجا مثل میخ فرو رفته، وسط سینه‌م، و نقش صورت نگرانش از پشت شیشه‌ی تاکسی هنوز هم نیمه‌شب‌ها از خواب منو می‌پرونه.
هرچی روسی بود رفت. من دیگه خسته شدم از هرچی که می‌آد و میره. آدم باید قوی باشه ولی هرچی حدی داره؛ نباید گونده‌ش کرد. حالا می‌بینین که خودم هم دارم گریه می‌کنم، منی که آنطور که عموم میگه احساسات روسی ندارم.
"چی فرمودین؟" چشم عالیجناب، حالا تمام می‌کنم. سه ماه نکشید که "میره‌یا" آمد و تو خانه‌ی ره‌یس لنگر انداخت، با گستاخی زنی که آمده همه چیزو عوض کنه. با تر و تمیز کردن کلی خانه شروع کرد، و اسباب خانه را يكى يكى كشيد توى راهرو و با يك بُرس به اين بزرگى مى سابيدشان، و هى آب مى‌پاشيد و آب مى‌پاشيد، ولى چه فايده، هنوز بوى اكاترينا و ولوديا آنجا بود و آدم فكر مى‌كرد هر لحظه پشت در ظاهر مى‌شن و قهوه مى‌خوان.
میره‌يا اين كارها را بلد بود، و با آبپاش و كف صابون ايستاده بود به شستن ديوارها و پنجره‌ها تا خودِ سقف. من در سکوت همه اين چيزها را تحمل كردم، بارها به خودم گفتم اين به من ربطى نداره، بيشتر از غصه‌ى ميگل رنج مى‌بردم تا از خوشحالى ره‌يس، اما جنابعالى متوجه هستين كه براى من ساده نبود.
ره‌يس خيلى تغيير كرد. فكر مى‌كنم از كار بيرونش كردن چون همه‌ش با ميره‌يا بود و توى تعمير و نوسازی خانه كمكش مى‌كرد. توجهم وقتى جلب شد كه مى‌ديدم كه با بسته و كيسه بيرون مى‌رفتن و تو مى‌آمدن، اما سعى مى‌كردم با تكرار به خودم كه اين مسئله به من مربوط نيست دلخوریم را پنهان كنم. بالاخره اينكه شروع كردن به فروختن همه چيز، به دلار، شما توجه بفرمائيد، من اين را چند هفته بعد فهميدم، وقتى در جاى خودم توى پارك با قابلمه شيربرنج ايستاده بودم، و آن‌ها را سه تا نيمكت بالاتر ديدم كه همه چيزها را روى چمن چيدن، مثل كولى‌ها. مردم مى‌ايستادن و هر كدام از چيزها را بر مى‌داشتن و وارسى مى‌كردن، و من دلم به درد آمد وقتى اولين كفش "ولوديا" و لباس زايمان "اکاترينا"، سه‌چرخه‌اى كه پسرم ميگل سوار مى‌شد، اسباب‌بازى‌هائى كه با گل‌هاى قرمز تزئين شده بود، را از راه دور تشخيص دادم، حتى ماتروشكاها هم رديف، از بزرگ به كوچك، همانجور كه اكاترينا روى تلويزيون مى‌چيد اونجا بودن. و من اونجا، مى‌ديدم كه چه‌جورى خاطراتم، بخشى از زندگى‌ام داشت بخار مى‌شد و به هوا مى‌رفت. براى اينكه با شما روراست باشم، می‌گم همانجا توى پارك بود كه فكر ضربه زدن به ميره‌يا متولد شد. به ره‌يس هم، اما ياد اِكاترينا افتادم كه تاج روى سرش مى‌كشيد و ولش كردم بره. دير يا زود اكاترينا از همه چيز مطلع مى‌شد و مى‌دانستم كه مرا نخواهد بخشيد اگر بلائى سر اون بدبخت بيارم، گرچه همه چيز را كه با هم ببينيم، اون از "ميره‌يا" مقصرتره.
چاقوئى كه باش شيربرنج را قسمت مى‌كردم، هديه‌ى عموم، بدجورى سنگين بود. آن روز خيلى زود به پارك رفتم. من هيچ‌وقت به آفتاب يا به ابر توجه نمى‌كنم، اما آن روز كردم، چه غريب، نه؟ آسمان، پاك آبى بود، صافِ صاف، انقدر صاف كه شكل چشماى اكاترينا بود، و من نمى‌دانم چرا به وزش باد خنديدم، با رضايت كامل.
سه ضربه به سرش زدم، با تمام زورى كه بازوى زنانه‌م داره. مى‌دانم كه شما حرف مرا باور نخواهيد كرد، اما نقشه نداشتم بكشمش، فقط مى‌خواستم ازش انتقام بگيرم چون اين فاحشه حقش بود. چى فرمودين؟ نه، متاسف نيستم. چى مى‌خواين به شما بگم؟ ببينين، اگر از چيزى پشيمان باشم اينه كه خون اون لعنتی به ناچار پاشيد روى كتاب‌هاى تولستوى و چخوف كه روى علف‌ها افتاده بودن، و انگار زير آفتاب توقع بخشش داشتن.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:19 PM | از کتاب و قصه و شعر |

