April 16, 2016

عالی پیام و فلاحتی

كليپى كوتاه و سخت ديدنى از آقاى طنز سياسى ايران، محمدرضا عالى پيام (هالو)، در ارتباط با "صفحه آخر"، ديدنى ترين برنامه تلويزيونى در رسانه هاى تصويرى برون مرزى، با اجراى چشمگير مهدى فلاحتى.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 5:51 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

April 4, 2016

مافياى مقدس و مفسران رسانه‌اى

اگر ادعا كنم كه روح الله خمينى در دورهى امامتش بيش از هزار بار عليه شوروى سابق و كمونيسم و سوسياليسم حرف زد، اثباتش مثل آب خوردن است. ولى يك بار معلوم نيست در چه رابطهاى گفت "شوروى را طرح مىكنند تا آمريكا منسى بشود" آن وقت حزب توده، مدعى اصلى دفاع از ايدئولوژى سوسياليسم و  متحد اصلى دولت شوروى، كه آن هزار بار را زير سبيلى در كرده بود تمام هوادارانش را بسيج كرد تا اين جمله پيامبرگونه خمينى را با زبانِ قابل فهم براى عامه، بر ديوار شهرها بنويسند: "شوروى را مطرح مىكنند تا آمريكا منسى (فراموش) بشود"!

بسيارى از مفسران رسانهها، حتى آنان كه هرگز با حزب توده نزديكى فكرى يا سياسى نداشتهاند، همچنان به ويروس مزمن اين حزب مبتلايند و براى اثبات نظراتشان نقل يك جمله مناسب از ميان هزار حرف نامناسب را كافى مىدانند.

در همين سايت "گويانيوز" مطلبى ديدم با عنوان "رفسنجانى در برابر خودكامگى؟" كه نويسنده با نقل پارهاى از پيام نوروزى رفسنجانى كه نوشته «مردم عزیزم! اکنون شما در جایگاه استادی نشسته‌اید... ما نیز در سال ۹۴ در کلاس درس شما نشستیم. و به قلب خود فهمیدیم گذشت شما را، از خطاهای گذشته و حمایت‌های ناصواب.» به اين نتيجه رسيده كه "او نگاهی انتقادی به پیشینه و نگاه و کردار سیاسی خود دارد."

جالب است كه هنوز اين مقاله از گويانيوز بيرون نرفته، و شايد تحت تاثير همين مطلب، هاشمى رفسنجانى براى نشان دادن ايستادگى "در برابر خودكامگى"، در توئيتى نوشت «دنیای فردا، دنیای گفتمان‌هاست نه موشک‌ها». البته ساعاتى بعد وقتى صداى پارس رهبرش را شنيد چنان جا زد كه نه تنها توئيتش را حاشا، كه پيام نوروزىاش را هم از سايتش حذف كرد!

با عقبنشينى سريع رفسنجانى، نتيجهگيرى نويسنده مقالهى "رفسنجانى در برابر خودكامگى؟" كمى طنزآلود جلوه مىكند. مخصوصا آنجا كه مىنويسد: "به نظر می‌رسد نفر دوم نظام در تمام ۳۷ سال عمر جمهوری اسلامی، چند سالی است که از منظری انتقادی به گذشته و تصمیم‌های پیش ـ که خود نقش موثری در آنها داشته ـ می‌نگرد و می‌کوشد تا زمانی که فرصت بازیگری و کنش سیاسی موثر دارد، روندهای مسلط را در حد مقدورات و نگاه خود، اصلاح کند."

اگر رفسنجانى در پيام نوروزى خود غيرمستقيم اشاره به اشتباهش در مورد حمايت از رهبر شدن خامنهاى داشته باشد اين دليلى بر "نگاهی انتقادی به پیشینه و نگاه و کردار سیاسی خود" داشتن نمىشود. او دارد از همكار مافيائىاش گله مىكند كه چرا زير قرار و مدارهايشان زده است. وقتى رفسنجانى خامنهاى را براى رسيدن به مقام رهبرىِ مادامالعمر به جلو هُل داد انتظار داشت خامنهاى هم بعدتر او را در مقام رئيسجمهور مادامالانتخاب به ملت قالب كند! گلهى يك عضو مافيائى از هموند مقدس خودش كه نشانهى برخورد با گذشته نيست. كجا رفسنجانى از عملكردش در كشتار شصت و ترورهاى خارج و داخل و ده ها توطئه ديگر در سركوب آزادى و چپاول كه دست در دست همين خامنهاى مرتكب شده ابراز پشيمانى كرده است؟

مىگويند آدمها عوض مىشوند. مگر خود شما و صدها اهل قلم و سياست همچنان بر عقايد سابقتان هستيد؟ نه نيستيم! اما ابراز عقيدهى يك نويسنده يا مفسر سياسى، حتى اگر بعدتر خود به نادرستىاش اعتراف كند، چنانچه كارهاى نبوده، و جز ابراز نظر كارى نكرده باشد كه قابل پيگيرى قانونى نيست. گرچه مورد شرمندگى اخلاقى هست! اما اگر همين فردا آدمى مثل خامنهاى و رفسنجانى تغيير عقيده بدهند و به همهى جناياتى كه كردهاند اعتراف و از آن عذرخواهى كنند گرچه مستحق تخفيف در مجازات خواهند بود ولى همچنان مستوجب پيگرد قانونىاند وگرنه بايد "رادوان كاراديچ" كه هفته پيش به چهل سال حبس محكوم شد را آزاد، و از "ميلوسويچ" كه در زندان مُرد اعاده حيثيت كرد، و درِ "دادگاه جنائى بينالمللى لاهه" را براى هميشه گِل گرفت!

راستى اين دو نفرى كه نام بردم، اگر در خارج از كشورِ خودشان، مثل رفسنجانى در جهت دادن به نظرات مفسران و سياسىنويسان مخالف حكومتشان نقش داشتند، اصلا هيچوقت پايشان به دادگاه لاهه مىرسيد!؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:15 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 20, 2016

نوروزیه

پیشاپیش فرارسیدن نوروز باستانی، این خار چشم مرگ‌باوران را به تمامی عاشقان بهار تبریک می‌گویم، با فراز کوتاهی از شعری بلند از "سهراب سپهری"، و اثر چشمگیری از سیمای او، کار استادانه‌ی دوست هنرمندم "بزرگ خضرائی" که به لطفش مدتی است فضای کوچک اتاقم تا آنسوی بهار گسترده گشته است.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید

در هوائی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه‌ی برف

تشنه‌ی زمزمه‌ام.

sepehri.jpg
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 3:59 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 13, 2016

پراكنده‌گوئى پساانتخاباتى!

يادم نمىرود سه سال پيش وقتى حسن روحانى ليست وزراى "دولت تدبير و اميد" را منتشر كرد و نام "مصطفى پورمحمدى" قاتل چند هزار زندانى سياسى در سال ١٣٦٠ در آن بود، اكبر گنجى در مطلبى در "گويانيوز" اين حركت رئيس جمهور را نشانهى "تدبير" او ناميد و نوشت:

"مصطفی پورمحمدی دارای روابط بسیار حسنه ای با خامنه ای، دستگاه قضایی، مجلس و سرکوبگران است. آزادی زندانیان سیاسی و رفع حصر از موسوی، کروبی و رهنورد یکی از شعارهای حسن روحانی بوده که در ایام انتخابات چندین بار تکرار شد. گفته می شود که مصطفی پورمحمدی تغییر کرده و به حسن روحانی وعده داده است که پس از آغاز کار به طور جدی مذاکره برای آزادی زندانیان سیاسی را دنبال خواهد کرد. اگر پورمحمدی واقعاً تغییر کرده باشد و اگر او بتواند در آزادی کلیه زندانیان سیاسی روحانی را یاری کند، انتخاب پورمحمدی با "عقلانیت و اعتدال و تدبیر" مورد نظر حسن روحانی سازگار است."

(دوستى پرسيده بود چرا هرازگاهى اشارهای به نظرات اكبر گنجى مىکنی. مگر همفكران او كماند كه بايد حتما از او نام ببرى. مىگويم چون وقتى او در زندان بود در دفاع از مقاومت و افشاگرىهاى او دو سه مطلب نوشتم مىترسم گمان شود با مواضع سالهاى اخير او هم مشكل ندارم. راستش از ترسم اين كار را مىكنم!)

از مطلب دور نيافتم! همين آقاى گنجى اين بار در انتخابات اخير با دعوت به بسيج همگانى براى بيرون راندن سه عنصر منفور در ميان منفورين خبرگان رهبرى، جنتى و يزدى و مصباح، تلاش براى ورود دو منفورتر، رىشهرى و درّى نجفآبادى را ناديده گرفت. منفورترين چهره البته در خبرگان قبلى هم بود اما حالا با حداكثر آرا بعنوان محبوبترين چهره سياسى مردم تهران برای مجلس خبرگان انتخاب شده است!

حالا كه پيشبينى اكبر گنجى درست درآمد و با يارى پورمحمدى وزير دادگسترى دولت روحانى همه زندانيان سياسى و حصرشدگان آزاد شدهاند بايد ببينيم حكمت راى دادن به رىشهرى و نجفآبادى چه بوده است. لابد يارى رساندن به هاشمى رفسنجانى براى حذف اصل ولايت مطلقه فقيه از قانون اساسى جمهورى اسلامى! 

در دموكراسى، راى دادن يا ندادن حق هر شهروند است. مخفى بودن آن هم به اين معناست كه كسى حق زير سئوال بردن راى هيچكس را ندارد چون اساسا قرار نیست از محتواى آن باخبر باشد. اما چهرههاى شناخته شدهاى كه به خواست خودشان از اين يا آن كانديدا یا حزب و دسته سیاسی آشكارا دفاع، و ديگران را به راى دادن به آنان ترغيب مىكنند در مقابل جامعه مسئوليت دارند.

یکی از مشکلات سیاسی جامعه ما همواره این بوده است که در ايران با طيفى از مردم روبرو هستيم كه وقتى يكى را قبول دارند اين قبول داشتنشان به شکل مطلق درمیآید. مثلا وقتى "محمد خاتمى" را انسانى سالم مىدانند كه به ناحق مورد خشم و كينهى خامنهای و دارودستهاش است براى دفاع از او چشم بسته به دنبالش مىروند. در همين انتخابات اخير كه خاتمى در پيام ويديوئى از مردم خواست به هر دو ليست مورد نظرش راى بدهند يكى از حاميانش از او نپرسيد كه رفسنجانى و رىشهرى و درى نجفآبادى را چرا در ليست گذاشتيد. اگر كسى را نداشتيد ناچار نبوديد ليست پانزده نفره بدهيد. لیست دوازده نفره میدادید. جالبتر اينكه راى دهندگان حتى در موقع راى دادن سختشان نبود كه اسم جانيان شناخته شدهاى كه محكوميت بينالمللى دارند را در برگه راى بنويسند چون نمیخواستند روی آقای خاتمی را زمین بیاندازند، وگرنه اينان با آرائى بالا انتخاب نمىشدند!      

مىگويند اين كار براى تمرين دموكراسى لازم است. نمىدانم منظورشان كدام كار است. توى صف ايستادن و كاغذى را در شكاف جعبهاى انداختن؟ تمرين دموكراسى يعنى ارزش راى خود را شناختن، نه در صف ايستادن و فلهاى راى دادن. تمرين دموكراسى يعنى به فرديت خويش قائل بودن و راى مستقل داشتن، نه همچون شركت در تظاهرات با هر شعارى كه از بلندگو پخش مىشود بىتوجه به محتواى آن، همه با هم دم گرفتن، و از این راه "حماسه" آفريدن!

(راستی، رفسنجانی که در مجلس خبرگان بود، بیرون انداختن یزدی و مصباح و جايشان را به ری‌شهری و دری نجف‌آبادی دادن خیلی حماسی به نظر نمی‌رسد! باقی، چه این‌هائی که آمدند و چه آنهائى که رفتند را هم که نمىشناسيم. همانطور كه اكثر غريب به اتفاق منتخبين مجلس شوراى اسلامى برايمان ناآشنايند، و تنها به اعتبار عبورشان از منفذ تنگ نظارت استصوابى شوراى نگهبان مىتوانيم بدانيم كه در "ولايتمدار" بودشان جاى شك نيست!)

روزهاى پساانتخابات، ترسم اين بود كه اگر "لیز یانِسن" تهيهكننده هلندى فيلم "جنايت مقدس" ساختهی خودم، زنگ بزند و بپرسد اين هاشمى رفسنجانى كه وكيل اول مردم تهران شده چه نسبتى با آن كسى دارد كه در فيلممان از نقشش در ترورهاى خارج كشور پرده برداشتيم و در دادگاه برلين هم رسما محكوم شده است، چه جوابى دارم بدهم. بعد فكر كردم بهتر است بگویم این هاشمی برادر کوچکتر آن هاشمی است که با برادر بزرگش از اول مثل کارد و پنیر بودند. دشمنی دو برادر در تاریخ اسلام سابقهاش میرسد به هابیل و قابیل!

حالا كه صحبت از فيلم شد يادم مىآيد در فيلم اخيرم "با من از دريا بگو" كه در مورد كشتار زندانيان سياسى در دههى شصت است حرفهای كوتاهى گذاشتهام از على كشتگر كه به عنوان سخنگوى سابق "سازمان چريكهاى فدائى خلق" با صداقت و تاسف تمام مىگويد: "بچههاى من از من مىپرسند چرا در انقلاب شركت كردى؟ من نمىتوانم به آنها دروغ بگويم. ما آن روزها دنبال خمينى راه افتاده بوديم."

من موقعيت سياسيون مذهبى مخالف خامنهاى را مىفهمم. آنان با اصل ولايت فقيه مشكلى ندارند ولى على خامنهاى را ولى فقيه قابل قبولى نمىشناسند. آرزويشان اين است كه يا او را از راه غلطى كه پيش گرفته به راه راست هدايت كنند يا ولى فقيه مناسبترى براى ملت ايران بتراشند. اما از موضعگيرى غيرمذهبيون سياسى سر در نمىآورم. آن ها چرا تمام مشكلات كشور را در انحراف على خامنهاى مىبينند نه در ساختار نظام جمهورى اسلامى، برایم سئوال بزرگی است؟

على كشتگر، دو روز قبل از انتخابات اخير، مطلبی در ارتباط با آن منتشر میکند که اينگونه آغاز مىشود: "مردم خامنهای و اطرافیانش را نمیخواهند. او و نزدیکانش را مایه فسادهای سیاسی و اقتصادی و فقر و بدبختی ایران میدانند." كشتگر حالا كه دارد از زبان مردم حرف مىزند نمىگويد مردم اين رژيم فاسد جمهورى اسلامى را نمىخواهند. این که مردم برای این یا آن شخصیت متعلق به رژیم اسلامی مثل خاتمی و موسوی و منتظری احترام قائل هستند به این معنی نیست که رژیم اسلامی را در کلیت‌اش میپسندند و خواهان ادامه عمرش هستند. این اشتباه آشکاری است که فکر کنیم مردم تنها با على خامنهاى و نزديكانش مخالف هستند. کشتگر در نهايت مطلبش را با ترغيب مردم به شركت در انتخابات پايان مىبرد: "مردم فریب نخوردهاند. بلکه برای مقابله با فریب میخواهند یکبار دیگر در انتخابات به خامنهای نه بگویند."

كشتگر، اگر عمرى باقى باشد، لابد يكى دو دهه بعد در مقابل دوربين يك مستندساز ديگر با همان صداقت و تاسف در مورد امروز خواهد گفت: "نمىتوانم به نوههايم دروغ بگويم. ما آنروزها دنبال رفسنجانى راه افتاده بوديم!"

حالا از شوخى كه بگذريم مىخواهم بپرسم اگر مبلغين درون و برونمرز انتخابات، كه تحريم را كارساز نمىدانستند و به همین خاطر علیرغم ادعای ملیگرائی و وطندوست بودن از موضع "جبهه ملی ایران" حمایت نکردند، از مخاطبينشان مىخواستند به جاى راى دادن به تمام افراد دو لیست موسوم به "ليست اميد"، فقط به کسانی در آن دو لیست رای بدهند که خودشان شخصا به سلامتشان اعتماد دارند، تمرين بهترى براى دموكراسى پیشنهاد نکرده بودند؟

شاید بگوئید آن وقت همه رای سفید میدادند و این عمل به فتوای ولی فقیه کفر میبود!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:27 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 9, 2016

در مورد کیوان کریمی

مطلبی خواندنی در مورد کیوان کریمی مستندساز جوان و خلاقی که در جمهوری جهالت اسلامی به حبس و شلاق محکوم شده.

Keivan-Karimi.jpg

در این مطلب اشارات کوتاهی نیز به نظرات من در مورد این فیلمساز آگاه شده است.

[کیوان کریمی، راوی دیوارهای تهران]

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:39 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

March 4, 2016

اسپات لایت

همین حالا فرصت یافتم فیلم "اسپات لایت" را ببینم. چنان تحت تاثیرش هستم که اگر هم لازم بود چیزی در بارهاش بنویسم نمیتوانستم. فقط میخواهم این را بگویم که اسکار امسال با دنبالهروی نکردن از گلدن گلاب و بفتای انگلستان، و اهدای اسکار بهترین فیلم سال به "اسپات لایت"، حیثیت هنری و اجتماعیاش را یک سروگردن از آن دو بالاتر برد.

spotlight.jpg

اسپات لایت نام یک گروه چهار پنج نفرهی ژورنالیست است که از طرف روزنامهی "بوستون گلاب" در مورد تجاوز جنسی به کودکان در کلیساهای کاتولیک توسط کشیشها تحقیق میکنند. تلاش جانکاه این گروه برای یافتن قربانیان و افشای هفتاد کشیش متجاوز در ایالت ماساچوست که منجر به افشای کامل این فجایع در سراسر آمریکا شد موضوع این فیلم است که کاملا واقعی است. اسپات لایت در لغت یعنی نورافکن.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 4:42 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 27, 2016

فيلم "بازگشته" و اسكار امسال

آدم بايد دل شير و كلهى خر داشته باشد تا جرات كند از فيلمى خرده بگيرد كه نه تنها تا كنون جوايز اصلى "گلدن گلاب" و "بفتا" را درو كرده بلكه نامزد دوازده جايزه اسكار امسال است و خواهى نخواهى دو سه روز ديگر دستكم نيمى از آن را خواهد برد!

اگر هنوز از ديدن اين همه خونریزی و بدنهاى دريده و دل و رودههاى درآمده در اخبار روزانه تلويزيونها، از سوريه و يمن و افغانستان، چشمتان سير نشده حتما فيلم "بازگشته" را از دست ندهيد چرا كه صحنههاى خشونتبار و دريدن و دريدهشدن آدمها به دست يكديگر بهقدرى با تكيه بر جزئيات و بهشكل كاملا طبيعى نشان داده شده است كه حتما سيرابتان مىكند (جنگ تنبهتن قهرمان و ضدقهرمان در سكانس طولانى پايانى فيلم كه با اسلحه گرم شروع و با قمه و تبر تا مرگ ضدقهرمان ادامه مىيابد يكى از كليشهاىترين صحنههاى هزاران بار تكرار شده در سينماى حادثهاى است!)

revenant.jpg

فيلم "بازگشته" البته از نظر عظمت فيلمبردارى و قدرت تصويرپردازى در سختترين شرائط محيطى و جَوى ممكن (برف و کولاک و ...)، اثرى شگفت انگيز است. اگر اين فيلم نُه جايزه از دوازده نامزدىاش در اسكار را در رشته های فیلمبرداری و تدوین و جلوه های ویژه و طراحی لباس و ... را بهدست بياورد حق مسلمش مىدانم، ولى حتى كانديدائى در سه رشته ديگر، بهترين كارگردان، بهترين بازيگر مرد، و بهترين فيلم را خيلى از سرش زياد مىبينم، آنهم وقتی فيلمهاى بىادعا ولى بسيار چشمگيرى همچون "ترومبو"، "اتاق"، "كارول"، "دختر دانماركى" و بويژه "بروكلين" به ليست نامزدهاى اسكار امسال راه يافتهاند.

از ورود به موضوعات اين فيلمها و ارزش سينمائىشان از ديدگاه خودم درمىگذرم چرا كه تماما فيلمهاى شناخته و مطرح سال ٢٠١٥ هستند. فقط پيش از اعلام جوائز اسكار امسال وسوسه شدهام اين يادداشت را بنويسم و نامزدهاى شايستهتر از فيلم "بازگشته" را كه نامشان در سه رشتهى نامبرده در ليست نامزدها وجود دارد، از نگاه خودم معرفى كنم:

بهترين بازيگر مرد، نه "لئوناردو دى كاپريو" برندهى گلدن گلاب و بفتاى امسال، كه "برايان كرانستون" در فيلم "ترومبو"، يا "ادى ردماين" در فيلم "دختر دانماركى".

trumbo.jpg

بهترين كارگردان، نه "آلخاندرو اينياريتو" برندهى گلدن گلاب، كه "لنى آبراهمسون" براى فيلم "اتاق".

room.jpg

و بالاخره بهترين فيلم، نه "بازگشته" برندهى گلدن گلاب و بفتا، كه "بروكلين".

brooklyn.jpg

البته بعید نمیدانم که امسال فیلم "بازگشته" با اسکار همان کاری را بکند که فیلم "راکی" چند دهه پیش با آن کرد، و من حدود ده سال قبل در مطلبی با عنوان "مارتین اسکورسی‌زی، جایزه اسکار، و جبران مافات" در وبلاگم "از دور بر آتش" این چنین نوشتم:

سه دهه‌ی پیش، مارتین اسکورسی‌زی با فیلم متفاوتش"راننده تاکسی" که راه نوینی در سینمای آمریکا و حتی جهان گشود، متولیان آن روز "اسکار" را به چالشی بزر گ فراخواند. معیار سینماشناسان آن روز اسکار اما اجازه نمی‌داد تا سره را از ناسره تمیز بدهند. فیلم "راننده تاکسی" در همان سال ساخته شدنش (١٩٧٦) با فیلم بازارپسند "راکی" در رقابت افتاد؛ رقابتی که بیشتر موجب شناخت دیدگاه‌ متولیان اسکار شد تا ارزش یا بی‌ارزشی سینمائی این دو فیلم رقیب.

فیلم "راکی" با نامزدی در ده رشته، از بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد و زن در نقش اصلی و فرعی گرفته تا بهترین فیلمنامه و موسیقی و تدوین، در مقابل راننده تاکسی که تنها در چهار رشته (بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد، بهترین بازیگر نقش دوم زن و بهترین موسیقی) نامزد شده بود ایستاد.  برنده شدن جایزه‌ی نخل طلای بهترین کارگردان از "جشنواره سینمائی کن" توسط مارتین اسکورسی‌زی به خاطر همین فیلم هم ذهن داوران اسکار را قلقلک نداد، و آن‌ها در انتخابی غیرسینمائی جوائز بهترین کارگردان و بهترین فیلم و بهترین تدوین را یک جا به فیلم راکی دادند و فیلم "راننده تاکسی" کاملا ندیده گرفته شد.

جالب این‌جاست که کارگردان فیلم راکی، "جان جی اویدسون" در سی سالی که از دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردان می‌گذرد نشان داده است که هیچ استعدادی در سینما نداشته است (تنها فیلم‌های مشهور او در این مدت، دو فیلم بسیار بازاری "کاراته کید" یک و دو هستند.) در حالیکه مارتین اسکورسی‌زی چهار سال بعد با فیلم "گاو خشمگین"، اثری که به اعتقاد من شاهکار او به حساب می‌آید به اسکار بازگشت هرچند باز هم در مقابل "رابرت ردفورد"، بازیگری که به کارگردانی رو کرده بود و با فیلم "مردم معمولی" در مقابل او ایستاده بود شکست خورد (البته "رابرت دو نیرو" بازیگر فیلم "گاو خشمگین" جایزه اسکار نقش اول مرد را با خود به خانه برد.)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:36 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 25, 2016

تقاضای پاسخ!

لازم دیدم در آستانه انتخابات از آقایان ناصر زرافشان دبیر کانون نویسندگان ایران، و محمد ملکی رئیس پیشین دانشگاه تهران بپرسم شما که در ایران تشریف ندارید و از فضای سیاسی آن بی خبرید چرا به رهنمودهای امثال اکبر گنجی و فرخ نگهدار که در ایران و در وسط میدان هستند، و تاریخ زندگیشان نشان می دهد که تا امروز بهتر از هرکس منافع مردم ایران را تشخیص داده اند، گوش نمی دهید و مردم را از انتخابات سرنوشت ساز روز جمعه دلسرد می کنید!؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:26 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 24, 2016

پاسخ به یک پرسش

در ارتباط با یادداشت قبلی بسیاری از دوستان از من پرسیده اند چه راه بهتری از رای دادن به لیستی که در آن افراد ناشایست نیز وجود دارد پیشنهاد می کنی. پاسخ به یکی از آنان را این جا هم می آورم:

راه بهتری که من می شناسم نافرمانی مدنی است. این نافرمانی می تواند یک اعتراض ساده به انتخابات فرمایشی در فیسبوک باشد یا شرکت در اعتراضات خیابانی با استفاده از فرصت پیش آمده. آنچه برای جنبش سبز حیثیت آورد رای دادن یا ندادن نبود بلکه نافرمانی مدنی پس از آن بود.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:58 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 23, 2016

تعجب!

همه چيز در دنياى سياست بقدرى عجيب و غريب شده كه من مدتهاست از هيچ چيز تعجب نمى كنم. اما البته گاهى از تعجب ديگران خيلى تعجب مى كنم! مثل همين موردِ به اصطلاح انتخابات. اين كه ليست حاميان سركرده ى جانيان، سيدعلى خامنه اى، پر باشد از منفورترين چهره هاى كريه حكومت اسلامى كه البته براى كسى عجيب نيست. ولى من از اين كه بعضى ها از ديدن نام جانيان شناخته شده اى مثل درى نحف آبادى و رازينى و رى شهرى در ليست طرفداران دولت تعجب مى كنند، واقعا تعجب مى كنم. انگار در رأس همين ليست نام هاشمى رفسنجانى را نمى بينند كه در تمامى جنايات اثبات شده ى حكومت در كنار خمينى و خامنه اى بوده است و همچنان به گذشته ى پرافتخارش افتخار مى كند. وقتى مى شود بين بد و بدتر يكى را انتخاب كرد پس تعجبى ندارد اگر از ملتى بخواهند كه بين بدتر و بدترين يكى را انتخاب كند!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:37 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 13, 2016

به پیشباز روز عشاق

با برگردانِ ترانهای از گنجینهی لطیفِ آوازهای کولی، به پیشبازِ «روز عشاق» میروم:

valentijnsdag.jpg

چه کسی بر پای ظریفت کفش خواهد کرد،

چه کسی بر دست‌هایت دستکش خواهد پوشاند،

چه کسی لب‌های سرخابی‌ات را خواهد بوسید،

وقتی من در سرزمین‌های دورم؟

آه، تو می‌دانی زاغ چه سیاهِ سیاه است

اگر روزی رنگِ زاغ به ارغوانی برگردد

آنگاه عزیزم، من از عشق ورزیدن به تو دست خواهم کشید

چرا که می‌دانی دیگر تمام شده‌ام.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:29 AM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

February 6, 2016

فیلمی به نام "اتاق"

فیلم "اتاق" که پس از بردن چندین جایزه در گلدن گلاب و بفتای انگلستان حالا نامزد چهار اسکار در بخش های اصلی (بهترین فیلم، بهترین کارگردان، بهترین بازیگر زن و بهترین فیلمنامه اقتباسی) است بر مبنای رمانی موفق به همین نام ساخته شده است. معمولا وقتی آدم رمانی را خوانده باشد فیلم آن خیلی به دل نمی چسبد. این فیلم اما برای من استثنا بود. بعد از پایان فیلم همان احساسی را داشتم که پس از خواندن رمان. بنابراین برای معرفی این فیلمِ خوش ساخت، به جای نوشتن مطلبی مستقل، علاقمندان به دانستن بیشتر از "اتاق" را به نوشته ای ازجاع می دهم که در وقت انتشار کتاب، (پنج سال پیش) در همین صفحه با عنوان "رمانی به نام اتاق" منتشر کرده ام.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:41 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

February 3, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "توت‌فرنگى و شكلات" و "رفتار"

دهمين و آخرين مطلب در مورد سينماى آمريكاى لاتين را اختصاص دادهام به دو فيلم بسيار موفق و زيبا از سينماى كوبا كه بهشكل آشكارى از سياستهاى رسمى دولتى انتقاد مىكنند، هرچند خود محصولات رسمى دولتى هستند! "توتفرنگى و شكلات" كه بيش از دو دهه از ساخته شدنش مىگذرد برخورد غلط حكومت با همجنسگرایان را زير ذرهبين مىگذارد، و فیلم "رفتار" كه كمتر از دو سال پيش ساخته شده سياست خشك و رسمى آموزش در مدارس كوبا را به نقد میکشد. و هر دو فيلم جدا از محتواى انتقادى شجاعانهشان فيلمهائى هستند بهغايت زيبا، هنرمندانه و گويا.

فيلم "رفتار" ساختهى "ارنستو داراناس" داستان "چالا" پسركى دوازدهساله را روايت مىكند كه مادر جوانش معتاد است و او تنها نانآور خانه است. چالا از طريق شركت دادن سگاش در شرطبندى جنگ سگها پولكى به دست مىآورد. "كارملا" آموزگار پابهسن مدرسهى او، زنى است سرد و گرم چشيده كه رفتارش با شاگردانش مطابق با قواعد ديكته شدهى آموزشى مدارس كوبا نيست. كارملا با آگاهى از مشكل خانوادگى چالا رابطهاى همچون يك مادربزرگ با او برقرار مىكند تا بر زندگىاش تاثير مثبت بگذارد اما وقتى بهدليل سكته قلبى مدتى از تدريس باز مىماند معلم جانشين او، چالا را بهعنوان شاگردى بدرفتار به مدرسهى مخصوص بچههاى ناسازگار مىفرستد. تلاش كارملا پس از بازگشت به مدرسه براى بازگرداندن چالا به كلاس از يك سو، و درگيرى چالا در آغاز نوجوانى با مادر معتادش از سوى ديگر، فيلم را سرشار از لحظات گرم و پراحساس كرده است. کارگردان در بازگوئى اين رابطههاى سادهى انسانى، از بوركراسى و قوانين خشك و بىروح حكومتى در نظام آموزشى كوبا نیز بهروشنى انتقاد مىكند.

conducta3.jpg 

بازیهای بسیار خوب بازیگران بهویژه "آرماندو بالدِس" در نقش چالا و "آلینا رودریگِز" در نقش کارملا، آموزگار او، این اثر را واقعا دیدنی کرده است. فیلم تماما در مکانهای واقعی در هاوانا فیلمبرداری شده و تصویری غیرتوریستی از این شهر ساحلی بهدست میدهد. تضاد آشکار پیراهنهای تمیز سفید و شلوار و دامنهای زرشکی و دستمال گردنهای سرخِ دانشآموزان مدارس، در پسزمینهی شهری باستانی که در اثر بیتوجهی (و البته محدودیتهای ناشی از محاصره اقتصادی نیمقرنه) به مخروبهای شباهت دارد، در سراسر فیلم نمایان است. به اين بستر داستانی، رابطهی لطيف عاشقانه و كودكانهى چالا و يكى از دختركهاى همكلاسش را اضافه كنيد تا ظرافت قصه را دريابيد.

و اما شايد هيچ فيلم كوبائى به اندازهى "توتفرنگى و شكلات" در جهان شهرت نيافته باشد. اصلىترين دليل آن بهعقيده من واقعگرائى خدشهناپذير فيلم است در نشان دادن زندگى مردم عادى كوبا بدون نگرانى از سانسورگرانی كه خشك مغزيشان شهره است و با بيان هر جنبهای از زندگى مردم در سينما كه با تئورى آنها همخوانى ندارد مخالفند، مثل اعتقادات مذهبى، وجود باورهاى خرافى در ميان مردم، تمايل به ترك كوبا براى فرار از دخالتهاى حكومت در زندگى روزمره، و نيز بدبينى بيمارگونهشان به هرچه كه به فرهنگ و هنر غربى ارتباط داشته باشد (اينها و بهویژه این آخرى براى ما كه صابون جمهورى جهالت اسلامى به تنمان خورده كم آشنا نيستند!).

fresa%20poster.jpg

و فيلم "توتفرنگى و شكلات" مملو از همين تابوشكنىهاست، آن هم در بستر قصهاى كه شخصيت مركزىاش جوانى است هنرشناس، با دانش وسيع در ادبيات و موسيقى و هنرهاى تجسمى، كه اتفاقا همنجسگرا نيز هست.

شايد بد نباشد اول كمى در مورد عنوان فيلم توضيح بدهم. مىدانيد كه تا هشت ده سال پيش كه برخى از خدمات در بخش خصوصى آزاد شد همه چيز در كوبا در دست دولت بود چه تاكسى و اتوبوس و چه ساندويج و بستنىفروشى! از آن جا كه تهيه و توليد شكلات براى دولت سختتر از توت فرنگى بود (يا شايد هنوز هم هست!) در هواى تبدار هاوانا بستنى شكلاتى خيلى بسيار زودتر از بستنى توتفرنگى تمام مىشد، چون خواستاران بيشترى داشت. در يكى از صحنههاى آغازين فيلم، "ديهگو"، كاراكتر همجنسگرا، با "داويد"، دانشجوئى با تمايلات كمونيستى كه بهدليل قيافهى مردانهاش مورد توجه ديهگوست، بر سر یک میز مینشیند و بستنى سفارش مىدهد. ديه گو با ترجيح دادن بستنى توتفرنگى به شكلاتى اولين نغمه را در مورد متفاوت بودنش با ديگران ساز مىكند! در يكى از صحنههاى پايانى فيلم، (پس از تب و تابهاى بسيار كه بعدتر مختصرا به آن اشاره خواهم كرد)، يك بار ديگر آن دو را در همان بستنىفروشى مىبينيم كه داويد براى نشان دادن درك تازهاش نسبت به همجنسگرايان بستنى شكلاتىاش را با بستنى توتفرنگى ديهگو عوض مىكند!

تمام قصهى فيلم در حول و حوش رابطهى بسيار زيباى ديهگو و داويد و "نانسى"، همسايهى طبقهى پائين آپارتمان ديهگو مىگردد. ديهگو به بهانهاى موفق مىشود داويد را كه نه تنها گرايش جنسى مشابهى ندارد بلكه نسبت به همجنسگرايان بدبين است، به خانهاش بياورد. در اين خانه همه چيز مغاير با خواست رژيم است: موسيقى كلاسيك غربى؛ ويسكى جانى واكر؛ نسخههائى از مجله تايم؛ رمانهاى مطرح نويسندگان سرشناس آمريكائى و اروپائى؛ مجسمههايى از مسيح ساختهى يكى از دوستان مجسمهساز ديهگو، و از همه خطرناكتر نامهاى بر روى ماشين تحرير ديهگو براى ارسال به دفتر حفظ منافع آمريكا در كوبا (جايگزين رسمى سفارت آمريكا، از انقلاب كوبا تا همين چند ماه پيش).

نانسى زن جوان نسبتا زيبائى است كه اعتقادات مذهبىاش با باورهاى خرافى چنان آميخته شده كه با هر ناملايمى قصد خودكشى به سرش مىزند! دوستى او با همسايهى همجنسگرايش در اوج بىآلايشى است. قصهى فيلم با اضافه شدن دو خط باريك به خط اصلى، تكميل مىشود: احساس عشق بين نانسى و داويد؛ و توقع "ميگل" همكلاسى متعصب داويد از او براى خبرچينى از آنچه در خانهى مشكوك ديهگو مىگذرد!

"توتفرنگى و شكلات" تنها فيلمى از سينماى كوباست كه نامزد بهترين فيلم غيرانگليسى زبان در رقابتهاى اسكار سال ١٩٩٥ شد. اين فيلم پيش از آن جايزه بهترين فيلم و جايزه هيئت ژورى جشنواره برلين را برده بود.

بازى "خورخه پِروگوريا" در نقش ديهگو در اوج است. او موفق شد جايزه بهترين بازيگر سال را از جشنواره شيكاگو به دست آورد. "توماس آلهآ" كارگردان فيلم كه شهرهترين فيلمساز كوبائى و يكى از موسسان بنياد رسمى سينماى كوبا پس از انقلاب است دو سال پس از ساختن همين فيلم درگذشت. او به دليل بيمارى، كارگردانى بخشى از فيلمش را به همكار ديگرش "خوان كارلوس تابيو" سپرد و از اين رو نام هردو بهعنوان كارگردان در فيلم آمده است.      

در پایانِ این نوشته در مورد آثاری از سینمای کوبا، که اتفاقا آخرین مطلب از سری مطالب مربوط به آثار برتر سینمای آمریکای لاتین نیز هست دستم نمیرود از بازنشر مطلب کوتاهی که در آگوست ٢٠٠٦ در مورد فیلمی با عنوان "نود مایل" در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم درگذرم، گرچه نه این فیلم متعلق به سینمای کوباست و نه سازندهاش کوبائی است.