September 13, 2012

دی وی دی تابوی ایرانی در آمازون

از امروز با یک کلیک روی عکس جلد دی وی دیِ "تابوی ایرانی" می توانید نسخه فارسی با زیرنویس انگلیسی این فیلم را از سایت "آمازون" تهیه کنید

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:01 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

September 11, 2012

بیداد کنید!

اسماعیل خوئی را "شاعر واژه‌های بی‌پروا" می‌شناسم و این بی‌پروائی در واژه‌پردازی را نه تنها در شهامتِ پرده‌دری در روابط عاشقانه، نه تنها در شجاعتِ درافتادن با سیاست‌بازان، ابلیسان‌زمانه، که بیش و پیش از همه، در صداقتِ اعتراف به اشتباه، آن‌جاکه واژه‌های بی‌پروایش را سیلی‌وار بر گونه‌های خویش – و من، البته، و تو، اگر خودت را از تبار معصومانِ سیاسی ندانی – بی‌رحمانه می‌نوازد. ردِ این شعر شلاق‌واره‌اش سال‌هاست بر ذهنم جا انداخته است:
[ما، عشق‌مان، همانا / میراب کینه بود
ما، کینه کاشتیم و / تا کِشت‌مان ببار نشیند
از خون خویش و مردم / رودی کردیم...
ما، کینه کاشتیم / و خرمن خرمن / مرگ برداشتیم
ما، نفرین به ما! / ما، مرگ را سرودی کردیم...
آیندگان / بر ما مبخشایید
هر یاد و یادبود از ما را / به گور بی‌نشان فراموشی بسپارید
و از ما اگر به یاد می‌آرید
هرگز / مگر به ننگ و به بیزاری
از ما به یاد میارید]
آه اگر ذره‌ای از این‌همه شهامت در انتقاد از خویش را سیاست‌پیشگان ما، نه آنان که سواره‌اند، که پیادگان، می‌داشتند چه روزگار دیگری می‌داشتیم!
اگر بپرسید چه شد که یاد آن مرد بی‌پروا، و این واژه‌های سنگین افتادم پاسخم این است:
نسخه‌ای از کتاب اشعار منتشر نشده اسماعیل خوئی با عنوان "قهقاه ناشنیدنی مرگ..." که به همت دخترش "سبا" به مناسبت هفتاد و سومین سالروز تولد پدرش انتشار داده به دستم رسید. شعر کوتاهی در آن یافتم با عنوانی که بر پیشانی این مطلب نشانده‌ام: "بیداد کنید!".
در این شعر یک‌بار دیگر آن واژگانِ بی‌پروا را در انتقاد از خویش بازیافتم و به تحسین، برایتان رونویس‌اش می‌کنم.
[«بیداد بس است، اندکی داد کنید! / این مردم اندُه زده را شاد کنید.
تا بر سرتان فرود ناید بام‌اش، / ویرانه سرامان کمی آباد کنید.»
بود این سخن من چو جوان تر بودم: / یعنی که به فهم ناتوان‌تر بودم.
اکنون شده روشنم که، فهمم کمتر / ز امروز نبود، بل، که خود خر بودم.
«نع! کار شما نیست که کس شاد کنید، / ویرانکده‌ای به مهر آباد کنید.
با دادگری ذات شما بیگانه‌ست؛ / بیداد کنید و، باز، بیداد کنید!»
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:00 PM | از کتاب و قصه و شعر |

September 7, 2012

هموطنان! به من بگوئید "هموطن"