[می‌گویند جزیره کوبا تا سواحل ایالت فلوریدا در آمریکا تنها ٩٠ مایل فاصله دارد. "نود مایل" در ذهن مردم کوبا گویای یک مسافت معین نیست. برای هر کس، بسته به موضعی که در برابر حکومت "کاسترو" دارد  گویای حرف و احساس دیگری است. نود مایل تا خیانت به طبقه کارگر؛ نود مایل تا آزادی؛ نود مایل تا خودفروشی؛ نود مایل تا رفع گرسنگی...  برای بسیاری از هنرمندان اما، چه کوبائی و چه غیرکوبائی، این نود مایل در طول این چهل و اندی سالی که مردم کوبا راهی به بیرون از جزیره‌شان نداشته‌اند، نود مایل درد و رنج انسانی است. سالی نیست که صدها نفر به انگیزه‌‌ دست یافتن به یک زندگی ساده اما مطمئن، خود و خانواده‌شان را در این نود مایل به مخاطره‌ی مرگ نیانداخته باشند. انتصاب این از جان گذشتگان به "ضد انقلاب"، آن هم پس از این همه سال که از انقلاب می‌گذرد، همانقدر ارزش طرح دارد که انتصاب هزاران هزار آواره ایرانی به نوکران "شیطان بزرگ". از این مقوله دردناک در این سال‌ها بسیار سخن رفته است اما فکر ‌نمی‌کنم کاری موثرتر و دردناک‌تر از فیلمی که هم اکنون دیدنش را از تلویزیون بین‌المللی اسپانیا تمام کردم فیلمی ساخته شده باشد: فیلمی سینمائی با عنوان "نود مایل" به کارگردانی "فرانسیسکو رودریگز" و محصول سال گذشته‌ی کشور اسپانیا.

قصه فیلم ماجرای فرار یک خانواده است با یک تخته‌پاره‌ی شناور دست‌ساز از ساحلی در کوبا به امید رسیدن به فلوریدای آمریکا؛ خانواده‌ای که مسن‌ترین فردش پدربزرگ خانواده است و کوچکترینش دخترکی نوزاد و شیرخواره. فیلمساز توانسته است تماشاچی را در لحظات دردناک این سفر مخوف با شخصیت‌های فیلم همدرد و همسفر کند؛ سفری که مسافرانش تک تک به کام مرگ فرو می‌روند و در پایان جز کودک شیرخواره هیچیک از افراد فامیل از این مخاطره جان به در نمی‌برد. اوج قصه‌پردازی و صحنه‌آرائی فیلم آنجاست که مادر نوزاد که از تشنگی، گرسنگی و سوزش بی‌علاج آفتاب رو به مرگ دارد سینه‌های نیمه خشکش را در دهان پسر نوجوان، برادر و شوهرش می‌گذارد تا قطره‌ی باقیمانده از شیره جانش را در دهان آن‌ها بچکاند.

چقدر دلم می‌خواست راهی وجود می‌داشت که این فیلم را به شخص "فیدل کاسترو" که در بستر بیماری است نشان می‌دادم و واکنش او را به چشم می‌دیدم. و یا کاش آنقدر قدرت تخیل داشتم که می‌توانستم این صحنه را در ذهنم تجسم بخشم. دلم می‌خواهد تجسم کنم که او، یعنی فیدل کاسترو، وقتی در فیلم می‌بیند که شوهر سرش را در کنار سر فرزندش زیر پستان خشک همسرش می‌گذارد، برای پنهان کردن قطره اشکی که بر گوشه چشمش لغزیده است رویش را از من برمی‌گرداند. با خودم می‌جنگم تا، دستکم تا وقتی تصویر دردناک این فیلم در ذهن خودم کمرنگ نشده، باور نکنم که او، این همه را تبلیغات ضدانقلابی امپریالیست‌ها بنامد و از آنچه بر مردمش روا داشته شرمسار نباشد.

این یادداشت را با جملاتی از "ماریا النا کروز والِرا" شاعره‌ی نامدار کوبائی که در دفاع از دموکراسی در آغاز دهه نود دو سال در زندان بود به پایان می‌برم [این بخشی از مصاحبه‌ی من با اوست که در فیلم "شعر عمل است" ساخته‌ی خود من آمده است.

"دریا برای من به چیزی مثل یک پل مرموز بدل شده است. دریائی که سرزمین مرا به فلوریدا در امریکا می‌پیوندد ذهن مرا در ده سال گذشته به شدت اشغال کرده است. موج، دیگر همان نیست که بود. انگار ضجه می‌زند. بسیاری از هموطنان من که سعی کردند از طریق دریا بگریزند با مرگ روبرو شده‌اند. از آن پس من دریا را به شکل قبرستان بزرگی می‌بینم که تنها صلیب کم دارد."]

آنونس "رفتار" با زیرنویس انگلیسی:



آنونس "توت‌فرنگی و شکلات":
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:25 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 29, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "روزنوشت‌های موتورسیکلت" و "ايستگاه مركزى برزيل"

يكى از كشورهاى آمريكاى لاتين كه سينمائى بسيار پربار دارد كشور برزيل است. اگر مشكل زبان اصلى مردم برزيل كه پرتقالى است در ميان نبود اين سينما نه تنها در آمريكاى لاتين كه در جهان بسيار بيشتر از اينها  شناخته مىشد.

در ميان فيلمهاى مطرح برزيلى سه چهار عنوان بيشتر از ديگران در دنيا نامآور شدهاند مثل "پیشوته"، "شهر خدا"، "روزنوشتهای موتورسیکلت" و "ايستگاه مركزى برزيل"، كه من اين آخری را براى معرفى كاملتر انتخاب كردهام چرا كه آن را اثرى مى دانم سخت انسانى با قصهاى بديع و زبان سينمائى بسيار گويا. پیش از آن اما لازم میدانم اشارهای گذرا به دو فیلم اولی که نام بردم بکنم.

میدانید که حصیرآبادها و حلبیآبادهای حاشیهی شهرهای بزرگ در تمامی کشورهای آمریکای لاتین با هزاران هزار کودک و نوجوان گرسنه و بیسرپرست مرکز تامین نیروی انسانی برای تبهکاران حرفهای، از فروشندگان مواد مخدر گرفته تا دست اندرکاران فحشاء است. این کودکان اما بدون گذراندن یک دورهی آموزشی تبهکاری قادر به همکاری مفید نیستند. اصلیترین مرکز تربیت تبهکار در این کشورها و بویژه در ریودُژانیرو، پایتخت برزیل، مرکز بازسازی نوجوانان یا همان زندان کودکان است؛ جائی که پلیس و تبهکاران با سابقه، دست در دست هم کودکان را برای تبهکاری حرفهای آماده میکنند!

فیلم "پیشوته" این ماجرای دردناک را به شکل واقعگرایانهای به تصویر کشیده و نشان میدهد که چگونه یک پسربچه یازدهساله به نام "پیشوته" در این مرکز بهاصطلاح تربیتی به یک تبهکار همهکاره بدل میشود.

فیلم بسیار معروف و خوشساخت "شهر خدا" هم به کودکان تبهکار در حاشیهی ریودُژانیرو میپردازد، با این تفاوت که به اعتقاد من نشان دادن عریان خشونت که معمولا برای سینماروها جذابیت دارد بیش از شناخت ریشههای این تبهکاری، برای سازندگانش اهمیت داشته است. با اینهمه این فیلم نامزد چهار جایزه اسکار (بهترین فیلمنامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین و بهترین کارگردانی) در سال ٢٠٠٤ شد که در میان فیلمهای آمریکای لاتین بیسابقه بوده است.

فیلم "ایستگاه مرکزی برزیل" اما در نگاه من از سنخ دیگری است؛ از سنخ فیلم های برجستهای از سینمای خودمان مثل "باشو، غریبه کوچک" یا "خانه دوست کجاست؟" بیآن که قصهی مشابهی داشته باشد.

central.jpg

"والتر سالِس" کارگردان بسیار سرشناس فیلم "ایستگاه مرکزی برزیل"، اتفاقا با سینمای ایران خیلی آشناست. او وقتی جعفر پناهی سینماگر آگاه وطن ما به زندان افتاد در دفاع از او نوشت:

"من بهعنوان يك فيلمساز برزيلى براى آثار به يادماندنى او مثل "بادكنك سفيد" و "دايره" ارزش قائلم و از آنان آموختم. اين واقعيت كه هنرمندى مهم مثل او نمىتواند آزادانه نظراتش را بيان كند و در كشور خودش زندانى است نه تنها تجاوز عليه جعفر پناهى و خانوادهاش بلكه عليه تمام كسانى است كه براى كار او ارزش قائلند و از آزادى بيان در سراسر جهان حمايت مىكنند."

"ایستگاه مرکزی برزیل" ماجرای "دورا" یک خانم معلم بازنشسته را روایت میکند که برای تامین زندگی سادهاش هر روز در ایستگاه مرکزی قطار شهر هفده میلیونی ریودُژانیرو برای بیسوادان نامه مینویسد و یا پاسخ نامهشان را میخواند. یکی از مشتریهایش زن جوانی است که پسر هشت ده سالهای دارد به نام "ژوزُه" که هرگز پدرش را ندیده است. مادر او هرازگاه نامهای به شوهر سابقش به آدرسی ناشناس در یکی از شهرکهای بسیار دورافتادهی شمال برزیل میفرستد؛ نامههائی که اصلا ممکن است در کیف "دورا" بمانند و هرگز فرستاده نشوند!

قصه از وقتی به جریان میافتد که مادر پسرک در ایستگاه مرکزی در یک تصادف کشته میشود و "دورا" که شاهد ماجراست با تردید بسیار ولی بالاخره تصمیم میگیرد به "ژوزه"ی بیسرپرست ولی مغرور و ناسازگار که در ایستگاه مرکزی ویلان مانده کمک کند. یکی از گیرائیهای فیلم رابطهی بسیار استثنائی میان این دو شخصیت است که به زیبائی تصویر شده. بخش اعظم قصه ماجرای سفر طولانی این زن جاافتاده با این پسربچه بیسرپرست است از پایتخت به شمال کشور پهناور برزیل براى پيدا كردن پدر ژوزه.

در نهایت پس از ماجراهائی بهغایت دیدنی و تلخ/شیرین که پیوند ایندو را گام به گام محکمتر میکند "دورا" دو نابرادریِ ژوزه را که پدرش از همسر اولش داشته مییابد. دورا که حالا دل کندن از ژوزه برایش ساده نیست وقتی پسرک در خواب است به آرامی خانه را ترک میکند و ژوزه را با نابرادریهایش تنها میگذارد، در حالیکه ما هرگز نمیدانیم که پدرش به خانه برخواهد گشت یا نه.

"ایستگاه مرکزی برزیل" که در سال ١٩٩٨ ساخته شده نه تنها در رقابتهای اسکار نامزد بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان شد بلکه بازیگر نقش دورا، "فرناندا مونتهنِگرو" اولین هنرپیشهای از سینمای آمریکای لاتین شد که مقام نامزدی اسکار بهترین بازیگر زن را بهدست آورد. از این مهمتر، این فیلم در جشنواره جهانی برلین برنده خرس طلا، و در گلدنگلاب برندهی بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان، و در چندین جشنوارهی دیگر برنده جوائز بسیاری شد.

"والتر سالِس" شش سال بعد فیلمی گیراتر و موفقتر از این ساخت که نامش را در ردیف چهل کارگردان بزرگ تاریخ سینمای جهان ثبت کرد. فیلم "روزنوشتهای موتورسیکلت" که من در موقع نمایش آن مطلب زیر را در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتم:

[با این عنوان چشمگیر "والتر سالِس" کارگردان صاحبنام برزیلی که پیش از این با فیلم زیبای "ایستگاه مرکزی برزیل" توجه سینمادوستان جهان را به خود جلب کرده بود روزهای تعیینکننده در روزگار جوانی "ارنستو چه گوارا" را با موفقیت به تصویر میکشد.

فیلمنامه بر اساس دو نوشته، یکی یادداشتهای روزانه خود چه گوارا در طول سفری که با دوست نزدیکش "آلبرتو گرانادو" به سراسر قاره بزرگ امریکای لاتین کرده بود، و دیگری کتابی که همسفر او در مورد چه گوارا و این سفر انتشار داده، تنظیم شده است.

چه گوارای بیستوسه ساله که هنوز دانشجوی پزشکی است و در زمینه جزام تحقیق میکند همراه با نزدیکترین دوستش که تازه در رشته علوم آزمایشگاهی فارغ التحصیل شده با یک موتورسیکلت دست دوم و ناواردی آشکار در موتور سواری عازم سفری دراز میشوند که از بوئنوس آیرس در آرژانتین (محل زندگی و تحصیل آندو) آغاز و تا شمالیترین نقطه قاره امریکای جنوبی (پرو) ادامه مییابد؛ سفری که از دو جوان ماجراجوی اهل عشق و حال، دو مرد درد آشنای آمادهی مبارزه برای تغییر شرائط دردناک مردم محروم آن قاره میسازد.

آندو در طول این سفر بلند نقاط محروم آرژانتین و برزیل و شیلی و پرو را در مینوردند و با مردم همصحبت و همخواب و خوراک میشوند و گام به گام از گذشته شان فاصله میگیرند. در پایان این سفر، آنها به محرومترین جزیرهی جهان پا میگذارند؛ به مرکز حفاظت از جزامیان در جزیرهای دور افتاده در پرو. ورود چه گوارا، دانشجوی این رشته، به این مرکز جزامیان بیآنکه دانش تازهای و یا داروی کارآمدتری با خود آورده باشد روح زندگی در بیماران این جزیره میدمد چرا که چیزی با خود دارد که تا کنون در کیف هیچ پزشک دیگری یافت نمیشده است: عشق شورانگیز به محرومان.

این را نوشتم تا ترغیبتان کنم فیلم را اگر ندیدهاید ببینید. کار فیلمساز از هر نظر زیبا و هنرمندانه است. او با ظرافتِ تمام از یک اسطورهی دور از دسترس یک انسان صمیمی و آشنا میسازد. بازیها تماما در اوجاند، بهویژه بازی "گائل گارسیا برنال" در نقش چه گوارای جوان.] دسامبر ٢٠٠٤

این فیلم هم در جشنوارههای جهانی سخت موفق بود. از جمله عنوان بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان از بفتای انگلستان، و جوائز جشنوارهی "سان سباستین" و "گویا"ی اسپانیا را بهدست آورد، و نیز برندهی اسکار بهترین ترانهی متن فیلم شد به خاطر ترانهی "در آنسوی رود" اثر "خورخه دِرکسلِر"، خواننده و موزیسین جوان "اوروگوئه"ای.

ترجمه چند فراز از این ترانه لطیف را به همراه ویدئو کلیپش در اینجا میآورم:

پارویم را به آب میزنم

پاروی تو را بر میگیرم

انگار نوری دیدهام

در آنسوی رود.

 

روز میتواند

آرام آرام به سردی گراید.

با اینهمه باورم نیست

همه چیز از کف رفته باشد

آنهمه اشک، آنهمه اشک،

و من جامی تهی باشم.

 

صدائی میشنوم که مرا میخواند،

همچون زمزمهای:

پارو بزن، پارو بزن!

 

من چه جدی پارو زنان میرانم

و چه میخندم در درونم،

انگار نوری دیدهام

در آنسوی رود.

***

ویدئو موزیک "آنسوی رود":

فیلم کامل "ایستگاه مرکزی برزیل" با زیرنویس انگلیسی:


آنونس انگلیسی "روزنوشتهای موتورسیکلت":


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:28 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 20, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "عشق‌هاى سگى" و "بابِل"

خيال داشتم اينبار از سينماى پربار برزيل بنويسم ولى درو كردن جوائز اصلى گدن گلاب و نامزدى دوازده جايزه اسكار امسال توسط فيلم "بازگشته" ساختهى "الخاندرو گونزالس اینیاريتو" كارگردان بسيار نامدار مكزيكىالاصل مرا بر آن داشت تا نوشتن از سينماى مكزيك را جلو بياندازم.

نوشتم مكزيكىالاصل، نه مكزيكى، چرا كه اينياريتو در سالهاى اخير تا حدود زيادى از سينماى مكزيك فاصله گرفته و فيلمهايش ارتباط زيادى با فرهنگ و جامعهى مكزيك ندارند. دو فيلم اخير او "بِردمَن" و "بازگشته" محصولاتى صرفا آمريكائى، يا بهتر، هاليوودى هستند؛ البته نه به معناى بدِ كلمه كه در فرهنگ ما رايج است، بلكه به معناى توليدات عظيم با بودجههاى سرسامآور و استفاده گسترده از تكنولوژى بهروز شوندهى امروزين.

گونزالس اينياريتو كه در مكزيك بيشتر با راديو و موزيك سروكار داشت تا با سينما، با اولين فيلم بلندش "عشقهاى سگى" در سال ٢٠٠٠ شكل تازهاى از قصهپردازى سينمائى را تجربه كرد و يك شبه ره صدساله رفت!

اول بگويم كه عنوان اصلى این فيلم "Amores Perros" است و به همين نام هم در آمريكا و اروپا و در جشنوارههاى جهانى به نمايش درآمد. بيش از همه به اين دليل كه اين تركيب ترجمهناپذير مىنمود (برخی منتقدین آمریکائی عنوان فیلم را "عشق مادهسگ است" ترجمه کردهاند). من اما با توجه به قصه و محتواى فيلم، "عشقهاى سگى" را برگردان مناسبى مىدانم گرچه دقيق نيست. عنوان فيلم "بابِل" که اينياريتو پنج سال بعد از اين فيلم ساخته هم خيلى ترجمهپذير نيست. من هشت نُه سال پيش در توضيح آن در وبلاگم "از دور بر آتش" اينگونه نوشتم:

[فیلم تازه‌ی "الخاندرو گونزالس اینیاريتو"، کارگردان چهل و سه ساله‌ی مکزیکی و خالق فیلم صاحب سبک "عشق‌های سگی"، را بالاخره دیشب دیدم؛ فیلمی که جشنواره‌های هنری اروپائی را همچون "جشنواره کَن"، همانقدر تسخیر کرد که "جشنواره‌ی گلدن گلاب"، که مقدمه‌ای محسوب می‌شود بر جشنواره‌ی اسکار، (و پیش بینی من، یا محافظه‌کارانه تر، امید من این است که این فیلم جایزه اسکار را نیز ببرد.)

ظاهرا عنوان این فیلم، "بابِل"، ترجمه‌ناپذیر به نظر می‌آید، چرا که نه تنها در زبان فارسی که در زبان‌های دیگر هم همان "بابل" نامیده می‌شود. یکی از معانی لغت "بابل" که ریشه در همان نام بابل، پایتخت بابلیون دارد، در زبان‌های اروپائی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است. همهمه‌ای است که از اختلاط زبان‌های مختلف ایجاد می‌شود وقتی هیچکدام از دیگری قابل تمیز نباشد: مثل زبان این فیلم که مخلوطی است از عربی و اسپانیائی و انگلیسی و ژاپنی. همهمه‌ای است که از طنین این صداهای مختلف در برج بابل می‌پیچد: مثل قصه‌ی این فیلم که حاصل طنین سه قصه‌ی متفاوت است. همهمه‌ای است که در  بازار سر پوشیده‌ی شهر بابل می‌پیچید که محل تلاقی بازرگانان سرزمین‌های دیگر بود: مثل شخصیت‌های این فیلم که در قصه‌ای غریب از ژاپن به مراکش، از مراکش به آمریکا، و از آمریکا به مکزیک پیوند می‌خورند.

از قصه فیلم حرفی نخواهم زد. و نه از قدرت قلم فیلمنامه‌نویس و تسلط چشمگیر کارگردان، که توانسته‌اند یک سینمای پرحادثه را به یک سینمای تفکر برانگیز پیوند بزنند (آیا راز موفقیت این فیلم در دو جشنواره متفاوت چون "کن" و "گلدن گلاب" در همین کیفیت نهفته نیست؟) در این یادداشت به همین بسنده می‌کنم که شما را به دیدن این فیلم زیبا ترغیب کنم، و بگویم که گرچه لغت بابل به معانی "اختلاط" و "اشتباه" نیز به کار می‌رود، و در بافت قصه‌ی این فیلم هم "اختلاط" و "اشتباه" نقش تعیین کننده دارند، اما اگر قرار بود من عنوان این فیلم را به فارسی برگردانم، "هَمهَمه" می‌نامیدمش.] ژانويه ٢٠٠٧

babel.jpg

كمى از "آمورِس پرّوس"، يا عشقهاى سگى، اولين فيلم اينياريتو دور افتادم. ساختار اين فيلم از سه قصهى مستقل از يكديگر شكل گرفته كه با يك حادثهى خونبار تصادف اتومبيل در خيابانى در مكزيكو سيتى، به هم پيوند مىخورند.

amores%20perros.jpg

قصهى اول، ماجراى يك جوان از طبقات پائين به اسم "اُكتاويو" است كه عاشق همسر برادرش، "سوزانا"، است (گائل گارسیا برنال، که امروزه در بازیگری بسیار سرشناس است شهرتش را مدیون بازی در نقش اکتاویو در همین فیلم است). اكتاويو براى كسب درآمد كافى براى فرار با سوزانا سگ سياهش "كوفى" را در شرطبندىِ جنگ سگها شركت مىدهد و كوفى سگهاى حريف را يكى پس از ديگرى مىدرد. برادر اكتاويو اما قبل از اقدامى از سوى او پولهاى اكتاويو را مىدزدد و با همسرش از خانه فرار مىكند. رقيب اكتاويو وقتى آخرين سگاش در جنگ با كوفى كشته مىشود كوفى را با شليك گلوله مىزند. اكتاويو با تلافى او را با چاقو مضروب، و با سگ مجروحش با اتومبيل از صحنه فرار مىكند. و در همين فرار و گريز است كه تصادف هولناكى رخ مىدهد؛ تصادفى كه سه قصهى مستقل را به هم پیوند مىدهد.

رانندهی ماشينى كه با ماشين اكتاويو تصادف مىكند، "والريا"، زنى است اسپانيائى كه مدل سرشناسى است. معشوقش به تازگى همسرش را رها كرده و با او در آپارتمانى زندگى مىكند. با گم شدن سگ كوچك والريا در شكافى در كف اتاق، جستجو براى يافتن سگ رابطهى مشكل آنان را پيچيدهتر مىكند. والريا در غياب معشوق با پاى شكسته بر صندلى چرخدار به جستجوی سگاش ادامه مىدهد و اينبار صدمات سنگينترى به پايش مىزند كه به ناچار پايش را در بيمارستان قطع مىكنند.

سومين قصه كه با تصادف این دو اتومبیل به دو قصهی ديگر مرتبط مىشود بار سنگينترى در فيلم دارد. مردی بهظاهر بىخانمان که چندین سگ کوچک و بزرگ دارد پس از تصادف به ماشین اکتاویو نزدیک میشود و کیف پولش را میدزدد و کوفی، سگ مجروهش را با خود می برد تا مداوایش کند. روز بعد که به خانهی مخروبهاش بازمیگردد با صحنهای تکاندهنده روبرو میشود: کوفی که به جنگ با سگها عادت کرده تمام سگهای کوچک و بزرگ مرد را دریده است!

ماجرای این مرد و دختر خودش که از او بیخبر است از یک سو، و رابطهاش با یک مامور پلیسِ فاسد که از او بهعنوان آدمکش استفاده میکند از سوی دیگر، این قصه را بهاعتقاد من بیش از حد لزوم پیچیده کرده است و لذا از خلاصه کردنش درمیگذرم.

عشقهای سگی هم مثل فیلم بعدی اینیاریتو، بابِل، همانقدر در جشنواره های اروپائی مثل بَفتای انگلستان و کَن فرانسه موفق بود که در جشنوارههای آمریکائی مثل گلدن گلاب و اسکار.

آنونس "عشقهای سگی":




آنونس بابِل
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:39 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 18, 2016

آغوش افعی

برای من که مدتی است مشغول نوشتن در مورد آثار برتر سینمای آمریکای لاتین هستم شنیدن خبر نامزدی یک فیلم از سینمای کلمبیا در رقابت های اسکارِ بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان سخت خوشحال کننده است هرچند هنوز فیلم "آغوش افعی" را که اولین نمایشش در بخش دو هفته ی کارگردانان جشنواره کَن فرانسه بوده و جایزه سینمای هنری را در آن جا گرفته، ندیده ام.

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی این جاست.
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:54 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 15, 2016

آثار برتر سينماى آمريكاى لاتين: "نَه"، "ماچوكا" و "لَلـِه"

در ميان كشورهاى آمريكاى لاتين شيلى همچون برزيل و آرژانتين يكى از پربارترين سينماها را دارد. گرچه در دوران پانزده سالهى ديكتاتورى "آگوستو پينوشه" (١٩٧٣-١٩٨٨) و سانسور شديد هنرمندان، اين سينما افت چشمگيرى داشت اما پس از اسقرار دموكراسى، هم از نظر كمى و هم كيفى، رشد قابل ملاحظهاى داشته است. جالب اين كه مطرحترين فيلمهائى كه پس از ديكتاتورى نظامى در شيلى در جهان شهره شدند سوژههائى مرتبط با دوره ديكتاتورى بويژه در مورد عمر كوتاه حكومت مردمى "سالوادور آلنده" داشتهاند، مثل دو فيلم بسيار معروف "نَه" و "ماچوكا" كه به موضوعاتشان مختصرا خواهم پرداخت. البته فيلم مورد نظرم براى معرفى كاملتر در اين مطلب، فيلم بسيار انسانى "لَلـِه" يا "خدمتكار" است.

پیش از پرداختن به دو فیلم "نَه" و "ماچوکا" لازم است اين را بگويم كه تلفظ درست نام سالوادور آلنده، سالوادور آيـِنده است ولى چون اين غلطِ مصطلح در زبان ما خيلى جاافتاده است من هم در اين متن از نوشتن درستِ آن درمىگذرم.

فيلم "نَه" محصول سال ٢٠١٢ به كارگردانى "پابلو لارائين" تا کنون تنها فيلم شيليائى است كه نامزد اسكار بهترين فيلم غيرانگليسى زبان شده. اين فيلم با بازى چشمگير "گائل گارسيا برنال"، بازيگر سرشناس مكزيكى، چندين جايزه از جشنوارههاى مهم سينمائى جهان را نصيب سازندگانشان كرده است. موضوع فيلم مربوط به سال ١٩٨٨ است وقتى كه ژنرال پينوشه تحت فشار جنبش دموكراسىطلبى داخل و شرائط مساعد جهانى ناچار به پذيرش رفراندوم شد. مردم شيلى مىتوانستند در اين رفراندومِ سرنوشتساز با راى "آرى" يا "نه" در مورد ادامه يا عدم ادامهى حكومت پينوشه براى هشت سال ديگر نظر بدهند.

poster%20no.jpg

قهرمان قصهى فيلم "نَه" جوانى است كه براى يك شركت تبليغاتى ايدههاى مناسب مىدهد. او با كمك همكاران و همفكرانش در تلاش است تا موثرترين لوگوى كمپين "نه" را طراحى كند و فيلم كوتاه تبليغاتى آن را بسازد. در طرف مقابل، تلاشگران كمپين "آرى" نيز كه از پشتيبانى فعال نظاميان برخوردارند به شدت در تكاپو هستند. فيلم به زيبائى تلاطم دوران گذار از ديكتاتورى به دموكراسى در شيلى را به تصوير كشيده و همچنان كه مىدانيم رفراندوم، عليرغم همهى تشبثات و سنگاندازىهاى نظاميان و هوادارانشان، با راى "نه" به پينوشه عصر تازهاى در تاريخ معاصر شيلى گشود.

اگر فيلم "نه" آخرين روزهاى ديكتاتورى نظامى در شيلى را به تصوير كشيده فيلم "ماچوكا" محصول سال ٢٠٠٤ و ساختهى "آندرس وود" به آخرين روزهاى حكومت سالوادور آلنده و آغاز كودتاى نظاميان پرداخته است.

ماچوكا در اين فيلم نام يك پسربچه فقير حلبىآبادنشين است كه همراه با چهار پسربچه فقير ديگر به مدرسهاى وارد مىشود كه متعلق به فرزندان ثروتمندان است. مدير مدرسه، یک کشیش آگاه، تحت تاثير برنامههاى دولت سالوادور آلنده براى حمايت از اقشار كمدرآمد، اين پنج پسر فقير را به مدرسهاش مىآورد به اين اميد كه كودكان طبقات بالاتر دركى از جامعهشان پيدا كنند. درگيرىها و رفاقتهاى اين دو طبقهى كاملا متمايز موضوع اصلى اين فيلم ديدنى است. فيلم در نهايت با كودتاى نظاميان، اخراج مدير مدرسه، و تخريب حلبىآبادِ محل زندگى ماچوكا پايان مىگيرد.

poster%20machuca.jpg

و اما من اين مطلب را در اصل به فيلم "لَلـِه" محصول سال ٢٠٠٩ و ساختهى "سباستين سيلوا" اختصاص دادهام كه نامزد "گلدن گلاب" و برنده چندين جايزه در جشنوارههاى معتبر جهانى است.

للـه قصهى "راكل" خدمتكار چهلويك ساله است كه از هيجده سالگى در خانهى خانوادهى "بالدِس" للـهی چهار بچهى اين خانواده بوده كه حالا بين شش-هفت، تا پانزده-شانزده سال سن دارند. فيلم با مراسم چهلمينويكمين سال تولد راكل به ابتكار "پيلار"، خانم مهربان خانه كه همسن و سال خود او مىنمايد، آغاز مىشود. در اولين دقايقِ فيلم بهروشنى مىبينيم كه راكل زنى است بريده از جهان پيرامونش، تُرشرو و غمگين و دلمرده، كه شادى خانواده و كادوها و شمعهاى روشن شده روى كيك تولدش هم بهسختى مىتواند دلش را باز كند.

راكل كه از نوجوانى تنها لذتش اظهار رضايت خانواده از وفادارى، نظافت و محبت به كودكانشان بوده است از سردرد و سرگيجهاى مزمن رنج مىبرد كه به ناچار هر روز بارها نياز به دارو دارد. پيلار كه نگران سلامت خدمتكار وفادارش است وقتى بيمارى راكل شدت مىيابد تصميم مىگيرد خدمتكار تازهاى براى كمك به راكل بياورد. و اين البته آخرين چيزى است كه راكل از ارباب مهربانش انتظار دارد!

راكل خود را به همان اندازه صاحب اين خانه مىداند كه خانم و آقايش را، و حضور هيچكس را در حيطهى كارىاش نمىپذيرد. قصه از اين جا تازه آغاز مىشود.

poster%20la%20nana%202.jpg

اولين خدمتكارى كه پيلار براى كمك به راکل به خانه مىآورد يك دختر جوان روستائى ساده از اهالى پِروست (پروئىها معمولا براى يافتن كارهای ساده به شيلى مىآيند). وقتى برخورد سرد و بىاعتنائى كامل راكل اين دختر ساده را از پذيرش كار نمىرماند راكل دست به كارهائى عجيب و غريب مىزند. او بچه گربهى ملوس دختر خانه كه به دست خدمتكار تازه سپرده شده را از ديوار به بيرون مىاندازد تا برای او مشکل ایجاد کند. حتی وقتى خدمتكار تازه در حياط است در ورودی ساختمان را برويش مىبندد و به اين بهانه كه صداى در را نشنيده او را پشت در نگاه مىدارد!

خدمتكار بعدى زنى است پابهسن و سردوگرم چشيده كه سابقه طولانى در خدمتكارى در خانهى اين و آن دارد. اين بار راكل است كه با بىاعتنائى خدمتكار تازه روبرو مىشود. با اين حال نقشهاش مىگيرد و او را هم به بهانهاى به حياط میفرستد و در را رويش مىبندد، آنهم درحالیكه خدمتكار غذا را در فِر روشنِ آشپزخانه گذاشته است! زن مسن وقتى از باز شدن در نااميد مىشود براى جلوگيرى از سوختن غذا ناچار از ديوار به پشت بام بالا مىرود و با دست و پائى خراشيده خود را به راكل مىرساند و با مشت و لگد به جانش مىافتد! پیلار، خانم خانه که مهرش به للـهی بچههایش خدشهناپذیر است همهی اینها را میشنود ولی پشت گوش میاندازد.

خدمتكار سومی که پیلار به خانه میآورد اما زندگى راكل را دگرگون مىكند. "لوسى" يك دختر زندهدل شهرستانى است كه درست برخلاف راكل از همه چيز زندگی لذت مىبرد. او که همان شب اول پس از فراغت از کار با گوشیِ واکمَن بر گوش در خیابان دویده است وقتى فردای آنروز با تاكتيك تكرارى راكل پشت در خانه در حياط مىماند هيچ اصرارى براى بازگشت به ساختمان خانه نشان نمىدهد. به جايش لخت مادرزاد در حياط بزرگ و خلوت خانه براى خودش آفتاب مىگيرد! شور و سرزندگى لوسى و اهميت ندادن به بدقلقىهاى راكل حسى را در او بيدار مىكند كه تا كنون نمىشناخته؛ حس تماس مستقيم و بىواسطه با دنياى بيرون از چهارديوارى خانه، و نگاه مثبت به زندگی.

رابطهى راكل و لوسى بر خلاف انتظار اهالى خانه به خوبی پیش میرود. آخر هفته بعد، وقتى لوسى مىخواهد به ديدار خانوادهاش به شهرستان برود راكل هم با او همراه مىشود. اين سفر بلند با اتوبوس به يك شهر ديگر، تماس با يك خانواده گرم و مهربان شهرستانى، و حتى مورد توجه مردى قرار گرفتن در یک مهمانى، عشق به زندگى را در راكلِ دلمرده و بريده از دنیا بيدار مىكند.

حالا خانم و آقاى "بالِدس" براى اولين بار صداى خندهى راكل را كه با بچهها سربهسر مىگذارد مىشنوند؛ بچههائى كه للـهشان بوده و بزرگشان كرده است.

فيلمساز در يك شگردِ ساختارى زيبا، همانطور كه فيلم را با جشن تولد راكل آغاز كرده بود با مراسم جشن تولد لوسى به سراشیب پايان نزدیک میکند؛ جشن تولدی که به ابتكار راكل با حضور همهی افراد خانوادهی بالدِس در آشپزخانه، مقر فرمانروائى راكل، ترتيب داده مىشود!

سباستين سيلوا، نويسنده و كارگردان فيلم، با ظرافت عمق ذهن شخصيتهاى اصلى فيلمش را مىكاود و مهربانى، اين شريفترين حس انسانى را، وراى ظاهر تلخ رويدادهاى روزمره به نمايش مىگذارد.

فیلم با صحنهی دویدن راکل در خیابان پس از فراغت از کار روزانه، با گوشی واکمَن بر گوش پایان مییابد که نشانگر آغاز زندگی تازهی راکل است پس از ترک لوسی و بازگشت او به شهرستان. 

از آنجا كه در اينترنت نسخهى با كيفيت از اين فيلمها نيافتم تنها آنونس آنان را در اينجا مىآورم.

آنونس انگليسى فيلم "نه":


آنونس فيلم "ماچوكا" با زيرنويس انگليسى:


آنونس فيلم "للـه" با زيرنويس انگليسى:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:44 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

January 10, 2016

(چ)، مثل "چه گوارا" در فرهنگ لغات "ماريو بارگاس يوسا"

تازهترين كتابى كه از "ماريو بارگاس يوسا" به دستم رسيد گرچه چاپ اولش هفت هشت سال پيش در آمده بود اما پس از دريافت جايزه نوبل در سال ٢٠١٠ بود كه به شكل وسيعى پخش شد.