سه روز فراموش نشدنی را در میان دوستداران فرهنگ ایرانی در شیکاگو گذراندم، و مست از باده‌ی دوستی و صمیمت و مهربانی به خانه برگشته‌ام.
"انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی" نهادی غیرانتفاعی است که به همتِ هموطنان بهائی ما در خارج از کشور بیست و دو سال است که ایرانیان را با هر مسلک و عقیده در شیکاگو گِرد هم می‌آورد تا تنها به ایران و ایرانی، و فرهنگ بالنده‌ی ما ایرانیان بیاندیشند.
این اولین بار بود که به دلیل نمایش فیلم خودم، "تابوی ایرانی"، به این جمع دعوت داشتم و سه روز تمام را گوئی پس از این‌همه سال دوری از پیکر زخم دیده‌‌ی مادرم، ایران، از پستان پربار او شیر و شراب و عسل نوشیدم. و اگر دروغ نگویم، بیش از آن که لذت برده باشم رنج کشیدم و اشک ریختم. به‌حدی که در اوج حضورم در سالنی که سه هزار نفر در آن همزمان فیلم مرا می‌دیدند آنچنان بغض راه گلویم، و اشک راه نگاهم را بست که از پسِ یک سپاس ساده از آن‌همه شور و شوق و اشکی که نثار دست‌آورد من و یاران صمیمی‌ام در ساختن این فیلم شد، به‌درستی برنیامدم.
خیال ندارم گزارش این سه روز حضورم در جمع کثیری که عطر ایران را داشتند برایتان بنویسم. بی‌تردید این گردهمائی عظیم فرهنگی، گزارشگران خودش را هم دارد که زحمت مرا کم خواهند کرد. فقط اشاره می‌کنم که دیدار دوستان و آشنایان سرشناسی همچون اسفندیار منفردزاده، جمشید چالنگی، شهره آغداشلو، هوشنگ توزیع، دکتر شاپور راسخ، پروفسور یارشاطر، بیژن شاهمرادی، منصور تائید، دکتر عباس میلانی، ناصر انقطاع و... رشید مستقیم، خواننده‌ی نامدار مازندرانی، فقط یکی از دست‌آوردهای این سفر برای من بود.
فضای سنگین پس از نمایش فیلم "تابوی ایرانی"، که سه هزار نفر هم‌زمان تماشاگرش بودند، - چیزی که من در بزرگترین جشنواره‌های جهان هم مشابهش را به یاد ندارم -، اجازه نداد شعری که اخیرا از درون زندان در ایران به دستم رسیده، و شاعری بهائی آن را برایم سروده است را برای مشتاقانش بخوانم. مجری جوان و شیرین‌سخنی که گفتگوی پس از نمایش را رهبری می‌کرد اما، با گرمائی دلنشین شعر این زندانی عزیز را که به صلاحش نمی‌دانم نام شریفش را ببرم، برای جمعی که سراپا گوش بود خواند. و من در اینجا تنها به رونویسِ چند فراز کوتاه از این هدیه‌ی گرانبها قناعت می‌کنم:
[به من نگوئید که خوابم
و دستان جادوئی رویائی شیرین
آرزوهای دیرپای فروخفته‌ام را به تصویر کشیده است...
 
به من بگوئید که بیدارم
و بالاخره کسی غربتِ تلخ مرا در خانه‌ام باور کرده است،
که از این پس کودکی از شرمِ نجس بودن راه مدرسه را گم نخواهد کرد،
و بعد از این، مردگان امان‌نامه خواهند گرفت.
 
من!
برای رسیدن به دشتِ سرسبز با هم بودن
چه کوره راه‌های حسرتی که نپیموده‌ام
و گوش جانم!
در آرزوی خطابِ "هموطن"، پشت چه درهای سکوتی که نماند...
 
هموطنان! به من بگوئید "هموطن"
به من بگوئید که دیگر بیگانه‌ام نمی‌دانید
بگوئید که اهلِ این دیارم
و با شما از یک تبارم.]
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:32 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

August 27, 2012

"مهرجوئى"، "فراستى"، و تجویز قُرص!

داريوش مهرجوئى را كه مى‌شناسيد، سازنده‌ى فيلم‌هاى "گاو"، "آقاى هالو" و... "سنتورى".
مسعود فراستى را اگر نمى‌شناسيد سرى به "يوتيوب" بزنيد و چرنديات اسلامى‌اش را در مورد سينماى ارزشى و از اين مزخرفات در "سيماى جمهورى اسلامى ایران" بشنوید.
 