کتاب "ديكشنرى يك عاشق آمريكاى لاتين" در واقع مجموعه مقالات و نوشتههاى كوتاه و بلند بارگاس يوساست در مورد هرآنچه به آمريكاى لاتين مربوط است. همانطور كه از عنوانش برمىآيد اين كتاب مثل يك فرهنگ لغت به ترتيب حروف الفبا تنظيم شده. بنابراين خواننده بسته به اينكه در مورد چه كسى يا مكانى كه به آمريكاى لاتين مرتبط است نظر نويسنده را مىخواهد بداند مىتواند به راحتى به مدخل مربوطه مراجعه كند.

llose%20cover.jpg

من تا كنون مطالب مربوط به نويسندگان مورد علاقهام مثل "خورخه آمادو"، "خورخه لوئيس بورخس"، "گابريل گارسيا ماركز" و "پابلو نرودا" را در اين كتاب جستجو كرده و خواندهام ولى حرف تازه يا متفاوتى كه توجهم را جلب كند در آنان نديدم. اما در مورد نامداران دنياى سياست برخورد نويسنده با آنچه معمولا در نوشتههاى ديگران ديده بودم متفاوت بود. مىدانيم كه روشنفكران جهان بويژه روشنفكران آمريكاى لاتين در سالهاى اوليهى پس از پيروزى انقلاب كوبا احترام و شيفتگى غريبى نسبت به شخص فيدل كاسترو و چه گوارا داشتهاند. در مدخل حرف (c) در مورد فيدل كاسترو فقط يك مطلب كوتاه كمتر از نيمصفحهاى آمده كه در سال ١٩٧١ نوشته و منتشر شده و مربوط به ديدارش با كاسترو در سال ١٩٦٦ است، يعنى تنها شش سال پس از پيروزى انقلاب. به لحن نوشته توجه كنيد:

"تنها بارى كه با فيدل كاسترو گفتگو كردم – گرچه البته كاربرد لغت "گفتگو" غلوآميز است چون فيدل كاسترو كه باور دارد نيمه خداست گفتگوى دوجانبه را نمىپذيرد و فقط شنونده مىخواهد -، به شدت تحت تاثير انرژى و كاريزمايش قرار گرفتم. ديدارمان عصر يك روز در سال ١٩٦٦ در هاوانا بود. گروه كوچكى از نويسندگان بوديم كه بدون توضيح بيشتر ما را با ماشين بردند به خانهاى در محله ى بدادو. فيدل بلافاصله آمد. در طول دوازده ساعت بعدى تا دم دماى صبح نشست و برخاست و ژست گرفت و حرف زد، و در اين ميان بدون كمترين نشانهاى از خستگى سيگارهاى كلفتش را كشيد... وقتى، به همان سرزندگى كه آمده بود رفت، ما همگى شگفت زده و از پا افتاده بوديم." (ص ١٠٣)

در مدخل حرف (چ)، دو مقاله بلند در مورد چه گوارا آمده كه اولى مربوط به دفترچه يادداشتهاى معروف اوست كه پس از مرگش منتشر شد، و دومى مقالهاى است كه بارگاس يوسا در سال ١٩٩٢ به مناسبت بيستوپنجمين سالمرگ چه گوارا نوشته و منتشر كرده است. اين مقاله با اين فراز به شدت انتقادآميز نسبت به عملكرد چه گوارا آغاز مىشود:

"هيچ چيز تغيير بنيادى در فرهنگ سياسى زمانهى ما را، بهتر از كم توجهى به مراسم [٢٥ مين] سالمرگ ارنستو چه گوارا نشان نمى دهد كه در ٩ اكتبر ١٩٦٧ به دست يك افسر وظيفهى وحشتزده در يك روستاى دورافتاده در شرق بوليوى كشته شد. فرماندهى افسانهاى با زلفهاى بلند و كلاه بِرهى آبى، با مسلسل بر دوش و سيگار برگِ در حال دود شدن در ميان انگشتان، كه تصويرش دنيا را درهم ريخت و در سالهاى هفتاد ميلادى سمبل دانشجويان انقلابى بود و الهامبخش يك نوع راديكاليسم نوين، و مدلى براى الهام انقلابى جوانان پنج قاره، حالا چهرهاى است نيمه فراموش شده كه نه الهامبخش و نه مورد توجه كسى است، كسى كه ايدههايش در كتابهاى بىخواننده سنگ شده، كسى كه تاريخ معاصر تصويرش را تار كرده تا روزى كه در معبد تاريك موميائىهاى محوشدهى تاريخى جاى گيرد." (ص ١٨٧)

 كمى جلوتر تيغ انتقاد بارگاس يوسا باز هم تيزتر مىشود:

"تئورى فوكو، يعنى زدن ضربات شجاعانه و سريع براى خلق شرائط انقلابى، در هيچ كجا كارآمد نبود، و البته در آمريكاى لاتين هزاران جوان كه آن را پذيرفتند براى به انجام رساندنش به شكل دردناكى خودشان را فدا كردند و درهاى كشورشان را به روى نظاميان مستبد و بىرحم گشودند. الگوى او و ايدههايش، بيش از همه به بىاعتبار كردن فرهنگ دموكراتيك انجاميد، و در دانشگاهها و سنديكاها و احزاب سياسى كشورهاى جهان سوم موجد بىارزش خواندن انتخابات، كثرتگرائى، آزادىهاى شهروندى، تحمل دگرانديش و حقوق بشر بهعنوان مباحثى ناهمخوان با عدالت واقعى اجتماعى شد. او دستكم دو دهه مدرنيزه شدن سياسى در كشورهاى آمريكاى لاتين را به عقب انداخت." (ص ١٨٨)

كمى جلوتر وقتى از شخصيت فردى چه گوارا حرف مىزند قلمش مهربانتر مى شود:

"حالا پس از گفتن همهى اينها، در شخصيت و در چهرهى تاريخى او مثل تروتسكى، چيزى هست كه هرقدر هم كه قضاوتكننده دشمن باشد باز جذاب و احترام برانگيز است. آيا اين احترام به اين خاطر است كه او درهم شكسته شد، كه در قانون خودش كه مستقيما مرتبط با عقايد سياسىاش بود كشته شد؟ بىشك. چون در همه عرصههاى تلاشهای انسانى، به سختى كسانى را مىتوان يافت كه همان را بگويند كه باور دارند و همان كارى را بكنند كه گفتهاند، اما او بود، بويژه در دنياى سياست كه تبليغات و كَلبىمذهبى سكهى رايج است و وسيلهى ناگزير موفقيت، و گاهى وسيله صرفا بقاء براى بازيگران آن." (ص ١٨٩)

 بارگاس يوسا در اینجا مطلبش را با نقل يك خاطرهى جالب شخصى پيش مىبرد:

"عليرغم اين كه بارها وقتى او [چه گوارا] داراى مقامات مديريتى، مثل وزير صنايع يا رئيس بانك ملى بود در كوبا بودم هرگز نه ديدم و نه شنيدم كه از چه گوارا صحبتى بشود. يك نمونه آشكار در سال ١٩٦٤ نشان از مزاياى اندكى داشت كه قدرت حاكمه به مرد دوم انقلاب كوبا داده بود. من آن موقع در پاريس در يك آپارتمان ساده با دو اتاق كوچك زندگى مىكردم. در آنجا يك روز پيامى بدستم رسيد از هيلدا گادآ، همسر اول چه گوارا، كه از من خواهش داشت كه خانمى از دوستانش را كه از كوبا عازم آرژانتين بود و بدليل محاصره ناچار بود به اروپا بيايد در خانهام بپذيرم. بعدا معلوم شد خانم مورد نظر كه پول نداشت به هتل برود، سريا دلاسرنا، مادر چه گوارا بود. چند هفتهاى در منزل من بود و بعد به بوئنوس آيرس برگشت (جائیكه به مدت كوتاهى بعد از آن فوت كرد). اين ماجرا براى هميشه در ذهن من مانده: مادر فرماندهى قدرتمند، چه گوارا، مرد دوم انقلابى كه تا آن روز آن همه پول براى حمايت گروهها و احزاب و دستجات انقلابى در نيمى از جهان حرام مىكرد، نمىتوانست خرج كرايه هتلش را بدهد و ناچار بود روى همراهى يك اهل قلم نيمه ورشكسته حساب كند." (ص ١٩٠)

 البته به نگاه من این را میتوان به حساب پاکدستی شخصیتهای اصلی انقلاب کوبا گذاشت که بهرهبرداری شخصی مالی را برنمیتافتند. يادنامهى بارگاس يوسا به مناسبت بيستوپنجمين سالمرگ چه گوارا با انتقاد از سيستم تكحزبى كوبا پايان مىگيرد:

"براى يك سيستم سياسى هيچ چيز نابودكنندهتر و فاسدكنندهتر از عدم مشاركت مردم نيست، اين كه مسئوليت تصميمگيرى در مورد مسائل مربوط به مردم - با كنار گذاشتن آنان - به دست يك اقليت حرفه اى بيافتد." (ص ١٩٠)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:35 PM | از کتاب و قصه و شعر |

January 6, 2016

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: گورستان فيل‌ها

بوليوى كه فقيرترين كشور در ميان كشورهاى آمريكاى لاتين است سينمايش نيز در مقايسه با بسيارى از كشورهای ثروتمندتر از رشد كمى و كيفى مشابهى برخوردار نيست. با اينهمه هرازگاهى فيلمى از بوليوى در عرصه سينماى جهانى عرضه مىشود كه توجه منتقدين را به خود جلب مىكند. يك نمونه معروف آن فيلم "منطقه جنوبى" است به كارگردانى "خوان کارلوس بالدیبیا". اين فيلم ماجراى يك خانواده اشرافىِ رو به زوال را روايت مىكند كه در كوران تغييرات اجتماعى در بوليوى دچار سردرگمى شدهاند. دوربين كه بهندرت از اين خانه اشرافى بيرون مىرود تاثير تكانهاى اجتماعى را در درون شخصيتهاى اصلى اين خانه انعكاس مىدهد. فيلم "منطقه جنوبى" در سال ٢٠١٠ در جشنوارهى با كيفيتِ "ساندَنس" درخشيد و چند جايزه به دست آورد.

من اما به سليقه خودم فيلم ديگرى از سينماى بوليوى را براى معرفى انتخاب كردهام؛ فيلمى با عنوان "گورستان فيلها" كه قصهاى كمتر شنيده شده دارد. اول اين را بگويم كه تركيب جمعيتى در تمامى كشورهاى آمريكاى لاتين از سه تيره يا نژاد، و امتزاجِ این سه تشكيل شده؛ بوميان قديمى ساكن آن منطقه، اروپائيانِ فاتح سرزمينهاى بوميان، و سياهپوستان آفريقائى كه نوادگان بردگان كوچ داده شده به آنجايند. اين اختلاط نژادى را نه تنها به روشنى مىتوان در ظاهر مردم ديد بلكه در عرصه فرهنگ و باورهاى قومى و مذهبى آنان نيز قابل رديابى است. اين را نوشتم تا عنوان فيلم را توضيح دهم كه ريشه در ميتولوژى آفريقائيان دارد. در اين افسانه گفته مىشود كه در جنگلهاى آفريقا مكان معينى وجود دارد كه فيلها وقتى پير مىشوند و چيزى به مرگشان نمانده به آن جا مىروند تا در آرامش و به دور از هياهوى جنگل بميرند!

"گورستان فيلها" با استفاده از اين افسانه كه به باور عمومى درآمده قصهى مرگ بىخانمانان معتاد به الكل را به شكل واقعگرايانهاى به نمايش درمىآورد.

"جوبنال"، قهرمان قصه، مردى جوان و الكلى، با لباسى ژنده و سروروئى آشفته در حالى كه پاكتى زير بغل دارد پاكشان به مهمانخانهمانندِ كثيفی وارد مىشود و تقاضاى اتاق مىكند. مهمانخانهدار، زن ميانسالى با چهرهى بوميان بوليوى، مخارج اقامت و پذيرائى و شرط و شروط لازمه را يادآورى مىكند و وقتى پولش را پيشاپيش از مرد مىگيرد او را به اتاق خالى بسيار كثيف و بزرگى راهنمائى میكند كه يك دست رختخواب چرك در گوشهاى از آن افتاده است. كارگر مهمانخانه يك سطل پر از الكل با يك ليوان در كنار رختخواب مىگذارد و موقع خروج در اتاق را پشت سرش قفل مىكند. اينجا گورستان فيلهاست.

الکلیهائی که برای مردن به این مکان مراجعه میکنند معمولا پنج شش روز بیشتر گرسنگی را تحمل نمیکنند و همان یک سطل الکل کارشان را میسازد. جوبنال در طول شش روز اقامتش بیوقفه الکل مینوشد و در مالیخولیائی مداوم نقاط عطفی از زندگیش را به یاد میآورد. سينماگر اين فرازهاى حساس زندگى او را در واگردها (فلاشبکها) به تماشا مىگذارد.

آنچه از كودكى قهرمان قصه مىبينيم خشونت پدر نسبت به او، و بويژه نسبت به مادر اوست. تنها يادمان شيرين از پدرش، كادوى تولد يازده سالگى است كه او تا آخرين لحظه زندگى در پاكتى زير بغلش با خود دارد و به وقت ورود به گورستان فيلها زير صندلى اتاقش پنهان مىكند. ترك خانه، ولگردى با دوستان، و آشنائى با زنان مختلف زندگىاش فرازهاى ديگرى هستند كه در واگردها مىبينيم.

در پسزمینه، زندگی روزمرهی مردم فقیری که در بازارهای گلآلود و خیابانهای بیقواره و خاکی به دنبال لقمه نانی تلاش میکنند تصویر شده است. شهر در این فیلم چیزی نیست جز تجسم آشکار فقر و نابسامانی.

 مهمترين فراز زندگی جوبنال که در تنهائی اتاقش در گورستان فیلها مثل تبی تند به سراغش میآید آشنائى اوست با يك الكلى بيخانمان مثل خودش كه چهرهاش نشان مىدهد از بوميان بوليويائى است.

در صحنهای تاثیرگذار، وقتی ایندو در گوشه خیابان مستاند دوست بومی جوبنال چاقوی کوچکی از جیبش در میآورد و پیشنهادی غیرمنتظره میکند:

"بیا به سبک کولیها برادر خونی همدیگه بشیم!"

آنوقت با نیش چاقو کف دست خودش و جوبنال را میبرد تا وقتی به هم دست میدهند خونشان به نشانه صمیمیت در هم بیامیزد.

جوبنال و دوستش در جستجوى كارى براى تامين مخارج الكل، با دو تبهكار آدمربا دمخور مىشوند و پيش از آنكه خودشان در يك درگيرى به دست آنان كشته شوند هردو را مىكشند و در بيابانى دفن مىكنند. در نهايت وقتى برادر خونى جوبنال به مرگ نزديك مىشود اين جوبنال است كه آخرین جام الکل را به دستش میدهد و دوستش را كه هنوز نفس مىكشد در  قبری که در بیابان از قبل کنده است مىگذارد و رويش خاك مىريزد تا در آرامش گورش بميرد.

poster.jpg

خودش اما، وقتى تصميم به مرگ مىگيرد، با آخرين پولى كه به دست آورده به گورستان فيلها مىرود و پس از مرورى بر زندگى تلخِ كوتاهش در يك اتاق دربسته، در حالى كه به كادوى تولد يازده سالگىاش خيره مانده از رنج زندگى آسوده مىشود.   

قصه واقعى گورستان فيلها اول بار در كتابى با عنوان "مست بودم اما به ياد مىآورم" نوشتهى "ويكتور هوگو بيسكارا"، نويسنده بوليويائى در سال ٢٠٠٢ منتشر شد که کتاب خاطرات زندگی خودش بود. نویسنده چهار سال پس از انتشار کتابش در اثر اعتیاد به الکل مرد. بعدتر، در سال ٢٠٠٨ این قصه توسط كارگردان صاحبنام هموطنش "توچى آنتهزانا" به سينما راه يافت.

در پایان فیلم، در نوشتهاى آمده است که در "لاپاز"، پایتخت بولیوی، چهار گورستان فيل وجود دارد.

 آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:


فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:46 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 30, 2015

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: سفرهاى باد

خوانندگانى كه اين سلسه مطالب را دنبال مىكنند لابد متوجه شدهاند كه سعى من بر اين است كه فيلمهاى مورد نظرم را از كشورهاى متفاوت آمريكاى لاتين انتخاب كنم تا يك تصور كلى از سينماى قابل ذكر اين قاره وسيع كه بيش از بيست كشور را دربرمىگيرد بهدست دهم. گرچه محصولات سينمائى برخى از كشورها مثل آرژانتين و برزيل بهدليل وسعت و جمعيت بالاتر بسيار بيشتر از كشورهاى كوچكى چون اوروگوئه و پاراگوئه است ولی یک قاعده در سینمای تمامی آنها مشترک است: در قبال صدها فيلم بنجل و بازارى كه هر ساله در این قاره توليد مىشود هرازگاهى به یکی دو فیلم برجسته برمىخوريم كه سهمى بهسزا در پيشبرد زبان سينما دارند. سينماى كلمبيا نيز از اين قاعده مستثنى نيست.

كلمبيا، مركز عمدهى توليد و قاچاق مواد مخدر در جهان، و پايگاه فعالترين و خطرناكترين باندهاى تبهكار در اين عرصه، نمىتواند سينمائى داشته باشد به دور از موضوعات مرتبط با مواد مخدر؛ چه در عرصهى سينماى تجارى و بازارى، و چه در گسترهى محدود سينماى ارزشمند هنرى. هرچند مثل همهى قواعد جهان، استثناها را نمىتوان ناديده گرفت!

فيلم "سفرهاى باد" گرچه عميقا با جامعه كلمبيا در پيوند است اما قصهاى دارد به دور از مسائل شهرهاى بزرگ كه هر موضوعش، مستقيم يا غيرمسقيم، به مواد مخدر، تبهكاران، و يا قربانيان آنان مربوط مىشود.

اما قبل از پرداختن به فيلم لطيف و شاعرانهى "سفرهاى باد" كه استثنائا به مواد مخدر مربوط نيست، دلم نمىآيد به فيلم خوشساخت "دخترك رُزفروش" محصول ١٩٩٨، ساختهى "ويكتور گاويريا" اشارهاى نكنم كه درست بهعكس، در دلِ دنياى كودكان خيابانى، قربانيان معصوم مواد مخدر، به شكل تكاندهندهاى واقعگرايانه ساخته شده است. اين واقعگرائىِ سينمائى، پس از ساخته شدن فيلم بهشكل دردناكى در واقعيت زندگى بازيگران خردسالش نمودار شد. اغلبِ كودكان معتاد خيابانى كه در این فيلم به طبيعىترين شكل ممكن بازى كردهاند، پيش يا به مدت كوتاهى پس از نمايش فيلم در جشنواره سينمائى كَن فرانسه به ضرب چاقو یا گلوله كشته شده، يا در اثر اعتياد در گوشه خيابان مردند.

بازيگر اصلى فيلم، "ليدى تابارِس"، دختركى چهاردهساله كه نقش واقعى خودش را بهعنوان دخترك رُزفروشِ خيابانى به شكل غريبى زيبا بازى كرده بود به همراه رئيس جمهور كلمبيا بهعنوان مهمانان اختصاصى در جشنواره كَن حضور يافتند. دخترك، جايزهى بهترين بازيگر را هم از چند جشنواره از جمله جشنوارهى نامى براتيسلاوا ربود. اما وقتى همهى اين تشريفات سينمائى پايان يافت دخترك به خيابان بازگشت. او چندى بعد به جرم كشتن يك راننده تاكسى به ٢٦ سال حبس محكوم شد اما پس از دوازده سال، همین سال پیش از زندان آزاد شد.

تا تصوری از چهرهی معصوم بچههای معتاد خیابانی که در این فیلم بازی کردهاند داشته باشید آنونس آن را در این جا میآورم:

 

اين هر دو فيلم، "دخترك رُزفروش" و "سفرهاى باد" نه فقط در جشنوارهى سينمائى كَن فرانسه حضور داشتهاند بلكه جوائز بسيارى از جشنوارههاى معتبر ديگر به هر يك از آنان در زمينههاى مختلف تعلق گرفته است.

و اين هم چند فرازى در معرفى فيلم "سفرهاى باد" تا مرهمى باشد بر زخم فيلم "دخترك رُزفروش"!

"سفرهاى باد" ساختار سهل و ممتنعى دارد. همانطور که از عنوان فیلم برمیآید این فیلمی است متعلق به ژانری که "سینمای جادهای" نامیده میشود گرچه در سرتاسر فیلم حتی یک جاده نمیبینیم!

داستان فيلم بهقدرى مختصر است كه مختصرتر كردنش عملى نيست! حُسن اين ماجرا اين است كه با دانستن همين خلاصه قصهای که برایتان مینویسم همه مىتوانند از فيلم لذت ببرند بىآنكه مشكل فهميدن و نفهميدن زبان اسپانيائى در میان باشد.

فيلم با یک خاكسپارى ساده در صحرائى خشك آغاز مىشود كه ما فقط از دور شاهد آنيم. با ديدن مردى غمگين (ايگناسيو) كه سوار بر خر، و يك آكوردئون عتيقه بر دوش، دارد از روستا بيرون مىرود با قصه همراه میشویم. مرد هنوز خيلى از روستا فاصله نگرفته كه جيپى به دنبالش مىآيد و راننده دعوتش مىكند كه در مراسم كدخدای یکی از روستاها كه پول خوبى هم مىدهد آكاردئون بنوازد. ايگناسيو اين دعوت را رد مىكند چون تصميم دارد ديگر دست به آكاردئون نبرد.

پسرى جوان (فِرمين) كه از روستا تا اينجا، دورادور، ايگناسيو را دنبال كرده است در پاسخ نگاه پرسان او مىگويد كه مىخواهد همراهیاش کند چون آرزويش اين است كه مثل او آكاردئون نواز دورهگرد محبوبى شود. ایگناسیو از سر تنهائى همراهى او را مىپذيرد و فيلمساز ما را به همراه اين دو نفر و خرشان به دور افتادهترين و زيباترين مكانهاى طبيعى در ايالات شمالى كلمبيا مىكشاند.

از گفتگوى كوتاه اين دو همسفر درمىيابيم كه مراسم تدفين آغاز فيلم مربوط به همسر جوان ايگناسيو بود كه بهناگهان فوت كرد، و تصميم ايگناسيو براى ترك نواختن آكاردئون به همين دليل است. او دارد اين راه دراز را، از اين صحرا به آن بیابان و از اين دره به آن كوهپايه، مىپيمايد تا آكاردئونش را به استادش، كسى كه آكاردئون را به او سپرده بوده و در دورترين نقطهى شمالى كلمبيا زندگى مىكند، برگرداند.

در طول اين سفر غريب كه چشم از ديدن مناظر طبيعى، از دريا و صحرا و جنگل و بيابان گرفته تا مزارع و كشتزارها و خانهها و كومههاى روستائى سير نمىشود، ايگناسيو چندبار وادار مىشود برخلاف قولش دست به آكاردئون ببرد و قطعات محلى بسيار شنيدنى بنوازد.

يكى از اين بارها وقتى است كه آنها به روستائى مىرسند كه اتفاقا در آنجا جشن مسابقهمانندى در جريان است كه آكاردئوننوازهاى منطقه در آن شركت دارند. آكاردئوننوازان در مقابلهاى رَجَزخوانانه، دوبهدو در مقابل هم مىايستند و بهشكل فىالبداهه ابياتى مىخوانند و قطعهاى متناسب با آن مىنوازند.

جوان نوازندهاى كه برندهى سال پيش اين مسابقه است نوازندههاى رقيب را يكى پس از ديگرى از نفس مىاندازد و در ميان شور و هيجان تماشاگران پيروز مىشود. ايگناسيو متوجه طلسمى مىشود كه بر گردن نوازنده آويزان است و اين را دليل پيروزىهاى مكرر او مىداند. شكست دادن صاحب اين طلسم بيش از پنجاه پزوئى كه كدخدا به برنده جايزه مىدهد انگيزهاى مىشود كه ايگناسيو توبهاش را بشكند و دست به آكوردئون عتيقهاش كه با دو شاخ بر دو سويش به كلهى يك گاو وحشى شبيه است ببرد.

در اين صحنهى هيجان انگيز، ايگناسيو با نواختن و خواندن ابياتى يكى پس از ديگرى حريفش را در نهايت تسليم مىكند. او حتى پس از تسليم رقيب به نواختن گوشنوازش ادامه مىدهد و جمعيت را به جوش و خروش در مىآورد. همين موجب مىشود كه يكى از يارانِ نوازندهى شكست خورده به خشم بيايد و با قدارهى بلندش به او حملهور شود. قداره به جاى دريدن سينهى ايگناسيو، پردهى آكاردئون را كه بر سينهاش آويزان است جر مىدهد.

همين مسئله موجب مىشود دو مسافر راهشان را كج كنند. منزلگاه بعدى آنان بر فراز كوهى جنگلى است كه زيبائى طبيعىاش واقعا استثنائى است. بر فراز اين قله، مردى زندگى مىكند كه تعميركار آكاردئون است. و همين مرد است كه در غياب ايگناسيو راز آكاردئون عتيقه را با فِرمین در ميان مىگذارد؛ رازى كه گرچه كسى حرفش را نمىزند ولى همه از آن آگاهند و آن اين است: استادِ ايگناسيو، صاحب اصلى اين آكاردئون، در يك مسابقه با شيطان او را شكست داده و شيطان به تلافى اين آكاردئون را نفرين كرده است. هر كس با آن بنوازد به نفرين شيطان گرفتار خواهد آمد!

اگر بخواهم به تمامى ماجراهائى كه در اين سفر رخ مىدهد بپردازم سخن به درازا مىكشد. فقط مىگويم همهى اين ماجراهای کوتاه و مستقل، در پسزمینههای تصويرى بسيار ديدنى رخ میدهند، گرچه برخى از ماجراها به نگاه من خيلى به خط اصلی قصه ارتباط ندارند و بيشتر به خاطر زيبائى تصويرىاشان در فيلم جا گرفتهاند، مثل صحنهی دوئل با قداره بین دو مرد روی یک پل چوبی بسیار دراز در یک مرداب وسیع، با خانههای تختهای که بر فراز آب ساخته شدهاند. یکی از دو طرفِ دوئل با تهدیدِ قداره ایگناسیو را وادر میکند تا در صحنهی دوئل بر روی پل حاضر شود و موزیک متن این قدارهکشی را بنوازد! دوئل با کشته شدن رقیب و پرتاب شدنش از روی پل به مرداب پایان میگیرد.

پايان سفر اما چشمگير است. اين دو همسفر در نهايت در شمالىترين منطقهى كلمبيا در كلبهاى نئى در وسط صحرا به خانهى استاد ايگناسيو مىرسند. زن ميانسالِ استاد آنها را به كلبه مىبرد و جسد استاد را كه در يك تابوت چوبى خوابيده نشانشان مىدهد.

 ايگناسيو در كنار تابوت مىنشيند و در حالیكه چندين فرزند كوچك و پابرهنهى استاد، او و آكاردئونش را دوره كردهاند قطعهاى گوشنواز مىنوازد. با اين موسيقى دوربين از كلبه دور مىشود و ما در نمائى كوتاه فِرمین، همسفر جوانِ ايگناسيو را مىبينيم كه در صحرا راه مىرود و انگار دارد به دهكدهاش برمىگردد.

آيا فيلمساز اشاره به اين دارد كه ايگناسيو پيش بيوه و فرزندان استادش مىماند؟ مطمئن نيستم!

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:

 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 12:32 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 23, 2015

زخم کهنه ناپدیدشدگان آرژانتین

سينماى آرژانتين با رنجى كه اين ملت در نزديك به يك دهه تسلط مطلق نظاميان بر كشورشان كشيده بيگانه نيست؛ بويژه با فاجعهی ناپديدشدگانى كه رقمش را بين ده تا سى هزار نفر مىدانند. حتى پيش از اينكه ديكتاتورى نظامى در آرژانتين در سال ١٩٨٣ سرنگون شود هنرمندانى بودند كه به معضل اجتماعى ناپديدشدگان در كشورشان به اشكال مختلف پرداختند. پس از سقوط ديكتاتورى نظامى اما اين مسئله به موضوعى مهم در سينماى آرژانتين بدل شد. اما كمتر فيلمى است كه به اين زخم كهنه بدور از نشان دادن خشونت و برکنار از شعار، بپردازد.

"داستان رسمى" عنوان فيلمى است از "لوئيس پوئنزو" كه در سال ١٩٨٥، دو سال پس از تسلط نظاميان بر آرژانتين و پايان دورهى معروف به "جنگِ كثيف"، ساخته شده است. اين فيلم كه از زاويهاى كاملا متفاوت به مسئله ناپديدشدگان مىپردازد سالِ پس از ساخته شدنش جايزه اسكار و گلدن گلاب را بعنوان بهترين فيلم غيرانگليسى زبان از آن خود كرد.

official1jpg.jpg

"داستان رسمى" قصهى يك زن و شوهر از طبقهى مرفه در بوئنوس آيرس در اواخر دورهى ديكتاتورى است؛ وقتى كه جنبش هاى مدنى شدت گرفته و فروپاشى رژيم نظاميان حاكم در چشمانداز است. "آليسيا" زنى است كه عليرغم ناآگاهى از آنچه در كشورش مى گذرد دبير تاريخ دبیرستان است و جز آنچه در كتابهاى رسمى نوشته شده نه خودش چيزى مىداند و نه از شاگردانش توقع دانستن دارد. شوهرش "روبرتو"، كارفرمائى موفق است كه از يكسو با نظاميانِ حاكم در ارتباط نزديك است و از سوئى با كاسبكاران خارجىِ حامى ديكتاتورى، بىآنكه خودش نظامى بوده يا مقام بالاى حكومتى داشته باشد. اين زوجِ ظاهرا خوشبخت دختر كوچكى دارند با نام "گابى" كه از نوزادى به فرزندخواندهگى آنان درآمده. فیلم با صحنههای مقدماتی کوتاه به معرفی این سه شخصیت میپردازد و همین اطلاعاتی که ذکرش رفت را به تماشاگر میدهد. اصلِ قصه اما با مقدمهچينى براى جشن تولد پنج سالگى گابی، دختر خواندهی این زوج، آغاز مىشود.  

آليسيا كه از علت بىسرپرستى گابى از بدو تولد مطلع نيست هرگاه از شوهرش پرسشى در اين مورد مىكند با اكراه او در پاسخ مواجه مىشود. هر سه، چنان به همديگر علاقمندند كه آليسيا نظر شوهرش را مىپذيرد كه دانستن علت واقعى بىسرپرست شدن گابى خدمتى به كسى نمىكند. اين طرز تلقى اما با آمدن "آنا"، يكى از دوستان بسيار صميمى و قديمى آليسيا به خانهاشان در هم مىريزد. این دو دوست قدیمی، آليسيا و آنا، كه تازه از خارج به كشورش بازگشته، در پايانِ شب وقتى روبرتو به رختخواب رفته و گابى كوچك هم در اتاقش خوابيده، با هم مشروب مىخورند و از هر درى حرف مىزنند تا سخن به دورى هفت سالهى آنا از كشور مىرسد.

بیآنکه از بازی شگفتانگیز این دو زن در این صحنه حرف بزنم نمیتوانم به نوشتن ادامه بدهم. جالب است بدانید که نقش آلیسیا را "نورما آلهآندرو" بازى مىكند كه خودش در آن دوران تبعيدى بود و اول در اوروگوئه و سپس در اسپانيا زندگى مىكرد و تنها پس از سرنگونى ديكتاتورى به آرژانتين بازگشت. او با بازى زيبايش در همين فيلم جايزهى بهترين بازيگر زن را از حشنوارهى سينمائى كَنِ فرانسه به دست آورد.


official4.jpg

در این صحنه كه عمدتا بدون قطع فیلمبرداری شده، آنا در میان خنده و گریه برای آلیسیا ماجرای دردناک دستگیری و شکنجه شدنش را تعریف میکند. آندو که حالا سرشان از مشروب گرم است در حالیکه مثل دو پرنده سرهاشان را زیر بال یک دیگر فرو کردهاند با بازی شگفتآوری تماشاگر را به دنبال خود میکشانند.

ماجرای آنا این است: او تنها به این خاطر که معشوقش مظنون به فعاليت عليه نظامیان بوده دستگیر میشود. دو سال است که آنا از آن مرد خبر ندارد ولی ماموران حرفش را باور نمیکنند و همراه با تجاوز جنسی چنان شکنجهاش میدهند که هنوز پس از هفت سال احساس غرق شدن ترکش نمىكند (او را از پا آویزان کرده و سرش را در آب فرو میکردند.) و این همه تنها در تکگوئی آنا آمده بیآنکه دوربین از چهرهی این دو بازیگر فاصله بگیرد.

آنچه البته آلیسیا را بیش از شنیدن در مورد شکنجه تکان میدهد این است: آنا در زندان شاهد این واقعیت دردناک بوده که نوزادانِ کسانی که کشته میشدند را به جای دادن به بستگان نزدیکشان، به خانوادههائی که رازدار نظامیان بودند و بچه نداشتند میسپردند تا کسی از کشته شدن والدینِ نوزادها مطلع نشود.

با این ضربه، ذهن آلیسیا به سوی این میرود که گابى دخترخواندهى خودشان هم باید یکی از همین نوزادان بوده باشد که نظامیان به شوهرش هدیه دادهاند، هرچند شوهرش اين بچه را مثل خود آليسيا عاشقانه دوست دارد.

فیلم از اینجا با رتیمی تازه شروع به حرکت میکند. آلیسیا پنهان از چشم روبرتو به زایشگاهی که ظاهرا گابی در آن متولد شده میرود ولی كسى كه مىتواند كمكش كند خودش جزو گمشدگان است! همانجا در مییابد که مادرانِ ناپدیدشدگانِ "جنگ کثیف" تشکلی دارند که ممکن است بتوانند اطلاعاتی به او بدهند. به دنبال یافتن سرنخی، پای آلیسیا به "پلازا دِ مايو"، میدان مشهور "ماه مه" در مرکز بوئنوس آیرس باز میشود؛ جائی که مادران و مادربزرگان کشته و ناپدیدشدگان، هر هفته با پلاکاردهائی از عکس فرزندانشان در دست، با شعار "كودكانى كه در زندان زاده شدهاند را به ما برگردانيد" جمع میشوند.

official3.jpg

نه تنها دیدن این فیلم از این جا به بعد برایم مثل نیشتری بر جان بود، که همین حالا هم که دارم این را مینویسم نمیتوانم جلوی لرزش دستم را بگیرم.

آلیسیا در نهایت در ميدان مايو با "سارا"، زنی ساده از طبقات پائين جامعه آشنا میشود که احتمال میرود مادر بزرگ گابی باشد. سارا در کمال معصومیت عکسهای دختر ناپدیدشدهاش را که فکر میکند باید مادر گابی باشد یکی یکی به آلیسیا نشان میدهد. در اين صحنهى نفسگير، سارا كه با بازى شگفتانگيز "چِلا روئيز" جان گرفته، به تلخى تاريخ كوتاه زندگى دختر و داماد ناپديدشدهاش را باز مىگويد. آليسيا كه قادر نيست بغض فروخوردهاش را از زن پنهان كند عکسهای کودکی دختر او را يكى پس از ديگرى مىبيند و بالاخره بغضش مىتركد. سارا، مادر دردكشيده كه چشمان خودش هم از اشك تر است به سادگی تمام مىگويد:

با اطمینان نسبى از اين كه مادربزرگ دخترك را يافته، آلیسیا كه درد از دست دادن گابى دارد از درون خُردش مىكند سارا را مستقیما از میدان مایو به خانه میآورد تا بدون پنهانکاری بيشتر، ماجرا را در حضور سارا مسقيما با شوهرش در میان بگذارد. پيش از آن، گابىِ كوچولو را به منزل پدر و مادر روبرتو برده كه در صحنههای قبلی شاهد مخالفت جدی پدر و برادرش با عقايد ارتجاعى روبرتو بودهایم.

روبرتو که در اثر تزلزل در پایههای حکومت دیکتاتوری مورد حمایتش، در سختترین زمان ممکن است وقتی بدون کمترین اطلاع از تماسهاى اخير همسرش به خانه میآید و زنی از طبقات پائین را میبیند که دستهی چوبی پلاکارد عکس فرزندش از ساك دستیاش بیرون زده، بقدری تکان میخورد که حاضر به همصحبتى با او و آلیسیا نمیشود و با عصبانيت به اتاق خودش مىرود. آلیسیا قراری برای روز بعد با سارا میگذارد تا روانه اش کند. سارا لحظهای بين رفتن و ماندن پابهپا مى شود و سپس با بوسهای مهربان بر چهرهی آلیسیا از خانه بیرون میرود.

یک بار دیگر در صحنهای تكاندهنده، شاهد بازی شگفتانگیز دو بازيگر قدرتمند در مقابل هم هستیم؛ "هكتور آلتهريو" در نقش روبرتو، و "نورما آلهآندرو" در نقش آلیسیا.

آليسيا كه حالا پنج سال دروغگوئى همسرش را به رخش كشيده، وحشتى از رودرروئی با او ندارد. روبرتو اما با اين عقيده كه محروم كردن گابى كوچك يك بار ديگر از داشتن پدر و مادرى كه عاشقانه دوستش دارند خدمت به او نيست، آليسيا را به مصاف مىطلبد. روبرتو در اوج بحث به اتاق گابى مىرود و وقتى او را نمىبيند پيش از اينكه آليسيا بتواند توضيح دهد كه او را به خانهى مادر و پدر خود روبرتو برده است بسوى او حمله مىبرد و دست به رويش بلند مىكند. در اوج همين لحظات تلخ است كه تلفن زنگ مىزند. مادر روبرتوست كه به خواست گابىِ كوچك زنگ زده تا او براى پدر و مادرش پاى تلفن ترانه بخواند.

آليسيا كه چشم گريان و نگاه پشيمان شوهرش هم جلودارش نيست، با برنداشتن کلید از روی در، او را برای همیشه ترک میکند.

فيلم با آواز خواندن گابیِ کوچک پايان مىيابد كه دارد ترانهاى لالائىوار را كه در آغاز فيلم هم زمزمه كرده بود دوباره مىخواند:

تو كشورى كه اسمش يادم نمىآد

سه قدم كه ورمىدارم گُم مىشم

يك قدم اينور

يك قدم اونور

باز يادم مىره كدوم ور بودم.

آخ، داره ترس ورم مىداره! 

آنونس فیلم:


 

فیلم کامل به زبان اسپانیائی:

 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:30 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 16, 2015

ديكشنرى عاشقانه، تاليفِ يك برنده‌ى نوبل ادبيات!

خيلى اتفاقى با كتاب تازه‌اى از نويسنده‌ى نامدار پروئى، "ماريو بارگاس يوسا" برنده نوبل ادبيات سال ٢٠١٠ روبرو شدم كه عنوانى غريب دارد: ديكشنرىِ يك عاشق آمريكاى لاتين! يوسا در اين كتاب به ترتيب الفبائى به شكلی كوتاه و بلند، كه گاهى در چند سطر آمده و گاهى در حد يك مقاله است، نظر و احساسش را در مورد هرچه به امريكاى لاتين مستقيم و غيرمستقيم مرتبط است آورده. مثلا در مدخل حرف "آ" از جمله از آستورياس (ميگل آنخل آستورياس نويسنده‌ى نامدار گواتامالائى) نوشته، و در حرف "د" از جمله از دونوسو (خوزه دونوسو، چهره ى درخشان ادبيات شيلى) نام برده و خاطره دیدارش با او را آورده.

در ميان نام‌هاى افراد، مكان‌ها، روزنامه‌ها، كتاب‌ها و فيلم‌هائى كه با حرف "گ" شروع مى‌شود مطلب بلندى آمده است در مورد گابريل گارسيا ماركز با تاکید بر اهمیت رمان صدسال تنهائی در ادبیات آمریکای لاتین و جهان. اما نه در مدخل "اِ" و نه "گ" چيزى در مورد "ادواردو گاليانو" نويسنده‌ى صاحب نام اوروگوئه‌اى نديدم (اختلاف سلیقه سیاسی؟).


llosa.jpg

من چون خواندن اين كتاب را با دنبال كردن همين نام‌هاى آشنا براى خودم شروع كرده‌ام از اين رو با اشاره به آنان کتاب را معرفی كردم وگرنه اين فرهنگ لغات ٤٠٠ صفحه‌اى، نزديك به دويست مدخل دارد.