حالا مهرجوئى در گفتگوئى در ایران، در مورد فراستى گفته است: "از خودش نفرت دارد، از سینما نفرت دارد، از آدم‌ها نفرت دارد، همه را می‌خواهد آزار بدهد و از این طریق ابراز شخصیت بکند. خب این شخصیت بیمار است، باید برود بستری شود و قرص بخورد!"
از اين خبر، صداى یکی از "قرصی"ها در خارج از كشور چنان در آمده است كه مهرجوئى را با اين جملات معرفی می‌کند:
"استاد سینما، - البته در زمینه‌ی مسایل دیگر یعنی حرکت در جهت حفظ و بقای یک نظام متحجر، عقب مانده، قرون وسطایی و جنایتکار هم مهرجویی به درجه استادی رسیده است."
و سپس در دفاع از معلومات سینمائی فراستی می‌نویسد:
"اگر نسبی مقایسه کنیم این آقای تواب نقد فیلم نویس [فراستى] اطلاعات سینمائیش از اکثر دیگر سینما بنویسان جمهوری اسلامی بیشتر است. و چون چند بار صابونش به تن داریوش مهرجویی خورده داریوش هم از وی کینه به دل دارد، و در این جلسه فرصتی برای مهرجویی پیش می‌آید که از فراستی هم انتقام بگیرد."
"اين "قرص‌خورها" از راه دور هم بدجورى هواى همديگر را دارند! و جالب اينكه خودشان هم شيرين كارى‌هايشان را مرتب برایم ايميل مى‌كنند كه مبادا محروم بمانم!
اگر یادتان باشد من هم چند سال پیش به ضرورت "قرص خوردن" این آقایان در مطلبی با عنوان [لطفا قرصتان را به موقع بخورید!] اشاره كرده بودم كه متاسفانه تا کنون به آن بى‌توجهى شده است.
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:57 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

August 22, 2012

"شهرنو"