هر وقت فرصت كردم بيشتر از آن بخوانم علاقمندان را هم در جريان قرار خواهم داد!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:50 PM | از کتاب و قصه و شعر |

December 15, 2015

آثار برتر سینمای آمریکای لاتین: مو وِزوِزى!

ترجمه تحتاللفظى عنوان فيلم "pelo malo" محصول ٢٠١٣ كشور ونزوئلا "موى بد" است كه اگر فيلم را ببينيد قبول مىكنيد كه "مو وزوزى" برگردان فارسى مناسبترى براى آن است. نويسنده و كارگردان فيلم، "ماریانا رُندون"، خانمى ميانسال ونزوئلائى است كه تحصيلات سينمائىاش را در "مدرسه بينالمللى سينما و تلويزيون كوبا" گذرانده كه يكى از نامدارترين مدارس سينمائى جهان است. قبل از پرداختن به اين فيلم بسيار لطيف و خوش ساخت، اين را بگويم كه مدرسه سينمائى كوبا نه تنها به دولت كوبا كه حتى به كشور كوبا ربط مستقيمى ندارد. نه بودجه آن توسط كوبا تامين مىشود و نه دولت كوبا هرگز نظارتى بر كاركرد اين مدرسه داشته است. تنها سهم دولت كوبا در آن، در اختيار گذاشتن زمين وسيعى در سى كيلومترى هاوانا براى ساخت مدرسه است. من قبلا در اين مدرسه تدريس كردهام و از زيروبم شكلگيرى آن آگاهم. اين مدرسه نزديك به سى سال پيش با تصويب "بنياد سينماى نوين آمريكاى لاتين" و با بودجهاى كه گابریل گارسيا ماركز از جايزه نوبل و افزايش درآمد چشمگيرش در انتشار رمان بدان اختصاص داده بود پايهريزى شد و هيئت امنايش مثل خود ماركز اكثرا از كشورهاى ديگر آمريكاى لاتين بوده اند تا از كوبا. 

و اما از فيلم مو وزوزى! داستان فيلم بر مشكل رابطهى ميان يك پسربچه نُه ساله به نام "جونيور" با مادر جوان بيوهاش، "مارتا"، استوار است. مارتا كه علاوه بر جونيور يك پسر يكى دو ساله هم دارد براى تامين زندگى فقيرانهاش ناچار است با كارهاى پيش پا افتاده و ناپايدار مثل مستخدمى در خانهی اين و آن بسازد. مشغله اصلى زندگىاش اما بيش از مشكل مالى خودِ جونيور است كه حركات و رفتارش به پسرهاى همسن و سالش نمىماند. جونيور كه بر خلاف مادرش رنگ پوستى كاملا تيره و موهاى پرپشت وزوزى دارد تنها فكر و ذكرش پيدا كردن راهى براى صاف كردن موهايش است، بخصوص حالا كه نزديك به باز شدن مدارس است و جونيور بايد عكس تازهاى بياندازد و براى تكميل پرونده به مدرسه بدهد. 

pelo%20malo1.jpg

گرچه ما در فيلم هرگز پدر جونيور را نمىبينيم ولى بهروشنى از طريق مادر بزرگ جونيور پيداست كه پدرش مردى سياه پوست است. هرچه مارتا از تلاش جونيور براى صاف كردن مويش ناراضى است و اين را نشانهى گرايش دخترانه در او مىبيند مادربزرگ سياه پوستش كه گاه از او و برادر كوچكش نگهدارى مىكند، با جونيور تفاهم دارد و همراه او با بورس و سشوار به جان موى وزوزىاش مىافتد تا صافش کند! مادر بزرگ حتى در رقص و آواز كه مارتا علاقهى جونيور به آنها را دلائل ديگرى براى گرايشات دخترانهى پسرش مىداند با پسرك همدل است. آن دو در صحنهاى بسيار زيبا در خانهى مادربزرگ با هم مىرقصند و در حاليكه بُرُسِ مو را مثل ميكروفن جلو دهانشان گرفتهاند همصدا ترانه مىخوانند.

وقتى جونيور به اخطارهاى مادرش توجهى نمىكند و با ماليدن سُسِ مايونز به صاف كردن مويش اصرار مىورزد مارتا حتى به دكتر مراجعه مىكند تا مطمئن شود او گرايش همجنسگرائى ندارد. و اين همه در پسزمينهاى از شرائط زندگى مردم فقير در شهر كاراكاس، پايتخت شلوغ و درهم ريختهى ونزوئلا مىگذرد كه در فيلم به شكلى گذرا اما بسيار موثر تصوير شده است؛ عمارتهاى بسيار بزرگ گتومانند براى اسكان طبقات كم درآمد كه از بيرون مثل يك تابلوى سوررئاليستى از هزاران حفره بعنوان ايوان تشكيل شده است كه از هر سوراخش دهها لباس و ملافه براى خشك شدن آويزان است. 

نيشهاى ظريف اجتماعى در پسزمينهى مشكل اين مادر و پسر در فيلم كم نيست. مرتبطترين و زيباترينشان به نظر من صحنهاى است كه مادر و پسر دارند به تلويزيون نگاه مىكنند. گزارشى از تلويزيون دارد پخش مىشود كه در آن عدهاى زن و مرد در سلمانىها دارند با خوشحالى موى سرشان را از ته مىتراشند. گزارشگر توضيح مىدهد كه مردم ونزوئلا براى نشان دادن همدردى با رئيس جمهور محبوبشان، هوگو چاوز كه به دليل ابتلا به سرطان و شيمىدرمانى موهاى سرش ريخته سرهايشان را مىتراشند! (فيلم گرچه محصول ٢٠١٣ است ولى قصهاش به دو سال قبل از آن برمى گردد وقتى كه خبر بيمارى چاوز منتشر شد.) 

pelo%20malo2.jpg

مارتاى خسته و كلافه از بيكارى و سروكله زدن با جونيور، در عين حال زن جوانى است كه اگر فرصت كند دستى به سروصورتش بكشد بسيار خواستنى خواهد شد. و همين ويژگى راه را براى يافتن شغلى ساده برايش باز مىگذارد؛ در صحنهاى كه ماريا كارفرمايش را به خانه راه مىدهد تا گرفتن شغلش را تضمين كند، آگاهانه درِ اتاق پسرش را باز مىگذارد تا شايد جونيور با ديدن همخوابى آندو بر روى كاناپه، مردانگىاش تحريك شود!

درست قبل از باز شدن مدرسه وقتى جونيور يك بار ديگر تلاش مىكند با روغن آشپزخانه موهايش را صاف كند ماريا سر مىرسد و در صحنهاى بسيار ديدنى مادر و پسر روبروى هم قرار مىگيرند و جونيور بىوحشت از ماريا با موهاى چرب روى يك صندلى در اتاق مىخواند و مىرقصد.

فيلم پايان غيرمنتظره و آگاهانهاى دارد. ماريا دارد ساك پسرش را مىبندد و در پاسخ  جونيور مىگويد كه مىخواهد او را به خانه مادر بزرگش ببرد چون ديگر تحملش را ندارد. جونيور قبول نمىكند و هر لباسى را كه مادر در ساك مىگذارد بلافاصله برمىدارد. رابطهی سرد آن دو  با بازى طبیعی و عالى هردو نفر سخت تاثيرگذار است. جونيور مىگويد قول مىدهد ديگر آواز نخواند. ولى اين كافى نيست. پسر مىگويد حتى حاضر است مويش را از ته بتراشد. مادر بدون يك كلام حرف يك ماشين سرتراشى از كيفش در مىآورد و روى ميز جلو او مىگذارد. لحظات سنگینی در سكوت مىگذرد؛ لحظاتى كه جونيور بايد تصميمش را بگيرد. جونيور پس از مكثى طولانى با زبانى رنجيده و بچگانه به حرف مىآيد: "اصلا دوستت ندارم."

و مادر به همان سردى پاسخ مىدهد: "من هم دوستت ندارم." ولی مهری که در نگاهشان است خلاف این را نشان می دهد.

و آنگاه جونيور ماشين سرتراشى را به دست مىگيرد و در حالیكه چشم از چشم مادرش برنمىدارد موهاى وزوزى بلندش را از ته مىتراشد.

صحنه نهائى فيلم در حياط مدرسه فيلمبردارى شده، جائى كه بچهها در صفهاى متعدد دارند سرود مى خوانند در حاليكه جونيور با سر تراشيده میانشان ایستاده و بدون همصدا شدن با بچهها، ساكت به روبرو خيره شده است.

(توصيه ام به خوانندگان اين نوشته اين است كه اگر هم با زبان اسپانيائى آشنا نيستند تا فيلم کامل را ببینند، ديدن اين دو صحنه نهائى فيلم را از دست ندهند.)

***

آنونس فیلم با زیرنویس انگلیسی:


فیلم کامل به زبان اسپانیائی:



 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 6:16 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 8, 2015

داستان دو روزى كه خدا مرده است!

سينماى كشور فقرزدهى پِرو، سينمائى است بسيار ناشناخته حتى در خودِ قارهى وسيع آمريكاى لاتين. با اين همه در پانزده سالى كه از قرن حاضر مىگذرد همين سينما دو سه بار حضورى چشمگير در جشنوارههاى معتبر جهانى داشته است. يكى از اين چند فيلم مطرح، فيلمى است با عنوان "مادينوسا" محصول سال ٢٠٠٦ و اولين ساختهى فيلمساز جوان "كلوديا يوسا".

مادينوسا نام دختركى است كه چهرهى اصلى قصهى كاملا استثنائى فيلم است. ماجرا در روستائى دور افتاده با نامی تخیلی، در يك منطقهى كوهستانى در پِرو مىگذرد جائى كه اعتقاد عميق مذهبى ساكنان بومىاش ملغمهاى است از مذهب كاتوليك و باورهای قديمى و بومی آنان. بر اساس همين اعتقادات است كه مردم اين دهكده باور دارند كه هر ساله در ايام عیدِ پاک، از عصر روز جمعهاى كه مسيح (تجسم خدا بر زمين) بر صليب مىرود، تا دوشنبه، که روز رستاخیز است و او دوباره برمىخيزد، خدا مرده است و هيچ نظارتى بر كردار بندگانش ندارد و ارتكاب هر گناهى در اين دو روز كه "زمان مقدس" نام دارد جرم محسوب نمىشود و بىمجازات باقى خواهد ماند!

فيلم با تاكيد آشكار بر صحنهاى كه در آن مادينوسا پودر مرگِ موش دور خانه مىپاشد تا موشهاى موزى را نابود كند آغاز مىشود و با مشمئزكنندهترين گناه در اولين شب آغاز مراسم ايام عید پاک ادامه مىيابد؛ همخوابگى كدخداى روستا با دختر چهارده سالهی خودش كه همان مادينوسا باشد.

فرداى آن شب با ورود بىمقدمهى يك دانشجوى بومشناسى از شهر ليما (پايتخت پرو) به اين دهكدهى بريده از جهان، داستان در مسير تازهاى به حركت در مىآيد.  

اولين ديدار اتفاقى اين جوان با مادينوسا در كوچههاى خاكى دهكده وقتى است كه دخترك در لباس بلند سفيد ملیلهدوزی شده و تاجى بر سر قرار است در نقش باكرهى مقدس در مراسم شركت كند. پدر دختر، كدخداى دهكده، كه از حضور بىوقت دانشجوى بومشناسى سخت دلخور است مردى است میخواره و دائمالخمر، بويژه در اين روزهاى جشن. او دانشجو را با اکراه به اتاقی متروکه در خانهاش میبرد و این امکان فراهم میشود تا مادینوسا و دانشجو یکی دو دیدار کوتاه با یکدیگر داشته باشند.


madeinusa02.jpg

بعدتر، درست در ميانهى همين مراسم مقدس در كوچههاى دهكده است كه دخترك كه باكرهگىاش را شب گذشته از دست داده دانشجو را به پسكوچهاى مىكشاند و به سادگى تمام به او مىگويد كه خدا تا روز دوشنبه مرده است و او دوست دارد بدون كمترين احساس گناه همانجا با دانشجو بياميزد؛ كه اين هماغوشى مرد جوان با دخترک در آن پوشش مذهبی (تجسم عينى مريم مقدس) در كنج يك ديوار، صحنهاى بسيار زيبا در فيلم مىآفريند؛ صحنهاى كه مثل برخى ديگر از صحنههاى غریبِ فيلم مرا به ياد فصل‌‌هاى به ياد ماندنى از رمانهاى جاودانهى نويسندگان آمريكاى لاتين مىاندازد كه در آنان تميز ميان مراسم مذهبی و بومی و واقعيت و تخيل براى خواننده ناممكن است. 

فيلمساز به توجيه حضور اين دانشجو، تماشاگر را به همراه او و كدخدا به محلههاى مختلف دهكده مىبرد و با آداب و رسوم مردم آشنا مىكند. فيلم سرشار است از مراسم ويژه مذهبى و بومى كوهنشينان پروئى كه به اختصار بيان شده، و به زيبائى با خط اصلى قصه گره خوردهاند. 

از گفتگوى مادينوسا و خواهر كوچكترش در مىيابيم كه مادرشان سالها قبل خانه را ترك كرده و به ليما رفته است و كسى از او خبرى ندارد. آشنائى با دانشجو حالا فكر فرار از خانه و رفتن به ليما را در ذهن دخترك بيدار كرده است ولى او اصرار دارد قبل از بامداد دوشنبه فرار كند تا خدا او را نبيند!

تاثير ناخودآگاه دانشجو بر ذهن اين دخترك ساده در مسير آگاه شدن به پوچى باورهائى از اين دست، در پايان فيلم به روشنى ديده مىشود، بويژه در آخرين شبِ "زمان مقدس" كه يك بار ديگر مورد تجاوز پدر مستش قرار مىگيرد. 

درست در لحظهى اعلام پايان "زمان مقدس" توسط پيرمردى كه در ميدان دهكده ساعت به ساعت وقت را از روى ميزان تاريك روشنى آسمان تعيين مىكند، مادينوسا در سوپ مورد علاقه پدرش پودر مرگِ موش مىريزد و بىهيچ احساس گناهى سوپ را به پدر بيهوشِ در رختخواب افتادهاش مىخوراند، و پس از اطمينان از مرگ او با همان اتوبوس لكنتهاى كه دانشجو را به دهكده آورده بود به ليما مىرود.  

آنونس فیلم

كارگردان فيلم، كلوديا يوسا، كه بردارزادهى نويسندهى نامدار پروئى، "ماريو بارگاس يوسا" برنده ى نوبل ادبیات سال ٢٠١٠ است، با اين اولين فيلم بلندش نامى از خود در سينماى پرو بجا گذاشته است. البته به اعتقاد من او در نوشتن فيلمنامهى فيلم موفقتر از كارگردانى آن عمل كرده است و خامدستى در بيان تصويرى در برخى لحظات فيلم احساس مىشود (فيلمنامهى او قبل از فيلم شدن در بخش مخصوص به فيلمنامههاى منتشر نشده در "جشنوارهى سينماى نوين آمريكاى لاتين" در هاوانا جايزه اصلى را برده بود). و بالاخره  فضاى تاريك روشن دائمى فيلم با فيلمبردارى بسيار حرفهاى، احساس درونى كاراكترها را به خوبى به تماشاگر انتقال مىدهد.

در پايان به يك نكته اشاره كنم: نام دختركِ قهرمان قصه با حروف لاتين، كه عنوان فيلم نيز هست، شامل همان حروفى است كه عبارت "ساخت آمريكا" از آنان تشكيل مىشود: Madeinusa, Made In USA

در فيلم اشارهاى گذرا به اين بازى لُغَوى شده ولى هيچ عمقى در اين بازى نيست. اگر آپلود كننده فيلم در يوتيوب كه لينكش را در زير مىآورم، عنوان فيلم را به صورت درست، همانطور كه در پوستر و تيتراژ و صفحات رسمى جشنوارهها آمده نوشته بود من نيز مثل اغلب نقدنويسان اصلا اشارهاى به آن نمىكردم.

فیلم کامل به زبان اسپانیائی


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:55 AM | از فیلم و سینما و نمایش |

December 2, 2015

مستراحِ پاپ!

این عنوان يك فيلم زيباست از كشور اوروگوئه در آمريكاى لاتين كه همين هفت هشت سال پيش در بسيارى از جشنوارههاى سينمائى درخشيد. اخيرا در دو ليست متفاوت در سايتهاى اختصاصى سينما در مورد سينماى غنى آمريكاى لاتين، با دو ليست روبرو شدم: يكى شامل ٥٠ فيلم برتر اين سينما، و ديگرى شامل ١٥ فيلم سينماى آمريكاى لاتين در قرن جارى، يعنى از سال ٢٠٠٠ تا امروز.

بسيارى از فيلمهاى برگزيده در اين دو ليست را قبلا ديده بودم و تعدادى را هم همين روزها ديدهام و مشغول ديدن باقى آنها نيز هستم. گرچه لزوما سليقه شخصى من دقيقا منطبق با فیلمهای منتخب در اين دو ليست نيست ولى نزديكى بسيارى با آنان دارد. از اين رو تا علاقمندان فارسىزبانِ سينماى آن خطهى وسيع را بىنصيب نگذارم فكر كردم ليست فيلمهاى مورد نظر خودم را، يك به يك البته، ارائه دهم، و تا جائى كه ممكن باشد از ساختار سينمائى، چهارچوبِ قصه، و فضاى تصويرى آنها بنويسم. 

و براى شروع، فيلمى را مناسبتر از "مستراح پاپ" به كارگردانى مشترك "سزار شارلونه"، و "انريكه فرناندز"، محصول اوروگوئه نديدم. 

papa.jpg

آشنائى مختصر با جغرافياى اين كشور كوچك سه ميليونى كه در محاصرهى دو كشور بسیار بزرگ قاره آمريكاى لاتين، برزيل و آرژانتين قرار دارد براى درك موضوع اين فيلم ضرورى است. ماجرا در يك شهرك كوچك در نزديكى مرز اروگوئه با برزيل اتفاق مىافتد؛ شهركى به نام "ملو". گرچه فيلم محصول سال ٢٠٠٦ است ولى قصهى ماجرا به سال ١٩٨٨ برمىگردد كه قرار بود پاپ ژان پل دوم، رهبر كاتوليكهاى جهان، در تور آمريكاى لاتين در این شهرك نیز مراسمى برگزار كند.

زندگى اغلب مردم فقير اين شهرك از طريق قاچاق محصولات برزيلى به اوروگوئه مىگذرد. اين قاچاقچيان فقير با دوچرخه كيلومترها مىپيمايند تا وسائل و مايحتاج مورد نياز روزمره مردم را به شهرشان قاچاق كنند. ماموران مرزى هم كارى جز سركيسه كردن آنان، یا سنگ کردن کاسبی کوچکشان ندارند. قصهى به تله افتادن يا فرار اين قاچاقچيان بينوا از دست ماموران مرزی در آغاز فیلم به زيبائى ترسيم شده است؛ سه قاچاقچی سوار بر دوچرخههای لکنته، خسته و ازنفسافتاده به سرحدی که تنها با یک پرچم و یک اتاقک فکسنی علامتگذاری شده میرسند و با دیدن ماموری که گوش به زنگ آنجا نشسته تصمیم میگیرند از کوره راههای میان مزارع که عبور از آن جان سگ میخواهد پاسگاه مرزی را دور بزنند و به هر بدبختی شده کالای ناچیزشان را به شهرک برسانند...

قصه اصلى اما وقتى آغاز مىشود كه خبر برنامهریزی برای استقبال از پاپ که قرار است به شهرك "ملو" بیاید پخش میشود و مردم این شهرک تبليغات تلويزيون را باور مىكنند كه هزاران ثروتمند برزيلى به شوق ديدار پاپ به "ملو" خواهند آمد تا در مراسم مذهبى شركت كنند. مردم فقير شهر هر يك به فكر بهرهبردارى اقتصادى از اين حادثهى استثنائى که به معجره میماند برمىآيند؛ يكى وسائلش را مىفروشد تا پولى براى خريد صدها سوسيس فراهم كند كه در روز موعود به زائران پاپ بفروشد؛ يكى صدها بادكنك باد مىكند تا به عنوان سوغاتى به آنان عرضه كند؛ يكى یک خروار نان شيرينى مىپزد؛ يكى در خيابان بساط باربكيو علم مىكند و... و قهرمان قصه، "بتو"، فكر بكرى به سرش مىزند: ساختن مستراحى در حياط خانهاش تا ثروتمندان برزيلى كه در پايان مراسم از خوردن فراوان سوسيس و كباب و شيرينى نياز به سبك كردن شكمشان دارند در مقابل پرداخت پول از آن استفاده كنند!

"بتو" همسرى دارد كه به دليل اعتقادات مذهبى از اينكه شوهرش از اين حادثهى روحانى خيال پول درآوردن دارد ناراحت است ولى بعد با اصرار و فشار بیش از حد شوهرش قانع مىشود، و حتى پولى را كه براى ادامه تحصيل دختر نوجوانشان ذخيره كرده را هم به شوهرش مىسپارد و هر سه دست به دست هم مىدهند تا اين فكر بكر به نتيجه برسد. (این را هم باید بگویم که داشتن توالت خانگی در روستاها و شهرکهای فقرزدهی بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین معمول نیست. هر چالهای در پشت حیاط خانه با آویختن پردهای کوتاه میتواند به مستراح بدل شود.)

"بتو" به هر جانكندنى هست با قرض و قولهى فراوان بالاخره مستراحى با سنگ و آجر در حياط مىسازد و یک کاسهی توالت فرنگی نونوار در آن نصب میکند. او حتى با همسر و فرزندش تمرينات لازمه را انجام مىدهند كه چه كسى افرادى را كه در صف توالت مىايستند يكی يكى به درون بفرستد، و چه كسى كاغذ توالت به آنها بدهد، و چه كسى وقت نگهدارد كه هر كس چه مدت از مستراح استفاده كرده که متناسب با آن پولش را بپردازد!

حالا برآورد تلويزيون از استقبال بازديدكنندگان به دويست هزار نفر مىرسد و روز معجزه برای اهالی "ملو" نزدیک است. در روز موعود اما یک بیستم این تعداد هم به مراسم نمیآیند و آمار واقعی به هشت هزارنفر هم نمیرسد!

در صحنهاى تكان دهنده "بتو" در ميان زائران مىدود و مصرانه از آنان مىخواهد به خودشان فشار نياورند و بيايند از مستراح او استقاده كنند!

شب پس از ديدار پاپ، سورچرانى بزرگ در شهر "ملو" برپاست. سگ ها و گربه ها، گاوها و خوكهاى گرسنه به مهمانى سوسيسها و كبابهاى باد كرده روى دستِ خوشباوران، دعوت دارند!

ساختار سينمائى فيلم شباهتى آگاهانه به فيلمهاى مستند دارد؛ دوربين روى دست، حركت مداوم دوربين در تعقيب و گريزها؛ بهرهبردارى از طبيعتِ بكر روستائى، تماما به زيبائى در خدمت پيشبرد داستانند. بازىهاى بسيار روان، اغلب توسط بازيگران غيرحرفهاى، آدم را به ياد فيلمهاى زيبا و خوشساخت خودمان مىاندازد. 

و مهمتر از همه اينكه فيلم سرشار از طنزهاى تلخ در مورد فقر است. برخلاف تصورى كه ممكن است از عنوان آن برآيد، فيلم ابدا رنگ و بوى ضدمذهبى ندارد بلكه از اين ماجراى واقعى براى نشان دادن جلوههاى دردناك فقر بهره برده است. اگر بخواهم به ظرافتهاى تصويرى و كاراكترى فيلم بيش از اين بپردازم سخن به درازا خواهد كشيد. فقط به صحنه پايانى فيلم اشاره مىكنم كه "بتو" به مستراحى كه ساخته مىرود در حالى كه همسر و دخترش در حياط منتظر اويند. دختر نياز به مستراح دارد ولى هر چه پدرش را صدا مىزند نتيجه نمىدهد تا آن كه پدر بالاخره با خوشحالى از درون مستراح فرياد مىزند:

"فكر بكرى به ذهنم رسيده!"

◊  

 تا حال و هواى تصويرى فيلم را ببينيد آنونس فيلم را در اينجا مىآورم:


و اين هم لينك به فيلم كامل براى كسانى كه به زبان اسپانيائى آشنائى دارند. 

http://youtu.be/qSMprxSOGBM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 8:16 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

November 26, 2015

از مستندِ شگفت‌انگيز "انسان"

آخرين كار فيلمساز فرانسوى "آرتوس برتران"  كارى است كاملا استثنائى كه در سه قسمت (يا به قول خودش سه جلد!) و هر جلد در حدود يكساعتونيم تدوين شده است. اين فيلمِ بسيار بلند محصول همين امسال است و به خواست سازندگانش هم اكنون در یک صفحه اختصاصی در يوتيوب به شكل رايگان براى عموم به تماشا گذاشته شده است.


human1.jpg

فيلم "انسان" حاصل سه سال گفتگو با هزاران نفر در دهها كشور مختلف است كه البته بريدههاى كوتاهى از سخنان چند صدنفر از آنان كه در سرزمينها و فرهنگهاى مختلف و به زبانهاى متفاوت بهسادگى از عشق، مرگ، گرسنگى، ارتشاء، انقلاب، درد، شادمانى، فقر، ثروت و... حرف مىزنند در فيلم آمده است. اين بريدههاى كوتاه از ابراز نظرها از كودكان و نوجوانان، زنها و مردان، پيران و جوانان، از روستائی و شهری گرفته تا تحصیلکرده و بیسواد، با تصاويرى شگفتانگيز از مناظر طبيعى از كره خاكى ما همراه است كه با موسيقى بومى ملل مختلف تلفيق شدهاند (همين جا بگويم كه با هيچ ايرانى در اين فيلم گفتگو نشده، هرچند در موسيقىِ فيلم از آواز سنتى ايران دو بار استفاده شده است). 

در صفحه متعلق به اين فيلم در یوتیوب، علاوه بر نسخه انگليسى، چندين نسخه به زبانهاى مختلف از جمله عربى و فرانسوی و اسپانیائی و روسی و ... قرار داده شده است. آدرس آن را در زير براى دوستان مىآورم با اين اطمينان كه هرگز از ديدن اين فيلمِ بلندِ مستند خسته نخواهيد شد چرا كه در سرتاسر آن با  انسانهائى از چهارگوشه جهان روبرو مىشويد كه بهشكلى انسانى از انسان حرف مىزنند، حتى اگر با آنان همسنخ يا همنظر نباشيد. 

https://www.youtube.com/user/HUMANthemovie2015

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 9:43 PM | از فیلم و سینما و نمایش |

November 21, 2015

تکچهره دکتر ساعدی در چهار زخمه قلم

زخمه يکم: بعد از ظهر يک روز بهاری در سال ۱۳۴۸ است و من با دو نازنين که هنوز يادشان مثل دو داغ تازه قلبم را می‌سوزاند دارم برای اولين بار به ديدار دکتر ساعدی در مطبش می روم. يکی کرامت دانشيان دوست و همکلاسی‌ام در مدرسه سينماست و ديگری يوسف آلياری است که دوست مشترک ما و همخانه کرامت در تهران است (کرامت که نياز به معرفی ندارد اما شايد بد نباشد يادآوری کنم که يوسف از هر نظر جفت کرامت بود و عجيب نيست که بر او درجمهوری جهالت همان رفت که بر کرامت در رژيم گذشته). به پيشنهاد هموست که من و کرامت که دربدر به دنبال سوژه برای ساختن فيلم پايان سال تحصيلی‌مان هستيم به ديدار دکتر ساعدی که يوسف را از روی همشهريگری می شناسد می‌رويم. ساعدی که در اوج شهرت و محبوبيت همچنان خاکی و بی‌رياست ما را که جوانانی از راه رسيده بيش نيستيم به گرمی می‌پذيرد و از هر سوژه‌ ای که به ذهنش می‌رسد برايمان حرف می‌زند. يکی از آنها به دل من می‌نشيند و همان فيلمی می‌شود که چند ماه بعد با نام "ما گوش می‌کنيم" در سرلوحه کارنامه سينمائی من می‌نشيند. چند سال بعد، وقتی من در زندان هستم، ساعدی همين فيلمنامه را با عنوان "ما نمی‌شنويم" منتشر می‌کند.

زخمه دوم: چند ماهی از پيروزی انقلاب می‌گذرد و من به پيشنهاد عباس کيارستمی که به تازگی مسئول بخش فيلمسازی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شده ساختن فيلم بلند مستند "ماهی سياه کوچولوی دانا" را برای کانون دست می‌گيرم. برای بازسازی زندگی کوتاه صمد با گروه کوچکم به هر کجا که پا گذاشته باشد، از دهات آذرشهر تا سواحل ارس، سر می‌کشم و با هر کس که نشانی از او داشته است، از رحيم رئيس نيا تا مادر و برادرش، همسخن می‌شوم؛ ساعدی که جای خود دارد. در پايان يک روز سنگين فيلمبرداری در خانه ساعدی در تهران به خواست او گروهم را می‌فرستم تا در تنهائی لبی تر کنيم. کله‌مان که گرم می‌شود ساعدی از نوشته‌ای که در دست دارد حرف می‌زند که در آن خيال دارد پنبه شهادت طلبی را که شعار ملاهاست بزند. اين را که می‌گويد گيلاسش را به گيلاس من می‌زند و جامش را با بيان "مرگ بر مرگ، زنده باد زندگی!" سر می‌کشد.

زخمه سوم: تازه به خارج گريخته و در هلند پناه گرفته‌ام که برای ديدار دوستان به پاريس می‌روم. از آپارتمان ناصر رحمانی‌نژاد که پنجره‌اش به رود سن چشمانداز دارد تلفنی با ساعدی حرف می‌زنم. می‌گويد دارد ديدش را از دست می‌دهد و مهربانانه از من می‌خواهد پيش از اينکه قادر به ديدنم نباشد به ملاقاتش بروم. ناصر قرار دارد و نمی‌تواند مرا ببرد. بالاخره محسن يلفانی می‌آيد و مرا به خانه ساعدی می‌برد. سخت بيمار و روحيه باخته است. گرمايش اما همان گرمای روز اول ديدارمان را به يادم می آورد. يک بطر "جانی واکر" کنار دستش است و آنرا گرمِ گرم و بی‌وقفه می‌نوشد. برای اينکه حرف را از بيماری بگردانم و روحيه‌اش را عوض کنم او را به ياد آن روز بهاری می‌اندازم که برای اولين بار به ديدارش رفته بودم. روحيه‌اش که عوض نمی‌شود هيچ، انگار غم همه عالم را جمع کردم و گذاشتم روی سينه خسته‌اش. ياد کرامت و بويژه يوسف چشمان تارش را خيس می‌کند و برای مدتی بی‌آنکه حرفی بزند فقط می‌نوشد. در دلم می‌دانم او از اين مهلکه جان به در نمی‌برد.

زخمه چهارم: من که اولين فيلم زندگی‌ام را بر مبنای قصه‌ای از ساعدی ساخته بودم انگار مقدر بود که اولين فيلم دوران تبعيدم را نيز با قصه‌ای از او بسازم؛ قصه مرگ دردناک او در غربت. هنوز راه و چاه را در هلند به درستی نمی‌شناسم که خبر را می‌شنوم و فردای آن روز با يک فيلمبردار و يک صدابردار نا آشنای هلندی، با يک سواری اجاره‌ای به پاريس می‌شتابم تا از مراسم خاکسپاری آن نازنين فيلم بگيرم؛ فيلمی که به همت کانون نويسندگان در تبعيد در اولين سالگرد مرگ او با عنوان "آخرين بدرود با ساعدی" به نمايش در می‌آيد.

*

و این هم فيلم "آخرین بدرود با دکتر ساعدی"

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 1:20 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

November 14, 2015

بهشت جای کی است؟

در مورد جنایاتی مثل جنایت دیشب در پاریس، اولین واکنش هر شنونده ی خبر این بوده است که بگوید: "زبانم از بیان آن قاصر است". این ناتوانی در تبیین جنایت پاریس به نگاه من، از آنجا می آید که متعصبین مسلمان در ارتکاب جنایت هیچ حد و مرزی نمی شناسند. کشتن کودک، تجاوز به زن، سر بریدن مرد، دست داشتن در قاچاق هروئین و تریاک و آدم دزدی و زورگیری همانقدر به آنان احساس ربّانی و روحانی می دهد که روزی پنج بار نماز گزاردن در مقابل خدایشان.

حقا که بهشت جای آنهاست!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 10:00 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |

November 10, 2015

"همانطور که هستم دوستم داشته باش"

این عنوانِ ترانهای است از "پابلو میلانِس"، محبوبترین خوانندهی چهار دههی اخیر کوبا که من بارها از او و کارهای درخشانش در وبلاگم "از دور بر آتش" نوشتهام. اما حالا، یعنی همین هفته پیش، سیدی تازهای از خوانندهی نامدار فلامنکو، "نینیا پاستوری"، در اسپانیا منتشر شده که همین عنوان را بر خود دارد: "همانطور که هستم دوستم داشته باش".

سیدیِ نینیا پاستوری دوازده ترانه دارد که اغلب دوبارهخوانی ترانههای خوانندگان دیگرست از جمله همین ترانهی معروف پابلو میلانِس. پابلو میلانِس که نزدیک به هفتادسال سن دارد سالها پیش در یک سیدی بسیار معروف با عنوان "پابلوِ محبوب"، چندین ترانهاش را با همراهی با خوانندگان سرشناس کشورهای آمریکای لاتین به شکل دوصدائی اجرا کرده که با مقدمهای با صدای نویسنده نامدار، "گابریل گارسیا مارکِز" منتشر شد. مارکز در این مقدمه میگوید: "این دیسک خانهای بیدر و پیکر است که پابلو میلانِس به هر کجا که میرود آنرا با خود میکشد، تنها برای اینکه دوستانش در تمام جهان با او در این خانه همآواز شوند. خانهای است که درش به روی تمام رفقایش در دنیا باز است؛ کسانی که زبانهای مختلفی دارند اما تنها به یک زبانِ مشترک با هم حرف میزنند: زبانِ موسیقی."

یکی از ترانههای این سیدی همین ترانهی "همانطور که هستم دوستم داشته باش" است که پابلو میلانس به همراه خواننده نامدار برزیلی، "گال کوستا"، اجرا کرده است.

چون به دلیل کپیرایت هنوز امکان انتشار این ترانه با صدای نینیا پاستوری فراهم نیست، اصل ترانه را با صدای مشترک میلانِس و کوستا از یوتیوب در اینجا برایتان میآورم که اتفاقا با تصاویر بسیار زیبائی از سرزمین و مردم کوبا همراه است؛ البته این عکسها هیچ ارتباطی به محتوای عاشقانهی ترانه ندارد که بند آغازینش را برایتان به فارسی برمیگردانم.

[همانطور که هستم دوستم داشته باش، بیترس با من باش،

با عشق لمسام کن، وگرنه آرامشم از دست میرود.

بیریا مرا ببوس، به شیرینی با من همراه شو

به من نگاه کن، تا به روحات رخنه کنم.

عشق هزارتوئی است که هیچگاه شناخته نشده

از وقتی با توام میخواهم این افسانه را درهم بشکنم

میخواهم با دست تو بر تمام تشریفات فائق شوم

میخواهم فریاد بزنم که دوستت دارم

و فریادم به گوش همه برسد.] 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 11:00 AM | مطالب مربوط به «فلامنکو» |

November 9, 2015

ابراز شادمانی و تبریک

كم نبودند هموطنان و آشنايانى از من كه در يكى دو دهه ى اخير به دريافت نشان شواليه از كشور فرانسه مفتخر شده اند ولى هيچكدام تا اين حد شادمانى براى شخص من به همراه نداشتند كه اهداى اين نشان ارزشمند به دوست خوب و كنشگر راستين حقوق بشر، عبدالكريم لاهيجى. 

دليل آن هم بسيار روشن است: كمتر كسى از نسل خودم را مى شناسم كه مثل كريم در تمام طول نزديك به نيم قرن فعاليتش به عنوان يك حقوقدان، بى كمترين انحراف سياسى و ايدئولوژيك از حقوق اساسى انسانها دفاع كرده باشد. يادمان باشد كه مفهومى كه امروز ما از حقوق بشر داريم روزى روزگارى، بويژه در دوران انقلاب نابودگر حقوق ابتدائى ما ايرانيان، براى بسيارى از مدافعين امروزين حقوق بشر - از جمله شخص من - همان ارزشى را نداشت كه امروز دارد.

 

lahiji11.JPG

با تبريكى از صميم قلب به دكتر عبدالكريم لاهيجى.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Posted by رضا علامه‌زاده at 2:16 PM | از عشق و درد و پراکنده‌گوئی‌های دیگر |
برای تماس با نویسنده اینجا کلیک کنید
* برخی از فیلم های ساخته خودم در یوتیوب
* برخی از مصاحبه های من با رسانه ها
* برخی از رپرتاژهای من در یوتیوب
September 22, 2012

برای خرید دی وی دی "تابوی ایرانی" از سایت "آمازون" لطفا روی عکس زیر کلیک کنید

July 19, 2012

برای خرید رمانهای "غوک"، "تابستان تلخ" و "آلبوم خصوصی" از طریق "آمازون" لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید 

  

 

March 18, 2012

برای خرید کتاب "دستی در هنر، چشمی بر سیاست" از طریق اینترنت، لطفا روی جلد کتاب کلیک کنید




*


Powered by
Movable Type 3.34