این عنوان کتابی است سخت خواندنی اما به شرطی که بتوانید بخوانیدش!!
شوخی نمی‌کنم. خواندنش از خواندن یک کتاب هلندی با دانش اندک هلندی‌ام سخت‌تر بود. چرا؟ نمونه می‌دهم:
"یه کربیت با یه پاکت اشنو ویجه بده به این جینگوله"، "گفت: مُری مُرغی، غافلگیری، یه ضَبدَر گُذشته این ور لُپش، یه ضَبدَر اون ور لُپش"، "رودَس نداره، تیمیسه"، "خُب، شُلغِ ما اینه"، "مگه نمی‌دونی نِبصِ زنا معتادن؟"، "نَشدِ مُذابِ پسه رویِ گونه‌ام"،
شیوه نوشتاریِ "آوانویسی" در این کتاب 280 صفحه‌ای که شاید بیش از 250 صفحه‌اش را گرفته، دستکم برای من موجب شد به‌کندی بتوانم کتاب را بخوانم. اگر نخواهم به شکسته نفسیِ مدلِ ایرانی تن بدهم باید بگویم وقتی کتابی برای من که اهل خواندن و نوشتن هستم روانیِ لازمه را نداشته باشد منطقا باید برای بسیاری از فارسی زبانان دیگر هم همین طور باشد.
اما از این نکته که بگذریم – که مطمئنم نویسنده آگاهانه انجامش داده است – باید بگویم "شهرنو" اثری است بسیار زیبا، و تحقیقی است سخت استثنائی. این کتاب را دوست فرهیخته‌ام ناصر زراعتی در سوئد منتشر کرده چون در ایران امکان چاپش فراهم نبوده است. کتاب، حاصل یادداشت‌های دکتر زندمقدم است که بخشی از آن مربوط به "طرح مطالعه روسپیان در شهر تهران" در سال‌های پیش از انقلاب می‌شود، و بخش دیگر به طرحی مربوط به سازمان بهزیستی پس از دوران جنگ با عراق.
گرچه فهرست کتاب به گونه‌ای دیگر تنظیم شده اما به نگاه من "شهرنو" دارای سه بخش مختلف اما مرتبط است: یکی گزارش نویسنده از قلعه شهرنو، از جاکش‌ها و خانم‌رئیس‌ها و فاحشه‌ها و مشتری‌ها، در قبل از انقلاب؛ یکی گزارش تاترهای شهرنو، به همراه متن دو نمایشنامه؛ و در نهایت گفتگوی نویسنده با چند زنِ فاحشه و معتاد و بی‌خانمان، در درمانگاه‌ها و مجتمع‌های بهزیستی بعد از انقلاب.
آن‌چه در هر سه بخش نظر مرا جلب کرد، جدا از "آوانویسی" که به آن اشاره کردم، ایجاز در تشریح و توصیف مکان‌ها و افراد و اشیاء و فضاهاست: باز هم نمونه بدهم از هر سه بخش، با رعایت نحوه‌ی نقطه گذاری خود نویسنده:
1.     "گُله به گُله، گَله‌هایِ پراکندۀ خانم‌ها، جلو درهای چهارطاق، دودوِ چشم‌ها، بوی خفه‌ی بَزک‌ها، ماتیکِ لب‌ها، جگر روی آتش: جِلزولز. رنگارنگ پیراهن‌ها، چروک چروک، قرمزها و زردها، بنفش‌ها."
2.     "پرده می‌افتد پائین. تیرۀ ارغوانی، گُله‌به‌گُله وصله. وصله‌ها: رنگ وارنگ: سبز، زرد، بنفش. سمتِ چپ، بالای پرده، لامپ گردی، سوزانده و سوراخ کرده است پرده را، به‌قدر یک کفِ دست. دستی می‌آید بیرون، از سوراخ، می‌چرخاند لامپ را. لامپ خاموش، و سوراخ: سیاه."
3.     لبِ باغچه: سنگ. میانِ سنگ‌های سنگفرشِ حیاط، کنار باغچه، یک تَنه، یک وَری، ریشه‌هاش سنگ. پوشش، غلاف کَن، تَرک تَرک، آویزان روی شانه‌هایِ تنه، دو تا شاخه، یکی این طرفِ تنه، یکی آن طرفِ تنه، یکی مثلث، یکی لوزی."
این گونه ایجاز شعرگونه، کتاب را گاهی از یک اثر تحقیقی و واقع گرایانه دور می‌کند هرچند شاید زیبائی کلام را بتوان نه عیب، که حسن آن دانست.
بزرگترین حُسن کتاب اما جای دیگر است. به جرات می‌توانم بگویم که بعد از "توپ مرواری" و "علویه خانم" صادق هدایت، این کتابی است که اصطلاحات و فحش‌ها و ضرب‌المثل‌های "دوراز عفت عمومی!" را در یک کتاب ضبط کرده که بی‌تردید برای حفظ در فرهنگ زبان عامیانه فارسی، و از این طریق برای کاربرد آن در آثار هنری نوشتاری در آینده که ربطی به فحشاء داشته باشد بسیار مفید فایده است. باز هم نمونه‌هائی به دست می‌دهم:
"عین سگ تازی می‌مونه که ریدنش می‌گیره وقت شکار"، "نامردی که از جنده تلکه بگیره، تو هر پاچه شلوارش هزار تا کون داره"، "طِی نداره، حرفات مُف، کفشات جُف"، لب تَر کنم، آبجیت قُمبُله"، "یه ناکسیه که نگو. آبجیشو شب گائیدن، نوبت ننه‌ش شده، صُب شده"، "ازین نخوچی‌یایِ سرقاپُق زیادن"، "حالا ما شدیم شوت‌فنگ؟ یادت رفته یخهِ گردن کلفت‌هائی رو گرفتیم که از یه شاخِ سبیلشون دو دَس کت شلوار بَرا ای نابسم‌الله‌ها در می‌یاد؟"، "اما کور خوندن، از کیر خر گوشت کوبیده در نمیاد"...
بخش گفتگوهای نویسنده با زنان بی‌خانمان در مجتمع‌های بهزیستی یکی از خواندنی‌ترین و دردناک‌ترین بخش‌های کتاب است. در خلال این گفتگوها با اینکه با ایجاز نوشته شده درد و رنج این زنان و پس‌زمینه‌ی دردناک اجتماعی و خانوادگی آنان به روشنی نمودار می‌شود. تکه‌هائی از گفتگو با "خانم شهین" اهل همدان را به نمونه رونویس می‌کنم:
-         چند وقته این‌جائی؟
-         چهار سال.
-         چطور شد آمدی این‌جا؟...
-         ریختن خانه‌هامان رو خراب کردن. گرفتنمان.
-         کجا؟
-         اطرافایِ استخر...
-         تو و شوهرتو چرا گفتن؟
-         قبلش زندان بودیمان.
-         چند وقت زندان بودی؟
-         یک سال و نیمی شد...
-         چرا؟
-         نمی‌دانیمان.
-         هَمِدونی پوسِ خر کَنه آقا! یه روده راس تو خیکش نیس.
-         خماره آقا!
-         وخت خماری، قُلف می کنه کونش...
-         چند سال با شوهرت زندگی کردی؟
-         پونزده سال با شوهرمان بودیمان. قبلش زن گرفته بود.
-         چی‌کاره بود؟
-         سیگار فروش بود. زنش مرده بود.
-         کِی معتاد شدی؟ به چی معتاد بودی؟
-         تازه معتاد بودیمان. هروئین می‌کشیدیمان...
در بخش تاترهای شهرنو، نویسنده متنِ دو نمایش‌نامه با عنوان "انتقام شرف" و "هارون‌الرشید و مسرور جلاد" را به همراه واکنش تماشاگران در طول نمایش‌ها، در کتاب ثبت کرده است. نمی‌دانم این نمایش‌نامه‌ها قبلا هم جائی منتشر شده است یا نه. اگر نشده باشد آوردنش در این کتاب برای حفظ این سبک از نمایش کاری بسیار مفید است. با آوردن تکه‌ای از نمایش‌نامه‌ی "انتقام شرف"، این مطلب را درز می‌گیرم:
[سیاه: انگار در می‌زنن.
حاجی: ببین کی‌یه.
سیاه: کی‌یه؟
صدای مردی از پشت در: تَشیف دارن؟
سیاه [رو می‌کند به حاجی]: تشیف دارین؟
حاجی: مگه کوری؟
سیاه: می‌گن مگه کوری؟
صدا: کور خودتی چُسونه بَرزَنگی!
حاجی: خفه شو!
سیاه [برمی‌گردد به طرفِ در و فریاد می‌زند]: خفه شو!
صدا: خودت خفه شو!
سیاه [چرخی می‌زند به طرفِ حاجی]: خودت خفه شو!
حاجی [به سیاه]: ننه‌سگ، می‌ندازمت بیرون آ...
سیاه [برمی‌گردد به طرفِ در]: می‌گه ننه سگ می‌ندازمت بیرون آ...
ناگهان، می‌پرد مردی وسط صحنه. قُل قُلِ جوش تو رگ‌های گردنش...]
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:31 PM | از کتاب و قصه و شعر |

August 7, 2012

رمان "تابستان تلخ" هم در "آمازون" منتشر شد

با بازنشر رمان "تابستان تلخ" به همت شرکت انتشاراتی "اچ.اند.اس" در لندن، حالا هر سه رمان من در سایت "آمازون" در دسترس علاقمندان قرار گرفته است.

نوشتن این سه رمان مستقل، "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی"، را حدود بیست سال پیش آغاز کردم و نزدیک به هفت سال درگیرشان بودم. ترتیب نوشتن و انتشارشان به صورتی است که در بالا نام بردم. با اینکه این سه رمان، مستقل از یکدیگرند اما از آن‌جا که کاراکتر شخصیت اصلی قصه‌ها از یک گوهر است، ارتباطی درونی میان آن‌ها وجود دارد. سیزده‌سال پیش وقتی آخرینِ آن‌ها، "آلبوم خصوصی" را به دست چاپ می‌سپردم در پشت جلد کتاب این‌چنین نوشتم:
«فکر نوشتن از رنج و شادی‌های دوران کودکی و نوجوانی، اول‌بار در سال 1355 در زندان سیاسی کرمان (وقتی از زندان قصر تهران به آن‌جا تبعید شدم) به ذهنم رسید. در نیمه‌راه نوشتن بودم که همه را در یک بازرسی غیرمنتظره از دست دادم.
پانزده سال بعد، در غربت، این وسوسه به سراغم آمد. هرچند نتیجه، چه از نظر شکل و چه از نظر خط قصه شباهت کمرنگی به اولین تلاشم دارد اما هردو از یک گنجینه (دفینه‌ای از رنج و شادی، مدفون در اعماق ذهنم) نشأت گرفته‌اند. کار، این‌بار در سه رمان مستقل شکل گرفت. حالا با انتشار آلبوم خصوصی پس از غوک و تابستان تلخ، دو رمان قبلی ‌ام، احساس می‌کنم باری را که نزدیک به چهل سال بردوش داشته‌ام جای امنی برزمین گذاشته‌ام.»
□◊□
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:10 PM | از کتاب و قصه و شعر |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34